سایر منابع:
سایر خبرها
اعترافم به قتل برای گرفتن طلبم بود
از یک برنامه تلویزیونی به دست آوردم. متهم گفت: شب هنگام در خانه بودم و داشتم تلویزیون نگاه می کردم که در یک برنامه اعلام کردند یک مأمور پلیس به دست فردی کشته شده و مجری تشریح کرد که چطور این اتفاق افتاده است من هم اطلاعاتی را که داشتم بعد از بازداشت به مأموران گفتم. من خیلی تحت فشار بودم به همین دلیل اعتراف کردم. در این هنگام رئیس دادگاه به متهم گفت: مأموران از طریق دختری در
گفتگو با دختری که سرطان را شکست داد: محک امید و آرامش را به شما می دهد
ساله زمان برد تا پزشکان متوجه ابتلا من به سرطان شوند. 10 سال؟ چطور؟ فکر می کنم همه چیز از سه سالگی شروع شد. با مادرم به بهشت زهرا رفته بودم. من داشتم گل ها را پرپر می کردم و روی سنگ می ریختم. آقایی که از آنجا رد می شد متوجه دست من روی سنگ قبر نشد و پایش را روی دستم گذاشت. دستم از همان زمان متورم شد و دردش شروع شد. به هر جایی که دستم می خورد از شدت درد جیغ می کشیدم. خیلی دکتر
پسرمرد بساز و بفروش، سردسته باند سرقت های مسلحانه رستوران ها و سوپرمارکت های تهران
که دستگیر شدم. 8 ماه زندان بودم که بعد با سند آزاد شدم اما دیگر برنگشتم و بعد از آن هم ماجرای سرقت شروع شد. با اعضای باند چطور آشنا شدی؟ همه ما بچه محل هستیم و خانه هایمان نهایت چند پلاک با هم فاصله دارند. فکرش را می کردی دستگیر شوی؟ ماجرا آنقدر برایمان بی اهمیت بود که تصورش را هم نمی کردیم حتی دستگیر شویم. ما حدود 4 یا 5 شب از مغازه ها سرقت سریالی
ماجرای دوری 19 ساله بازیگر دراکولا از ایران چه بود؟
دوستانم پول به من رسید. شروع به خواندن زبان روسی کردم و به آکادمی هنرهای نمایشی روسیه رفتم. گفتم لیسانس تئاتر دارم و میخواهم ادامه تحصیل بدهم و نهایتا بعد از 19سال که مدارکم کامل شد، در سال 2010 به ایران برگشتم. هفتوان در پاسخ به سوال جوان در خصوص اینکه در این مدت چقدردلتنگ ایران شد، پاسخ داد: اوایل هر شب، بعدها هفته ای یک بار خواب دوستانم را می دیدم به محض اینکه مدارکم تکمیل شد، بعد از
بازیگر نقش اما م خمینی(ره): شش ساعت گریم می شدم
کدام جنبه از رفتار یا شخصیت ایشان بود؟ راه رفتن و حرف زدن و... همه جلوه های بیرونی بازی در یک نقش است. چیزی که بیشتر اهمیت دارد، جلوه های درونی نقش است که باید در بازیگر شکل بگیرد.باید اول درون درست بشود و من از آن دسته بازیگرانی هستم که همیشه از درون به فرم می رسم. جلوه های درونی همان خصوصیات و تفکرات و جهان بینی ها و مواردی از این دست است که وقتی این شناخت حاصل بشود، بعد تازه می توانی
کربلای 4؛ برگی از نفوذ آمریکا و مظلومیت شهدای دفاع مقدس
نمی بخشم. در دل گفتم: خدایا ای کاش من شهید نشوم! مرا اول به بیمارستان صحرایی، بعد به بیمارستان اهواز و در آخر یک ماه در بیمارستان اراک بستری کردند. وقتی برای مرخصی به خانه رفتم به کوچه مان (کوچه جوادیه در خیابان طبرسی) که رسیدم، با عصا داشتم به سمت خانه می رفتم که مادرم را دیدم. گفتم سلام علیکم. سرش را بالا کرد و یک نگاهی به من کرد و گفت سلام آقا و بعد رد شد. گفتم مادر منم، جواد. گفت ای
آخرین اخبار نقل و انتقالات پرسپولیس / دفاع چپ سپیدرود مدنظر برانکو
ام و همه بازیای سپیدرود رو رفتم ورزشگاه. شایان مصلح یکی از با استعداد ترین بازیکنای ایرانه وقتی پا به توپ میشه حداقل 2 نفرو دریبل میکنه! مطمئنا سال بعد دعوت میشه تیم ملی نقل قول -38 #6 محمد 2016-12-26 00:10 بنظرم اگه یام برگرده عالی میشه شده یه کوهه انگیزه نقل قول 1 2 تازه کردن لیست نظرات RSS نظرات این ارسال اضافه کردن
