سایر منابع:
سایر خبرها
ماجرای مداحی هلالی برای سه جوان مست
راهتان بودند و مدام می گفتند: آقای هلالی نیامدند. گفتم: شما اطلاعی ندادید. تا وقتی که این پیرغلامان هستند قدرشان را بدانیم. ما پیشکسوتانمان را دریابیم. مداحان پیشکسوت و پیر غلامانمان که واقعاً تاج سر هستند را دریابیم. در ختم آقای آهی، دست آقای اکبر بازوبند را بوسیدم، ابراز علاقه ای کردم . ایشان گفتند: با من مصاحبه ای کردند و پرسیدند: بعد از این همه سال نوکری دم خانۀ امام حسین علیه السلام چه
داستان نجات شمشادی از کمین داعش در حلب
. مناطق تخریب شده در سوریه *: آیا معترضان در سوریه از همان اول اعتراضات خود دست به سلاح برده بودند؟ در ظاهر امر تظاهرات در سوریه مسالمت آمیز بود ولی در باطن به این شکل نبود. بعد از اینکه مأموران امنیتی با چند نفر از معترضان شدیدا برخورد کرده بودند. در مسجد الاموی شهر درعا جنوب سوریه آقای شیخ احمد سیاسنه که خطیب آنجا بود در منبر خود فرمان جهاد داد و از همان جا تحصن
تبلیغ جالب ایرانِ واقعی در اروپا +عکس
عذرخواهی نکرده بودند. پس رفتار ایرانیان و هضم این رخداد برای کریستین ساده نبود. وقتی RV به تهران رسید، عذرخواهی رهگذران و سرنشین های خودروها ادامه داشت و راننده هایی هم بودند که برای ادای احترام به آنها از صدای بوق یا چراغ نوربالا استفاده می کردند. خانواده ایوان هرگز چنین انتظاری نداشتند و نمی دانستند در ادامه قرار است چه اتفاقی رخ دهد. اندکی بعد وقتی علی رضا تابش ، مدیرکل وقت
20 سریال اعتراض برانگیز صدا و سیما
متوقف شود. البته تیغ سانسور به جان سریال افتاد و پس از آن رضاعطاران، دیگر هیچ گاه به رسانه ملی بازنگشت. شهریار دختر این شاعر، اعتراض کرد که بیش از80 درصد سریال شهریار ساختگی است و با واقعیت همخوانی ندارد. سازمان در این کشمکش، طرف دختر شهریار را گرفت و سریال را با سانسور شدید روی آنتن فرستاد. به گونه ای که طبق گفته تبریزی، از 60 دقیقه یک قسمت این سریال، تنها 7 دقیقه پخش شد و
نقش "موحد دانش" در مراحل سه گانه "الی بیت المقدس" و آزادی خرمشهر
اما نارنجک منفجر شد و دست حاج علی را از مچ قطع کرد. در همین حین ما با شنیدن صدای تیر انفجار متوجه جریان شدیم و به سمت چادرها رفتیم و پس از به عقب راندن عراقیها حاج علیرضا موحد دانش را یافتیم. فکر می کنم همه بچه ها با دیدن آن صحنه به یاد کربلا و علقمه و عملدار لشگر امام حسین (ع) افتادند. حاج علی بعد از جانبازی باز هم راهی جبهه ها شد، آخر هیچ چیز نمی توانست حضور او را در صحنه جهاد کمرنگ کند.
