سایر منابع:
سایر خبرها
ستایش نامادری
به نام پروردگار عالم که چوپان من است ستایش نامادری نویسنده:سیروس قزلباش تقدیم به بانو (میم) ستایش برای جشن تولد 7سالگی اش لحظه شماری می کرد مادرستایش پیشنهاد داده بود تا جشن را در ویلای شخصی خودشان در ده بالای یزد برقرارکنند ومقداری وسایل جشن تولد وبادکنک وتزئینات آماده کرده بودند وچون ستایش گیتار زدن را دوست داشت مادر کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود . ستایش دختری باموهای فر وجثه ای کوچک که دماغی گرد وچشمانی درشت داشت و دماغش با صورت گردش تناسب داشت وبشتر شباهت به مادر میداد. پدرستایش یک بازاری سرشناس بود که دارای چند کارگاه تولید ترمه بود که حتی به کشورهای حوزه خلیج فارس صادر میکرد ترمه بافی از چند نسل به او رسیده بود وی علم ترمه بافی را به روز کرده بود ودستگاهای جدید ونقش های کامپیوتری باعث شده بود که نه تنها در یزد بلکه درکشور هم به عنوان یک کارآفرین خوب وتولید کننده عالی شناخته شود. شهرتش اول ترمه باف بود که فامیلی خود را به دانافر تبدیل کرده بود.اقای دانافر مردنسبتا خوبی بود قدی تقریبا بلند با موهای صاف ولاغراندام وکمی سبزه با دماغی کشیده والبته انقدر ابروی پرپشتی داشت که ستایش گاهی به شوخی می گفت: – بابایی می خواهی ابروهاتو ببافم هاها – توکه بلد نیستی بگومامانت بیا ببافه هاهاها – شما پدرودختر چی میگن پشت سرمن. – هیچی بابا دخترت هوس کرده ابروهای بابایی را ببافه – راستی خوب گفت یادت باشه این ابروهای پرپیچ وخمو واسه جشن کوتاه کنی – باشه بابا باشه خانوم جون – البته بابایی یک روز قبل از جشن کوتاه کن چون زود دوباره در میان هاهاها – هاهاهاهاها دخترکم یکی ی دونه بابا ان خانواده خوشبخت بودند اما کسی که از فردای خودش خبر ندارد. آخرهفته بود آنها وسایل جشن تولد را در صندوق عقب ماشین شاسی بلند وسفیدخود جا دادند وبه همراه همسایه خود تصمیم گرفتند به ویلا بروند همسایه آنها اصالتا اهل شهرستان بافق بودکه سالیان سال به یزد مهاجرت کرده بودند دختر بزرگ همسایه سمیه نام داشت وهنوز ازدواج نکرده بود اما خواهرهای دیگرش ازدواج کرده وخانواده تشکیل داده بودند . قرار بود صبح زود ستایش وپدر ومادرش زودتربروند وهمسایه انها چند ساعت بعد حرکت کنند وبه ویلا بروند تا در چیدمان جشن تولد ستایش به انها کمک کنند. صبح اقای دانافر باهمسروستایش حرکت کردند وشهرستان تفت را پشت سر گذاشتند ودرحال بالا رفتن ازگردنه ده بالا بودند.ستایش عقب نشسته بود وکمربند را بسته بود پدر هم ازترس جریمه کمربندرا بسته بود اما مادر ستایش که زنی گوشت الود وچاق بود بابستن کمربند احساس خفگی میکرد بنابرین عادت نداشت کمربند را ببند. انها درحال رفتن به سمت ده بالا بودند باد نسبتا سردی در حال وزیدن بود پاییز نزدیک بود اخرهفته همیشه جاده تفت بخصوص ده بالا شلوغ واتومبیل های زیادی به ان سو در حرکت هستند وبه ندرت اتومبیلی از ده بالا می اید پلیس راهنماورانندگی هم قبل ازصبحگاه تا ساعت 9 صبح در جاده مستقر نمی شود جاده باریک وهر خودرویی سعی می کند از دیگری گوی سبقت را برهاند وپدر ستایش هم مرتب سبقت بیجا میگرفت وخوشحال می شد که با هر گاز دادنش ده ها ماشین را جا میگزارد مجری رادیو یزدگرچه لعن جدی به خود نمیگرفت اما گاهی رانندگان را به صبوری واحتیاط دعوت میکرد. اقای دانا فرباز درحال سبقت بود که کامیون خاورنارنجی رنگی که شاید متعلق به 40 سال پیش بوداز سمت ده بالا دود کنان باسرعت به سوی اتومبیل هایی که روبرویش بودند می تازاند.