سایر منابع:
سایر خبرها
امام رئوفی که نمی گذارد حرم عمه اش بی عباس بماند
1395، برای خیلی ها ستودنی بود، وی در بخشی از این مصاحبه می گوید:"...سال 94 بود که حیدر برای زیارت امام رضا(علیه السلام) به ایران آمد، چند تن از اقوام همسرم در ایران زندگی می کنند، بعد از زیارت آقا امام رضا حیدر تصمیم گرفت برای دفاع از حرم حضرت زینب (سلام الله علیهما) و حضرت رقیه (سلام اللَّه علیها) از طریق تیپ فاطمیون عازم سوریه شود، تا اینکه به ماموریت دو ماهه سوریه رفت، از آنجا با ما تماس گرفت و
اعتراف بی شرمانه زن شوهردار!
شده بودم به او گفتم حاضر نیستم برای قتل ج به تو کمک کنم! ولی وحید اصرار داشت من ج را به خانه مادرش بکشانم و به او شربت خواب آور بخورانم، تا او بتواند به راحتی نقشه شوم خود را عملی کند! وقتی من این موضوع را قبول نکردم کارمان به دادگاه کشید، وحید قصد داشت مرا طلاق بدهد اما من روی فرزندانم خیلی حساس بودم! به همین خاطر تصمیم به همکاری با وحید گرفتم تا او مرا طلاق ندهد و فرزندانم آواره نشوند. از آن روز
با عملی که دانشجوی شهرستانی دور از چشم مادرم با من کرد مجبور شدم من هم..
منتظر بمانم تا او ازدواج کند تا شاید سپس بتوانم فکری به حال زندگی خود کرده و تصمیمی برای ازدواج با فرد دلخواهم بگیرم. ------------ این اخبار را از دست ندهید: یک نوزاد چند دقیقه بعد از تولدش راه رفت! + عکس پسر جوان در مورد ارتباط شومش با 19 دختر زنجانی توضیح داد! عملی کثیف با دو دختر خانم جوان در حاشیه یک بزرگراه + عکس
دوستم وقتی ارتباط مرا با خواهرش متوجه شد او هم..
این هم مواد مصرف کرده بودم ؛ اما این بار جدی معتاد شدم. پسر جوان ادامه می دهد: اعتیاد راه پای مرا به یک خانه فساد هم باز کرد . می رفتم و فقط مواد می خریدم. یک بار آنجا بودم که دستگیر شدم. نامادری ام خودش را به آب وآتش زد تا اینکه آزاد شدم. سه هفته بعد از آزادی ام به سراغ دوستی رفتم که مرا به آن خانه فساد کشانده و عامل دستگیری ام بود تا حسابش را کف دستش بگذارم که دعوایمان شد . با چاقویی که
نقشه زشت فرهاد و سهیل برای زن بیوه
را باخته بودم. طلاهای مادرم را برداشتم و کردم. پسر جوان مرا به یکی از شهرهای مرزی برد. می خواستیم از آنجا به کشورش برویم. طلاها و شش میلیون تومان پول نقدی که همراهم بود را برداشت و گم و گور شد. هاج و واج مانده بودم که پلیس دستگیرم کرد و به خانه برگشتم. از آن به بعد در اتاقم زندانی شدم. خانواده ام از نظر عاطفی طردم کرده بودند. البته به آن ها حق می دهم. من اشتباه کرده بودم. مدتی
شوهرم زن خیابانی را در برابر چشمان من و بچه ها به خانه می آورد و ...
