سایر منابع:
سایر خبرها
روایت رضا امیرخانی از رحلت امام خمینی(ره)
و عرق، گلاب و آبی که توسط شلنگ های آتش نشانی پاشیده می شد، لباس ها را سنگین کرده بود، انگار همه لباس های چرمی پوشیده بودند. جوانی به نام "ارمیا " به دو دست برای خود راه باز می کرد. از بین دو نفر جلویی، صف به صف جلو می رفت. هر صف را که می شکست، فشار چند برابر می شد. دو دستش را روی شانه های دو نفر جلویی گذاشت. با یک خیز خودش را بلند کرد. نقطه ای اتکایی روی زمین نداشت. پایش در بین پاهای دو نفر عقبی
طلبه ای که برای بچه ها قصه می خواند
عمرشان کتاب غیر درسی ندیده بودند یکی از دوستان از فقر شدید روستایی که تازه از آنجا آمده بود می گفت و آقای آذری نژاد فکر می کرد با وجود این همه مشکل مالی حتما کتاب برای بچه های آنجا یک کالای فانتزی است.وقتی آقا اسماعیل برای اولین بار کتابهایش را برداشت و به این روستا رفت، وقتی درب خانه ها را زد و بچه ها را توی مسجد جمع کرد مطمئن شد که در بعضی از نقاط ایران بچه هایی هستند که جز کتاب های درسی
ماجرای شورانگیز یک بانوی جانباز با امام رضا(ع)
فعالیتی داشتید؟ – من بعد از گرفتن دیپلم، در خانه ماندم تا به مادرم کمک کنم زیرا خیلی زود پدرم را از دست داده بودم و دلم می خواست خدمتگزار مادرم باشم. با این حال با شروع جنگ، در پایگاه های بسیج فعالیت می کردم. در آنجا، با دوستان، گروهی را تشکیل دادیم و برای جبهه خدمات رسانی می کردیم. کلاس های عقیدتی و نظامی هم برایمان برگزار می کردند. یک خانمی به اسم بارانی خیلی فعال بود. با راهنمایی های او
قزوین؛ قطب باقلوای صادراتی
/> خانم قندچی زاده، یکی از بانوان موفق قزوینی است که با اشتغال در تولید خانگی شیرینی جات از درآمد مناسبی برخوردار است. او در این باره می گوید: هفت سالی می شود شیرینی پزی می کنم و درعین حال در پایگاه های بسیج این هنر را به علاقه مندان آموزش می دهم. شیرینی پزی را از مادرم یاد گرفته ام. وقتی بچه بودم مادر و مادربزرگم با هم شیرینی نوروز را آماده می کردند و من هم کمکشان می کردم و به مرور آموختم
علیدوستی: ترجمه می کنم تا خیال پردازی ام فروکش کند
سخت تر کرد. ولو این که در سال های اخیر حتی بارها به این فکر افتادم که اصلا نوشتن و در واقع مکتوب شدن دغدغه های ذهنی کسی مانند من چه ارزشی دارد؟ چرا باید دیگران داستان های مرا بخوانند؟ می گفتم شاید مضحک است آدم این قدر خودش را جدی بگیرد. فکر می کردم و می کنم که برای نوشتن چیزی بیش تر از تخیل یا استعداد نیاز است. تجربه زیسته آدم دست کم آن قدر باید زیاد بشود که خود آدم بتواند روی بن مایه
ایرانی ها رستوران رفتن را دوست دارند
است. بعدازچندوقت شریک ارمنی دست از شراکت می کشد و میرود خارج و آقا داوود می ماند و مغازه اش. بعد از گذشت سه سال پیتزا پنتری توی ویلا باز می شود و بر خلاف پیتزا داوود، پیتزا پنتری یه جای باکلاس و پر از تجملات بوده است. پنتری برای اینکه ثابت کند جای باکلاسی است، شب اول شاه رو دعوت می کند. بگذریم. اولین پیتزا رو آقا داوود 11 قران می فروخته است. پیتزاهای آقا داوود، حالا به 16 هزارتومان می رسند. پیتزا
قزوین؛ قطب باقلوای صادراتی
