سایر منابع:
سایر خبرها
رو در رو با شهرام جزایری (3)
رفتم اما خودم مجبور شدم تا سه بار ازدواج کنم و این داستانش طولانیه. اما اینکه می گین مهم ترین اشتباه باید بگم مهم ترین اشتباه من در زندگیم نزدیک شدن به سیاسی ها بود. با همه احترامی که براشون قایل هستم، چون نه اون ها به من و نه من به اون ها نیازی نداشتیم. هدف از این نزدیکی چه بود؟ دنبال رانت بودید؟ اشتباه کردم. من نیازی به آنها نداشتم اما این کار رو کردم و جریمه اش هم نابودی
شهدا بالاخره راهم دادند...
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پایگاه خبری راه مبین , وبلاگ آنتی دمون نوشت: تقریبا دوران راهنمائی رو میگذروندم که با اردوی راهیان نور آشنا شدم. اوایل دهه80 و اواخر دهه70 بود؛که تازه به دستور رهبری اردوی بازدید از مناطق جنگی راه اندازی شده بود, مناطقی که هنوز خیلی از مکان های آن پاکسازی کامل نشده بود.اردوهائی که در تعطیلات نوروزی برای دانشجویان اول بود ولی بعد به مدارس و مقاطع
خانم مهندسی که تعمیرکار ماهر لوازم خانگی شد
کارش به چشم می خورد و مصمم و مسلط به تعمیر انواع لوازم خانگی می پردازد. وارد کارگاهش که شدم مشغول توضیح به یکی از مشتریان در زمینه استفاده از اتو بود، جواب سلامم را داد و خوش آمد گفت شاید روابط عمومی بالای این خانم مهندس یکی از دلایل موفقیت وی محسوب می شود. بعد از احوال پرسی از او خواستم از خودش بگوید و دلیل انتخاب این شغل را که برایم جای سووال های زیادی را باقی گذشته بود.
آخرین دیدار شهید احمدلو و آرزوی دیدار دوباره مادر
ابتدا برای حفظ و پایداری نهال نوپای نظام اسلامی برای مقابله با منافقین، به غرب کشور اعزام و با دلاوری های خود توانست منطقه عملیاتی را از وجود ناپاکان پاک بگرداند. شهیداحمدلو پس از حمله نابرابر و ناجوانمردانه صدام علیه ایران اسلامی، که میقات خود را در جبهه ها دیده بود برای دفاع از جان و ناموس خاک میهن اسلامی باری دیگر به فرمان امام (ره) لبیک گفت و به عنوان فرمانده گردان 153 لشکر 77
طعم تلخ یک مادرانه شیرین
همسرش به شهادت رسیده و به تنهایی 5 فرزند خود را که 3 تای آنها عقب مانده ذهنی هستند بزرگ کرده و از آنها نگهداری می کند. به مناسبت هفته بزرگداشت مقام زن و روز مادر به منزل این زن 74 ساله رفتیم و پای صحبت های او نشستیم. به گزارش مهرخانه ، بعد از این که با سختی خانه را پیدا می کنیم، پیرزن خوش رو و عینک به چشم به استقبال مان می آید و ما را به طبقه پایین ساختمان سه طبقه ای هدایت می کند؛ جایی که
اعترافات جالب و خنده دار
هم داشتم خیلی خوشگل بود. بعد می رفتم تو اتاق همه این ها رو با هم می انداختم روی سرم، کلی حال می کردم که مثلا عروس شدم. اون زیر از گرما و کمبود اکسیژن خفه می شدم. می اومدم بیرون نفس می گرفتم، بعد دوباره به عروس بودنم ادامه می دادم! مامانم که وضع رو اینجوری دید یه لباس به اصطلاح عروس واسم خرید... ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعترافات خنده دار ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ اعتراف می کنم که: بچه که بودم دوس داشتم 20
قصاص عامل قتل کاپیتان ایران ایر و همسرش
کردم و بعد هم با تهدید اسلحه رمز عابر بانک ها را گرفتم. وی ادامه داد: از ترس اینکه شناسایی نشوم ابتدا خلبان را با چند ضربه چاقو مقابل چشمان همسرش کشتم و بعد هم همسرش را با همان شیوه به قتل رساندم. متهم بعد از بازسازی صحنه جرم و صدور کیفر خواست در شعبه 113 دادگاه کیفری استان محاکمه شد. هیئت قضایی متهم را به جرم دو قتل عمد به دو بار قصاص با چوبه دار و به جرم سرقت به زندان محکوم کرد. حکم دادگاه پس از تأیید در دیوان عالی کشور برای سیر مراحل قانونی اجرا به شعبه اجرای احکام دادسرای جنایی فرستاده شد. سرانجام متهم بعد از گرفتن استیذان حکمش صبح امروز در زندان رجایی شهر کرج پای چوبه دار می رود. ...
