سایر خبرها
وقتی زندان جو بحرین تبدیل به مقر نظامی شد
بردند و بار دیگر با وحشیگری من را کتک زدند. آنها ادعا می کردند که من دوربین دارم و از زندان ها عکس می گیرم، این در حالی بود که من این کار را نکرده بودم. بعد از شکنجه مفصلی که دیدم، من را به ساختمان شماره 10 بازگرداندند. در آنجا نیز تعدادی از نیروهای ژاندارمری اردن من را تحویل گرفتند و بلال مچ دست راست من را سوزاند و بعد از آن به روش توهین آمیزی موهای سر مرا تراشیدند. آنها می گفتند من هیتلر هستم و
به جای "سراغ" گرفتن ، می گفتند یونس "منزوی" شده!+تصاویر
نمونه برداری می کنند هوشیار می شوم. در همین بیمارستان ساسان داشتند مرا جا به جا می کردند فکر می کردم مرا به یک سوله ای می برند که شهدا را هم آورده اند و من را در این تابوت گذاشتند. در آن حال تمام رفقای شهیدم را می دیدم . شهید مسلم اسدی، شهید جلال شاکری، شهید کلانتری هم بودند و آن ها را دیدم که در تابوت نشسته اند. من همین طور بلند شدم و گفتم مسلم کجایی؟ آن ها هم گفتند: ما را بیچاره کردی و
خفاش شب گیلان: از من جزئیات قتل ها را بپرسید
زندگی با همسرم اولم دلیل همه اینها بود. مرا به جایی رساند که از تمام زنان متنفر شدم و کینه به دل گرفتم، آن قدر که به جنون رسیدم. سه قتلی که بین سال های 87 تا 88 انجام دادم، فقط به خاطر انتقام گرفتن از زنان بود اما چهار قتلی که در سال 95 انجام دادم، 80 درصد به خاطر مشکلات مالی و 20 درصد به خاطر همان تنفرم بود. از طریق یکی از دوستانم با همسر اولم آشنا شدم. او کاری با من کرد که از تمام زنان متنفر شدم
خاطره خنده دار مهدی یراحی در خندوانه
رفت هیچ صدایی نیامد، با خودم گفتم من که بروم حتما دست می زدند ولی باز هم اتفاقی نیفتد! قبل از ما هم برنامه ژانگولربازی اجرا شده بود و مردم خیلی خوششان آمده بود و (به شوخی) فکر می کنم از این که ما جای ژانگولرها را گرفتیم ناراحت شده بودند. قطعه اول را که تمام کردم فقط چهار نفر دست زدند و وقتی دیدند هیچ کس همراهی شان نمی کند و ضایع شده اند خودشان ساکت شدند. (با خنده) آن ها ضایع شدند، حالا ببییند من
این مملکت پراز صادق خدادادی هاست
، چندتا بچه دارید ؟ صادق فرزند چندم شما بود؟ 4 تا ، سه تا پسر، یک دختر. صادق جان فرزند دوم خانواده و پسربزرگم بود. عصای دستم بود. چندساله بود؟ 4ماه مانده بود که20 ساله بشود. اول مرداد 76 به دنیا آمد. چقدر از سربازی اش مانده بود؟ آخر خرداد سربازی اش تمام می شد. به خاطر اینکه در منطقه مرزی خدمت می کرد، قرار بود بعد از هشت ماه منتقل شود به شهر خودمان و تا پایان خدمت اش در
خوش شانس ترین بازیگر بدشانسم
من مانده است. در 13 سالگی دو سال تمام هر روز ساعت 6 صبح از خواب بیدار می شدم تا 8 شب کار می کردم، معلم خصوصی از 8 تا 10 شب به من درس می داد و بعد درس ها را مرور می کردم تا ساعت 12 شب که می خوابیدم! اما این همه انرژی که صرف آن کردم بعد از هشت سال هنوز در جهان سرگردان است و به خودم برنگشته؛ الآن اگر این سریال پخش بشود فقط برای من افتخاری است که زمانی با یک گروه حرفه ای همکاری کرده ام، همین!