/> خانم قندچی زاده، یکی از بانوان موفق قزوینی است که با اشتغال در تولید خانگی شیرینی جات از درآمد مناسبی برخوردار است. او در این باره می گوید: هفت سالی می شود شیرینی پزی می کنم و درعین حال در پایگاه های بسیج این هنر را به علاقه مندان آموزش می دهم. شیرینی پزی را از مادرم یاد گرفته ام. وقتی بچه بودم مادر و مادربزرگم با هم شیرینی نوروز را آماده می کردند و من هم کمکشان می کردم و به مرور آموختم
قصه متأثر کننده خواهران منصوریان در ماه عسل
وقت خواسته ای نداشتیم. پدرم آرزو داشت که من به دانشگاه بروم، اما در یک دوره زمانی به دلیل شرایط بد موجود مانند فشار طلبکار ها من به یک ازدواج ناخواسته و به اجبار پدرم تن دادم و دو سال بعد با یک بچه 6 ماهه مجبور به بازگشت به خانه پدر و مادرم شدم. زمانی که به خانه پدرم برگشتم، او برای کار کردن به شیراز رفته و مدتی بود به سمیرم نیامده بود. با حرف هایی که اطرفیان می زدند، متوجه شدیم پدرم در شیراز
سخنرانی منشر نشده آیت الله خامنه ای در سال 64 به مناسبت 15 خرداد
شدید علیه روحانیت از طرق مختلف به دست روشنفکرها صورت می گرفت. یعنی قلم روشنفکر جامعه را آن کسانی به کار گرفتند که غالبا در دنیا این قلم بر ضد آنها می بایست به کار گرفته می شد. در همین انقلاب های بزرگ دنیا شما ببینید که قلم روشنفکرها علیه چه کسانی به کار می رفت. در مملکت ما قلم روشنفکرها در اختیار آنان قرار گرفت. *اصلا لباس اصلی ایرانی همین قباست روی ضد ارزش کردن روحانیت 50 سال
خلاصه سخنان امام جمعه ممسنی در نماز جمعه 12 خرداد 96/دولت اضرار بر پیگیری سند2030 نکند
." ما کم بحران در جهان و منطقه و خاورمیانه و جهان و داخل کشور داشتیم؟ در داخل کشور بعد از انتخاب ایشان بعضی ها کم بحران به وجود آوردند که اگر ایشان مدیریت نمی کرد کشور معلوم نبود الان کجا بود. ما این همه امنیت به برکت ایشان داریم. در قضیه جنگ امریکا و غرب و داعش علیه سوریه و عراق چنان محکم عمل کردند که نه تنها امریکا و ایادی و مزدورانش چیزی به دست نیاوردند بلکه امریکا منزوی شد. این کم عزت
عکس/همسر و فرزندان مهران مدیری
ناطقان: فرهاد مدیری پسر مهران مدیری متولد 18 اردیبهشت 1370 است. او در هنرستان موسیقی درس خوانده و برای ادامه تحصیل به خارج از ایران رفته است نه در فرم لباس پوشیدن فرهاد اثری از بچه های هنری است و نه در مرتب کردن چهره اش؛ البته همه اینها را خودش انتخاب کرده و پدرش نقشی در انتخاب این فرم لباس پوشیدنش ندارد؛ حتی می تواند بخندد و تعریف کند که ریش فراوانی داشته و برای آمدن سر گفت و گو آنها را اصلاح کرده چون نمی خواسته عکسش با آن ریش های بلند چاپ شود
درخواست طلاق به خاطر زندگی در کنار مادر
که اجازه دهد هیچ وقت مادرم را تنها نگذارم. او هم قبول کرد. تا این که مادرم تصمیم گرفت پیش برادرش به آمریکا برود. دایی من در آمریکا زن و بچه دارد. او زندگی خودش را دارد برای همین مادرم در آنجا باز هم تنها می ماند. او نمی تواند بدون من زندگی کند. من هم زندگی بدون مادرم برایم سخت است. از مجید خواستم با هم به آمریکا برویم، ولی قبول نکرد. من هم دیگر نمی خواهم به این زندگی ادامه دهم. چون قصد دارم با
قصه پرغصه کودکان زباله گرد/ کودکانی که نان را به قیمت جان می خرند / شناسایی 120 هزار کودک زباله گرد ...