رو در رو با شهرام جزایری (2)
. وقتی دختر استادم قبول نکرد من هم رفتم اهواز و شب رفتیم خانه عمویم. من از بچگی عاشق دخترعموم بودم اما وقتی دانشگاه قبول نشدم به زن عموم گفتم نگار رو به من بده، گفت تا دانشگاه قبول نشی نمی دم. بعد که قبول شدم گفت بیا زنت رو ببر اما من بهم برخورده بود. وقتی برگشتم اهواز شب رفتیم خانه عموم و همون فرداش رفتیم عقد کردیم. حالا تا قبل از این همدیگر رو می دیدم اما بعد از عقد خانواده هامون نمی
ما پزشکا هم که حساااااس!
خیلی راضیم. از وقتی پخش شده آقای دکتر دیگه به من پیشنهاد ازدواج نداده. حقوق و عیدی هم ازش گرفتم! حمید از بیابون: سلام، من یادمه سوار آمبولانس بودم، حالا نمی دونم کجام. مامان آرشام از جلوی تلویزیون: از وقتی این سریال پخش شده دیگه پسرم از آمپول نمی ترسه. همش هم دکتر بازی می کنه و از الان تصمیم گرفته دکتر بشه. دندانپزشک در حال ایمپلنت: من فعلا اعتراضی ندارم. جی جی آندرلاین از
زن جوان و نوزاد 4 ماهه اش قربانی سوءظن
گفت: شروع به گشتزنی کردم تا راهی برای خلاصی از جسد همسرم پیدا کنم تا این که به سمت یکی از روستاهای اطراف رفتم. مشاهده کردم کارگرانی درحال حفاری و کار در حومه روستا هستند. منتظر ماندم و شب هنگام با اطمینان از این که کسی در آنجا نیست گودالی را حفر و جسد همسرم را در آنجا دفن کردم. پس از آن که به سمت خودرویم بازگشتم، مشاهده کردم دخترم هم مرده است. مانده بودم با جسد او چه کنم. بنابراین تصمیم گرفتم جسد
ای کاش سگم مرا درک می کرد!
. بزرگترین رفیقم برادرم بود که فوت کرد، من در حال دیوانه شدن بودم و به خودکشی فکر میکردم. همین که با این حیوان سرگرم هستم حالم بهتر شده است. یک بار حرفم را نمی فهمید من نیز بهم ریخت و زدمش، خودم هم خیلی ناراحت شدم! چیزی از سگم نمیخواهم و فقط از خدا میخواستم که این سگ حرفم را بفهمد که من هم اینطور عصبانی نشوم! در پایان او همچنان در تلاش برای کنترل کردن سگی بود که حرفش را نمی فهمید و بنده نیز در حالیکه در این فکر بودم که چگونه نگهداری یک سگ می تواند ضعف در برقراری یک رابطه سالم اجتماعی و انسانی توسط افراد را جبران کند، خداحافظی کردیم. ...
میدونید فرق بین نارنگی و پرتقال چیه ...؟
جوجه دارید؟ گفت : آره داریم گفتم بهش آب و دونه بدین نمیره کصافط تا آخر خیابون با لنگه کفش دنبالم کرد ••••••••••••• اس ام اس طنز ••••••••••••• میدونید فرق بین نارنگی و پرتقال چیه ؟ . . . نارنگی شلوار کردی میپوشه ولی پرتقال ساپورت نه جون من اطلاعات رو کیف کردی ؟ ••••••••••••• اس ام اس طنز ••••••••••••• بعد از اتمام ماه مبارک
خیانت/ بر اساس ماجرای واقعی
اینکه از بچه های کلاسمون باخبر شدم عباس آقا حالش خوب شده و به مغازه اش برگشته است. تصمیم گرفتم پیش عباس آقا برم و کاری که محسن بر سرم آورده بود برایش تعریف کنم و ازش بخوام با محسن صحبت کنه تا هم فیلم رو پاک کنه و هم به خواستگاریم بیاد. به مغازه عباس آقا رفتم و بعد از احوال پرسی، سراغ محسن را از او گرفتم، عباس آقا به من گفت محسن با همسرش به مسافرت رفتند. دنیا بر روی سرم خراب شد
اظهارات تکان دهنده یکی از زنان قربانی عقرب سیاه
سنگ نبود بدنم بی حس بود اما متوجه شدم که با یک پیچ گوشتی دارد بدنم مرا سوراخ می کند تمام بدنم غرق در خون شده بود . سرم داد و هوار کرد و از من خواست تا روش کشتنم را انتخاب کنم گفت یا باید مرا زنده زنده دفن کند یا اینکه من را زیر چرخ های خودروی پرایدش له کند . به او گفتم من طاقت زجر کشیدن ندارم مرا خفه کن اما از تو یک درخواست دارم . به او گفتم داخل کیفم یک قرآن است و
مرا بازسازی کن
؟ پدرم کمی فکر کرد و گفت: معمولا سر رو نشونه گیری می کنن. و بعد چاقو را وسط هندوانه فرو کرد. به عکس دایی ام و به هندوانه ی گردی که به دو نیم کره تقسیم شد، نگاه می کردم. صبح با صدای جیغ مادرم که بالای سرم ایستاده بود از خواب بیدار شدم. قبل از این که چیزی بفهمم دستم را گرفته بود و درحالی که پس کله ام می زد به سمت دست شویی می کشاندم. خودم را که در آینه ی دست شویی دیدم، جیغ زدم