نفس ؛ داستان یک کودک و دنیای فانتزی اش
دنیای او برایش عجیب و دوست داشتنی است. همه این ها دریاچه ای است که او به تخیلاتش برسد، گنجینه پسرخاله اش، سیمرغ و کاراکتر داستان ها، کنده کاری های دیوار دست شویی و حتی پدر. احمدی: حتی پدر، چراکه او از یک آگاهی ذاتی برخوردار است، درعینی که بلاهت عجیبی در ظاهرش می بینید. بلاهتی که در بچه هایش نیز هست، اما آن آگاهی ذاتی گاهی نمایان می شود. مثل انقلابی شدنش که می گوید رفتم جایی دیدم شلوغ
این دختر عشایری قهرمان کیک بوکسینگ است +عکس
، غیرت داریم؛ ورزش زشته. صورت خوشی برای یه دختر عشایر نداره که مانتو و شلوار بپوشه بره باشگاه. پدرم و مادرم تحت تأثیر قرار می گرفتن و بارها نذاشتن برم حتی یه بار یه هفته توی خونه حبسم کردن... منم آن قدر اصرار کردم که آخر بهشون فهموندم من واقعا ورزشو دوست دارم. خیلیا هم تو این راه کمک کردن که خانواده مو راضی کنم که ورزش عشق و علاقه منه... تازه بعد از اینکه رفتم مسابقات کشوری مقام آوردم، اون
گلایه مادر سردار شهید علی شفیعی از اسراف و بد حجابی جامعه امروز/نانی که خدا فرستاد
گاهی اوقات حاشیه می رود. بچه ها هم با سوالات حرفه ای و زیرکی خودشان بالاخره مادر بزرگ را وادار می کنند که از علی چیزی بگوید. کمی مکث می کند و می گوید درست یادم هست که یکبار در خانه نان نداشتیم و من به علی گفتم مادر بروم دم خانه همسایه ازشان نان قرض کنم که علی عصبانی می شود و می گوید مادر مبادا این کار را بکنید آبرویمان می رود ، طوری نمی شود امروز را گرسنه می مانیم. روز بعد
روایت خواندنی از روزهای مبارزه و شکست سرطان
سرطان را کم و بیش همه می شناسیم و می دانیم چه بیماری سختی است. از همین رو، وقتی می شنویم یا می بینیم یک بیمار از سرطان رها شده است، گویی قهرمان یک میدان سخت را می بینیم. به گزارش مهر ، برای اولین بار در بازار محک دیدمش. پسر جوانی که با افتخار در جمع ایستاده بود و داستان قهرمانی اش را تعریف می کرد؛ قهرمانی بر سرطان. محمد، جوانی 24 ساله است که مبارزه اش با سرطان از 9 ماهگی شروع شد. به
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (347)
/> وقتی یه غلطی میکنی و نمیدونی چجور درستش کنی 48. جرج مایکل این همه کار کردو مُرد هنوز 53 سالش بود؟ ما تو 53 سالگی بعد اینکه لیسانس و ارشد گرفتیمو سربازی رفتیم نهایتاً یه پراید بتونیم بخریم. 49. شما به رضا عطاران بگی بینوایان هم بساز یکی از سکانساش اینه که یکی داره غیبت یه نفر دیگه رو میکنه و طرف پشت سرش واستاده. 50. حالا هی بچه هاتونو بنشونین پای کارتون! پسرخالم از صبح نشسته جلو شومینه بابانوئل واسش ایکس باکس بیاره. مبارک باشه
آغاز بحران سوریه به روایت شهید حسین همدانی تجویز رهبری به حاج قاسم در مورد سوریه
به گزارش شریان نیوز ،سردار حسین همدانی جزو اولین فرماندهان سپاه بود که این توفیق برایشان فراهم آمد در سال های آخر خدمت در این لباس سبز مجاهدت برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) و کوتاه کردت دست تروریست های تکفیری عازم سوریه شد. و چه خوشبخت بود حبیب سپاه که پس از سال ها دوری و بی قراری و حضور در انواع جنگ های نا متقارن سرانجام توانست به آنچه می خواهد دست پیدا کند و دست شست از همه چیز هایی که یک روز از
استوار، مقتدر و پر ابهت همچون دماوند!