حکایت های ناگفته از گنج یابی در بیابان
خاک ها را که کنار زدم، دستم خورد به یک شی فلزی که تقریبا سیاه شده بود، گودال تقریبا دومتر می شد، بالای گودال دو نفر از همراهانم بودند، جوان بودم آن روزها، با شوق خاک ها را کنار زدم، یک جام فلزی توی خاک بود، با خوشحالی فریاد زدم و به همراهانم گفتم یک جام پیدا کردم، طناب را بالا کشیدند، برای اینکه راحت تر بالا بروم، جام را دادم دست همراهم، و تقلا کردم که خودم را بالا بکشم، به دهنه گودال که نزدیک
نوای دلنوازی که مرا مدهوش کرد/ همیشه مدیون امام رضا(ع) هستم
خانواده ای مذهبی و اهل قرآن رشد کردم، پدرم یکی از علاقه مندان به تلاوت قرآن هستند، پدر بزرگ هایم نیز در این عرصه فعالیت می کردند و من هم به سبب علاقه مندی خانواده به این امر مقدس، وارد عرصه قرآنی شدم. نوای دلنوازی که مرا مدهوش کرد لذت بخش ترین نوایی که در ذهن دارم تلاوت های صبح گاهی پدر و مادرم است؛ همیشه بعد از نماز عادت داشتند که چند آیه ای از کلام خدا را با صوتی دلنشین بخوانند
فردای روزی که دختر نوجوان را دفن کردند اتفاقی در قبرش روی داد که باورکردنی نبود! + عکس
زندگی می کرد. خانم پرس نیمه شب بیدار شد تا دستشویی برود که از هوش رفت. گفته می شود که او پس از شنیدن صدای شلیک گلوله وحشت کرده و از هوش رفته است اما والدین مذهبیِ او عقیده ای دیگر دارند. آن ها پس از اینکه مشاهده کردند از دهان خانم پرس کف خارج می شود، گفتند که ارواح خبیث وارد کالبد او شده اند. اقوام نیسی پرس می گویند که کشیش ها تلاش کردند تا ارواح پلید را از کالبد نِیسی خارج کنند، اما او به
دوستی خاله خرسه
بد پیله کرده بود. ول کن ماجرا هم نبود. اصرار پشت اصرار. انکارهای من، هیچ فایده ای نداشت. هر بار بهش می گفتم، ولله من وقت نمی کنم و خیلی سرم شلوغه و اصلا خیلی وقته طراحی نکردم، اما مگر گوشش شنوا بود. می گفت: آخه من فقط به تو اعتماد دارم. خودم و خانواده ام کجا بریم عکس بگیریم که خیال مان راحت باشه؟ باور کن دستمزدت را تمام و کمال پرداخت می کنم؛ اصلا بگو چقدر می خوای؟ خلاصه آنقدر گفت و گفت که چاره ای
مروی بر دفتر زندگی یک بانوی قرآنی/ رویایی که تعبیر شد
ابتدایی، در کلاس های آموزشی قرآن و نیز در مدرسه، با قرآن آشنا بودم. وی ابراز کرد: در رشته علوم تجربی، دیپلم گرفتم و بعد از آن، وارد شاخه های مختلف هنری اعم از آرایشگری، خیاطی و ... شدم اما هیچ کدام قلبم را راضی نمی کرد. بعد از آن وقتی در فضای موسیقی، پیانو کار می کردم، منتخب گروه کُر شدم. افسای ادامه داد: یک هفته به ماه رمضان مانده بود و من خودم را برای شرکت در گروه کُر آماده می کردم که
ازدواج دو روزه دختر جوان/ شاهین از من خواسته های عجیبی داشت و من هم تصمیم به طلاق گرفتم