با تو زندگی کنم. این جمله او چون پتک سنگینی بود که بر سرم فرود آمد، اما به خاطر حفظ آبرو و 2فرزند کوچکم سکوت می کردم. انوشیروان اعتقاد داشت باید به طلاق توافقی رضایت بدهم. او برای آن که مرا مجبور به گرفتن طلاق بکند، حیا را نیز کنار گذاشت و با رفتارهای بی شرمانه، زنان خیابانی را مقابل چشمان من و فرزندانم به خانه می آورد. اعمال زشت و زننده او به حدی رسید که ناچار شدم موضوع را با مادرم در
معنای راضی به رضای خدابودن؟
ناطقان: همزمان با فرارسیدن ماه مبارک رمضان ماه میهمانی خداوند، برای آشنایی با مضامین دعاهای روزانه هر روز از این ماه مبارک، آیت الله روح الله قرهی مدیر مدرسه علمیه امام مهدی(عج) و از اساتید اخلاق، در گفت وگو با خبرگزاری فارس، به شرح دعای روز ششم پرداخته است که در ادامه می خوانیم: پروردگارا در این روز و در این ماه نصیبی از رحمت خودت عطا فرما و مرا به ادلۀ روشن خود هدایت فرما و ای خدا
ماجرای شفای بازیگر مشهور در حرم امام رضا(ع)
و گفت ان شاالله خدا خودش عنایت می کنه! صباغی در حالیکه بدنش می لرزید و قطرات اشک بر صورتش جاری شد، ادامه داد: در حال راز و نیاز بودم و هنوز آب نبات از گلویم پایین نرفته بود که احساس کردم بدنم دارد داغ می شود اول، احساس کردم دست راستم داغ شد و می توانم آن را حرکت دهم. چیزی نگذشت که پای راستم هم داغ شد. به همراهم که زیر پهلویم را گرفته بود گفتم؛ دستم را رها کن ... می خواهم راه بروم که
وال کیلمر بازیگری که ستاره فضای مجازی شد
بودم یا اینکه تحقیقات من و نقشم، از زندگی واقعی من سبقت گرفته بود، فقط ساعت های بسیاری در طول روز هست که سایه کاری که باید انجام دهید روی کارتان می افتد و با زندگی شخصی تان ترکیب می شود. باید بگویم که نتیجه چنین شیوه ای بود که من تا حدود زیادی افکار جیم را داشته باشم، مثل او رویا ببینم و مثل او رفتار کنم. همان طور که گفتم، این مثل یک سفر بود و باب دیلن در این راه مثل یک راهنما بود؛ او در
حادثه 15 خرداد و قیام تاریخی مردم ایران
: من به شما نصیحت می کنم ای آقای شاه! ای جناب شاه! من به تو نصیحت می کنم. دست از این اعمال و رویه بردار. من میل ندارم که اگر روزی ارباب ها بخواهند که تو بروی، مردم شکرگزاری کنند. من نمی خواهم تو مثل پدرت شوی. نصیحت مرا بشنو، از روحانیت بشنو، از علمای اسلام بشنو، این ها صلاح ملت را می خواهند، این ها صلاح مملکت را می خواهند. از اسراییل نشنو، اسراییل به درد تو نمی خورد، بدبخت، بیچاره! اگر ما نگوییم
10 خاطره از زندگی امام خمینی (ره) / دارایی حضرت امام هنگام رحلت چقدر بود؟
کردم که چشمهایشان پُر از اشک شده است و گریه میکنند. بار دیگر موقعی گریه ی امام را دیدم که سخن مادر شهیدی را برای ایشان بازگو کردم: در شهری سخنرانی داشتم. بعد از پایان سخنرانی، همین که خواستم سوار ماشین شوم، دیدم خانمی پشت سر پاسدارها خطاب به من حرف میزند. گفتم راه را باز کنید، تا ببینم این خانم چه کار دارد. جلو آمد و گفت: از قول من به امام بگویید بچه ام اسیر دست دشمن بود و اخیرا مطلع شدم که او را
سبک زندگی و الگوهای رفتاری حضرت خدیجه(س)
پاسخ منفی داد و در همان حال، خود با هوشمندی و آینده نگری عجیبی به خواستگاری پیامبر رفت و با درایت و نجابت انگیزه های انسانی خود را برای این پیشگامی بیان کرد و گفت: من برای خویشاوندی و همفکری و به دلیل شرافت، امانت، راستی و منش شایسته ات دل در گرو مهر تو دارم، و اگر بپذیری با تو پیمان زندگی مشترک می بندم! و پس از امضای آن پیوند خجسته، گفت: اینک خانه خانه توست و هستی ام از آن تو و من هم نه مشاور