کردند. فاش نیوز: خانواده تان با جبهه رفتن شما مشکل نداشتند؟ - قطعا داشتند. من تک فرزند مادرم هم بودم و فرهنگ ما هم با چنین چیزی اصلا سازگاری نداشت. فاش نیوز: پس چگونه وارد سپاه شدید؟ - من حرف از جبهه و جنگ نمی زدم. می گفتم میخواهم به مسافرت بروم. اول هم پاسدار شدم، بعد که می خواستم بروم جبهه، گفتم دارم می روم اصفهان. اولین بار هم که آمدند خانه ما
پوریا تابان : از زندگی ام راضی ام اما سرطان تنهایی دارم
/> من بچه طلاقم، بچه یک ازدواج نافرجام، بچه زوجی که با هم ازدواج کردند تا من تنها را روی دست دنیا بگذارند اما من هیچ وقت خانواده ام را قضاوت نکردم. هیچ وقت نگفتم چرا؟ از زباله ها، از منجلاب و از دستفروشی و خیابان خوابی، راه خودم را پیدا کردم و هیچ وقت هم طلبکار نبودم. از همین چند جمله معلوم است تابان می خواهد ما و مخاطب را به یک اندازه غافلگیر کند: در تهران به دنیا آمدم و بعد از جدایی
درخواست قصاص برای عامل شهادت مأمور پلیس
فرار کردم، اما او همچنان به من دستور ایست می داد. همیشه به خاطر کارم یک اسلحه وینچستر، اسلحه ساچمه زنی که 30 ساچمه داشت همراه داشتم که از پسردایی ام گرفته بودم. وقتی اصرار آن مأمور را دیدم به او شلیک کردم تا او را بترسانم. متهم ادامه داد: بعد از حادثه به خانه خواهرم رفتم. بعد از مخفی کردن اسلحه به او گفتم می خواهم به شهرستان بروم. بعد از آن به دختر مورد علاقه ام پیامک زدم و از او خواستم
یک خواننده معروف: 6ماه در بلندی های جولان خدمت کردم
کرده است. تا آنجا که می دانم دکور داخلی برنامه را برای ضبط اولیه آماده می کنند. یکی از جذاب ترین قسمت های برنامه خندوانه وقتی بود که شما به این برنامه آمدید و از زیر و بم زندگی خصوصی تان می گفتید. خودتان نمی ترسید این قدر ریسک پذیر هستید و این همه بالا پایین در زندگی برای خودتان عجیب نیست؟ من تنها بچه خانواده بودم که از 19 سالگی به سربازی رفتم و از خانواده جدا شدم. اول دو سال
مردم و فرودگاه بم دو قهرمان تاریخی زلزله بم
دیدم که باور کردنش سخت بود و هر چه جلوتر می رفتیم اوضاع بدتر به نظر می رسید؛ انگار که با کف دست محکم ساختمان ها را به پائین فشار داده و همزمان دست را چرخانده بودند. عجیب بود !! خدایا چه اتفاقی افتاده؟! از تعجب مبهوت بودم اما به معنای واقعی کلمه، متاثر شدم؛ با تمام وجود متاثر شدم. مردمی که اطراف ساختمان های سنگین خشت و گل جمع شده بودند تا شاید بتوانند کاری کنند. خوب که دقت کردم دیدم که همه
موسیقی سنتی دچار رکود شده
های پیشین اشاره کردم همه آموزش های ما در زمینه آواز تا پیش از این روی شعر سعدی و نگاه تغزلی اش بوده است. در ادامه دیدیم این مسیر متداول شد و حتی کسانی که با خواندن شعر مولانا مخالفت می کردند هم آمدند و آن را ادامه دادند و مولانا اجرا کردند. من در بخشی از کارها، سراغ شعر نو رفتم و نخستین کسی بودم که شعر نو را با سازوکار آواز ایرانی اجرا کردم. زمانی که من شعر نیما را با آواز اجرا کردم چند نفر از
