سایر منابع:
سایر خبرها
بانو سیده طیبه ابطحی، همراه و همسنگر شهید هاشمی نژاد
نگه می داریم تا به وسیله آن خرمن زندگی ننگین دشمنان اسلام را از هستی ساقط کرده و بسوزانیم. (9) پس از شهادت اداره زندگی، با نبود همیشگی پدر، مسلماً سخت است و ناراحت کننده؛ پدری که مهربان بود و صبور، کوشا بود و همدم. همسر و همراه شهید در این باره می گوید: به هنگام شهادتش لحظات سختی بر ما گذشت؛ بس مشکل است که فرزند خردسالی از مادری پدرش را بخواهد و مادر نتواند به او جوابی بدهد
جانباز به چه کسی می گویند؟
های محل و فامیل به سمت جبهه ها می رفتند و من هم از اینکه همسرم رزمنده بود خوشحال بودم. درست یک سال بعد از عقدمان خبر آوردند که گلوله آرپی جی مقابل ناصر منفجر شده و یک دستش را قطع کرده است. خیلی نگران بودم اما یادم نمی آید زیاد ناله کرده باشم که چرا چنین شده، چون واقعا به خانواده هایی فکر می کردم که چند عزیزشان را در جنگ از دست داده اند یا به مردم خرمشهر و اهواز که خانه هایشان ویران شده است. بعد از
اگر تمام فرزندانم پسر بود به جبهه می فرستادم/ پیکر اصغر 16 روز در تپه سالم ماند
فرزند شهید اکبر کهن زاده در کنار تابوت پدر ** شب ها برای حفظ جانش روی بسته های سیم می خوابید زمانی که خانم کهن زاده از فرزندانش سخن می گفت، دخترش که او نیز همسر شهید است در کنارش نشسته و با تکان دادن سر سخنان مادرش را تاکید می کرد. حالا نوبت اوست که از همسرش بگوید. او نیز همچون مادرش با خوشرویی جواب سوالاتمان را می داد. دو فرزند دارم. همسرم جمال مهندس
زندگی به سبک یک مجاهد
، حالم خوب است، سلام برسان، هادی کجباف . همان کاغذ را می بوسیدم و می گذاشتم روی چشمانم و با همین تکه کاغذ زندگی می کردم. در همه دورانی که بچه ها شب نمی خوابیدند. مریض می شدند. تب می کردند. دندان در می آوردند، دست تنها بودم. فاطمه تقریبا بدون پدر بزرگ شد، اما با این وجود بسیار پدرش را دوست دارد، هادی وقتی به منزل می آمد به خاطر موج گرفتگی و شهادت همرزمانش همیشه غمگین بود و من به جای انتظار محبت باید او
روح الله صابرین را انتخاب کرد
داخل خانه که نفت از آن به صورت چکه چکه می ریخت خراب شده بود و ناگهان بخاری به سرعت الو گرفت؛ آتشی که تا سقف رفت، سید روح الله به سرعت بخاری را بغل کرد و به بیرون رفت، به قدری آتش شدید بود که اگر دیرتر می جنبید خانه به آتش کشیده می شد. شب را داخل خانه سرد خوابیدیم اما از این همه شجاعت روح الله حیرت کرده بود. *با هم جذب سپاه شدیم بعد از اینکه دیپلم گرفتیم به اتفاق هم برای
سید مجید بنی فاطمه چگونه مداح شد؟
/> در زندگی ما هم اینطور بوده و من واقعا ممنون همسرم هستم چون یک مشاور خوب برای من بوده. نه اینکه من از همسر عزیزم تشکر کنم و اینها تعارف باشد، نه؛ خداوکیلی همین است. اگر بخواهم انصاف داشته باشم، واقعا من مدیون او و مهربانی پدر و مادرم هستم. پدرم که مریض است، برایش دعا کنید یک مقدار شرایطش خوب نیست. فیلم حضرت محمد (ص) را دیده اید؟ - من آقای مجیدی را خیلی دوست دارم و به بچه