مادر شهید: با شنیدن شهادت عبدالرحیم نماز شکر خواندم/ پسرم عاشق شهادت بود
شهید شوم. گفتم: پسرم شهادت خوب است اما اکنون نه پسرم تو و دیگر دوستانت باید باشید تا از اسلام و انقلاب دفاع کنید. گفت مادر شهادت آرزوی من است لطفا برایم دعا کنید. همان شب که عبدالرحیم به سوریه اعزام شد، پدرش به من چیزی نگفت تا اینکه چند روز بعد از اعزام به سوریه، عبدالرحیم زنگ زد و گفت مامان می دانی کجا هستم گفتم: همان مامویت قبلی که رفته بودی مادر منطقه اشنویه؟ گفت آن طرف تر. گفتم
راز زندگی رکورددار اهدای خون
انتقال خون در کانادا چطور است. مدارکم را با خودم برده بودم. وقتی آنجا کارتم را نشان دادم خیلی احترام گذاشتند و از من خواستند خون بدهم. آن زمان موقع خون دادنم بود، اما چون نیت داشتم به ایران برگردم و همزمان با روز 7 مهر که روز آتش نشان است، خونم را به آتش نشان ها تقدیم کنم، به من گفتند پس حتما دفعه بعد که آمدید خون بدهید. چون در کانادا باید پنج سال ساکن باشی تا خون بدهی، اما آنها از من خواستند دفعه
طلبه ای که برای بچه ها قصه می خواند! +عکس
اهل مطالعه،گاهی که در دست او مجله می دیدم، مجلات را به من می داد و من می خواندم، از طرفی معلمی داشتم که مسئول کتابخانه بود و به من برچسب نوجوان کتابخوان زده بود، همه ی اینها مرا با دنیای مطالعه آشنا و نمک گیرم کرد کتاب ها را قسطی می دادم این طلبه ی خوش ذوق زمانی که برای تحصیل در قم ساکن شد و حجم کتاب فروشی ها را دید بیشتر از همیشه نبود کتاب در دهدشت به چشمش آمد، پدر در دهدشت
سردار احمدیان دیلمانی: مرا با لباس سبز پاسداری دفن کنید
سپرده شوم، زیرا این لباس خیلی مقدس است چون امام و رهبر فرمود: ای کاش من هم یک پاسدار بودم و زمانی که امام چنین ادعایی دارد می شود به مقام و شخصیت و تقدس پاسداری پی برد. امام می فرمایند: ای کاش من هم یک پاسدار بودم و حال تو برادر پاسدار باید به خود آیی و تمامی هواهای شیطانی را از خود دور کنی و می دانم دور کرده ای و باید به خود راه ندهی که می دانم راه نخواهی داد و با آگاهی راه مجاهده را در
دمی با ادبیات
شغل دنیا چیه؟ گفتم: چی؟ راننده گفت: راننده تاکسی بعد دوباره گفت: هر روز باید بری سر کار، دو روز کار نکنی دیگه هیچی تو دست و بالت نیست، از صبح هی کلاچ، هی ترمز، پا درد، زانو درد، کمر درد، با این لوازم یدکی گرون، یه تصادفم بکنی که دیگه واویلا می شه، هر مسیری
سهیل روز تولدم مرا بیهوش کرد و
عشق و دلدادگی کردیم؛ او آنچه محبّت در دلش داشت، در پای من می ریخت و می گفت از وقتی مرا دیده شب ها به من فکر می کند و روزها منتظرم نشسته تا باز مانند همان روز بی همتا و شور آفرین، بار دیگر به مغازه اش بروم؛ زیرا می گفت که از همان لحظه بیرون رفتن از مغازه اش، برای دیدن مجدّد من، بی وقفه لحظه شماری می کند. بعد از اوّلین تماس تلفنی، از این که دست تقدیر ما را در مقابل هم قرار داده، بسیارخوشحال
هندبالیست لژیونر کردستانی از بازی در ایران تا تیم استوابخارست رومانی
