سایر منابع:
سایر خبرها
نزاع مسلحانه در تهران با یک کشته و یک زخمی
ساله توسط سه نفر از طرف های دعوا گیر افتاده و آنها در حال زدن برادرم هستند. از خودرو پیاده شدم و به سمت آنها رفتم که در یک لحظه علیرضا، قمه ای را در بدن برادرم فرو کرد. او غرق خون روی زمین افتاد. برای کمک به سمت برادرم رفتم که سه پسر جوان با قمه دست مرا مجروح کرده و سپس از محل جنایت فرار کردند. قاتل پسر 28 ساله ای است که از بچگی با ما بزرگ شده بود. آقای قاضی من برای قمار کردن به آن محل رفته بودم که برادرم به دنبالم آمد و در دعوا شرکت کردم. در ادامه با اظهارات برادر مقتول، بازپرس سعید احمد بیگی، دستور دستگیری قاتل فراری و افراد حاضر در نزاع مسلحانه را صادر کرد. ...
برای اینکه کمتر شلاق بخوریم،تا می توانستیم فریاد می زدیم!
تهران. موقعی که ساواک جستجوی خانه به خانه را شروع کرد، باز به مشهد رفتم و در آنجا مشغول تراشکاری شدم و در پروفیل سازی طوس با نام باقرزاده مشغول کار شدم. سازمان به ما یاد داده بود مهر و امضا را چگونه جعل و عکس شناسنامه را عوض کنیم. *چه شد به دنبال تحصیلات حوزوی رفتید؟تا چه سطحی از دروس حوزوی را گذراندید؟ شهید آیت الله صدوقی معمولاً در جاهای مختلف مدرسه و مسجد می ساختند. قبلاً کمی
گرمای زندگی در دل یخ
زندگی روزنامه ایران درباره شنا در برف و یخ و راز سلامتی اش گفت: سالهاست که در آموزش و پرورش بیله سوار کارمند و این روزها نیز در مقطع کارشناسی رشته علوم تربیتی مشغول تحصیل هستم. وی ادامه داد: از کودکی متوجه شدم که بدنم بسیار گرم و حرارت بدنم زیاد است و این امر نیز ژنتیکی است. مادرم نیز همین وضعیت را داشت و همیشه شاهد بودم که در روزهای گرم تابستان چه سختی هایی را تحمل می کرد. در خانه ما همیشه کولر
جنایت مسلحانه در کرمان، دستگیری در تهران
گرفت. صدایش می لرزید و می گفت محمد به خانه ما رفته است و نیت شومی در سر دارد. تلفن را که قطع کردم نفهمیدم چطور خود را به خانه رساندم. 2برادر کوچکم مقابل خانه، داخل کوچه مشغول بازی بودند. من وارد خانه شدم و محمد وقتی مرا دید سراسیمه شد. آنجا بود که به سراغ تفنگ شکاری رفتم. سال ها بود که 2اسلحه شکاری در خانه داشتیم. یکی از آنها را برداشتم. می خواستم محمد را بترسانم تا از خانه ما برود اما نمی دانم چه
سر 3 رئیس جمهور را من زده ام!
