سایر منابع:
سایر خبرها
علی همان روزی شهید شد که به دنیا آمده بود - جوانان ما شهادت طلبی را از حضرت علی اکبر(ع) یاد گرفته ا
همکاران فرهنگسرای رضوان؛ در منزل خانواده معظم شهید علی وزیری توفیق خدمت و حضور داشتیم. قرارمان هر هفته عصرهای دوشنبه؛ خانه یک خانواده شهید همچنان برقرار است. ساعتی در کنار خانواده شهدا نشستن و از صفا و صمیمتشان فیض بردن، سعادتی است که هر هفته نصیبمان می شود. البته مادر شهید علی وزیری سال 69 بعد از شهادت پسرش به رحمت خدا رفته است. صفر وزیری پدر این شهید والامقام که طی این سال ها غم دوری
استغفار واقعی در کلام رهبر انقلاب
آن گناه توبه و استغفار هم نمی کنیم. بعد روز قیامت که می شود، چشم ما که باز شد، آن وقت می بینیم، عجب چیزهایی در نامه اعمال ماست! انسان تعجّب می کند، کی من این کارها را انجام دادم؛ اصلاً یادش نیست. این، گناهِ غفلت و اشکال آن است. پس، یک مانع استغفار، عبارت از غفلت است. بالاترین شقاوت مانع دوم، غرور است. اندک کار کوچکی که انسان انجام می دهد، مغرور می شود. در تعبیرات دعا و روایت
سرنوشت ساواک پس از پیروزی انقلاب چه شد
خود برای پاکسازی حوزه های مسئولیت خود از عناصر و وابستگان به ساواک و رژیم سابق سخن به میان می آوردند و حدود دو سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی، بخش اعظمی از عوامل نفوذی ساواک شناسایی و تصفیه شدند. در آستانه سقوط رژیم پهلوی بسیاری از شعب و نمایندگیهای ساواک در داخل و خارج کشور اسناد محرمانه و حساس را معدوم کرده و از میان بردند. با این حال چند ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، انقلابیون به
از شرمساری فرمانده تا پرواز از قله های ماؤوت
است و چنان ضجه می زند که انگار ما را در اطرافش نمی بیند، ما از گریه و ناله و بیقراری او نالان بودیم، بعد از پایان توسل از او پرسیدیم برادرم چه شده که چنین بی قراری؟ جواب داد من از روی همه شهدا، فرزندان، مادران و همسران شهدا خجالت زده ام، باز من به خانه آمدم، باز در کوچه های فریدونکنار و به خانواده ام سر زدم در صورتی که فرزندان شهدا منتظر عزیزان شان هستند و اینکه من لیاقت شهادت را ندارم، هنوز
مقدمه بی سابقه رهبرمعظم انقلاب برکتاب استاد
فعلی) و مخفی شدن در اسفراین بگیر تا کار در معدن کرومیت و منگنز و حتی اجاره حمام! اما حسین آدمی نبود که آرام بشیند. بعد از مشکلات زیاد و عوض کردن چند شغل، توی بانک بازرگانی (تجارت امروز) سبزوار استخدام شد. تازه کار ثابتی پیدا کرده بود. کارمند ارشد شدن و بعد هم رسیدن به معاونت شعبه در همان سال اول، حسادت خیلی ها را غلغلک می داد. یکی از همکارانش توی حساب های بانکی دست برده بود. محرمانه گزارش
همواره همپای جلودار
و پرورش فعلی) و مخفی شدن در اسفراین بگیر تا کار در معدن کرومیت و منگنز و حتی اجاره حمام! اما او آرام و قرار نداشت، شغل عوض کردن ها به استخدام در بانک بازرگانی سبزوار ختم شد. بعد به تهران آمد. سال های بعد از 15خرداد است. آقای حمید در تهران مجلس شعر هم دارد. چند سال بعدتر که جشن های 2500 ساله برگزار می شود، ساکت نمی نشیند: ای ساز کرده قصه زال زر از دست داده دانش و کر و فرّ از
پدرم یک قهرمان بود
