سایر منابع:
سایر خبرها
سخنان امام(ره) ما را از هرگونه ترسی برای مبارزه دور می کرد
رئیسی را چطور می بینید و من گفتم که این رای حلال را به ایشان تبریک می گویم. من یک ساعت سخنرانی کرده بودم و حال یک کلمه از دهانم خارج شده بود اما این جمله به معنای این نبوده است که فقط آرای آقای رئیسی حلال است بلکه آرای آقای روحانی هم حلال است، نوش جان شان ولی اگر رایی از کسی به حساب کس دیگری ریخته شود این رای حرام است اما رایی که آقای روحانی گرفته اند حتماً حلال است و ما همه باید به منتخب مردم کمک
امام رئوفی که نمی گذارد حرم عمه اش بی عباس بماند
1395، برای خیلی ها ستودنی بود، وی در بخشی از این مصاحبه می گوید:"...سال 94 بود که حیدر برای زیارت امام رضا(علیه السلام) به ایران آمد، چند تن از اقوام همسرم در ایران زندگی می کنند، بعد از زیارت آقا امام رضا حیدر تصمیم گرفت برای دفاع از حرم حضرت زینب (سلام الله علیهما) و حضرت رقیه (سلام اللَّه علیها) از طریق تیپ فاطمیون عازم سوریه شود، تا اینکه به ماموریت دو ماهه سوریه رفت، از آنجا با ما تماس گرفت و
وقتی یک مسیحی ارتودوکس در مقابل کتاب آیت الله جوادی مبهوت می شود/کاسب اصفهانی که با یک بند کفش استاد ...
پاره می شود می رود پرس و جو می کند که کفاشی اینجا کجاست و یک بندی از آن کفاش می خرد و پولی می دهد و حرکت می کند روز بعد که از همان مسیر داشته برمی گشته به هتلش می بیند یک فردی از دور دوان دوان دارد ایشان را صدا می کند و به سمت او می آید ایشان هم تعجب می کند چون غریبه و مسافر بوده و کسی را در اصفهان نمی شناخته، تعجب می کند چه کسی دنبال اوست! می بیند همان کفاش است و یک مقداری پول از آن مبلغی که ایشان
امام کدام عمل را حاضر بود با ثواب اعمالش عوض کند
ساعت 9 صبح یادم بیاورید برای این آقا . روز بعد ساعت هفت و نیم صبح، زودتر از روزهای قبل از خانه آمدم بیرون چشمم که به خیابان افتاد دیدم جمعیت از عمامه سفید موج می زند زیر طاق ها و داخل کوچه ها هر دو پر از جمعیت بود. تکان سختی خوردم طلبه ها مقابل منزل امام جمع شده بودند چه پیش آمده بود؟ شیخی جلو آمد و پرسید: آقای فرقانی! جنازه حاج آقا مصطفی را به کربلا می برند؟ گفتم: ای داد! و متوجه شدم که
اعتراف بی شرمانه زن شوهردار!
شده بودم به او گفتم حاضر نیستم برای قتل ج به تو کمک کنم! ولی وحید اصرار داشت من ج را به خانه مادرش بکشانم و به او شربت خواب آور بخورانم، تا او بتواند به راحتی نقشه شوم خود را عملی کند! وقتی من این موضوع را قبول نکردم کارمان به دادگاه کشید، وحید قصد داشت مرا طلاق بدهد اما من روی فرزندانم خیلی حساس بودم! به همین خاطر تصمیم به همکاری با وحید گرفتم تا او مرا طلاق ندهد و فرزندانم آواره نشوند. از آن روز
با عملی که دانشجوی شهرستانی دور از چشم مادرم با من کرد مجبور شدم من هم..
منتظر بمانم تا او ازدواج کند تا شاید سپس بتوانم فکری به حال زندگی خود کرده و تصمیمی برای ازدواج با فرد دلخواهم بگیرم. ------------ این اخبار را از دست ندهید: یک نوزاد چند دقیقه بعد از تولدش راه رفت! + عکس پسر جوان در مورد ارتباط شومش با 19 دختر زنجانی توضیح داد! عملی کثیف با دو دختر خانم جوان در حاشیه یک بزرگراه + عکس
دوستم وقتی ارتباط مرا با خواهرش متوجه شد او هم..