قدیم گفته اند حرف راست را از بچه بشنو، اما گاهی اوقات شنیدن برخی از واقعیت ها از زبان کودکان، به شکنجه ای دردناک می ماند. باورش سخت است اما با دیدن سرانگشتان خورده شده کودکانی که بار زندگی را بر شانه های نحیف شان می کشند، راهی جز پذیرفتن نداری. کودکی با پای برهنه، لباس های مندرس و موهای ژولیده دست هایش را تا آرنج داخل کوهی از زباله فرو برده و بطری های پلاستیکی، قوطی های فلزی و مقواهای چرک را بیرون می
خانواده زندانیان در انتظار حمایت
جوان، مشکل اصلی را در رها کردن زندانیان می داند و خطاب به انجمن ها و نهادهای دولتی می گوید: مشکل اصلی در رها کردن زندانی ها بعد از آزادی و قطع ناگهانی حمایت هاست. همسر من چند بار به زندان افتاد، اما چون نتوانست کاری پیدا کند، دوباره به سمت خرید و فروش مواد رفت. الان وقتی مردی از زندان آزاد می شود، بلافاصله حمایت نهادهای مختلف از خانواده اش برداشته می شود. نباید این طور باشد چون دست و پا کردن شغل
مصاحبه با یک ترانس سکشوال
باشم، اصلا همیشه کفش ها و لباس های پدرم را می پوشیدم؛ اما هیچ گاه سر کمد لباس های مادرم نمی رفتم؛ با این حال در این باره با کسی صحبت نمی کردم. زمانی هم که به این حس متفاوت بودن رسیدم، هنوز با واژه ترانس سکشوال آشنا نبودم؛ البته این را هم بگویم که پدرم جراح بود و همیشه به من می گفت تو متفاوتی! پدرم با من مدارا می کرد و همراه بود. بعدتر فهمیدم که من یک ترانس هستم؛ البته بعد از جراحی هم باز
همسر شهید: برای شب عروسی در برگه هایی احادیث معصومین را نوشتیم و بین میهمان ها توزیع کردیم/ موقع اعزام ...
...، سه روزی می شد از آقا مرتضی بی خبر بودم. شب شهادتش حالم حسابی منقلب بود. خواب دیدم آقا مرتضی با شهید سجاد مرادی سر سفره ای نشسته اند و آقا مرتضی هم دو دستی غذا می خورد، گفتم : کمی با من صحبت کن اما فقط می خندید. فردای آن روز از طرف خانواده آقا مرتضی تماس گرفتند و گفتند : برای سلامتی اش ختم صلوات برداشته اند. خودم را رساندم آنجا. گفتند: آقا مرتضی تیر خورده است. یاد حرفش افتادم. می گفت: اگر گفتند فرماندهان قرار است به خانه بیایند این یعنی شهادت نصیبم شده است. تا شنیدم منتظر فرماندهان هستند، فهمیدم که آقا مرتضی به آرزویش رسیده است. ...
