سایر منابع:
سایر خبرها
جوان ایرانی که در مرز یونان گرفتار داعش شد
مردی بطری به دست به آنهایی که حال شان خوب نیست جرعه جرعه آب می دهد. خودم را به او رساندم. بعد از اینکه جرعه ای آب خوردم و به طرف کوله پشتی ام برمی گشتم مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید کجایی هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم کجاست؟ راستش از شدت ترس دست و پایم با آن حال نزارم می لرزید. خودم را به لال بودن زدم و روی هوا نقشه جمهوری آذربایجان را ترسیم کردم
حیدری: گل پرسپولیس شانسی بود، گل استقلال تاکتیکی
خودم زیاد فشار آوردم. انگیزه زیادی هم داشتم. بعد از آن از نظر بدنی یک مقدار افت کردم. در شروع نیمه دوم دوباره از نظر بدنی بهتر شدم. حتی یک پاس گل هم دادم. انگیزه ام بعد از آن دو برابر شد. از نظر بدنی هیچ مشکلی نداشتم. خیلی سرحال بودم که تابلوی تعویض را دیدم و فهمیدم باید بیرون بیایم. اگر در زمین می ماندم فکر می کنم می توانستم به تیم کمک کنم. نه به خاطر اینکه حتماً باید 90 دقیقه در زمین باشم، نه. به
پاسخ کیانیان و علی مطهری به یک سوال
همشهری ها و هم وطنانمان است. انگار کسی دوست ندارد قانون را رعایت کند، قوانین رانندگی برای این است که ما زودتر به کارمان برسیم. این کمی پارادوکسیکال است. ما باید پشت چراغ قرمز بایستیم که زودتر به مقصد برسیم. چون اگر پشت چراغ قرمز توقف نکنیم، یک گره ترافیکی ایجاد می شود که یا خیلی دیر می رسیم یا اصلا به مقصد نمی رسیم. متاسفانه این موضوع را مردم ما نمی خواهند متوجه شوند، البته وقتی هشت
رهبر انقلاب مانیفست مقابله با استکبار را به بهانه برجام صادر کردند/ اصغرزاده از طرف خودش عذرخواهی کرد نه ...
پست می دادیم، تمام بچه ها در هر مسئولیتی که بودند باید روزانه 3 ساعت پست فیزیکی می دادند. سپاه ازآنجا حفاظت نکرد و داخل لانه 50، 60 محل داشت و ما آموزش دیدیم و پست می دادیم. آن موقع سرما خیلی بیشتر بود و برف تا لبه پنجره های ویلا را می گرفت. آب سرد بود اما با شور دانشجویی و جوانی اصلاً متوجه این مسایل نبودیم و زندگی می کردیم. ساعت 12، یک یا دو شب به درب جنوبی لانه که در خیابان طالقانی
طلاق به خاطر انجام کارهای خانه
کمک به همسرم را ندارم. وی افزود:همسرم هم هیچ وقت اعتراضی نداشت تا اینکه چند وقت پیش متوجه شدم او به همه بستگان و دوستان آشنایانمان پشت سرم کلی حرف زده و آبرویم را همه جا برده است. تا جاییکه هرکس مرا می دید می گفت چرا در کارهای خانه به همسرت کمک نمی کنی. همسرم به همه گفته است که شوهرم اصلا به من کمک نمی کند و من به تنهایی مجبورم بار زندگی را به دوش بکشم. با شنیدن این حرف ها به شدت عصبانی
سرگذشت جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
خوردم و به طرف کوله پشتی ام برمی گشتم. مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید که اهل کجا هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم کجاست؟ راستش از شدت ترس دست و پایم با آن حال نزارم می لرزید. خودم را به لال بودن زدم و روی هوا نقشه جمهوری آذربایجان را ترسیم کردم. چیزی نفهمید و مرا پیش سه جوان که لال بودند، برد. آنها با ایما و اشاره از من سؤال کردند و من
بابک زنجانی خانه های ایران زمین را می خرد؟ / ساعت 30 هزار دلاری بابک زنجانی!