صدای اهنگ قدیمی راننده خاور را تا ده اتومبیل میشنید راننده درحالی که زیرشلورراهرایی برپا وزیرپوش رکابی برتن داشت یک پا روی گاز وپای دیگر جمع شده روی صندلی ودستها را در فرمان براق وبزرگ فروبرده بود وبا بازوهایش فرمان را مهار می کردهمانطور میگازاند وبالا خره بی احتیاطی وغرور راننده کامیون که دوست نداشت کسی در لاین او حرکت کند قرعه بدشانسی را برای خانواده ستایش ورق زد.در حرکتی ثانیه ای در حالی که پدر ستایش باز درحال سبقت بود وفکرمیکرد یک ماشین دیگر را هم می تواند رد کندهدف خاور تندروشد صدای برخورد دواتومبیل خرد شدن شیشه ها جاری شدن خون فریاد وجیغ وبا حسین ویا ابوالفضل در جاده میپیچید وچون کلید اربگ اتومبیل اقای دانافر در حال آف بود اربگ ها هم عمل نکرده بودندوکمربند خانم دانافرهم که بسته نبود جان ان زن مهربان گرفته شد هنوز صدای ترانه دلخراش خاور که معلوم نبود چی میخواند درحالی که اب از جلوبندیش می ریخت وبخار بالا گرفته بود در حال پخش بودوراننده خاور هم براثر دیررسیدن آمبولانس ووقانونهای دست وپاگیر که تا ساعتی طول کشید همسفر مادر ستایش شد... ستایش شوکه شد واز ترس بیهوش شده بود وپدرش حتی حس بازکردن کمربند را نداشت . بیمارستان ،سردخانه ؛بازداشت اقای دانافر،ازهمه بدتر مشکلات روحی روانی ستایش را رها میکنیم وبه یک سال بعد میرویم تا خواننده هم مثل من زیاد غم ها را مرور نکند... یکسال بعد ستایش با وجود عمه ها وفامیل وبخصوص سمیه دختر همسایه قبول کرده بود مادرش فرشته شده وبه اسمان رفته .سمیه خود را به انها خیلی نزدیک کرده بود ستایش را به پارک وسینما وبازارمیبرد وعمه ستایش هم به خانه انها امده بود واز ستایش نگهداری میکرد پدر ستایش افسرده شده بود ساعت ها در اتاق به عکس زن مرحومش خیره می شد خواهر ش تا می توانست با کمک سمیه همسایه انها از ستایش وپدرش مراقبت میکردند .خانه اقای دانا فر دریکی از جاهای خوب صفائیه بود . سمیه خود را در دل ستایش جا کرده بود وعمه ستایش هم مناسب میدید که برادش با سمیه ازدواج کند پدر ستایش میلی به ازدواج دوباره نداشت اما صحبت های دوست وفامیل وخواهروبرادر واشتیاق ستایش،بالاخره پذیرفت. وازدواج ارام وبی سروصدایی انجام شد ورسما سمیه همسر اقای دانافر شد ... چند روز گذشت که پدر ستایش در خواب کابوس میدید درخواب سمیه را میدید که با چشمان خونی باچاقو ستایش رادنبال میکند وقتی از خواب میپرید زود به اتاق دخترش میرفت دختر را که سالم میدید اهسته کنار تختش مینشست و انگشت هایش را در موهای خودش فرو میبرد واهسته اشک میریخت زنش هم وقتی قصد همدردی داشت اورا دور میکرد امازن چیزی در اب میریخت وبه پدر ستایش میداد خیلی در کارش وارد بود معلوم نبود چه دارویی به اومیدهد که تا صبح اورا خواب میکند .گاهی هم ستایش نیمه شب بیدار میشد ونامادری را میدید که به حیاط خانه میرود ووقتی برمیگردد چشمانش سرخ است... درهرتقدیربا وجود خوابهای وحشتناک که پدرمیدید بیشترموقع که سرکاربود به بهانه مختلف سراغ ستایش را میگرفت گاهی که بیرون میرفتند انها را تعقیب میکرد وبیشتروقتها ازخواهرش میخواست انجا بیاید اما خواهرش که عمه ستایش باشد به پدرستایش میگفت چون تصادف ومرگ همسر وفوت راننده کامیون برایش سخت بوده باعث کابوس وتوهم می شود ومیگفت که فشارروحی روانی باعث خواب بد دیدن ومشکوک شدن است ... به هرحال سال مادر تمام شده بود وستایش به نامادری عادت کرده بود .جشن تولد ستایش همان روزها بود اما به دلیل سال مادر ومراسم دیگرتولد اورا کمی عقب انداختند یک هفته نشده بود که ناگهان ستایش براثردل درد شدید راهی بیمارستان شد وبستری گردید ستایش را به اتاق عمل بردند تا دکتر معالج ستایش که یکی از نزدیکان انها بود اورا عمل کند .