لباس سپاه را به تن محافظان امام خمینی(ره) در تلویزیون می دیدم دوست داشتم که من هم یک روزی این لباس را بپوشم و پاسدار باشم. وی می افزاید: علی اصغر عاشق شهادت بود. همیشه می گفت؛ خدا مرگ من را شهادت قرار بدهد. این حرف برای این یک سال اخیر نبود، بلکه در این چند سالی که با هم زندگی می کردیم همیشه آرزوی شهادت می کرد و می گفت هر کسی که بخواهد شهید می شود، کسی که شهید نشده واقعا نخواسته، اگر از
همپای جلودار بار سفر بست
معدن کرومیت و منگنز و حتی اجاره حمام! اما او آرام و قرار نداشت، شغل عوض کردن ها به استخدام در بانک بازرگانی سبزوار ختم شد. بعد به تهران آمد. سال های بعد از 15خرداد است. آقای حمید در تهران مجلس شعر هم دارد. چند سال بعدتر که جشن های 2500ساله برگزار می شود، ساکت نمی نشیند: ای ساز کرده قصه زال زر از دست داده دانش و کر و فرّ از دخمه برون به در آورده دندان گیو و جمجمه نوذر
عاشقانه ای برای احمد
خوب یادم مانده برایم انشاء نوشت و در انشاء از آیه قرآن استفاده کرد؛ آیه 4سوره بلد که ترجمه اش این بود: به تحقیق ما انسان را در سختی و رنج آفریدیم . می پرسم: هنوز چشم انتظار آمدنش هستید؟ امید دارید زنده باشد؟ سکوت می کند! اما پس از چند لحظه می گوید: وقتی خرمشهر آزاد شد، احمد به تهران بازگشت و به دیدار امام(ره) رفت. امام خمینی(ره) هم با دیدن برادرم، دست روی شانه اش گذاشته و پرسیده بود: احمد تویی
گفتگو با خاالق اثر ربنا/شجریان: ربنا متعلق به من نیست/ دروغ نگویند که ربنا را من نگذاشته ام پخش کنند
هست که در آبان ماه این اتفاق می افتاد. آقایان لطفی و ابتهاج برنامه ریز کنسرت ها بودند. گفتند که در دانشگاه ملی دو شب کنسرت داریم و یک شب هم در تالار رودکی فعلی (سالن کوچک) کنسرت داشت. لطفاً درباره کنسرت چاووش 6 که در دانشگاه ملی برگزار شد توضیحات بیشتری بفرمایید. روز قبل از این کنسرت حوالی بعد از ظهر در سالن رودکی اجرای برنامه داشتم. من وقتی از سالن بیرون آمدم چند نفر در حیاط ایستاده
کسی عاشق یک غساله نمی شود
می تونم. اینها را می گوید و به پهنای صورت لبخند می زند. حالت چشم های مشکی اش زیر ابروهای قهوه ای روشن وقت خنده و سکوت مثل همند. دستکش های زردرنگ و چکمه های سفید پلاستیکی را از روی قفسه های فلزی غسالخانه برمی دارد و لبخند زنان وارد سالن شست وشو می شود. میان حرف هایش مکث های طولانی دارد. هنوز هیجان و کنجکاوی آدم ها درمورد شغلش برایش عادی نشده. پنج سال گذشته، هر روز که پایش را داخل سالن شست وشو می
سه برادر سردشتی؛ قربانیان جدید بهار
خیلی وقت نیست که محمدامین علی نژاد روستایش، دولتو را گذاشت و 10 کیلومتر از مرز دور شد و آمد به آلواتان. جایی که به نظر می رسید دشت های مهربان تری دارد و زمین قصد جان کسی را نمی کند. در دولتو، سه برادرش مجروح شده بودند، همزمان جنگ و هم بعد از آن: گفتم بیایم دور شوم از مین، که قدرتی خدا، مین آمد دم خانه من شاید محمدامین خبر نداشت که مین ها هم راه می روند می خزند زیر زمین و در لحظه ای که انتظار نداری به سراغت می آیند. دم خانه بو
پیرمرد قصه گوی شهدا/ آفرین که داغ ضجه زدن را به دلشان گذاشتی
. مبادا بترسد. برای همین وقتی پیکر محمدرضا را می بیند که تمام کمر و پشتش سوخته ولی لبخند روی لب دارد، می گوید باریک الله پسر! خوشم اومد که داغ ضجه زدن رو به دل این پدرسوخته ها گذاشتی! محمدرضا با اینکه سه سال از علیرضا کوچکتر است اما زودتر پرمی کشد. خیلی زرنگ بود. دیر رفت توی سپاه و زود پرید سال 61 محمدرضا شهید می شود. علیرضا یکسال بعدتر. همه چیز دست به دست هم داده بود که علیرضا و محمدرضا