فسخ کرد. مرد میانسالی همکلام او می شود: الان شما قشنگ می توانی بفروشی. دوبرابر می توانی بفروشی. زن پاسخش را می دهد: نمی دهند. دیروز به من گفتند شب تماس می گیریم. هنوز معلوم نیست دارند تصمیم می گیرند بخرند یا نه. می گویند در اولویت این سه خانه هستند که ترک هایشان زیادند و بَر ِ خیابان هستند. بعد پشتی ها که ترک خوردند بعد به ما می رسد. اما دیروز که شورای شهر اینجا بودند گفتند همه را می خریم
سرگذشت جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
برمی گشتم. مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید که اهل کجا هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم کجاست؟ راستش از شدت ترس دست و پایم با آن حال نزارم می لرزید. خودم را به لال بودن زدم و روی هوا نقشه جمهوری آذربایجان را ترسیم کردم. چیزی نفهمید و مرا پیش سه جوان که لال بودند، برد. آنها با ایما و اشاره از من سؤال کردند و من چون آشنایی با این علامت ها نداشتم نتوانستم جواب
ماجرای سیاه و شوم یک دختر فراری در تهران
بعد پدرم زنی که به خانه ما آمده بود را به من معرفی کرد و گفت: او از امروز مادر تو است. بعدها فهمیدم که همه اختلافات پدر و مادرم به خاطر همین زن بوده است و پدرم قبلاً با او ازدواج کرده بود. من دیگر در آن خانه به موجودی تنها تبدیل شده بودم و آن ها با فراموش کردن من فقط به دنبال خوشگذرانی خودشان بودند. این گونه بود که دیگر نتوانستم ادامه تحصیل بدهم و برای پیدا کردن کاری بیرون از
اگر تمام فرزندانم پسر بود به جبهه می فرستادم
. به شهرستان نزد خانواده همسرم رفتم. آنجا بودم که خبر شهادت اصغر را دادند. 12 شب بود که به سمت تهران حرکت کردیم. آن شب خوابش را دیدم. خواب دیدم "در اتاق نشسته ام. اصغر به دیوار تکیه داده بود و به من نگاه می کردم. گفتم: اصغر می گن دست و پات قطع شده! گفت: نه من فقط یک تیر کوچک که به پام اصابت کرد را احساس کردم. من حالم خوب است." در تشییع اصغر خودم صورتش را با گلاب شستم. به دنبال
سرگذشت جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
کشیده بودم که دیدم مردی بطری به دست به آنهایی که حالشان خوب نیست جرعه جرعه آب می دهد. خودم را به او رساندم. بعد از اینکه جرعه ای آب خوردم و به طرف کوله پشتی ام برمی گشتم. مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید که اهل کجا هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم کجاست؟ راستش از شدت ترس دست و پایم با آن حال نزارم می لرزید. خودم را به لال بودن زدم و روی هوا نقشه جمهوری
شباهت عجیب در قتل 2 زن در پایتخت
ساعت10:30 رفت. پس از خوردن شام دچار خواب آلودگی شدید شدم به طوری که روی کاناپه در داخل پذیرایی خوابم برد. ساعت6 صبح وقتی چشمانم را باز کردم دیدم که روی تخت خودم هستم. اصلا متوجه نشدم که چه کسی مرا به داخل اتاقم برده بود. همان لحظه مادرم را دیدم که روی زمین پای تختم خوابیده و پتویی رویش بود. به خیال اینکه خواب است بیدارش نکردم. خودم به آشپزخانه رفتم و صبحانه آماده کردم. پس از آن درحالی که
نماز جماعت مختلط با امام جماعت زن+عکس / نحوه پرداخت وام 25 میلیون تومانی خودرو / سرگذشت جوان ایرانی که ...