نامادری فرصت رامناسب دید با اتومبیل مشکی رنگ هاچ بک درحالی که عینک دودی زده بود وارد حیاط بیمارستان شد قبل از پیاده شدن در ایینه ماشین نگاهی به خودش انداخت تصمیم عجببی گرفته بود باید کار ستایش را تمام میکرد اهسته از ماشین خارج شد از دری که پرستاران ودکتران وارد میشوند وارد بیمارستان شد خیلی زود به اتاق دکتری رفت روپوش پزشکی برتن کرد دستکشی پوشید تا اثری ازخون روی دستش نماند ماسکی بر صورت زد به طوری که اصلا معلوم نبود او همان نامادری است کمی استرس داشت اما درنگ نکرد وقتی متوجه شد ستایش بیهوش است کنارتختش رفت استرس عجیبی داشت پیشانیش عرق کرده بود بوی اتر والکل ومواد ضد عفونی مرتب به مشامش می رسید صدای بوق بوق دستگاه پزشکی به گوشش می رسید نفس عمیقی کشید چاقویی برداشت واصالت بافقی بودنش را نشان داد باچاقو شکم دخترک بی مادر را پاره کرد دستکش هایش به خون اغشته شد روده دختر را بیرون کشید وتکه کرد وسوی انداخت نفس درسینه حبس شده بود چهره همسرش را پشت پنجره حس می کرد گاهی به چهره دخترک نگاه میکرد اما وقتی کارش تمام شد سراسیمه از اتاق بیرون رفت دراتاق کناری دستکش را درسطل زباله انداخت روپوش را اویزان کرد سراسیمه انجا را ترک کرد وبا ماشینش به بیابان رفت کنار بیابان ایستاد بیرون امد داشت گریه میکرد ازته دل فریاد می زد وعقده های دلش را خالی میکرد گاهی چهره مادرستایش را میان ابرهای سپید حس میکرد که به اولبخند میزند معلوم نبود چرا اینقدر اسم پروردگارعالم را می اورد معلوم نبود چه چیز ازخدای مهربانش می خواهد معلوم نبود چرا چهره مادر ستایش را با خنده حس میکرد ... از سوی دیگر تیم پزشکی بیمارستان که متوجه وضعیت بیمارشده بودند اقدام لازم را بعد از ان کار انجام دادند تکنسین بیهوشی با دستگاه کار میکرد پرستاران خون شکم را پاک کردند وکارهای لازم انجام شد وشکم دختر بخیه زده شد وتیم هرکاری ازدستشان برمی امد انجام دادند وستایش با مراقبت های ویژه بهبود یافت .نامادری وقتی فهمید خطر رفع شده دیوانه وار خنده میکرد مثل ادم های روانی رقص وشادی عجیبی میکرد وخود را به بیمارستان رساند ستایش هنوز بیهوش بود اما دیگر خطری تهدیدش نمی کرد ... چند روز بعد ستایش را به خانه اوردند عمه وبچه های عمه تا چند روز کنار ستایش بودند تا اینکه ستایش کاملا خوب شد ونامادری تصمیم گرفت با اینکه یک ماه از تولدش گذشته جشن مفصلی برایش بگیرد نامادری به پدر ستایش میگفت با جشن تولد روح مادرش شاد می شود بنابراین با کمک اقوام وسایلی تهیه وچون ستایش به گیتار علاقه داشت وکلاس گیتار میرفت نامادری هم مثل مادرستایش کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود... جشن تولد در ویلای شخصی در ده بالا گرفته شد زیرا مادر ستایش خیلی انجا را دوست داشت . نامادری لباس زیبایی مثل پرنسس ها با کلایی مخروطی گرفته بود که ستایش خیلی در ان برازنده شده بود .مهمان زیادی حتی فامیل های نامادری هم از بافق برای تولد ستایش امده بودند. هشت تا شمع روی کیک گیتار را ستایش چند بارفوت کرد تا خاموش شدند این بار همه تولدت مبارک را خواندند نامادری گل های زرد فصلی را در گلدانی قرار داده بود که درعکس بسیار زیبا معلوم می شدند . هدیه ها یکی پس از دیگری باز میشد وستایش با هرهدیه لبخندی میزد بعد ازاینکه اخرین هدیه بازشد ستایش وپدر کمی درگوشی صحبت کردند وبعد ستایش جلو امد وبه نامادری گفت : – مادریک هدیه میخوام بهت بدم – عزیزم الان موقع گرفتن هدیه است نه دادن. – این فرق میکنه ی نامه هم نوشتم اگر بد خط نوشتم ببخشید – عزیزم دخترگلم مگه نمیدونی من هم خطم بده. همه خنده ای کردند وستایش پاکت را به نامادری داد وازش خواست بازش کند نامادری نگاهی به پدرستایش انداخت که با سرعلامت دادیعنی بخوان وچشمکی هم زد که ابروی شلوغش پایین بالا شدن .