عاشقش بودم اما برای شهادتش اشک نریختم
در چه بود؟ اسرار آن همه اشتیاق مسلم خیزاب به شهادت در حالی که همسری جوان و فرزندی پنج ساله دارد در چیست؟ مگر اکنون هزار و اندی سال از واقعه عاشورا نگذشته است. پس این اصحاب عاشورایی چطور در این مقطع زمانی سر برآورده و حماسه خلق می کنند؟ هنگام گفت و گو با اعظم رنجبر همسر شهید مسلم خیزاب سؤالات یکی پس از دیگری از ذهنم عبور می کردند، اما نهایتاً باید گفت و گو را از جایی آغاز می کردم و سؤالات اولیه و
کیانوش عیاری: اهل معامله نیستم
. قرار است فیلم را برای کانون پرورش بسازی؟ قرارمان این بود. گفتم اگر تا قبل از عید سال گذشته، موانع بر طرف شد، می توانم در فروردین فیلم را بسازم. چون بعدش اهواز که لوکیشن اصلی فیلم است، تبدیل به جهنم می شود و نمی شود کار کرد. من که بچه اهوازم و به آن گرما عادت دارم ولی برای سایر عوامل غیرقابل تحمل است. فیلم مربوط به کودکان است؟ بیشتر نوجوانانه است. اسمش
نصب مجسمه فردوسی در وسط زمین اسکیت! - میراث اصفهان با 40 میلیارد زنده می شود؟! - تفکیک جنسیتی در
. البته تمام دنیا این جور مکان ها پاتوق روشنفکران و متفکران است. نویسنده ها، شاعران، فیلمسازان و خلاصه هنرمندان و فرهیختگان. به گذشته که نگاه می کنم به یاد می آورم که قهوه را معمولا در مراسم یادبود درگذشتگان به میهمانان تعارف می کردند که مثلا به خاطر فوت شخص مورد نظر کامشان تلخ باشد. اما آنچه که همیشه و همه جا در گوشه و کنار این ملک باستانی حضوری پر رنگ داشته و دارد، همان قهوه خانه های
روایت شهربانو از حضور 36 ماهه اش در جنگ
زهرا در شرکت نفت آبادان مشغول کار بود، فردای آن روز زهرا را دیدم که در حال آماده شدن است دلیل را پرسیدم گفت باید به دنبال پدر بروم تا او را بازگردانده و همه به تهران برویم. با اصرار، من نیز همراه او راهی آبادان شدم. وقتی به خرمشهر رسیدیم اجازه ورود به داخل شهر داده نمی شد زیرا بعثی ها به دروازه شهر رسیده بودند و جمعیت بسیاری در حال فرار از شهر بودند. پس از ممانعت از ورود ما به شهرکارت پزشکی خود را
چه کسی احمدی نژاد را بوتاکس کرد؟!/ زندانی کردن به خاطر انتقاد نه اسلامی است و نه قانونی/ سانسور برادر ...
دوقطبی سیاسی استفاده می کنند، در نتیجه تمایزات میان اعضای یک قطب از بین می رود. تمایزاتی که بسیار هم جدی است. برای نمونه در جبهه اصلاح طلبان کسانی قرار گرفتند که به روشنی نگاه به خارج داشتند، نگاهی که هیچ اصلاح طلب اصیلی از آن دفاع نمی کند. در جناح مقابل هم کار به جایی رسید که همه آنان متحد در پشت احمدی نژاد قرار گرفتند؛ بدون این که ذره ای به او تعلق خاطر داشته باشند. سخت است اصلاح طلبان به
چه کسی احمدی نژاد را بوتاکس کرد؟!/ نسخه قمی ها برای وزیرخارجه سعودی/ سانسور برادر رئیس جمهور/کندی و قطعی ...