کند، ادامه می دهد: یک ساعت از رفتن دوستم نمی گذشت که از تشنگی توانی برایم نمانده بود. روی زمین دراز کشیده بودم که دیدم مردی بطری به دست به آنهایی که حالشان خوب نیست جرعه جرعه آب می دهد. خودم را به او رساندم. بعد از اینکه جرعه ای آب خوردم و به طرف کوله پشتی ام برمی گشتم. مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید که اهل کجا هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم
اول ارشد بعد عروسی
مهمانی بروند، یک دنیا دلم به حال خودم و محمد می سوخت که بهترین دوران زندگی مان در دوری می گذرد. آخر همان سال دوم بود که خودم پیگیر خوابگاه متأهلی شدم، ولی معلوم شد پسرهای شهرستانی در اولویتند و باید حالا حالاها صبر کرد تا نوبت به یک دختر شهرستانی برسد. از طرفی خودم شرط گذاشته بودم و از طرفی دیگر شرایط برای هردومان واقعاً سخت شده بود. محمد که تاب و بی قراری من را نداشت، پیشنهاد
رونالدو: من بهترین بازیکن جهانم، حتی خیلی بالاتر از لیونل مسی
نکاتی از طریق فیلم بیان شود؟ از همان ابتدا هماهنگی ایده الی را میان آنتونی ونکه، کارگردان فیلم و خودم حس کردم. اینقدر راحت بودم که خیلی چیزهای ناگفته، را بازگو کردم. ابتدای کار کمی خجالت می کشیدم، اما به مرور زمان وضعیت عادی شد. چون خیلی حس خوبی را دیدم. به همین دلیل بود که خیلی صحنه ها را حتی با حضور پسرم ضبط کردیم. وقتی اولین صحنه ها را دیدم، خیلی هیجان زده شدم. به خودم می
نابغه ریاضی روانه آسایشگاه روانی شد
فرستاده شد. در حالی که تحقیقات درباره این حادثه ادامه داشت، امید دوست قدیمی و همکلاسی دوران دبیرستان سیامک گفت: مقتول زن تنهایی بود و دو دخترش در آلمان و امریکا زندگی می کردند و سیامک هم در اوکراین درس می خواند تا اینکه شب حادثه به تهران بازگشت. ساعتی قبل مادر سیامک با من تماس گرفت و گفت سیامک به تهران آمده و حال خوبی ندارد. او از من خواست به خانه شان بروم و سیامک را آرام کنم. سپس من به
در تشییع غواصان شهید، برات شهادتش را گرفت
، کنار در اتومبیل شنیدم که به مادر شهید می گفت از محمدرضا بخواه شفاعتم را بکند. این آخرین دیدار این دو بود. کمی بعد وقتی که ماجرای اعزامش به سوریه پیش آمد. مسلم به من گفت وقتی که شهید شدم، در اولین پنج شنبه شهادتم که مصادف با روز عزیزی است مادرم به مزارم نمی آید. آن روز مادر شهید تورجی زاده می آید. دستش را در دستت بگیر. (تأکید هم کرد که حتماً دستان مان بی واسطه چادر یا هرچیز دیگری در دست هم باشد) بعد
گفت و گو با الهه احمدی، بانوی اول تیراندازی
خبرگزاری ها هم مصاحبه داشتم و خبر موفقیتم پخش شد، اما اتفاق خاص دیگری همه نیفتاد. من اصلا در جریان نیستم، چون اولین بار است که این اتفاق افتاده و من نمی دانم باید چه برخوردی می شد. شاید اصلا نباید کار خاصی انجام شود و این طبیعی است و نیاز به تشویق ندارد. ان شاءالله شما هم دعا کنید من طلای المپیک بگیرم. و آن موقع ببینیم چی پیش می آید. برای قهرمانی هایی که به دست می آورید چی برای آنها پاداش
روایت محمدهاشمی از حاشیه ها علیه برادرش
/> نه، خودشان رانندگی می کردند. بعد از اینکه ایشان را ترور کردند و ترور ناموفق بود، امام دستور دادند که برای ایشان محافظ بگذارند و خانه شان را عوض کنند. وقتی در ترور شخص موفق نشدند، به سراغ ترور شخصیت رفتند و شروع به شایعه پراکنی و حاشیه سازی کردند. اینکه می پرسید چرا این اتفاقات نسبت به من اتفاق نیفتاده است، من کسی نبودم که چندان در نظام تاثیرگذار باشم، نمی گویم هیچ کاری نکرده ام، خدمات کوچکی در