نامادری که ناخن بلندی داشت ولاک زرد خوش رنگی هم روی ناخن هایش برق میزد پاکت را باز کرد وگردنبندی زیبا از طلا در پاکت بود گردنبتد را در دست گرفت وشروع به خواندن نامه کرد بعد خواندن اشک سردی رد سپیدی که از ارایش صورتش تشکیل شده بود برگونه ها افتاد ارایش چشم با اشکها پاک شد نامه را کنارگذاشت دست را دراز کرد سوی ستایش واوهم خود را به بغل نامادری انداخت . مهمانان واقوام کنجکاوشدند وازپدر ستایش خواستند اگر اشکال نداره متن نامه ستایش را بخواند پدرهم جلورفت درحالی که با یک دست شانه همسرش را ماساژ میداد شروع به خواندن با صدای بلندکرد. به نام خدا مامان عزیزم .فرشته خوبم توجای خالی مادرم را که در اسمان فرشته شده را پرکردی این گردنبند مادرم است که باید به گردن تو اویزان شود راستشو بخواهی اول ازت خوشم نمی امد اما وقتی منوبا خودت همه جا میبردی وقتی در درس کمکم میکردی وقتی به مدرسه میبردیم وتا تعطیل میشدم تو حاضربودی موهاموهرروزصبح به ارامی مادرم شانه میکردی ومیبافتی .وقتی شب تو اتاقم می امدی فکرمیکردی خوابم وبوسم میکردی وهرموقع شب حیاط میرفتی ازپنجره نگاه میکردم که دستاتو بالا میگرفتی ودعا میکردی واشک می ریختی ...جای مامانمو پرکردی وازهمه مهمتر تو با مهارتی که داشتی اپاندیس مرا عمل کردی وروده عفونی مرا بریدی ومرا نجات دادی .تا ابد ازت ممنونم. توقابل ستایش هستی توهم بهترین مامان هم بهترین دکتر دنیایی .مامان دکتر.مامان خوبم... وقتی نامه تمام شد احساس مهمانان جریحه دارشد واشک ریختند .نامادری بهتربگویم خانم دکتر که چشم هایش ازاشک قرمز شده بود ستایش را به اغوش گرفت وپدرستایش هم هردو را بغل کرد واول بزرگترها بعد بچه ها شروع به دست زدن کردند .قاب عکس مادر اصلی ستایش درحال لبخند رضایت کننده روی دیوار بود . پایان ...
زیر و بم مشایی از زبان روحانی ای که می گوید مسحور مشایی شده است
برگشتند خبرنگار فارس به ایشان جسارت کرد و با لحنی توهین آمیزی از ایشان سوال کرد، آنجا احساس کردم که لحن آقای احمدی نژاد کمی تند شد و گفت فقط دولت قابل نقد است و هیچ قوه دیگری قابل نقد نیست ولی سریع آرام شدند و گفتند ما مخلص شما و رییس تان هم هستیم. خارق العاده است که مشایی در برابر این همه بهتان و حمله عصبانی نشد آقای احمدی نژاد گفت من گاهی عصبانی می شوم، ولی یکبار عصبانیت مشایی
زدم زیر گوش بنی صدر!
طاغوت بود و این حرف ها الان ما انقلابی بشویم باید چه کاری بکنیم؟ گفتم چرا نمی توانید انقلابی باشید، شما چادر به سر کنید، حجاب خود را رعایت کنید، انقلابی می شوید، سیاسی می شوید، همه در خانواده تان می گویند چرا تو اینجوری شدی. آن موقع انقلابی بودن یک کلیاتی داشت، مثلا شاه عامل بود برای فساد و باید برش می داشتیم، باید شاه می رفت، اما الان وارد جزئیات شده ایم. صحبت آخر... یک حرفی
پُشت و روی مذاکرات
به گزارش گروه فضای مجازی خبرگزاری فارس کیهان امروز در سرمقاله خود نوشت: برخی گفتارها یا رفتارها چنان است که ناظران را حساس می کند مخصوصاً اگر ریشه و عقبه هم داشته باشد. مانند همین اتفاق که جماعتی از مدعیان حمایت برای آقای روحانی رئیس جمهور مجسمه و تندیس ساختند اما از میان همین جماعت مدعی یکی در قواره وزیر راه دولت اصلاحات آمد و گفت شکست روحانی و اعتدال، شکست اصلاح طلبان نیست . این چه
خطاب لطیف الهی...