عروسک زنده من؟
پوشاکِ بیشتر، اطراف خودش نگهداری می کرد. اما در قرون اخیر علاوه بر استفاده از منافع حیوانی، برای برطرف کردن اوقات تنهایی، حیوان را به محیط زندگی خود آورده است . دکتر فردین علیخواه، جامعه شناس، در مصاحبه با پانا می گوید: امروز نمی توان نقش شبکه های اجتماعی و ماهواره ای را که در حال عرضه سبک زندگی هستند نادیده گرفت. اما مسئله فقط این نیست. ارتقای منزلت اجتماعی از طریق مصرف نیز هست. همان
گزارشی از رسم زیبای کاسه بهره در پای دنا + تصاویر
را به چرا می برد و وقت افطار مادربزرگ چراغی را بر در چادر می آویخت تا پدربزرگ از راه برسد و سفره با عطر حضورش گرم شود. الیاس همه عمرش را به عشایری در کوه گذرانده است و روزگارش با طبیعت و کوچ و جنگل و درخت و دام سپری شده است و خاطراتش از رمضانهای کوه و کوچ همه نشان از الفتی زیبا با ذره ذره هستی دارد. او می گوید: این روزها از آن همه مهر و دوستی که در قدیم بود خبری نیست و بسیاری
در خرداد جهانی زیبا آفریدند
باستان شناسی استان فارس بود. توللی، پس از شهریور 1320 وارد فعالیت های سیاسی شد و به نوشتن مقالات سیاسی در نشریات حزب توده و مجموعه سیاسی طنزآمیزی با نام التفاصیل پرداخت. توللی پس از کودتای 28 امرداد از فعالیت های سیاسی دست شست و در کتابخانه دانشگاه شیراز به کار مشغول شد. توللی بر اثر آشنایی با نیما یوشیج در شعر به شیوه جدید گرایش یافت و به یکی از پیشروان آن تبدیل شد. دفترهای شعر رها و نافه او محصول
رضای کردستان
(سلیمانیه)به شهادت می رسد. پدرشهید/ محمدابوطالب زاده به اسم امام رضا در روز ولادت حضرت رضا(ع)به دنیا آمد. وقتی خبر تولدش را شنیدم بدون هیچ تأملی گفتم: اسمش را با خودش آورده، نامش را رضا بگذارید. در 4ماهگی مریض شد، حالش خیلی خراب بود طوری که به ماندنش امیدی نبود. به مادرم گفتم: من میروم، اگر رضا تمام کرد، دنبال من نفرستید که طاقت ندارم، به برادرم حسین آقا بگویید بیاید دفنش کند. در
اردوی باغ
...، امکان بلعیده شدن بچه ها توسط مارهای بوآی بیابان های رودهن (که من نمی دانم مگر ما در ایران مار بوآ داریم)، احتمال له شدن بچه ها به خاطر ریزش کوه، احتمال فعال شدن آتشفشان، ایجاد شیطنت و... به خانه آمدم. پاهایم جان نداشت. چند ساعت در مدرسه سرپا در دفتر ایستاده بودم و مدام تهدید شده بودم. ماجرا را به مادرم گفتم. داشت ظرف می شست. دست هایش را آب کشید. مانتویش را سریع به تن کرد. دستم را کشید
دست نوشته مادری که برات اعزام و شهادت یک مدافع حرم شد
شهید شوم. مادرم در دفترچه ای نوشته بود که من همه بچه هایم را به بی بی حضرت زهرا (س) سپرده ام. زمانی که عدیل می خواست به سوریه برود موضوع را با مادر مطرح کرد. مادر دلایلی آورد که بهتر است اول درس هایت را تمام کنی. عدیل دفترچه مادر را نشانش داده و گفته بود: مادر مگر شما این مطلب را ننوشته اید؟! آیا این تنها یک نوشته است و در حد عمل نیست؟! مادر بعد از شنیدن دلایل عدیل و اشتیاقش اجازه داد برود.
انگار همه آماده شهادتند
نمانده است. دستش را محکم به مرکز ثقلِ خودش گرفته بود. شهر مناره های مسجد را رها نمی کرد و معنویت تا روز پیروزی همچنان در دستِ مقاومت بود. و نام خرمشهر با ایثار و شهامت آنانی شکل گرفت که بی هیچ ادعایی فقط به تکلیف عمل کردند و امروز جاودانه ی تاریخ اند. شهید مجید کوزه گرها هم از آن دست رزمندگانی است که امروز که نه، بلکه آیندگان بایستی او را کالبدشناسی کنند. او حضورش در عملیات بیت
حاج آقا، در تقدیم فرزندش به اسلام، هیچ تردیدی نداشت
مرتضی آمد پیش من و به من گفت مامان نگذارید محمد به جنگ برود اگر هر دو نفر ما برویم شما تنها می مانید. اما محمد گوش نکرد و وقتی مرتضی رفت محمد هم بعد از او به جنگ رفت. مادر شهید از آخرین دیدار خودش با فرزندش مرتضی این گونه می گوید: آخرین بار سرم روی بالش بود که مرتضی گفت مادر من دارم می روم. اما محمد را نگذارید بیاید. من در آن زمان باردار بودم و حالم خوب نبود که با حالت عادی خداحافظی کردم و
ماجرای قبرستانی که تبدیل به بیمارستان شد
اینجا در زمان اواخر قاجاریه قبرستان بوده است کسی در آنجا دفن است که اصالتا اگر درست بگویم اهل سوئد بود، در کشور سوئد یهودی بود، و البته یهودی معمولی هم نبود از علمای باسواد یهود به شمار می رفت نمی دانم به چه علتی به ایران آمده بود من یک وقت یکی از نبیره هایش را دیدم او هم خبر نداشت که پدربزرگ پدرش به چه مناسبت از سوئد به تهران، آمده بوده خب اینجا هم که می آید به دلیل مایه های علمی برای یهودی های
دختران اسامه با مجاهدین دو برابر سن خویش باید ازدواج می کردند!