مداح معروف در کنار شهید مدافع حرم +عکس
/> همیشه به بحث معنویات عنایت داشت خصوصا روضه، کاری به مستمعین متنوع نداشت خودش تنهایی برای خودش می خواند اغلب اوقات که در ماشین هم مسیر می شدیم می گفت شیخ یک روضه و یا مدح مولا را برایم بخوان. *خوابی که برای سید ابراهیم دیدم شب تاسوعای امسال برای تبلیغ رفته بودم جایی. چند ساعت قبل از شهادت سید خوابش را دیدم گفت: شیخ برایم روضه بخوان و در خواب از یکی از رفقای مداح درخواست
سرگذشت جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
، ادامه می دهد: یک ساعت از رفتن دوستم نمی گذشت که از تشنگی توانی برایم نمانده بود. روی زمین دراز کشیده بودم که دیدم مردی بطری به دست به آنهایی که حالشان خوب نیست جرعه جرعه آب می دهد. خودم را به او رساندم. بعد از اینکه جرعه ای آب خوردم و به طرف کوله پشتی ام برمی گشتم. مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید که اهل کجا هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم
ساختن انواع بمب های دست ساز و مواد منفجره را در سوریه فراگرفتم
گفتم : کدام جنتی ، آیت الله جنتی ؟ گفت : نه ، پسر ایشان آقای علی جنتی ! گفتم : از خدا می خواهم ! . قرار شد فردای آن شب قراری در کافه ای نزدیک خیابان حمیدیه بگذاریم . من در محل کافه منتظر رابط شدم و اولین کسی که به دیدن من آمد شخصی بود به نام آقای حیدری که بعداً متوجه شدم نام اصلی ایشان مهندس غرضی است و حیدری نام مستعار وی می باشد. ایشان ، راجع به محل اقامتم و وضع و حالم
بنیاد در آینه مطبوعات
خودش می داند در این مدت که او نبوده، چقدر خون دل خورده ام. او بیان می کند: از روستایمان آمدم مشهد، به خانه برادرم و بعد هم خودم به محله خواجه ربیع نقل مکان کردم. با گذشت بیش از 30سال، حتی یک لحظه رفتار و کارهایش از جلوی چشمم نمی رود. وصیت کرده بود که مدتی بعد از شهادتش ازدواج کنم اما هیچ کس نمی توانست جای خالی او را برای من پر کند. نه اینکه چون شهید شده، این حرف را می گویم؛ همسرم مردی بود که به
سالروز تولد مرتضی احمدی
رفیق حساب باز می کردند. مرضیه برومند که در ساخت مجموعه آرایشگاه زیبا با احمدی همکاری داشت پس از درگذشت وی خاطره ای جالب را تعریف کرد و گفت: ایشان به همه احترام می گذاشت و همواره حال همه را می پرسید. همیشه کوتاه و موجز سخن می گفت. ماهی یک بار حال مرا می پرسید. همیشه هنگام تحویل سال، تا به خودم بجنبم و با ایشان تماس بگیرم، آقای احمدی پیش دستی می کرد. شاهد عینی شهرآورد شش تایی
شیلا خداداد در دید در شب چه گفت؟
.. .. در سال های اول زندگی مشترکم خودم تصمیم گرفتم که کار نکنم.. فرزین هیچ گاه برای کار کردن من مانع نبوده است.. .. دلم خواست که پسرم را در امریکا به دنیا بیاورم.. من این موقعیت را داشتم و دوست داشتم فرزندم هم بدون اینکه ویزا بگیرد به هر کجای دنیا خواست سفر کند.. زمانی که من باردار بودم هوای تهران خیلی الوده بود و مجبور بودم از این شرایط بروم.. .. نمی خواستم پسرم
بهروز افخمی: اُفت دوران گبرلو باعث تغییر مجری شد
هفتاد درصد متریالی که استفاده کردیم در همان ده روز فیلمبرداری کردیم، در همان حال برنامه اول را تدوین کردیم تا هفدهم مهر که رفتم باز مقدار دیگری گرفتیم که متریال هر سه برنامه فراهم شد، یعنی ما هفده روز برنامه فیلمبرداری فشرده داشتیم که شبها تدوین انجام می گرفت و تقریبا گروه بیست روز بدون وقفه کار کردند بعد دو برنامه را که آماده کردم و وقتی برنامه اول پخش شد و برنامه دوم آماده پخش شد رفتم و درست روز
100میلیون تومان هزینه آلبوم اولی ها!