اندک گرایشی به دشمن پیدا شود، مشمول تذکر و تهدید الهی می شویم، آن گونه که در آیه 120 سوره بقره به صراحت بیان شده است. و این همان است که در سخنان چهاردهم خرداد مقام معظم رهبری بیان شد: "اگر راه امام را گم کنیم یا فراموش کنیم یا خدای نکرده عمداً به کنار بگذاریم، ملت ایران سیلی خواهد خورد." خداوند در آیات 13 و 14 سوره یونس می فرماید: "ما مردمی را که پیش از شما بودند چون ستم کردند و به
آزمایش اولین موشک پرتابی به ابتکار دکتر چمران/ماجرای کارشکنی"بهزاد نبوی" علیه ستاد جنگ های نامنظم
: شهید چمران به عنوان یک هنرمند نیز در میان مردم شناخته می شود. آیا این موضوع از همان ابتدای کودکی و نوجوانی در وجود او متبلور بود؟ چمران: آن سالها معمولا در هر خانه ای یک تمثال از حضرت امیرالمومنین در ابعاد کوچک و بزرگ وجود داشت. ما نیز یکی از آنها را در خانه داشتیم. یک روز مصطفی از روی آن، یک نقاشی با مداد سیاه و سفید کشید و آن را به من داد و گفت این را برای تو کشیده ام. آن را به دقت
عیددیدنی شاه نوه با ژ-3
مراحل زندگی کنارمان بود شهدا نعمت و رحمت خداوند به ما هستند. به جای صحبت های کلیشه ای و دور کردن مردم از شهدا بیایم خاطرات و خصوصیات اخلاقی شهدا را بگوییم. در اطراف من جوانانی هستند که دوران دفاع مقدس را ندیده اند ولی وقتی من از همسرم و خصوصیات بارز اخلاقیش تعریف می کنم مشتاق شده و به مطالعه اسناد دفاع مقدس و زندگی نامه شهدا می پردازند. مقصر کسانی را می دانم که این آرمان ها را به نسل بعد
سردار همدانی:صحنه گردان اصلی جنگ ها، آمریکاست
به گزارش دولت بهار به نقل از فارس، سردار حسین همدانی شامگاه یکشنبه در جمع اساتید بسیجی دانشگاه های استان همدان با گرامیداشت سالروز شهادت شهید چمران، از خودسازی این شهید بزرگوار و اهل تکلیف بودن ایشان سخن راند و اظهار کرد: جنوب لبنان، شهید چمران را بهتر از من و شما می شناسند، چراکه محله های فقیرنشین این منطقه هنوز زندگی این شهید والامقام با کودکان فقیر و یتیم آن را به خاطر دارد. وی گفت
گزارشگری که نیم قرن پیش در پادگان کشف شد
1378 که شبکه ورزش راه اندازی شد از همان ابتدا به اینجا آمدیم. تاکنون این اتفاق افتاده است با صدایتان شما را بشناسند؟ بله خیلی از اتفاق افتاده است. یک بار در تاکسی نشسته بودیم و به چراغ قرمز که رسیدیم یک تاکسی دیگر کنار ما آمد و با این لحن شروع به صحبت کرد که خیلی خوشحالم شما را می بینم و دوستتان دارم، اما هنگام رفتن گفت، خداحافظ آقای ارمنده! خاطره ای از گزارشگری یا
شهیدی که در 20سالگی مفقودالاثر شد
و بعد بمیرم. پدرش تا زمانی که به رحمت خدا رفت منتظر آمدن پیکر فرزندش بود، موقع مرگش گفت دیدارمان به قیامت افتاد، مادر نفس عمیقی کشید و گفت شاید دیدار من هم با شیخ عباس به قیامت بیفتد. باخبر بودن پدر از مفقود شدن فرزندش مادر شهید مفقودالاثر می گوید: زمانی که شیخ عباس به جبهه می رفت پدرش گفت نرو می دانم جنازه ات به دستم نمی رسد ولی با گفتن یک جمله که پس پیکر حضرت زهرا کجاست؟ پدرش
آیا پدر باید به دخترش آگاهی جنسی دهد؟
بکش کنار! بسیار مشاهده می شود که پدر دختر را لوس بار می آورد و اگر ندرتا مادر هم بخواهد تربیت صحیحی اعمال کند، با مقاومت همسرش مواجه می شود. این امر به خصوص بیشتر در میان پدران و دختران نسل جدید شایع است و حتی در بعضی موارد پدرها در این رابطه از هم سبقت می گیرند! همه خوب می دانیم منظور از لوس بودن چیست؛ کودکانی که در خانه فرمانروایی می کنند و هیچ مانعی بر سر راه اراده شان وجود ندارد
معاون گلستانی مخابرات لشگر ویژه 25 کربلا را بهتر بشناسید + تصاویر