ندادند ازدواج کنم. این اولین برخورد جدی شان با من بود. رامین می گوید: من که بچه بودم و نمی فهمیدم چه کار باید بکنم، نامادری ام را مقصر می دانستم. با زن بیچاره سر ناسازگاری گذاشتم. یک سال طاقت آورد ؛ اما سوهان عمرش شده بودم. نامادری ام مرا تحویل عمویم داد. این بار آزادی های بی حدواندازه بیشتر شد. دو سال بعد با خواهر جمشید یکی از دوستان لاابالی ام رفیق شدم. دوستی که مرا معتاد کرد. قبل از
گزارش مطالبات دانشگاه از دولت دوازهم [+پرسش و پاسخ]
فدایی، دانشجوهای طرفدار مجاهدین خلق (منافقین) و گروه های مختلفی اینجا نشسته بودند و بحث می کردند و هر کدام از زاویه ای نظر خودشان را بیان می کردند. در آن جلسه خاطرم هست بحث داغی که وجود داشت این بود که دانشکده پزشکی 300 دانشجو می گرفت که 200 تا آزاد و 100 تا بورسیه ی ارتش بود و تو همین سالن همان روز بحث خیلی شدیدی در گرفته بود که این بورسیه های ارتش باهاشون چه رفتاری باید صورت بگیرد و آنها از خودشان
نقشه زشت فرهاد و سهیل برای زن بیوه
را باخته بودم. طلاهای مادرم را برداشتم و کردم. پسر جوان مرا به یکی از شهرهای مرزی برد. می خواستیم از آنجا به کشورش برویم. طلاها و شش میلیون تومان پول نقدی که همراهم بود را برداشت و گم و گور شد. هاج و واج مانده بودم که پلیس دستگیرم کرد و به خانه برگشتم. از آن به بعد در اتاقم زندانی شدم. خانواده ام از نظر عاطفی طردم کرده بودند. البته به آن ها حق می دهم. من اشتباه کرده بودم. مدتی
شوهرم زن خیابانی را در برابر چشمان من و بچه ها به خانه می آورد و ...
با تو زندگی کنم. این جمله او چون پتک سنگینی بود که بر سرم فرود آمد، اما به خاطر حفظ آبرو و 2فرزند کوچکم سکوت می کردم. انوشیروان اعتقاد داشت باید به طلاق توافقی رضایت بدهم. او برای آن که مرا مجبور به گرفتن طلاق بکند، حیا را نیز کنار گذاشت و با رفتارهای بی شرمانه، زنان خیابانی را مقابل چشمان من و فرزندانم به خانه می آورد. اعمال زشت و زننده او به حدی رسید که ناچار شدم موضوع را با مادرم در
معنای راضی به رضای خدابودن؟
ناطقان: همزمان با فرارسیدن ماه مبارک رمضان ماه میهمانی خداوند، برای آشنایی با مضامین دعاهای روزانه هر روز از این ماه مبارک، آیت الله روح الله قرهی مدیر مدرسه علمیه امام مهدی(عج) و از اساتید اخلاق، در گفت وگو با خبرگزاری فارس، به شرح دعای روز ششم پرداخته است که در ادامه می خوانیم: پروردگارا در این روز و در این ماه نصیبی از رحمت خودت عطا فرما و مرا به ادلۀ روشن خود هدایت فرما و ای خدا
ماجرای شفای بازیگر مشهور در حرم امام رضا(ع)
و گفت ان شاالله خدا خودش عنایت می کنه! صباغی در حالیکه بدنش می لرزید و قطرات اشک بر صورتش جاری شد، ادامه داد: در حال راز و نیاز بودم و هنوز آب نبات از گلویم پایین نرفته بود که احساس کردم بدنم دارد داغ می شود اول، احساس کردم دست راستم داغ شد و می توانم آن را حرکت دهم. چیزی نگذشت که پای راستم هم داغ شد. به همراهم که زیر پهلویم را گرفته بود گفتم؛ دستم را رها کن ... می خواهم راه بروم که