تاکتیک پذیر نبودم و هندبال را یاغیانه فرا گرفته بودم و کسی نبود آموزش درست را به ما بدهد. همچنان که از تیم ملی نوجوانان وجوانان حذف می شدم امید خود را برای تمرینات از دست نمی دادم و انگیزه ام نیز بیشتر می شد وخود را برای ورود به تیم ملی بزرگسالان آماده می کردم. در سال 88 در لیگ برتر آقای گل شدم و در سال 89 بهترین بازیکن لیگ برتر شدم و سال های بعدی نیز همین روال ادامه داشت
آخرین وداع فرمانده نخبه با پدر شهیدش +تصویر
به گزارش پیک نکا ، پروین مرادی همسر سردار شهید حاج حمید تقوی فر در خاطره ای درباره آخرین وداع این فرمانده با پدر شهیدش روایت می کند: خانه پدرم بودم که حاج حمید بعد از چند روز از جبهه آمد گفت: آماده شوید که برویم روستا، باید به مادرم خبر بدهم که پدرم شهید شده است. من که مشغول جمع کردن وسایل دخترم مریم بودم اولش به چیزی که حاج حمید گفته بود شک کردم برای همین سرم را بلند کردم و نگاهش کردم مثل همیشه
احتمال می دادیم عراق حمله کند
متوجه نیستید، وضع مملکت اضطراریه، حداکثر نیم ساعت دیگه، دفتر من، خداحافظ،.. (امام حال خوشی ندارند، باید فورا وضعیت اماده باش را در سراسر مرزها، کنترل کنیم، و...) - از لرزش صدای رئیس، و نحوه احضار، متوجه جدیت ماجرا شدم، دنیا دور سرم چرخید و بی اختیار أشک امانم نداد،... - ممتحن، که وضع مرا دید، گفت،؛ تنها کاری که میتوانی بکنی اینکه، انچه از أوراق ازمون را زیر دست داری، پاسخ دهی، و
عبدی: می خواستم از فوتبال خداحافظی کنم/ تا هفته آینده تکلیفم مشخص می شود
این اتفاق می خواستم از فوتبال خداحافظی کنم. وی در ادامه افزود: من قصد داشتم فوتبال را کنار بگذارم، اما با اصرار خواهرم بازی کردم. آقای جلالی هم لطف داشت و مرا متقاعد کرد تا دوباره در تمرینات پیکان حاضر شوم. بعد از مدتی هم به صنعت نفت رفتم و فیروز کریمی هم به من کمک کند تا خودم را پیدا کنم. من از لطف او هم ممنون هستم و برایش آرزوی موفقیت دارم. عبدی در خاتمه تصریح کرد: نیم فصل
روایتی از روز وداع با معمار کبیر انقلاب و آغاز رهبری آیت الله خامنه ای
مساجد مراسم دعا و نیایش بر پا بود تا اینکه در عصر روز سیزدهم خردادماه همان سال در حالی که تنها چند ساعت قبل، خبر گزارش پیاده روی روزانه امام از تلویزیون پخش شد ناگهان به اطلاع مردم رسانده شد که حال عمومی امام، نامساعد است. لحظه به لحظه حال ایشان بدتر می شد تا اینکه در ساعت 22 همان شب، پزشکان معالج ایشان اظهار ناامیدی کرده و فوت امام (ره) را اعلام کردند. خبر فوت امام در روز چهاردهم اعلام شد
روایتی از عشق دیرینه مردم اصفهان به امام خمینی(ره)
دادیم "یا مرگ یا خمینی"، دو دسته شدیم، یک دسته به سوی مسجد جامع و یک دسته هم به سمت میدان امام حرکت کردیم. بعد هم به بازارهای دیگر می رفتیم و همین شعار را سر می دادیم، بعضی مکان ها دوستانمان با ماموران دولت گلاویز شدند و زد وخورد داشتند. مانع حمله مردم به شهربانی شدم وی افزود: تعدادی از مردم می خواستند وارد شهربانی شوند و به آنجا حمله کنند اما مانع شدم و گفتم این کار را نکنید
روایتی کودکانه از دیدار با آن مرد تاریخی
چهاردهم خرداد، کسی را از دست دادم که می دانستم با ما فرق دارد. یادم هست که امام را در نقاشی هایم بزرگ تر و بلندقدتر از بقیة مردم می کشیدم. امام برای من آن کسی بود که عکسش داخل همۀ خانه ها بود و همه او را دوست داشتند و برایش احترام قائل بودند. عکس خیس روی پای بابا، معنی اش این بود که این مرد دیگر نبود... دلتنگی اش اشک نشد برای من. دلتنگی اش سکوت شد.