اسم اباعبدالله که می آمد اشک سالار سرازیر می شد
روبه رو شوم. روز بعد که به خانه پدری مان رفتم، دیدم سالار رفته است. چند بار به جبهه اعزام شد، از عملیاتی که در آن شرکت داشت اطلاع دارید؟ چند بارش را دقیق یادم نیست. اما می دانم که در عملیات هایی مثل قادر، والفجر8، فکه، کربلای 1 و کربلای4 شرکت کرده بود. در همان منطقه عملیاتی کربلای4 هم به شهادت رسید. مدتی هم در جبهه کردستان فعالیت می کرد. پس یک رزمنده باتجربه شده بود، روحیه اش هم لابد در جبهه
نمد مالی مافنداب آب رفت
نیز از پدرش و همین طور تا نسل های قبل تر، این شغل آبا و اجدادی ما بوده، اما معلوم نیست بعد از من فردی باشد که این کار را ادامه دهد. برق نگاهش وقتی که در مورد نمدمالی حرف می زند، عمق علاقه وی را به این هنر در حال فراموشی نشان می دهد. در حال حاضر به کشاورزی و دامداری مشغول است و روز و شب را می گذراند. وی ادامه می دهد: چه کنیم دیگر کاری از دستمان بر نمی آید. هر چند فرزندانم بارها
از کمک پسر حجاریان به آشوب گران در یزد تا پذیرایی از نیروهای بسیج با آب جوش و آجر
عام میشوند، تا این را پشت بیسیم به سردار فتوحی گفتم از بچه ها خواستم بروند عقب و همه از خیابان فهادان به سمت سید گلسرخ رفتیم. وی خاطر نشان کرد: در همین حین دو تویوتا را اراذل متلاشی کردند، من در تویوتای سوم بودم وقتی این اوضاع را دیدم پیاده شدم و خودم را به چهارراه بعثت رساندم، سردار فتوحی به همراه نیروهای بسیجی و همچنین سردار فلاح زاده(استاندار وقت) نیز به چهارراه بعثت آمدند، سردار فلاح
گرمای همراهی مدافعان دور از حرم در مساجد شیراز+ تصاویر
کنم بعد از شهادتش متوجه شدم برای اینکه نگران نشویم این حرف ها را می زده است. همسر شهید می گفت درست است رزمنده ما شهید شده اما دوست دارم در پویش مدافعان دور از حرم شرکت کنم و برای رزمنده ها هرکاری از دستمان بربیاید انجام دهم . احمدی گفت: علیرضا وقتی دید همراه لباس های بافتنی نامه و نقاشی بچه های مسجد هم قرار است برای رزمندگان ارسال شود شروع کرد به نقاشی کشیدن و تأکید می کرد صبر کنید نقاشی من
برای حضرت زهرا(س) و حضرت عبدالعظیم بیشتر سروده ام/ شعری که قیامت به پا کرد
است؛ تو کیستی، تمام بهشت پیمبری نه از بهشت هم به مشامش نکوتری گفتم تو مادر حسنینی، ولی درست دیدم همه پیامبران را تو مادری گفتم شبی مقایسه ات با علی کنم دیدم علی سر است وتو از تو علی سری این قصیده ای بود که خواب نما شده بود آن فرد و الحمدالله به آن عنایت شده است. شاعران بسیاری از نوقلمان تا کسانی که پیشکسوت هستند در حوزه های دیگر شعر سروده اند
تبریک دولت آبادی به جامعه دانشگاهی برای خارج کردن شاملو از تحریم/ مجابی: نگاه کاشف و گستاخ شاملو ابتذال ...