وال کیلمر بازیگری که ستاره فضای مجازی شد
بودم یا اینکه تحقیقات من و نقشم، از زندگی واقعی من سبقت گرفته بود، فقط ساعت های بسیاری در طول روز هست که سایه کاری که باید انجام دهید روی کارتان می افتد و با زندگی شخصی تان ترکیب می شود. باید بگویم که نتیجه چنین شیوه ای بود که من تا حدود زیادی افکار جیم را داشته باشم، مثل او رویا ببینم و مثل او رفتار کنم. همان طور که گفتم، این مثل یک سفر بود و باب دیلن در این راه مثل یک راهنما بود؛ او در
حادثه 15 خرداد و قیام تاریخی مردم ایران
: من به شما نصیحت می کنم ای آقای شاه! ای جناب شاه! من به تو نصیحت می کنم. دست از این اعمال و رویه بردار. من میل ندارم که اگر روزی ارباب ها بخواهند که تو بروی، مردم شکرگزاری کنند. من نمی خواهم تو مثل پدرت شوی. نصیحت مرا بشنو، از روحانیت بشنو، از علمای اسلام بشنو، این ها صلاح ملت را می خواهند، این ها صلاح مملکت را می خواهند. از اسراییل نشنو، اسراییل به درد تو نمی خورد، بدبخت، بیچاره! اگر ما نگوییم
10 خاطره از زندگی امام خمینی (ره) / دارایی حضرت امام هنگام رحلت چقدر بود؟
کردم که چشمهایشان پُر از اشک شده است و گریه میکنند. بار دیگر موقعی گریه ی امام را دیدم که سخن مادر شهیدی را برای ایشان بازگو کردم: در شهری سخنرانی داشتم. بعد از پایان سخنرانی، همین که خواستم سوار ماشین شوم، دیدم خانمی پشت سر پاسدارها خطاب به من حرف میزند. گفتم راه را باز کنید، تا ببینم این خانم چه کار دارد. جلو آمد و گفت: از قول من به امام بگویید بچه ام اسیر دست دشمن بود و اخیرا مطلع شدم که او را
سبک زندگی و الگوهای رفتاری حضرت خدیجه(س)
پاسخ منفی داد و در همان حال، خود با هوشمندی و آینده نگری عجیبی به خواستگاری پیامبر رفت و با درایت و نجابت انگیزه های انسانی خود را برای این پیشگامی بیان کرد و گفت: من برای خویشاوندی و همفکری و به دلیل شرافت، امانت، راستی و منش شایسته ات دل در گرو مهر تو دارم، و اگر بپذیری با تو پیمان زندگی مشترک می بندم! و پس از امضای آن پیوند خجسته، گفت: اینک خانه خانه توست و هستی ام از آن تو و من هم نه مشاور
همه اهالی ولیعصر تبریز مرا می شناسند/ طعم اسارت را چشیده ام و کارت ایثارگری دارم
ابزارفروشی را شروع کنم، با تلاش هایی که در طول چند سال انجام دادم موفق شدم تا در این صنف حرفی برای گفتن داشته باشم تا اینکه سال 67 با پیش آمدن چند مشکل مالی، اولین ناملایمتی های زندگی را چشیدم، مشکلات مالی از یک سو و پلمپ شدن مغازه ام توسط شهرداری که به دلیل سد معبری که توسط کالاهای همسایگان اتفاق افتاده بود، از سوی دیگر زندگی من را دگرگون کرد. *بعد از پلمپ شدن مغازه تان چه کردید؟
برانکو: مثل آتش نشان ها باید هر روز آتش اعتراض بازیکنانم را خاموش می کردم/ حالا که قهرمان شدیم چرا پاداش ...