به این وضع عادت کرده بودم. خانواده ام بعد از هر خواستگاری کمی نصیحتم می کردند و مدتی بعد همه چیز تمام می شد. تا اینکه دختر خاله ام که چند سال کوچکتر از من بود، ازدواج کرد و مشکلات من از همان موقع شروع شد. مادرم مدام سرکوفت می زد و می گفت: 25 سالت شده و هنوز ازدواج نکرده ای.لابد می خواهی تا آخر عمر پیش ما بمانی؟... حرف های خانواده ام از یک طرف و تیکه های دائمی فامیل و اقوام هم از طرف دیگر روز و شبم
ترجمه ای از صحیفه سجادیه که رهبر انقلاب آن را تحسین کردند
حتماً به داخل خانه اش برویم. داخل خانه رفتیم. منزل محقر و ساده در طبقه ی دوم آپارتمان با مقداری کتاب و یک کامپیوتر. می گفت هنوز باورم نمی شود که آقا ترجمه ی مرا این قدر مورد محبت قرار داده باشند. از ترجمه پرسیدم؛ گفت حدود شش ماه برایش زحمت کشیدم؛ سعی ام این بود که علاوه بر رساندن مفهوم، وجوه ادبی و آهنگ کلام و ظرافت های معنایی حفظ شود؛ سعی کردم پیش از آن، تمام ترجمه ها را ببینم؛ الان می بینم
علی پروین: به پسرم هم ببازم شب خوابم نمی برد
عصای دست مربی تو زمین بودم. از همون موقع باخت رو دوست نداشتم تا اینکه دهه 60 مربی شدم. خدا هم خواست که موفق شوم. تیم مون هم خیلی خوب بود. از گلر بگیر تا اون جلو. سلطانی، وحید قلیچ، پنجعلی، محرمی، انصاری فرد، سیدعلیخانی، ناصر محمدخانی، محمد مایلی کهن، محمد دادکان؛ اینها همه بیداد می کردند. ضیا عربشاهی حمید درخشان، فرشاد پیوس، مرتضی کرمانی مقدم. اصلا حریف می موند کیو بگیره؟ محسن آشوری رو
عدم صلاحیت
همچنان اتیکت غیر از پرستاری داشت. بیمار را به خوبی از روی کاردکس تحویل داد و داشتم با خودم می گفتم که حتما کارشان را خوب بلدند که آستین بیمار را برای چک کردن محل انفوزیون سرم بالا زدم و دیدم ورم کرده است. به او گفتم آی وی بیمار خراب است، اما او باز مسیر را باز کرد و گفت: نخیر، اتفاقا خیلی سریع هم می رود! برآمدگی را به او نشان دادم و او شروع به مالش دادنش کرد و گفت: اینکه چیزی نیست! مقاومت کردم و شروع
قمار شغل است؛ نه برای آنهایی که بازی می کنند!
. مثلاً بازی بارسا با یووه من شرط بستم "نیمه اول گل ندارد، نیمه دوم یک گل دارد" میدونستم یووه دفاعش قویه، ولی بارسا حداقل یه دونه راه داشت بزنه، گفتم حداقل یه گل داره ولی صفر – صفر شد؛ فوتباله دیگه، معلوم نمی کنه که . حتی یک قمارباز ماهر هم براحتی می بازد. بعد از همه ی این توضیحات اما متوجه شدم تنها چیزی که او از حرف های من می فهمد دو کلمه ی قمار و فوتبال است! می گوید: حالا میخوای ببندی
خودکشی عروس جوانی که شوهرش از او درخواست های ناجور داشت/ فقط شش روز توانستم تحمل کنم!