تعلق خاطر داشته باشند. سخت است اصلاح طلبان به نفع هم کنار بروند ایلنا به نقل از تابش نماینده اردکان نوشت:برای اینکه بتوانیم اکثریت کرسی های مجلس را از آن خود کنیم، به حرکتی اخلاقی و منطقی در جبهه اصلاحات نیاز داریم .وی افزود: بر این اساس، افرادی که می خواهند از سوی اصلاح طلبان در انتخابات نامزد شوند، باید مصالح ملی را بر مسائل فردی ترجیح دهند و افرادی کارآمد، متخصص و دلبسته
تشبیه ظریف به مصدق یک دروغ تاریخی است
دنیا رفتند و یا به شهادت رسیدند اما این آقایان حتی یک عکس هم در 8 سال جبهه ندارند. حتی بعضی آقایانی که مسئولیت نظامی هم در زمان جنگ داشته اند، یک عکس نزدیک به مناطق عملیاتی آن هم در سایه امنیت جمهوری اسلامی ندارند؛ چه برسد به مبارزات تند و سخت و نفسگیر با استعمار انگلیس و استبداد رضاخانی و استبداد محمدرضاشاهی و در حال حاضر هم مبارزه با سلطه و سیطره امریکا. بسیار متأسفم که گاهی عده ای دروغی می
بیوگرافی کامل شهدای کربلا
علیه) درآمد. فاطمه در کربلا 15ساله بود. او در تقوی و کمال و فضائل و جمال نظیری نداشت به گونه ای که او را حورالعین می نامیدند. همسر او حسن ابن حسن ابن ابیطالب (حسن مثنی) جد اعلای طباطبائی هاست. حسن مثنی در کربلا به شدت مجروح شد و علیرغم دوا و درمان های بسیار بعد از یک سال به شهادت رسید. حاصل ازدواج حسن مثنی و فاطمه بنت الحسین (سلام الله علیه) سه پسر و دو دختر بود به نام های عبدالله (عبدالله محض
پیامی که به خاطر آن رادیو برنامه های خود را قطع کرد
به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس از قم، محمد حسین فهمیده در سال 1346 در روستای سراجه شهر قم به دنیا آمد. در بحبوحه انقلاب، حسین یازده ساله، از قم اعلامیه می آورد و در روستا پخش می کرد. حتی چندبار ضد انقلاب ها کتکش زده بودند تا دست از این کارها بردارد اما او منصرف نشده بود. 12 بهمن 57، در بیمارستان بود. در اثر تصادف، طحالش پاره شده بود. تا از بیمارستان مرخص شد، آنقدر اصرار کرد که پدر و مادرش، او را با
بنیاد در آینه مطبوعات
همان جا سجده شکر به جا آورید. احمد می گفت شما نمی دانید جبهه چه حال و هوایی دارد، زندگی اصلی برای من آن جاست... نگران نبودن من نباشید. می گفت: وقتی به مرخصی می آیم همیشه نگرانم که نکند نتوانم دوباره به جبهه برگردم. مادر می گوید: آن سال ها پس از شهادتش همرزمان و دوستانش که از جهاد به بازدیدمان می آمدند از احمد و خاطراتش برایمان می گفتند. از همان ها شنیدم که می گفتند احمد راننده تانکر آب خوردن
از شفاف سازی تبانی تا ناگفته های بسیار از تراکتورسازی/ سرمربی گسترش فولاد: دوست دارم خاطرات تراکتور ...
بود. گفت وگوی متفاوتی با این مربی جوان و موفق انجام داده ایم که مشروح آن را در ادامه می خوانید: آناج: در ابتدا بیوگرافی کوتاهی از زندگی تان برای ما بگویید: بنده متولد 5 دی ماه 1355 در شهر خرم آباد لرستان هستم. پدر خدابیامرزم چون کارمند شرکت نفت بود و باید به تهران منتقل می شد، از ابتدای بچگی مان که می خواستیم به مدرسه برویم، مجبور شدیم به تهران برویم. من
جوان ترین ستاره از کهکشان خرمشهر
. به دلم افتاد این بچه 13 ساله حسین من بود. همسرم گفت خانم این چه حرفی است؟ این جوان در خرمشهر شهید شده، حسین آنجا نیست. من اگر چنین پسری داشتم خدا را شکر می کردم. اما به دل مادر درست افتاده بود؛ آن نوجوان 13 ساله که رادیو برای اعلام خبر شهادتش پخش تمام برنامه ها را قطع کرد، خود محمد حسین بود. چند روز قبل از آن، بچه های کمیته محمدحسین را دستگیر کرده بودند تا از او تعهد بگیرند
پیش بینی یک شهید برای جانشینی امام(ره) / وصیت شهدا پرهیز از ایجاد تفرقه در میان ملت بود
می خندد و می گوید: داداش جان! باید مرا به بزرگواریت ببخشی . گفتم: مگر چه کار کردی؟ ، گفت: دست به هر کار زدم تا اسم مرا برای اعزام به جبهه بنویسند، به فتوکپی شناسنامه ام دست بردم و سنم را دو سال بزرگ تر کردم ولی مسئول اعزام پی برد که من چنین کاری را کردم، به همین خاطر گفت، باید برای اعزام رضایت نامه از پدر و مادر داشته باشی، من به او گفتم پدر و مادرم مازندران هستند، گفت: پیش چه کسی هستی