بدن های ما برای مردن آفریده شده. پس چه بهتر که این مرگ در راه خدا باشد، سید الشهداء شهادت را تولّد نو و اوّلین مرحله ی تکامل دانسته است. امروز به فرمان امام عزیزمان عازم جبهه می شوم تا از این دین حفاظت نمایم. و امّا سخنی با ملّت: به جهانیان بفهمانیم که اسلام مرز نمی شناسد البتّه این به این معنی نیست که کشور گشایی کنیم. ای امام به فرمان تو ,با دست خالی و با چنگ و دندان از مرز و بوم اسلامیمان دفاع
بایدها و نبایدهای دعا و مناجات خوانی
. خداوند همة عالم را در کرة چشم جمع کرده است و شما می توانید همة عالم را در کرة چشم ببینید. گاهی مخاطب امام (ع) صاحب سر است و باید جوابی به فراخور وضعیت او بدهد. بالاتر از این، کلام امام (ع) به دعا می رسد. دعا آن کلامی است که امام (ع) در مقابل خدا انشاء کرده است؛ اما در دعاها همیشه یک غیری وجود دارد که اجازه نمی دهد، امام (ع) حرف های نهایی خود را با خدا بزند؛ چون دارد آن را مثلاً به
چند خاطره ناب از آقای چ
به ما شیعیان زهرا. کنار هم که بودیم، مهم نبود که پسر است کی دختر. یک دکتر مصطفی می شناختیم که پدر همه مان بود، و یه دشمن که می خواستیم پدرش را در بیاوریم. دعای امام وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه . نه توی مجلس بند می شد نه وزارت خانه . رفت پیش امام. گفت باید نامنظم با دشمن بجنگیم تا هم نیروها خودشان را آماده کنند، هم دشمن نتواند پیش بیاید. برگشت و همه را جمع کرد
آقای رئیس جمهور؛ حضور بانوان در ورزشگاه ها تضییع اسلام است /مردم گرسنه نان می خواهند نه موسیقی ! / آیا ...
به کجا می روید؟ اگر تشیع جنازه شهدا کاسبی است ساختن مجسمه برای دکتر روحانی در میدان اصلی شهر سرخه سمنان چگونه تفسیر می شود؟ وقتی مردم به دنبال سنبل ایثار و شهادت و شهامت و رشادت وایستادگی و مقاومت هستند شما اعتراض می کنید اما مجسمه رئیس جمهوری که هنوز در راس کار هست و ماموریتش به پایان نرسیده است و کارنامه او مشخص نیست علم می کنید کاسبی نیست؟ عجیب است که یکی از روزنامه های
جوانانی که هر هفته سر مزار شهدای گمنام به عنوان خادم می روند+ تصاویر
کنیم و نتیجه بهتری هم گرفتیم. عضویت شرایط خاصی ندارد برای حضور در گروه فدک و سرزدن به قطعه شهدای گمنام نیاز نیست شرایط ویژه و خاصی داشته باشید، همین که دل تان بخواهد و همین که شهدا دل شان بخواهد و شما را دعوت کنند برای رسیدن به مزار بی نام آنها کافی است؛ در گروهی که هر هفته به همراه ما برای حضور در قطعات اعلام آمادگی می کنند از زن 65ساله تا پسر 15ساله وجود دارد و از این جهت برای کسی
نامه خواندنی الهام چرخنده به مسیح علی نژاد
گیرد. آزادی یواشکی تو؛ دردهای جانبازی را که 30 سال است با دستگاه نفس می کشد نادیده می گیرد. آزادی یواشکی تو؛ غمهای مادری را که هنوز در روستا مجنون وار عکس فرزند شهیدش را در دست دارد و چشمان یعقوب وارش به جاده، تا اینکه شاید فرزندش از راه بیاید نادیده می گیرد. آزادی یواشکی تو؛ استخوان های شهیدی را که برای مادری بعد از گذشت چندین سال می آورند نادیده می گیرد. به کجا می روی؟ بی
مهارت های لازم برای ترغیب بیشتر بچه ها به نماز خواندن+ تصاویر
، علاقه مند به تشویق و نگران از تنبیه هستند. اگر تا 7سالگی محبت به نماز و عادت به رفتارهای مرتبط با نماز هرچند گذرا و بدون وسواس در کودکان شکل بگیرد و بچه ها دائم در معرض پایبندی به نماز از طرف والدین شان باشند می توان تا حد زیادی به نمازخوان شدن بچه ها امیدوار بود. امام باقر(ع) می فرمایند: ما فرزندانمان را از 5سالگی به نماز امر می کنیم اما شما از 7سالگی آنها را به نماز بخوانید. برای زمینه سازی دعوت
جواد ظریف: اگر توافقی صورت بگیرد هیچ دولتی در آمریکا توان نقض آن را نخواهد داشت/ دولت آمریکا باید اجرای ...