خوانند می گیرم. یعنی هم مجوز شعر و هم مجوز موسیقی و هم حراست. ولی دوستان دیگری هم هستند که من در جریانم 8،9 میلیون هم گرفته اند. چاپ و نشر هم متاسفانه در آلبوم های اول هیچکس زیر بار نمی رود که آلبوم اول را یا بخرد یا در هزینه های آن مشارکت کند. لذا تهیه کننده اول باید هزینه چاپ و نشر را خود متحمل شود و بعد شرکت پخش فقط برایش پخش کند. اگر کار خوبی شد و فروش خوبی داشت می توان بعد صحبت کرد و مشارکت کرد
از دربار تا بارگاه
که می خواهم برایت موتور بخرم. سال سوم به من گفت که تو را بفرستم مکه می روی؟ گفتم: من یک بچه دارم، چطور بروم؟ گفت: می خواهم همسرم را ببری مکه، جای مادرت مراقبش باش. صاحب کارش مرد خوبی بود اما اوستاکارش آدم درستی نبود. فروزانفر تعریف می کند: برای تعمیرات و نصب لوستر به خانه های اعیانی می رفتیم، می دیدم که خرده دزدی می کرد. اجناس عتیقه را داخل ساک می ریخت و می آورد. صاحب کارم که شریک اوستاکار بود عذر
ماجرای بازجویی از شیلا خداداد
مبارزاتی بکند، من هم چون اصلا آدم سیاسی نیستم و نمی دانستم موضوع از چه قرار است، برای مصاحبه رفتم. در آن زمان هم چند شبکه بیشتر نبود؛ یکی علیرضا امیر قاسمی، شب خیز و چند شبکه برای موزیک بود که من با پوشش اسلامی با علیرضا امیر قاسمی مصاحبه کردم ولی خب ... ولی خب چی؟ هنگام بازگشت به فرودگاه مهرآباد یک ساعتی را در یک اتاق بودم و بعد از آن برای پاره ای از توضیحات من را به همراه
اظهارات متفاوت فرهنگ از فیلم محمد(ص) تا روش های مقابله با ماهواره ها
ترجمه نبود. مدتی است ترجمه وجود دارد تا مردم بدانند چه می خوانند، بفهمند این قرآن که منبع حکمت و خلقتشان است چه می گوید؟ یعنی ما طبق سنت، یک سری آیات را از بر می خوانیم بدون آنکه بدانیم چیست. من چند شب قبل، دعای کمیل را از تلویزیون گوش می دادم و جالب است که وقتی ترجمه اش را زیر آن می دیدم، آنقدر غنا داشت و آنقدر عمیق بود که مرا به فکر فرو برد، چون همیشه به زبان عربی خوانده می شد، متوجه اصل مطلب نمی