آخرین التماس دعای امام از مردم چه بود؟!
امام یک لبخندی زدند و فرمودند همه ماه مبارک رمضان نصیحت است. عرض کردم نصیحت در خور حال بفرمایید. امام فرمودند ادعیه ماه مبارک را زیاد بخوانید. همان سال توفیق زیادی داشتم دعای سحر و دیگر ادعیه ایام ماه مبارک را بخوانم. ماه رمضان سال بعد بود که باز هم در روز سوم یا چهارم به حضور ایشان شرف یاب شدم و به امام عرض داشتم که به رسم پارسال ما را نصیحتی کنند. ایشان گفتند ذکر خدا را در این ماه
ایران سوگوارِ روح خدا؛ امت در تشییع امام قیام کرد
رادیو و تلویزیون در گفتگویی در 12 خرداد 91 گفته بود: آن حادثه تأسف آور روز 14 خرداد سال 1368 هرگز برای من فراموش شدنی نیست، رحلت امام حادثه بزرگی بود و من هم گوینده باسابقه و کهنه کاری نبودم، فردی بودم که به عنوان یک گوینده، زیاد به من بها نمی دادند، حدود 6 سال سابقه کار در رادیو و تلویزیون داشتم، اگرچه اکثر خبرهای دوران جنگ و دفاع مقدس را من اعلام می کردم، اما گویندگان پیشکسوت دیگری هم
آخرین ساعات زندگی امام(ره) چگونه گذشت؟
شدم آنجا را ترک کنم؛ بعد از نصفه شب بود که طی تماسی گفتند دولت جلسه اضطراری دارد. من وضعیت را می دانستم اما شاید برخی دیگر از اعضای دولت از موضوع اطلاع نداشتند. بنابراین تنها کسی هم که با پیراهن مشکی در جلسه هیات دولت حضور داشت بنده بودم؛ آقای مهندس موسوی از من خواست که من موضوع را شرح دهم و من هم موضوع را بیان کردم و گفتم که امام رحلت کردند و حال باید به این بپردازیم که ما باید چه کنیم. (گفت و گو
روایت رهبر معظم انقلاب از جلسه خبرگان پس از رحلت حضرت امام(ره)
بعد از رحلت امام (ره)، در آن روز اول که در مجلس خبرگان شرکت کردند، بنده هم عضو مجلس خبرگان بودم و بالاخره اسم این بنده حقیر به میان آمد و بحث کردند چه کسی را انتخاب کنیم و اتفاق کردند بر این که این موجود حقیر ضعیف را به این منصب خطیر انتخاب بکنند. من فعالیت کردم. مخالفت جدی کردم، نه این که می خواستم تعارف بکنم، خدا خودش می داند که در دل من، در آن لحظات چه می گذشت. ▪️رفتم آنجا ایستادم و
خوابی که به وقوع پیوست!
تمام مدت خواب، من چنین تصور می کردم که جنگ میان حضرت سیدالشهداء و دشمنانش است. وقتی که جنگ تمام شد، پرسیدم آقا امام حسین علیه السلام کجایند؟ طبقهٔ بالای ساختمانی را نشان دادند که دو اتاق داشت. یکی درسمت راست و دیگری در سمت چپ، من به آنجا رفتم و خدمت حضرت سیدالشهداء مشرّف شدم و عرض ادب کردم. در همین حین از خواب بیدار شدم. پس از تشریف فرمایی امام به نجف، این خواب را برای ایشان تعریف کردم