تعمیم داد. بنابراین باید یک نگرش جدی به روابط بین الملل، اقتصاد، موقعیت ملی و موقعیت منطقه ای تان داشته باشید تا بتوانید به عنوان یک کنشگر جدی درازمدت که سیاست خارجی اش در خدمت توسعه است فعالیت کنید. جناب دکتر ظریف، من می دانم که شما شناخت کافی و وافی از روابط بین الملل دارید و نمی خواهم منکر این موضوعات شوم که هر کشوری آرمانی دارد ولی بحث مهم تناسب میان مقدورات ملی و محذورات بین المللی
آقا معلم همیشه مهربان بود
نوشتن ندارم. اول برای خویشان و نزدیکان که به کسب و کار مشغول بوده و جز به زبان از جنگ و انقلاب حمایت نمی کنند باید عرض کنم این آیه شما را به تجارتی بهتر از کسب و کار دعوت می کند و شما را راهنمایی می کند. عبارت ایمان به خدا و رسولش و مجاهدت در راه خدا که خود دو گونه آمده است: اول به وسیله اموال و دارایی خود سپس به وسیله جان و نفس. به قول قرآن، مسلماً برای شما بهتر
خاطره ای از شهید غواصی که دانشجوی دانشگاه امام صادق(ع) بود
ها را من دیدم و حاضر نیستم با هیچ چیز دیگری آن را عوض کنم. حتی حاضرم هرچه دارم بدهم و دوباره به آن زمان برگردم. سخت اما شیرین بود. معتقدم روز قیامت تنها چیزی که بتواند مرا نجات دهد، همین شب ها و روزهایی است که در کنار شهدا بوده ام. در جبهه صداقت، راستی و پاکی دیدم و هیچ گاه دروغ و حرف بی ربط و یا توهینی نشنیدم. همه به تکلیف عمل می کردند و هرکسی کار خودش را به نحو احسن انجام می داد. نشاط جبهه و آن دوستان را بعد از جنگ در هیچ جا ندیدم که امیدوارم خدا کمک کند تا بتوانم همین چند قدمی که برای خدا برداشتم، حفظ کنم. منبع: خبر آنلاین ...
آیا جان آدم ها به اندازه ی یک دانه قطب نما هم ارزش ندارد؟
، اکثرا قطب نماهای ساخت کره شمالی بود و اینها خراب بودند. تدارکات هم نتوانست از جای دیگری قطب نما تهیه کند. طوری شد که صبح بعد از پایان عقب نشینی بچه ها فرماندهان گردان ها به من طعنه می زدند می خواستید توی نماز جمعه ی تهران به مردم بگویید و اعلام کنید رزمندگان در جبهه به قطب نما نیاز دارند، امت حزب الله، به برادرانتان کمک کنید و قطب نما اهداء کنید! به من می گفتند: آیا جان آدم ها به اندازه ی یک دانه
حسرت مادرانه ای که شهید برطرف کرد
، حمید کتب اضافی را به منزل می آورد و آنجا نگهداری می کرد. یک شب حمید ماشین من را گرفت و گفت: این ماشین توسط منافقان شناسایی شده و صلاح نیست شما زیاد سوار آن شوید، گفتم: پس تو چرا سوار می شوی، گفت: برای حمل کتاب به آن نیاز دارم. نحوه شهادت همان شب منافقان با بستن راه اتومبیل حمید و به رگبار بستن آن قصد ترور وی را می کنند اما گویا حمید با چابکی در حالی که همه شیشه های ماشین
ادبیات جنگ تنها ادبیات دفاع مقدس نیست
جنگ یادداشت برداری کند. * منطق شما را می فهمم اما در باور مردم ما از جنگ، این پدیده و انسان های در معرض آن چیزی نیستند که شما در داستانتان تصویر می کنید. یعنی سرباز در جبهه است برای کشتن دشمن نه اینکه ناگهان دلش برای او به رحم بیاید و سعی کند تا سرباز دشمن را ولو زخمی نجات دهد. شما چه تفسیری از جنگ دارید که این نگاه از آن بیرون می آید؟ من جنگ را یک موقعیت می دانم. موقعیتی فارغ
از لاک جیغ تا خدا تجربه شخصی من از زندگی است/ هنر برایم یک تریبون است
به گزارش خبرنگار رادیو و تلویزیون خبرگزاری فارس ، از لاک جیغ تا خدا نام مستندی است که می کوشد تغییر تدریجی خانم هایی را به تصویر بکشد که حجاب را برگزیده اند. این مستند در ماه مبارک رمضان هر شب از شبکه دو پخش می شود. با توجه به اقبال مخاطبان از این برنامه با هاشم تفکری بافقی تهیه کننده و کارگردان این مستند درباره تحول تدریجی خود و هدفش از ساخت از لاک جیغ تا خدا به گفت و گو نشستیم.