آیا جامعه ی ایران مریض است؟
مهریه تعیین می کند زیرا اسکناس رسمی ارزش رسمی خود را از دست می دهد) چشم های عروس خانم برقی می زند ! این عاقد محترم می گفت: باور کنید احساس می کنم عروس خانم مانند یک کامپیوتر در حال محاسبه برابری قیمت سکه با تومان است. حساب می کند پنجاه یا صد سکه یا حتی سی سکه چند میلیون تومان می شود ! می گفت: باور کنید شش یا هفت ماه بعد سردفتر دیگری که امور طلاق را عهده دار است و با من نسبت خانوادگی دارد
از نگاه عارفانه شهید بصیر تا اهتزاز پرچم حرم امام رضا(ع) بر مناره مسجد فاو
همرزم سردار شهید حاج حسین بصیر می گوید: در هفت تپه، آشپزخانه داشتیم که گاهی وقت ها باید برای 23 هزار نفر پخت می کردند. در این پادگان دو هزار چادر داشتیم. روی تمامی چادرها نیز نوشته شده بود "یاحسین(ع) فرماندهی از آن توست". اما در کنار همه ی این تجهیزات و چادرها یک چیز دیگر خودنمایی می کرد که آن قبرهای کنده شده در گوشه گوشه ی پادگان بود. به گزارش بی باک ، "عبدالله عمرانی" از فرماندهان
20 اعتراض به جا و نابجا به سریال های تلویزیونی در ایران
پرستاری کشور صورت می گیرد؛ شدت اعتراض ها به اندازه ای بود که مهران مدیری دو قسمت بعد از آن، طی سخنانی، قبول اشتباه کرده و از جامعه پرستاران عذرخواهی می کند. حلقه سبز اگر حاتمی کیا در سال 76 به دلیل ساخت آن فیلم جنجالی (آژانس شیشه ای) مورد هجوم اعتراضاتی واقع می شود، ده سال بعد برای یک سریال تلویزیونی نیز آن شرایط را دوباره تجربه می کند اما با شدتی کمتر. در این سریال، یک عقب مانده
نگاهی به 20 سریال اعتراض برانگیز
جان سریال افتاد و پس از آن رضاعطاران، دیگر هیچ گاه به رسانه ملی بازنگشت. شهریار دختر این شاعر، اعتراض کرد که بیش از80 درصد سریال شهریار ساختگی است و با واقعیت همخوانی ندارد. سازمان در این کشمکش، طرف دختر شهریار را گرفت و سریال را با سانسور شدید روی آنتن فرستاد. به گونه ای که طبق گفته تبریزی، از 60 دقیقه یک قسمت این سریال، تنها 7 دقیقه پخش شد و این روند تا قسمت های پایانی نیز ادامه
حکایت الف- دزفول چیست؟
و یکی از واحدهای عمل کننده هم بچه های دزفول بودند که به عنوان یکی از گردان های خط شکن در خلق حماسه این فتح الفتوح نقش تعیین کننده ای داشته اند. بر سر مزار چند شهید دیگر هم رفتیم و فاتحه ای خواندیم و خاطره ای شنیدم. شنیدن خاطراتی از شهدا در کنار مزارشان از زبان همر زمان و رفقایشان در سالگرد شهادتشان در خنکای یک نیمه شب بهاری لذتی وصف ناشدنی دارد. هر یک از شهدا همچون کتاب عشق و معرفتی
بهترین نماز عمرم را با حاج بصیر خواندم
حضور در نماز جماعت هیچگاه از بلندگو اعلام نمی شد و کافی بود صدای اذان پخش شود تا همه با شوق حضور پیدا کنند. وضو گرفتیم و زودتر از همیشه داخل مسجد جمع شدیم. بچه ها با هم پچ پچ می کردیم؛ یعنی چه خبر شده؟ چند دقیقه بعد حاج حسین بصیر که فرمانده تیپ 1 و جانشین لشکر ویژه 25 کربلای مازندران بود در حالی که لباس مقدس بسیجی و چفیه سفیدرنگی بر تن داشت، همراه شهید قربانعلی رنجبر فرمانده گردان امام
10 اردیبهشت؛ رونمایی ویژه از آن 23 نفر
اصلی منحرف و داخل پادگانی بزرگ شد. از خیابانی که هیچ درختی در آن نبود گذشتیم. ماشین مقابل ساختمانی سفیدرنگ، که درِ بزرگی به فضای بسته و چهاردیواری اش باز می شد، ایستاد. اطراف ساختمان را بوته های خار خشک و زردشده احاطه کرده بود. صدای یاکریمی از دوردست می آمد و دیگر هیچ؛ سکوت. گویی همة کائنات هم دست شده بودند که دلگیرترین فضا را هنگام ورود ما به منزلگاه جدیدمان به وجود بیاورند. وهم برمان داشته بود
بنی صدر دستور انهدام همه هلیکوپترها را داد
ساعت 9 شب گذشته بین راه یزد طبس حدود 40 کیلومتری رباط خان چند نفر مسلح اتوبوس او را متوقف و دستور داده اند که از جاده خارج شود ، سپس مسافران را پیاده و تا صبح آنها را در کنار چند هواپیما و هلی کوپتر نگه داشته اند ، صبح ساعت 6 پس از روشن شدن هوا به طرف طبس حرکت کرده است . بمحض اطلاع از جریان توسط بسیم ژاندارمری به پاسگاه رباط خان اطلاع داده شد که فرمانده پاسگاه با لباس شخصی به محل رفته و نتیجه را فوراً گزارش کند و پاسگاه هم پس از بررسی، موضوع را به بطور رمز تائید کرد .