بخشیدم، بلکه مبلغی هم به عنوان جبران خسارت به شاهین پرداختیم و مهر طلاق در شناسنامه ام خورد. از آن روز به بعد اوضاع روحی ام به هم ریخته و بشدت احساس ناراحتی می کنم. بعد از این اتفاق همه طور دیگری به من نگاه می کنند. تازه فهمیدم که چه کار احمقانه ای کردم. گاهی فکر می کنم اگر کمی هشیارانه عمل می کردم و بدون تحقیق بله نمی گفتم الان مطلقه نمی شدم. این فکر مثل خوره روحم را آزار می دهد. از طرف دیگر
ماشین اقتصاد کشور را از دره خارج کردیم
به جمع بندی رسیدیم که هیچ مشکلی درست نکنیم. آیت الله منتظری علاقه مند زیادی در نجف آباد داشت. ما از وی استقبال کردیم. این سفر سه روز به طول انجامید و حتی مقدمات سخنرانی وی را فراهم کردیم و آن سخنان کمترین حاشیه را برای جمهوری اسلامی نداشت. آیت الله منتظری مردم را به دین تشویق کرد و بعد از نجف آباد رفت. من در آن مقطع گفتم همه مسائل کشور را می توان اینگونه حل کرد. در حالی که خودمان مسائل را به
سارقان کامیون ها محاکمه شدند
وجود دارد. اما به حرف این راننده توجهی نکردم و به راه خودم ادامه دادم تا اینکه بالاخره در یک جای خلوت توقف و به ماشینم نگاه کردم تا ببینم لاستیک کدام چرخ پنچر شده است ولی هیچ خبری از پنچری نبود. به همین دلیل از سمت شاگرد سوار ماشین شدم که یک دفعه یک نفر از سمت راننده وارد ماشین شد و مرا به عقب پرت کرد. همان موقع بود که فهمیدم در چه دامی افتاده ام، سپس چهار نفر دیگر با زور و تهدید مرا
وقتی پدرم اعدام شد...! / هادی پس از یک سال ارتباط راز زندگی ام را فهمید و رفت ...
مادر ام رشد کردم ولی گویی سیه روزی های من از همان دوران جنینی شکل گرفته بود چرا که هنوز 2 بهار بیشتر از عمرم نگذشته بود که مادرم را نیز از دست دادم و رخت سیاه بی مادری را هم برتن کردم. مدتی بعد از آن که مرا تحویل شیرخوارگاه داده بودند، اقوام مادری به سراغم آمدند و من در حالی پا به خانه مادربزرگم گذاشتم که هیچ وقت خواهرم را ندیده بودم و از سرنوشت او اطلاعی نداشتم. در این دنیای بزرگ، من ماندم و
کتک کاری زوج جوان به خاطر قطع شدن اینترنت خانه
. من هم عصبانی شدم. یک شب وقتی کار خیلی واجبی با اینترنت داشتم، سرعت آن ضعیف و در نهایت قطع شد. خیلی عصبانی شدم و به او گفتم همه اش تقصیر تواست، اما ناگهان سعید مثل دیوانه ها شروع به کتک زدن من کرد. بعد از آن هم مودم اینترنت را از جا کند و از پنجره به بیرون انداخت. خیلی تعجب کرده بودم و فقط او را تماشا می کردم. سعید انگار دیوانه شده بود. او بعد از این که با من دعوا کرد از خانه بیرون رفت
دردسرهایی که همسرچهارم تاجر بین المللی فرش برایش درست کرد
موفقی ساخت تا چند سال بعد بتوانم یک مغازه کوچک فرش فروشی در شهر آتن باز کنم. سرانجام بعد از چند سال تلاش به تاجری بزرگ تبدیل شدم. 30 ساله که بودم تصمیم گرفتم ازدواج کنم و بدین ترتیب با دختری از یک خانواده اصیل ایرانی زندگی مشترکم را شروع کردم. در 5 سال نخست زندگی عاشقانه ما با روزهای خوش، سفرهای متعدد و تولد دو دختر زیبایمان ادامه داشت تا اینکه همسرم به بیماری نادری مبتلا شد. بعد از آن تا 10 سال
استفاده از کلمه مافیا برای پزشکان دردناک است