در پرسپولیس در سال 86 انجام شد اما آن زمان من در حال رفتن به تیمی در لیگ چین بودم و دیگر خبری از ایران نداشتم. سپس در سال 1391 و زمانی که سردار رویانیان مدیرعامل باشگاه پرسپولیس بود صحبت ها درباره حضورم در پرسپولیس باز هم مطرح شد. آن زمان من عربستان بودم اما سفیر وقت ایران در عربستان به جده آمد تا با هم دیدار داشته باشیم. همان روزها من با الاتفاق عربستان به فینال جام پادشاهی این کشور رسیده بودم و
این فیلم بی هیاهوست
سلیقه خودش را داشته باشد و آن را به دست اقتصاد آزاد ندهد. من خیلی خوش شانس بودم که فیلم اولم اکران شد و امیدوارم فیلم های بقیه هم اکران شود مثل پل خواب اکتای براهنی که فیلم خوبی است. این روزها هم با همراهی پریسا هاشم پور در حال نگارش فیلمنامه ای هستم و تحقیقاتی را باید انجام دهیم. داستان فیلم جدیدم هم خیلی متفاوت است ولی باز هم فضای روانشناسی دارد. ایسنا: شما چطور آقای هاشمی
مادر شهید: با شنیدن شهادت عبدالرحیم نماز شکر خواندم/ پسرم عاشق شهادت بود
شهید شوم. گفتم: پسرم شهادت خوب است اما اکنون نه پسرم تو و دیگر دوستانت باید باشید تا از اسلام و انقلاب دفاع کنید. گفت مادر شهادت آرزوی من است لطفا برایم دعا کنید. همان شب که عبدالرحیم به سوریه اعزام شد، پدرش به من چیزی نگفت تا اینکه چند روز بعد از اعزام به سوریه، عبدالرحیم زنگ زد و گفت مامان می دانی کجا هستم گفتم: همان مامویت قبلی که رفته بودی مادر منطقه اشنویه؟ گفت آن طرف تر. گفتم
راز زندگی رکورددار اهدای خون
انتقال خون در کانادا چطور است. مدارکم را با خودم برده بودم. وقتی آنجا کارتم را نشان دادم خیلی احترام گذاشتند و از من خواستند خون بدهم. آن زمان موقع خون دادنم بود، اما چون نیت داشتم به ایران برگردم و همزمان با روز 7 مهر که روز آتش نشان است، خونم را به آتش نشان ها تقدیم کنم، به من گفتند پس حتما دفعه بعد که آمدید خون بدهید. چون در کانادا باید پنج سال ساکن باشی تا خون بدهی، اما آنها از من خواستند دفعه
زندگی حضرت خدیجه(س)؛ پیام آور حضور موفق زنان در تمام عرصه های فردی و اجتماعی
) فدیه و خیرات حضرت خدیجه را از آن جدا کرد. من به پیامبر(ص) گفتم یارسول الله! خدیجه دیگر نیست اما من هستم و بعد جملاتی گفتم که آن شب چنان پیامبر(ص) عصبانی شدند که من هرگز پیامبر(ص) را به این حالت ندیده بودم و از آن به بعد دیگر راجع به خدیجه چیزی به پیامبر(ص) نگفتم. در همان وقت، پیامبر(ص) فرمودند آن زمانی که هیچ کس مرا تأیید نکرد، خدیجه مرا تأیید کرد، آن زمانی که هیچ کس مرا نپذیرفت خدیجه مرا پذیرفت، هیچ
طلبه ای که برای بچه ها قصه می خواند! +عکس
اهل مطالعه،گاهی که در دست او مجله می دیدم، مجلات را به من می داد و من می خواندم، از طرفی معلمی داشتم که مسئول کتابخانه بود و به من برچسب نوجوان کتابخوان زده بود، همه ی اینها مرا با دنیای مطالعه آشنا و نمک گیرم کرد کتاب ها را قسطی می دادم این طلبه ی خوش ذوق زمانی که برای تحصیل در قم ساکن شد و حجم کتاب فروشی ها را دید بیشتر از همیشه نبود کتاب در دهدشت به چشمش آمد، پدر در دهدشت
سردار احمدیان دیلمانی: مرا با لباس سبز پاسداری دفن کنید