سال ها با اهالی محله ارتباط خوبی برقرار کرده اند. مدتی برای اصلاح صورت به مغازه آنها می رفتم. در مشتری مداری همتا ندارند. به همین دلیل اغلب مسئولان دولتی سراغ آنها را می گیرند. فکر نکنم در زمینه خوش رفتاری خانواده ای مثل اینها را دیده باشم. من 5 برادر دارم اما هیچ گاه در کار و زندگی در کنار هم نبوده ایم. این 3 برادر سال هاست که در کنار هم کار و زندگی می کنند. به این نوع رفتارها می گویند برادری. کاسبان خیابان ایران به حال آنها غبطه می خورند. منبع: همشهری محله
شمارش معکوس برای پشیمانی داماد جوان
شدم یک بار ازدواج کرده و طلاق گرفته است. ناهید بعد از طلاق، از مشهد به خانه خواهرش آمده بود و با آنها زندگی می کرد. سه ماه از این ماجرا گذشت. اسیر احساساتم شده بودم. با این که به خواستگاری دختر دایی ام رفته بودم و قرار و مدار عقد کنان گذاشته بودیم به همه چیز پشت پا زدم. از خانواده ام خواستم به خواستگاری ناهید بروند. پدر و مادرم راضی نبودند. بدون حضور خانوده ام، یکه
جانبازی که به نابینایان نقاشی آموزش می دهد
باغ را خریده اند آدمهای خوبی نیستند مرا دوست ندارند. دلم می خواست بنشینم گریه کنم. درخت ها می خواستند با من درددل کنند درخت ها تمام فکر و ذهن آقای بدری هستند. در تمام خوابها و خاطراتش حضور دارند برای همین از هرچه می پرسیم باز شاخه یک درخت از میان حرفهایمان سربیرون می آورد: با درخت های خوزستان خیلی دوست بودم. یک بار طوفانی آمد و شاخه و برگ بسیاری از درختان را شکاند. وقتی درخت
نانی با بوی کارتن
این بانو در لابه لای کارتن هایی است که برای جمع کردنشان گاهی باید درون آشغال ها را جست وجو کند و گاهی نیز با مغازه دارها چانه بزند . می گوید: حرف زیادی برای گفتن ندارم، همین هستم که می بینید. روزی تنها دختر خانواده بودم و عزیزدردانه پدر و امروزم هیچ شباهتی به آن روزهایم ندارد. خدا آخر و عاقبت همه را به خیر کند و هیچ کس را از عرش به فرش نیندازد. من بی آنکه خود تقصیری داشته باشم از آن عرش
پرسپولیسی ها مرا نخواستند، خواستم خودکشی کنم رفتم استقلال
از فوتبال حرفه ای دوست دارم. این بچه ها پاک و بانمک هستند از روی سادگی شان بعضی وقت ها کارهایی می کنند، خنده دار. متاسفانه در این 20 سال در فوتبال چیزهایی دیدم که دوست ندارم بیشتر در آن باشم. * اما مدرسه فوتبالت را ادامه می دهی تا بهانه ای باشد برای ماندن در فوتبال. - یک بهانه ای که خودم دوستش دارم. بچه ها با پاکی و سادگی شان دوست داشتنی هستند. * گفتی یک چیزهایی در
پرستاری که برای پرستاری مرخصی می گرفت
خاطر تحصیلات در تبریز سکونت داشتیم برای همین تلاش می کردیم در تظاهرات، حضور پررنگی داشته باشیم و برادرم علاوه بر فعالیت در تبریز، در مسجد سیدلر مرند نیز موسسه ای را راه اندازی کرده و فعالیت می کرد. مهر سال 1357 به عنوان نیروی رسمی به استخدام بیمارستان نیکوکاری درآمدم که آن سال، اوج تظاهرات مردمی بود و مدام مردم در خیابان ها بودند که نمونه آن، روز فرار شاه بود که مردم به خیابان ها آمده و
دزدهایی که همسایه شان را ربوده بودند ،دستگیر شدند
به پول داشتم که به سراغ یکی از معتادان منطقه شوش رفتم و پیشنهاد سرقت خودرو را مطرح کردم. وی نیز پذیرفت و با هم این نقشه را طراحی کردیم. کارآگاهان در این مرحله با اطلاعات به دست آمده موفق شدند روز 25 بهمن ماه فتح الله را دستگیر کنند.این مجرم حرفه ای گفت: حامد طراح این سرقت بود و من نقش راننده را داشتم و فکر نمی کردم دستگیر شویم.بنا به این گزارش تحقیقات پلیسی برای شناسایی دیگر جرایم این 2 آدم ربای زورگیر به دستور بازپرس محسن مدیر روستا در اداره 11 پلیس آگاهی تهران ادامه دارد.