رسیدن به آزادی یک ایده آلیست هستیم. خالق رمان کلیدر افزود: با از دست دادن هر دوست. آشنا و همراهی تغییراتی در خودم احساس می کردم اما بعد از شاملو نمی دانم دقیقا چه اتفاقی برایم افتاد. احساس می کنم آخرین داستان هایم تحت تاثیر همین خاموش شدن نور امید بعد از شاملو نوشته شده است. دوستان و همراهان برای انسان واقعا مهم هستند. شاملو نیز در تمام مسیر زندگی اش هنر و تفکرش را به روابط اجتماعی و
وقتی دستور عقب نشینی دادم
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، سردار محمدعلی فلکی، فرمانده تیپ نینوا ادوات لشگر 10 سیدالشهدا علیه السلام در مطلبی پیرامون عملیات کربلای 4 نوشت: صبح روز بعد ازعملیات کربلای 4 با توجه به بمباران شدید داخل خرمشهر توسط دشمن به دنبال خارج کردن نیروهای اردوات از خرمشهر بودم. ابتدا به نزدیکی مقر یگان دریایی که ساختمان سه طبقه ای در کنار کارون بود رفتم و این مکان به شدت بمباران
عاشقانه های هنریِ این پدر و دختر هنرپیشه
/> پدر: تا زمانی که نیکی هنوز مدرسه نمی رفت، هر جا سر فیلم برداری می رفتم، همه با هم بودیم و آن زمان بیشتر فیلم ها در شهرستان ها ساخته می شد و مثل امروز نبود که بیشتر لوکیشن ها در تهران باشد. از دست دادن همسرم برای ما خیلی سنگین بود. وقتی این اتفاق فاجعه بار پیش آمد، من و نیکی بیشتر در کنار هم بودیم. حدود 10 سال پیش به این نتیجه رسیدم که سینما دیگر جای من نیست و به سمت تلویزیون کشیده شدم و نیکی هم
برگزاری بزرگداشت احمد شاملو بعد از سال ها
وجود در مراسم بزرگداشت او به طرزی خلاقه چند وجهِ در سایه مانده او برجسته شد. یکی تأثیر شاملو بود بر صحنه تئاتر. عروسی خون و یرما ی لورکا به کارگردانی علی رفیعی، زبانِ شاملو را به صحنه آورده بود و از این رو مراسم با اکران تکه هایی از دو تئاتر اخیر آغاز شد و بعد سخنان علی رفیعی: نمی توانم بگویم این ها متنِ لورکا است یا متنِ شاملو، اما مطمئنم اگر شاملو در میان نبود سراغ ترجمه دیگر نمی رفتم.
معلم عشایری که پدر پیوندکبد ایران شد
/> سرنوشت آدم ها مثل یک فرفره است می چرخد و می چرخد تا یکجایی می ایستد اصلاً انگار خودت در آن چرخش نیستی. سرنوشت من را با خود می برد. بعد رفتم روستایی به نام مزدک و سه سال معلم آنجا بودم تا رسیدم به سن سربازی و رفتم برای اینکه معافیت بگیرم چون کفیل خواهر و برادر هایم حساب می شدم. وقتی رفتم رییس پاسگاه گفت اگر می خواهی کفالتت را بگیرم باید 200 تومان به خود من بدهی. من از طرفی دوست نداشتم رشوه
در عکاسی جنگ با فرم کنار نیامدم
با خودش پرت کند. ده دقیقه آخر من رفتم بالای کیسه خواب ها و به محض باز شدن، اولین نفری بودم که پرت شدم بیرون. اصلا نمی دانستم قرار است چه اتفاقای بیافتد فقط یادم هست گفتند با سینه خودتان را بیندازید داخل گودالی که هست حتی اگر داخلش لجن بود. آنجا متوجه شدیم قضیه جدی است و چیزی به عنوان آتش هست. یک ربع بعد گفتند مقداری مواد غذایی و دارو آوردند کمک کنید پیاده کنیم. ده دقیقه بعد مجددا گفتند برگردید