هایی که بیمارستان قلب کار می کرد آمد بیمارستان ما و مشغول شدند و بعد از مدتی گفتند که بیمارستان قلب رزیدنت می خواهد. من به بیمارستان قلب مراجعت کردم و از این رشته خوشم آمد. وقتی که خواستم بروم جراحی قلب را ادامه دهم همه من را مسخره می کردند. می گفتند مگر کسی از جراحی قلب زنده بیرون می آید که توداری می روی آنجا تحصیل کنی. من هم زمان رشته جراحی پلاستیک هم قبول شدم و اتفاقاً یک هفته هم رفتم ببینم چه
شهید زنده ای که زنده بودنش شبیه معجزه است
آموزشی و نظامی شرکت کردم و بعد از آن وارد جبهه شدم تا این که در 16 سالگی مجروح شدم. چگونه مجروح شدید؟ در چه عملیاتی؟ در دوران دفاع مقدس از عملیات بدر تا والفجر 8 در جبهه بودم. در والفجر8 خیلی سخت مجروح شدم و جراحت و زخمی های بسیاری داشتم. 45 روز بی هوش بودم و خیلی از خاطرات دوران دفاع مقدس و حتی مجروح شدنم را به صورت دقیق به یادم نمی آید، البته شاید یک دلیل دیگرش هم مصرف زیاد
افشای رازهای دخترتاجرپس ازجنایت
نمی کردم او به من شلیک می کرد. او می خواست مرا بکشد و من برای دفاع از خودم این کار را انجام دادم. او قبلاً هم چندین بار برای کشتن من اقدام کرده بود. یک پرونده در کلانتری قائم داریم. آن زمان شوهرم می خواست مرا از طبقه پنجم به پایین پرتاب کند. دو بار هم در عراق مرا خفه کرد که بی هوش شدم ولی نجات یافتم. یک بار هم زمانی که حامله بودم آن قدر مرا کتک زد که به بیمارستان رفتم و دکترها گفتند به خاطر کتک های
جهانگیری: بعد از دوره اصلاحات سرمایه های انسانی و مادی کشور هدر رفت
نداشت. آیت الله منتظری مردم را به دین تشویق کرد و بعد از نجف آباد رفت. من در آن مقطع گفتم همه مسائل کشور را می توان این گونه حل کرد. در حالی که خودمان مسائل را به بحران تبدیل می کنیم و بعد می گوییم که حل شدنی نیست. توسعه کشور در دوره اصلاحات جهانگیری ادامه داد: در دوره اصلاحات کشور وارد مراحل تازه ای از توسعه شد. برنامه سوم توسعه بهترین برنامه از لحاظ تدوین و اجرا بود. دولت
کریمی:لذت معلم بودن مرا تا آرزوی معلم شدن کشاند
گفت که آقای کریمی میتونی امروز معلم بشی؟ باخودم گفتم یعنی میتونم ؟ بالاخره اون روز معلم شدم ولذت معلم بودن مرا تا آرزوی معلم شدن کشاند. لطفا خاطره ای از اولین روز کاری خود برای ما تعریف کنید ؟ اولین روز کاری که به اداره آموزش و پرورش اصلاندوز اومدم ، به من گفتند مدرسه شما مدرسه شهید باهنر همین داخل شهر است . یه مقدار دلهره گرفتم که یعنی میتونم اینجا درس بدم . بالاخره مدرسه که
گفتند اگر بودجه می خواهید بروید استقبال احمدی نژاد!
؟ بله. از یکی از وزارتخانه های بی ربط نامه زدند که کریم صفایی را از تمام پست های جهانی بیرون کنید. بعد هم تعلیق صورت گرفت و شش ماه رشته تیروکمان تعلیق شد. ** رفع تعلیق هم ماجراهایی داشت. آقایان از طرف من و با ایمیلم به فدراسیون جهانی نامه جعلی زدند که من خودم استعفا کرده ام. من در زندان بودم که گفتند استعفا بده که ندادم. بعد که فدراسیون جهانی ایمیل جعلی من را دریافت
نیم نگاهی به زندگی پربار حضرت آیت الله محمدی
/> ایشان خود می گوید: در زمان طفولیت به فراگیری قرآن و احکام دینی بسیار علاقه مند بودم. اشتیاق فراوانی داشتم که مرا به مکتب خانه بفرستند، ولی به علت اینکه پدرم بی بضاعت بودند در این امر مسامحه می کردند. لیک خیلی علاقه داشتم من در آن زمان ملای محلی و بچه مکتبی ها را می دیدم غبطه می خوردم تا این که در سال 1314 هجری شمسی که در حدود 12 ساله بودم، در همان روستای غیب اللهی که محل رشد و تربیتم می باشد، یک