سالگی با اسامه ازدواج کرد. نجوا در آن سن به رانندگیِ گستاخانه اش مشهور شده بود. اما نجوا عاشق آن پسرِ چشم خرگوشی فامیل شان شده بود: اسامه بن لادن، فرزند هفدهم یک خانواده ثروتمند عربستانی. نجوا پس از ازدواج با اسامه و عزیمت به جده عربستان مجبور شد از چادر و نقاب استفاده کند، اما زیر آن همچنان رژ لب می زد و لباس های مارک می پوشید. نجوا در طول آن سال ها اسامه را تحمل کرد. همسران برادران اسامه، نجوا را
شلنگ عشق!
! اصلا ول کن این حرف ها رو! بذار ماجرای خودم و مادرت رو برات بگم تا بهتر برات جا بیفته. یعنی اون روزی که مادرت عاشق من شد. دل تو دلش نبود. سر بلند کردم و نگاهش کردم. ادامه داد: مادرت رفت تو رو باباش وایساد گفت یا اصغر، یا تخت قبرستون! سیانور می خورم اگه این نشه سایه سرم! منظورش از این خودش بود و من باور نمی کردم. چون مادرم ماجرا را طور دیگری تعریف کرده بود. پدرم ادامه داد: خب اون وقت ها رسم نبود دختر
بازگشت امید از آن سوی استوا
، اما به یکباره همه چیز تغییر می کند، سیاهی از دور نمایان می شود. آری، این بار سیاهی برای آنها یک معجزه است. معجزه نجات از سه ماه سرگردانی در دریا. از کنارک تا مومباسا زمان و مکان را گم کرده بودند، فکر می کردند به ساحل همسایه جنوبی دریای عمان رسیده اند. هرکاری می کردند تا کسی آنها را ببیند. هرچه لباس داشتند، آتش زدند تا شاید دود آنها را ببینند. آنها فقط می خواستند نجات پیدا کنند، دونفر
گریه برای شهادتش را قدغن کرده بود
برگشت به من گفت نه مادر با بی بی حضرت زینب(س) عهد بسته ام تا موقعی که جان در بدن دارم با دشمنانش بجنگم. هر وقت پیروز شدیم و من سالم برگشتم آن وقت شما برای من به خواستگاری بروید که رفت و دیگر برنگشت. زکیه محمدی / خواهر سوم شهید با اینکه شهید شما در سیزدهم ماه بهمن 95 به شهادت رسیده بود علت تأخیر خاکسپاری پیکر شهید چه بود؟ مادرم حالش بسیار خراب بود و قبل از اعزام آخر حسن آب
بولتن سینما و تلویزیون:ویلایی ها قربانی حسادت و جهالت/ فیلمهای مطرح امسال سینمای ایران کدامند؟
خانمان و دیگر آدم های آسیب پذیر کمک کند. این دختر برادری دارد که معتاد است. از طرف یک گروه مافیایی آلبانیایی در بروکسل به برادر او پیشنهاد داده می شود تا با یک فاحشه آلبانیایی ازدواج کند تا این زن فاحشه بتواند ملیت بلژیکی به دست آورد و بعد از آن از او جدا شود تا آن فاحشه بتواند با یکی از اعضای مافیا ازدواج کند تا آن عضو مافیا بتواند تابعیت بلژیک را به دست آورد. ولی چرا این گروه مافیایی معتادها را