گفتگو با همسر آزاده حسین صادقی / در انتظار بازگشت حسین بودم
اومدند یا ما می رفتیم قم. البته سخت بود با دو تا بچه کوچک بخوام برم سفر. ولی خوب از روی محبت دوست داشتند ما بریم پیششون. مادر شوهرم همیشه می گفت: زهرا جان، بچه ها که این جان، کم تر دلتنگ حسینم می شم. اینا بوی پدرشون می دهند حسین هم همیشه تو نامه ها توصیه می کرد هوای پدر و مادرم رو داشته باش. عصای پیری اون ها الان تویی. از طرفی خودم هم دلم نمی اومد اونا رو تو انتظار و دلتنگی بذارم. با هر سختی بود
پس از 3 روز بیهوشی!(پاورقی)
ماشین به بیرون پرتاب شدم ، شب بود، به خاطر نمی آوردم از جنگل گذشته باشم . انگار آن قسمت از حافظه ام قبل از بیهوشی به کلی پاک شده بود. برای دومین بار از مرگ حتمی گریخته بودم . با خودم فکر کردم : چه کسی می داند، مرگ کی و کجا به سراغش می آید؟ درست زمانی که انتظارش را نداشتم ، دستی مرا به زندگی بازگردانده بود و روزی به حتم وقتی در آسایش و آرامش به سر می برم ، همان دست مرا به سرایی می برد که بازگشتی
ماجرای تبانی د ر لیگ یک فوتبال
گفت آقامیثم تیم جا برای خوابیدن ندارد، یکسری پول ما جمع کرده ایم تو هم کمک کن. من هم دوست داشتم خدمت کنم. همه من را می شناسند؛ نه مشکل مالی دارم و نه شخصیتی. دو ماه پیش سر تمرین تیم جوانان رفتم، دیدم که بچه ها در سرما با لباس های آستین کوتاه و پیراهن های هفت رنگ دارند تمرین می کنند و یخ می زنند. من هم وظیفه خودم دانستم تا به تیم خودم کمک کنم. دستور دادم 30 دست لباس کامل به بچه ها بدهند. اگر واقعاً
دیگر برای امرار معاش بازی نمی کنم/ می خواهم بچه ها مرا بشناسند
می خواهد فضاهای جدیدتری را تجربه کنم و سعی کردم روی اعتقادم بایستم و خوشحالم که الان دیگر به عنوان راه تامین معاش به بازیگری نگاه نمی کنم. وی اظهار کرد: یک دوره ای به خاطر بحران مالی مجبور بودم در پروژه هایی که شاید خیلی مطابق میلم نبودند حضور داشته باشم اما الان خوشبختانه می توانم بازیگری را به عنوان عشق نگاه کنم و به خودم حق انتخاب بیشتری بدهم. تا الان این شانس را داشتم که دو نقش غیر
شگرد خاص برای اخاذی میلیونی
آفتاب : ایران نوشت: مرد بازنشسته در شعبه چهارم دادسرای خارک به بازپرس گفت: به خاطر بیماری قلبی ام به مطب دکترم در میدان آرژانتین رفتم و پس از معاینات پزشکی به سمت خانه در حرکت بودم که متوجه مرد جوانی شدم که در چند قدمی ام درباره مسائل اقتصادی و مشکلات جامعه با تلفن حرف می زد و پس از پایان حرف هایش رو به من کرد و درباره شرایط بد اقتصاد کشور حرف زد که من در برابر حرف هایش سکوت کردم.
شاگرد اول مازندران شدم/ از دبستان هیچ خاطره خوبی ندارم/ از دوره دبیرستان شعر می گفتم
فارسی دکتر مصطفی علی پور را بهتر بشناسند. -آقای علی پور، شما دقیقا چه سالی به دنیا آمدید؟ -من مطابق شناسنامه هزار و سیصد و چهل. -چندِ چندِ چهل؟ (خنده) - پنجِ ششِ چهل (البته مطابق شناسنامه)، اما ظاهرا این تاریخ، تاریخ دقیقی نیست. -چرا؟ - چون بعدها معلوم می شود بچه هایی که یکی دو سال از من در مدرسه بزرگ تر بودند آن ها هم متولد چهل
استاد نینجای بانوان: فرماندار کلاله پاسخ نامه مرا نداد ! / در کلاله از من با اتش زدن بنر تبلیغاتی ...
