برای دیگر نوجوانان و جوانان امروزی مهم بود برایش اهمیت خاصی نداشت. تنها به یک موضوع می اندیشید و آن، شهادت بود . اول به عراق و بعد به سوریه مهدی ذاکرحسینی فرزند دوم خانواده ای است که خداوند 4 فرزند به آنها عنایت کرده است، 3 پسر و 1 خواهر که هنوز چشم به راه برادرش است تا او را در آغوش بفشارد. اما این چشم انتظاری پایانی ندارد . شهید مهدی ذاکرحسینی بعد از اخذ دیپلم وارد سپاه
خانه ای آسمانی با 31 ستاره مقصد من است که برای رسیدن به آن باید از کوی آریا خرمشهر بگذرم. منطقه ای که حدود 10 سال پیش، حتی پیش تر از اعلام منطقه آزاد شدن دو شهر آبادان و خرمشهر منطقه آزاد بود اما بود و نبود این مزیت، تفاوت چندانی برایش نداشته است . از کنار ترکیب نامتناسب خانه های نوساز و سنگ نما با خانه های قدیمی با جای زخم های ترکش که بگذری چهار راه آخر کوی آریا نرسیده به
. این نزدیکی مدرسه نیست. بچه ها قره قاج مدرسه می روند. آیناز، میهمان است. از چابهار آمده. بچه ها به شنیدن صدای ماه بیگم کنار می روند تا مادربزرگ، جواب غریبه را بدهد. ماه بیگم با آن جذبه و هیبت بزرگ فامیل، پیش می ایستد و بچه ها و نوه هایش که حالا از خانه ها بیرون آمده اند، پشت سرش بی صدا می مانند. 50 سال است اینجا زندگی می کند؛ به قدمت روستا. پدرش از زابل مهاجرت کرده و به گلستان آمده. ما از قدیم
می شود. در همین زمان که دیگر خبری از مرد نمی شود کارگر جوانی که به تازگی برای کار وارد این منطقه شده است، پایش به زندگی آنها باز می شود. این کارگر که مرحب نام دارد، پس از دیدن چند باره زن، دل به او می بازد و سپس با او ازدواج می کند. اما مرحب نیز که کار خود را از دست می دهد، ناچار، به سفر می رود و داستان ادامه می یابد ... زمستان است نیز با حمایت توأمان سازمان تبلیغات اسلامی و کمپانی
/> زود بر پیکرش عبا انداز فکر گیسوی خواهرش را کن ** سرزمین احد غبار آلود گرچه از شور و گریه ها غوغاست حمزه و هر بلا سرش آمد گوشه ای از غروب عاشوراست ** کی به پیش نگاه این خواهر تشنه لب سر ز تن جدا کردند بهر تشییع پیکری بی سر ده نفر نعل تازه آوردند ** همه
/> خواهر بزرگترم به سمت من آمده و با دستمال، خون گوشه لبم را پاک کرده و به مادرم گفت: "آره واقعا، هیچ پدر و مادری بد بچّه هاشون رو نمی خوان! همانگونه که هیچگاه بد منو نمی خواستید که مجبورم کردید با یه فرد مفنگی و معتاد ازدواج کنم تا آقا به جرم حمل مواد بیفته زندان و من نیز به اجبار طلاق گرفته و با دو تا بچّه، دست از پا درازتر، برگردم خونه پدرم و هر خفت و خواری را به جان دل خریده و تحمّل کنم؟"
این خاطره را تعریف می کند و همه می خندند. این خاطره تنها بهانه ای برای خندیدن آنهاست که هر روز تکرار می شود، زیرا موش و حیواناتی مانند مار و عقرب همسایه های وفادار و همیشگی شان هستند. اکرم ترک زاده، مادر خانواده که در همه این لحظات با بغل گرفتن فاطمه زهرا در گوشه ای سکوت کرده بود، هنوز هم از اینکه نتواست 4 سال قبل برای شرکت در مراسم چهلم برادرش به سبزوار برود، عذاب وجدان دارد. می گوید
در تهران خدمت می کرده است، اما به محض ورود متفقین به کشور، وقتی فرمانده اش به سربازان می گوید که پادگان را تخلیه کنند، او هم سواره و پیاده خودش را از تهران به سرخه می رساند. تولد ایشان سه سال قبل از سال 1300 بوده و در حال حاضر حدود نود سال دارد. پدرم بعد از سربازی، با دختری به نام سکینه پیوندی که از خانواده نسبتا معروفی در روستا بود، ازدواج می کند. پدرم از خانواده ای مستضعف و مادرم از