سپرده شوم، زیرا این لباس خیلی مقدس است چون امام و رهبر فرمود: ای کاش من هم یک پاسدار بودم و زمانی که امام چنین ادعایی دارد می شود به مقام و شخصیت و تقدس پاسداری پی برد. امام می فرمایند: ای کاش من هم یک پاسدار بودم و حال تو برادر پاسدار باید به خود آیی و تمامی هواهای شیطانی را از خود دور کنی و می دانم دور کرده ای و باید به خود راه ندهی که می دانم راه نخواهی داد و با آگاهی راه مجاهده را در
دمی با ادبیات
شغل دنیا چیه؟ گفتم: چی؟ راننده گفت: راننده تاکسی بعد دوباره گفت: هر روز باید بری سر کار، دو روز کار نکنی دیگه هیچی تو دست و بالت نیست، از صبح هی کلاچ، هی ترمز، پا درد، زانو درد، کمر درد، با این لوازم یدکی گرون، یه تصادفم بکنی که دیگه واویلا می شه، هر مسیری
سهیل روز تولدم مرا بیهوش کرد و
عشق و دلدادگی کردیم؛ او آنچه محبّت در دلش داشت، در پای من می ریخت و می گفت از وقتی مرا دیده شب ها به من فکر می کند و روزها منتظرم نشسته تا باز مانند همان روز بی همتا و شور آفرین، بار دیگر به مغازه اش بروم؛ زیرا می گفت که از همان لحظه بیرون رفتن از مغازه اش، برای دیدن مجدّد من، بی وقفه لحظه شماری می کند. بعد از اوّلین تماس تلفنی، از این که دست تقدیر ما را در مقابل هم قرار داده، بسیارخوشحال
هندبالیست لژیونر کردستانی از بازی در ایران تا تیم استوابخارست رومانی
تاکتیک پذیر نبودم و هندبال را یاغیانه فرا گرفته بودم و کسی نبود آموزش درست را به ما بدهد. همچنان که از تیم ملی نوجوانان وجوانان حذف می شدم امید خود را برای تمرینات از دست نمی دادم و انگیزه ام نیز بیشتر می شد وخود را برای ورود به تیم ملی بزرگسالان آماده می کردم. در سال 88 در لیگ برتر آقای گل شدم و در سال 89 بهترین بازیکن لیگ برتر شدم و سال های بعدی نیز همین روال ادامه داشت
آخرین وداع فرمانده نخبه با پدر شهیدش +تصویر
به گزارش پیک نکا ، پروین مرادی همسر سردار شهید حاج حمید تقوی فر در خاطره ای درباره آخرین وداع این فرمانده با پدر شهیدش روایت می کند: خانه پدرم بودم که حاج حمید بعد از چند روز از جبهه آمد گفت: آماده شوید که برویم روستا، باید به مادرم خبر بدهم که پدرم شهید شده است. من که مشغول جمع کردن وسایل دخترم مریم بودم اولش به چیزی که حاج حمید گفته بود شک کردم برای همین سرم را بلند کردم و نگاهش کردم مثل همیشه
احتمال می دادیم عراق حمله کند
متوجه نیستید، وضع مملکت اضطراریه، حداکثر نیم ساعت دیگه، دفتر من، خداحافظ،.. (امام حال خوشی ندارند، باید فورا وضعیت اماده باش را در سراسر مرزها، کنترل کنیم، و...) - از لرزش صدای رئیس، و نحوه احضار، متوجه جدیت ماجرا شدم، دنیا دور سرم چرخید و بی اختیار أشک امانم نداد،... - ممتحن، که وضع مرا دید، گفت،؛ تنها کاری که میتوانی بکنی اینکه، انچه از أوراق ازمون را زیر دست داری، پاسخ دهی، و
عبدی: می خواستم از فوتبال خداحافظی کنم/ تا هفته آینده تکلیفم مشخص می شود
این اتفاق می خواستم از فوتبال خداحافظی کنم. وی در ادامه افزود: من قصد داشتم فوتبال را کنار بگذارم، اما با اصرار خواهرم بازی کردم. آقای جلالی هم لطف داشت و مرا متقاعد کرد تا دوباره در تمرینات پیکان حاضر شوم. بعد از مدتی هم به صنعت نفت رفتم و فیروز کریمی هم به من کمک کند تا خودم را پیدا کنم. من از لطف او هم ممنون هستم و برایش آرزوی موفقیت دارم. عبدی در خاتمه تصریح کرد: نیم فصل