دارای 2 مدرک بین المللی ماساژ درمانی می باشم و در مجموع داری 14 سال سابقه حضور در زمینه های ورزشی هستم و یاداور می شوم که دان جهانی از کشور ژاپن دارم. ایا می توانیم گفتگویی صمیمی تری داشته باشیم و از جمع بستن ضمایر و افعال خوداری کنیم؟ بله، مشکلی نیست. از چند سالگی وارد عرصه ورزشی شدی؟ 14 سالگی چی شد که وارد این عرصه شدی؟ از بچگی
ماجرای تشرف محقق اردبیلی به محضر امام عصر(عج)
سعادت نصیب شان شده است، عالم بزرگوار عظیم الشأن، مرحوم محقق اردبیلی (رض) است که علاوه بر مقام شامخ علمی اش، در زهد و ورع و تقوی زبانزد در میان خاصّ و عام است. از شاگردشان مرحوم میرعلّام نقل شده که: من شبی در صحن مطهر امام امیرالمؤمنین (ع) مشغول گردش بودم. پاسی از شب گذشته بود. دیدم کسی از در صحن وارد شده و رو به سمت حرم می رود. قدری جلوتر رفتم. متوجه شدم که او استادم محقق اردبیلی است
در امتداد تاریکی..."رویاهای طلایی یک زن جوان"!
تلفن آرمان تماس گرفتم پاسخم را نداد. نگران به منزل خودم رفتم و تازه متوجه شدم آرمان همه لوازم زندگی را به سرقت برده است. چند روز بعد هم با پیگیری این ماجرا فهمیدم من همسر سوم آرمان هستم و او قبلا دو بار دیگر ازدواج کرده است. از سوی دیگر هم با تعداد زیادی چک برگشتی شرکت روبه رو شدم که آرمان با همان وکالت کاری صادر کرده بود حالا هم... ماجراهای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی *خراسان
عاشقانه های نجاتگر سفید پوش برای زندگی
در خصوص این حرفه مهم شنیده بودم. عبدالرضا محمدی ادامه داد:با گذشت دوره نوجوانی باید برای آینده تصمیم جدی می گرفتم و به موفقیت دست پیدا می کردم. یک روز همکار پدرم به من گفت با روحیه ای که در تو سراغ دارم، گمان می کنم در حرفه پرستاری موفق شوی. این همان جمله ای بود که منتظر شنیدنش بودم تا اینکه با حضور در جبهه نبرد بر این تصمیمم مصمم تر شدم. پرستار نمونه کشور در رابطه با حضورش در جنگ تحمیلی
ماجرا از وقتی شروع شد که فهمیدم بابام به من و خواهرم نظر داره
. درآمد داشته باشه وضعمون خوب می شه ولی خب الان بیکاره. قراره یه کامپیوتر بخریم و بتونیم جفتمون تو خونه باهاش کار کنیم، اینطوری زندگیمون بهتر می شه. تن فروشی می کردم که پول مواد داشته باشم سپیده 10 سال شیشه و هرویین می کشیده و به گفته خودش بارها برای ترک اقدام کرده، اما هر بار لغزش داشته: این بار، تصمیم گرفتم دیگه برنگردم. الان هشت ماهه پاکم و اینجا بهم کمک می کنن دیگه برنگردم
حضرت زهرا(س) نشانی پیکر برادرم را داد
. وقتی او را دیدم بدنش پر از ترکش بود و بعدها چشمش را نیز از دست داد. جویای برادرم شدم گفت من سنگر دیگری بودم و از او خبر ندارم. به سپاه آمل رفتم که برادرم از آنجا اعزام شده بود. پیگیر شدم به من خبر دادند در روستای سورک ساری شخصی به نام حسین کرمی است که از طریق او می توانم برادرم را پیدا کنم. به سراغش رفتم. او هم به ما آدرس فرمانده دسته برادرم، ابوالقاسم نیک پور را داد که در روستای سیارکلا محمود آباد
بازداشت گرگ تنهای خسته در تونل مترو
. از آنجایی که بیکار بودم، دوباره شروع به سرقت کردم. شب حادثه من و دوستم از خانه ای در حوالی خیابان استاد معین مقداری طلا و جواهرات سرقت کردیم و به مترو آمدیم تا به خانه مان برویم که مأمور پلیس به ما شک کرد. از آنجایی که طلا ها پیش من بود، من به طرف تونل فرار کردم تا مأمور پلیس از تعقیب من صرف نظر کند، اما او مرا آنقدر تعقیب کرد تا اینکه دستگیر شدم. وی که خودش را گرگ تنها معرفی کرد، گفت: من
با لواشک دختران را خام می کردم!
