/> حکایت هایش را شیرین و زنده تعریف می کرد، در طول این مدت با مادر شهید لحظه های سخت و پرغصه ای را در یادآوری خاطرات علی داشتیم. وقت تعریف لحظه خاکسپاری فرزندش برای اولین بار و آخرین بار اشک در چشمان او حلقه زد. با هم بسیار خندیدیم و بیش از همه زندگی کردیم. مصاحبه های بیروت تا نیمه شب طول می کشید. - جز بیروت به کجا سفر کردید و چه آورده ای برای کتاب داشت؟ یکی، دو روز
لبنانی در نبرد با اسرائیلی ها ایفا کرد. وی که بعد از پایان دوران دفاع مقدس نیز در قالب مستشار نظامی در سوریه و در نبرد با تکفیری ها نقش ایفا کرد و در همین جبهه نیز به شهادت رسید، در کتاب تاریخ شفاهی خود با عنوان از ری تا شام به بیان خاطرات و اقدامات رزمندگان ایرانی در ابتدای دهه 60 در جبهه لبنان اشاره کرده که به بهانه نبرد این روز های حزب الله لبنان با ارتش رژیم صهیونیستی منتشر می شود
به گزارش ایزنا از تارنمای مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، سید عباس بحر العلومی فرد؛ از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس و از مدافعان حرم، در کتاب خاطرات خود با عنوان عبور از شط به بیان رشادت ها و ایستادگی های رزمندگان در آخرین روز دفاع از خرمشهر که منجر به سقوط این شهر شد پرداخته که به مناسبت سالروز این روز حماسی منتشر می شود: چهارم آبان، حدود ساعت 9 صبح یکی تکانم داد: عباس عباس! عباس عباس
. * پاسا چه بود و چه مأموریّتی برای خودش تعریف کرده بود؟ * پاسا مجموعه ای بود که چون احساس خلأ امنیّتی و نظامی وجود داشت، تشکیل شد. آن زمان، انقلاب تازه پیروز شده بود و سپاه هنوز مستقر نشده بود؛ پاسا گروهی بود که از شهر دفاع می کرد، به خاطر اینکه آن زمان شهربانی هم جمع شده بود و ما چیزی به نام شهربانی نداشتیم. این گروه یک گروه خودجوش بود که کار را شروع کرد؛ بعد که سپاه تشکیل شد، پاسا به
. بعد هم در آینه بررسی کنید که حالت چهره تان همان چیزی را می گوید که کلماتتان بیان می کنند؟ در بسیاری از روابط، رفتارهای روزمره معنای بد و بستان بدهد. من شام پختم، پس تو تمیز کن؛ من بچه ها را خواباندم، پس من می توانم با دوستانم بیرون بروم. اما یادتان باشد کارهای محبت آمیز نباید این قدر معامله گرانه باشند، به همین دلیل، مهم است که تلاش کنید و دنبال جبران طرف مقابل نباشید. هادسون
انداخته اند، اما نگاه که کردم دیدم یک بسته کوچک است که سه تا حبه قند داخلش بود. بعد از لای در گفت این ها را بده بچه ات بخوره شاید یک ذره جان بگیره ؛ شب دیگر پنج تا حبه انگور انداخت و گفت دخترت خیلی ضعیف شده، من چیز دیگری ندارم، همین چند تا حبه انگورو بده بخوره شاید حالش بهتر شد . طول و عرض، سلول ما حدود یک متر و هفتاد سانت بود البته در بعضی از سلول ها در همین مقیاس چهار، پنج نفر