ناگفته ها و خاطرات کارگردان فیلم سینمایی طوفان شن
راننده واقعی اتوبوس که از روز اول فیلمبرداری به عنوان سیاهی لشگر همراه ما بود و در اتوبوس نشسته بود، توانست در عرض کمتر از یک دقیقه ماشین را که در حال سقوط به دره بود نجات بدهد و آن را روشن کند و به کناری ببرد و در این اتفاق به هیچ شخصی آسیب جدی وارد نشد ولی تنها من به دلیل آنکه کنار اتوبوس ایستاده بودم پرتاب شدم، هر چند که در آن لحظه هیچ احساس دردی نکردم و همراه با همه عوامل به امامزاده ای که
چرا مردم به پولدارهای ایرانی "نگاه مثبت" ندارند؟
اندرز برخورد می کرد به حاج مرشد معروف بود. حاج مرشد چلویی " دستش به خیر " بود. به فقرا در حد بضاعت غذای مجانی می داد. یا هنوز آثار بسیاری از آب انبارها و حمام های عمومی را در کشور موجود است که توسط ثروتمندان بنا شده و وقف عموم مردم شده است. این نفرت سالهای اخیر از "پولداران " در گذشته نبود . بودند ثروتمندان و تجاری که محل رجوع مردم گرفتار بودند. تجاری که دست مردم را
مطالعه تاریخ پرافتخار 8 سال دفاع مقدس در کتاب روطه
) در پانویس بیاید. علاوه بر این، در سرتاسر نقل خاطرات، تلاش بر این بوده تا به هر بهانه ای اسامی تک تک نیروهای رزمنده ای که در صحنه های نبرد بوده اند آورده شود، به همین جهت اسامی بیش از 500 نفر از برادران رزمنده ام را نام برده ام. متأسفانه در دوره ای که همه می گویند دوران تهاجم فرهنگی است و با توجه به تأکید مقام معظم رهبری برای بیان خاطرات دفاع مقدس اما بچه های اصفهان که بیشترین نقش را در جنگ
شوخی در فضای آتش و خون
. پیرمرادی رفت پشت سر نادری نشست. صالح ادامه داد: مثلا موقعی که گلوله ای می آید. پیرمرادی یک دفعه، صدای شلیک یک خمپاره را درآورد، هنوز صدای پیرمرادی تمام نشده بود که نادری داد زد: یا ابوالفضل(ع)، برادر بخواب. نادری از بالای سنگر مثل گنجشکی پرید پایین و دراز به دراز خوابید و دستهایش را روی سر گرفت. صدای خنده بچه ها همه جا را پر کرد، لحظه ای گذشت، نادری آرام سرش خود را
بنیاد در آینه مطبوعات
شد. بعد از نماز صبح چند صفحه ای قرآن می خواند. صدای خوبی هم داشت و گاهی با صدای بلند قرآن تلاوت می کرد. جواد مکبر مسجد بود و خیلی از بچه محل ها را به همین ترتیب به مسجد کشاند و نماز اول وقت خوان کرد. او می گوید: اصلا اهل تظاهر و ریا نبود، هر اقدام نیک و خیری که انجام می داد مخفیانه بود. به همه ما هم رسیدگی به برخی همسایه های کم بضاعت را توصیه می کرد. معمولا بخش زیادی از پول توجیبی اش را هم صرف
مطمئنم روزی در بهشت باشکیبایی کار خواهم کرد
وحشتناکی بروز کرد و آنها علتش را ساعت خوش می دانستند. حتما همه بچه ها سر کلاس از برنامه دیشب حرف می زدند. به جایی رسید که عکس مدیری و یارانش پشت تی شرت و آدامس چاپ شد. تلویزیون وقتی این وضعیت را دید ترجیح داد اول جلوی برنامه را بگیرد. چرا که میزان عواقب آن را حدس نمی زد. در آن دوران تا چند ماه روزی نبود که نشریات زرد به آدم های گروه ساعت خوش به سخیف ترین شکل ممکن نپردازند. بعد هم تصمیم گرفته شد ساعت خوشی
روایت خواندنی سیدرضا میرکریمی از مجنون
نکرد و نشست. تفنگ نداشتند و بعد از تمام شدن موشک ها هر دو بی کار شدند. آفتاب بالا آمده بود و عراقی ها ما را دیده بودند و بی امان شلیک می کردند. به بغل دستی ام گفتم اگر یک سرباز عراقی سینه خیز از روی جاده بیاید و کلتش را بگذارد بالای این شکاف، هرچهار نفر مجبوریم تسلیم شویم. بچه ها هم که دست کم پنجاه متر از ما عقب ترند. حداقل هر چند وقت یک بار بلند شویم و شلیک کنیم. قبول کرد. سیگاریِ تیری بود و یک