آنها می کردم و گوشی را برمی داشتم. به دختران لواشک بدهی راحت می توانی حواسشان را پرت کنی. برخی مواقع هم به بهانه این که می خواهم به آنها رانندگی یاد بدهم، آنها را پشت فرمان می نشاندم و در یک لحظه تلفن همراهشان را سرقت می کردم. طعمه هایت را چگونه انتخاب می کردی؟ بیشتر طعمه هایم دختران پولداری بودند که لباس هایشان هم مارک بود. بیشتر سراغ دختران خوش تیپ می رفتم. از چند نفر سرقت کردی
مرگ بهار / بیا با تمام حنجره جار بزنیم تا شهادت هست زندگی باید کرد
/> مثل همه نامه هایم به دوستان شهیدم به تو هم می گویم علی جان سلام. بهار دارد می آید ولی شهر من گرفتار خزان شده است. علی جان بی مقدمه بگویم از شبی که عملیات شکستن محاصره و آزادی نبل و الزهرا شروع شد تمام شهرم دست شده بودند و به آسمان تکیه داده بودند و برایتان الغوث الغوث می خواندند. چه شب تلخی بود. من که تا صبح در حرم دختر امام موسی کاظم به بست نشسته بودم و کاری غیر گریه و دعا نداشتم
زیباکلام: عذاب وجدان دارم
خواهند با من صحبت کنند. تصورم این بود که راجع به یکی از کتاب هایم می خواهند صحبت کنند. قرار شد به دانشگاه بیاید که قرار کنسل شد. قرار بعدی را در خانه مان گذاشتیم که آن هم کنسل شد. شرمنده ایشان شدم به خاطر قرارهایی که لغو کرده بودم. این بار به آقای مانی حقیقی گفتم که خودم سراغ شما می آیم. به استودیوی آنها در ولنجک رفتم. ایشان گفتند قرار است راجع به همکاری بعضی سیاسیون با ساواک گفت وگو کنیم. در گذشته
رفتنم به استقلال خودکشی بود
بودم خوب بازی می کردم. با تمام وجودم بازی می کردم. در استقلال هم 5، 6 گل زدم. حتی دماغم شکست. بازی با راه آهن هم از پشت سر ضربه خوردم بی هوش شدم و افتادم زمین. در هر تیمی بازی کردم سعی کردم تمام توانم را بگذارم. اما خیلی ها دوست نداشتند به استقلال بروی. بازیکنان استقلال را می گویم. به هر حال سلیقه است دیگر. هر کسی یک سلیقه ای دارد. الان هم همین است. این نگاه ها را احساس می کردی
رویای فرار از بند اسارت
گفت که دراز بکشیم. همه دراز کشیدیم ولی کسی خوابش نبرد. نگران بودم و خواب به چشم هایم نمی آمد. یاد پدر و مادرم می افتادم و با خود می گفتم: آیا آن ها تا حالا فهمیده اند اسیر شده ام؟ اگر مادرم بفهمد حتماً دق می کند. اصلاً این ها می خواهند با ما چکار کنند؟ شاید تیرباران مان کردند. داشتم به این چیزها فکرمی کردم. شنیده بودم یکی از اسرا به عراقی گفته که من زن و بچه دارم مرا اذیت نکنید
گفتگو با پرویز پرستویی، مردی از جنسِ مردم (2)
/> - شاید یک چیزهای غریزی در آدم ها وجود داشته باشد ولی احتیاج به پرورش و نزدیک شدن دارد که بتواند آنها را بیرون بکشد. من از سه سالگی ام به خوبی یادم است. شاید در ذات من بوده که نگاه کردن همیشه نقش مهمی داشته باشد. چشم برای من فقط عضوی از بدن نیست. همیشه دقیق نگاه کردن را دوست داشتم و تصویری که از جغرافیایی که در آن بزرگ شدم، خودش یک جورهایی سینما بود؛ سینمایی که همه چیز در آن بود. از