تجارت با استخوان های شهدا
شد و شما در خواب غفلت بودید. آنها با تمام وجود درک کرده بودند که اگر امام رحمت الله علیه را تنها بگذارند زیر لگد بعثیان خواهند بود. برای همین از با ارزش ترین دستاورهای زندگی مادی و معنوی خویش گذشتند. یک نفر چهار فرزند خود را شهید می بیند و خم به ابرو نمی آورد. مادری هنوز به انتظار تک فرزند رشیداش است و یک نفر هم احشام و لوازم خوراکی خود را به جبهه ها می فرستد تا کمک حال جبهه ها باشد اما
یک مسجد کوچک با اتفاقات بزرگ/ رویش ها و ریزش های انقلاب
/> فعالیت هنری در مسجد رونق خاصی داشت. مرحوم مطلبی خودش پای کار بود و بچه هار ا حمایت می کرد. بزرگترهای مسجد هم مخالفتی با این فعالیت ها نداشتند. در واقع با این وجود مسجد رونق خاصی داشت و نماز جماعت، هیئت و ... برپا بود و فضای حاک، فضای جبهه، جنگ، شهادت و شهدا بود. این فعالیت ها در طول جنگ تحمیلی تا فوت امام خمینی (ره) و برگزاری نمایشگاه بزرگ ادامه داشت. در این نمایشگاه در ورودی مسجد
جنجال مهمان ناخوانده تشییع شهدای غواص
باور کنیم که شما دلت برای این مردم می سوزد؟ و در پایان این نکته، متذکر شوم که رطب خورده، منع رطب نمی کند! علاقه شخصی، نه دعوت سردار باقرزاده در ادامه توضیحات خود افزوده است به اعتقاد بنده، حضور جمعی شخصیت های مورد احترام نظام اسلامی در جایگاه چنین مراسم مردمی ای، نشانه وحدت و همبستگی مسئولان آن هم در زیر خیمه شهدا تلقی می شود، ازهمین رو مانع به خصوصی وجود ندارد تا در کنار هم
مبارزه با مواد مخدر اولویت نخست پس از جنگ بود/ چگونه سریال آینه عبرت ساخته شد
اولیه تشکیل این ستاد با یک برنامه رادیویی و اطلاعاتی که شما از مردم دریافت کردید زده شد؟ تا حدودی بله. ما روی قانون کار کردیم و من اطلاعات مواد مخدر را جمع آوری کردم. البته آن زمان بیشتر درگیری ما بر سر مواد مخدری مانند هروئین، تریاک و بعد حشیش بود در حالی که در آمریکا و اروپا آن زمان کوکایین مطرح بود. به هر حال این موضوع را مطرح کردیم که این مواد مخدر که در داخل تولید نمی شود و به طور
ازدواج به سبک شهید چمران
به این زیبایی از ولایت، از امام حسین (ع)، از لبنان و خیلی چیز ها بگویید، خوب بیایید و بنویسید. گفتم: دبیرستان را نمی توانم ول کنم، یعنی نمی خواهم. امام موسی گفت: ما پول بیشتری به شما می دهیم، بیایید فقط با ما کار کنید. من از این حرف خیلی ناراحت شدم. گفتم: من برای پول کار نمی کنم، من مردم را دوست دارم. اگر احساسم تحریکم نکرده بود که با این جوانان باشم اصلاً این کار را نمی کردم، ولی اگر بدانم کسی می