سایر منابع:
سایر خبرها
ماجرای یک کودک آزاری دردناک
گریه و سوزی عمیق ادامه داد: ...اول فکر کردم کتکش می زند، اما همه روز می دیدم که از گل نازک تر چیزی به فرزند هایم نمی گوید.یک شب که به خانه آمد قرص هایم را داد و من هم وانمود کردم قرص هایم را خورده ام و خودم را به خواب زدم، یک ساعت بعد بلند شد و سمت اتاق دخترم رفت. متوجه سر و صدا های دخترم شدم و همسرم که به او می گفت اگر ساکت نباشی مادرت را می کشم. می دانستم اگر سر وقتش بروم
بی توجهی به الگوی ساخت مسکن چه تاثیراتی برنهاد خانواده دارد؟
/> در خانه های قدیمی بین فضاهای داخل خانه هم حریم وجود داشت او با اشاره به حریم های داخلی خانه های گذشته اظهار داشت: در خانه های قدیمی بین فضاهای داخل خانه هم حریم وجود داشت و مثلاً فضای پذیرایی، نشیمن، اتاق خواب و اتاق کار جدا بود. حتی برای فصول مختلف هم فضاهایی مانند زمستان نشین و تابستان نشین پیش بینی می شد. بنابراین، تک تک افراد خانواده در فضای خودشان استقلال، هویت و آزادی داشتند. در عین
ابراز ایمان قلبی یک کودک به دبیر کل حزب الله لبنان/با مصرف این چیپس از سرطان جلوگیری کنید/مردان شکلات ...
، بعد بیدار شد. محمد داشت ضبط خودرو را باز می کرد. من دلم برای این بچه سوخت چند بار به او اصرار کردم اما توجهی به حرف من نکرد. من خودم بچه دارم. حال پدر و مادر آن بچه را می فهمیدم. به همین دلیل به محمد اصرار کردم اما فایده ای نداشت. چرا به پلیس اطلاع ندادی؟ خبر دادم. دو بار هم خبر دادم. من برای پلیس همه ماجرا را تعریف کردم. یک بار خودم به کلانتری رفتم، یک بار هم از طریق دوستم
شهیدی که از پشت بی سیم خبر شهادتش را اعلام کرد +تصاویر
اولین شهید مدافع حرم خمینی شهر امروز گذری کوتاه از زندگی همسرش را روایت می کند. زندگی محسن اوایل فروردین 1363، ایام فاطمیه و شهادت حضرت زهراء(سلام الله علیها) بود، مادرش صاحب فرزند جدیدی شده بود، نامش را محسن گذاشتند. در کوچه با بچه ها مشغول بازی بود، مادرش او را از بازی بیرون آورد و یک پیراهن مشکی به او پوشاند. محسن فقط 9 سال داشت که از نعمت پدر محروم شد. پدرش یک روستایی ساده
نمی خواهم طعم هیچ غذایی زیر دندانم برود
ساس نیش می زند به حضرت زهرا(س) توسل می کند. می گوید سی سال شکایت نکردم اما دیگر خسته شدم. شب، مادرش را خواب می بیند که مژده می دهد و اول صبح آزاد می شود. به ایران که راه نداشته. می رود مصر. به دلیل تسلطش بر عربی و فقه اهل سنت در الأزهر تدریس می کند و بعد جمال عبدالناصر او را رئیس بخش فارسی الشرق الاوسط می کند. زبان گویای مردم ایران می شود. بعد مصر به عراق می رود و در رادیوی عراق علیه پهلوی صحبت
دزدی های عجیب از ستاره های بزرگ!
زیادی از جواهرات او توسط دزدان هتل، به سرقت رفت. فلاویو لوپز سرقتِ دلار سال 91 قرار داد فلاویو لوپز هافبک پرتغالی با باشگاه تراکتورسازی به صورت ارزی بسته شده بود و پول هایش را به شکل دلار و نقدی دریافت و در آپارتمان محل زندگی اش نگهداری می کرد. او که بعد از برگشت از یک اردوی تیمی به تبریز، متوجه شد در آپارتمانش شکسته است، در این باره می گوید: دقیقا نمی دانستم چه اتفاقی افتاده، ولی به
قصه کودکانی که هویتشان ناپیداست
روستای آبا و اجدادیشان در دل سیستان محروم و چغلی های دل خنک کن از نامادری خبری نبود. گل محمد درست چند روز بعد از عقد، ساک و بار و بندیل مختصرشان را جمع کرده و بدون توجه به گریه های تازه عروسش، دو بلیط به مقصد کرج گرفته بود تا عروس جوانش را از همه وابستگی هایش جدا کند و از او زن دلخواهش را بسازد. ماه پری می گوید همان لحظه که پا به داخل اتوبوس گذاشتم همه چیز برایم تمام شد؛ چون
یاد خدا، تضمین کننده سعادت انسان است/ علامت شیعه واقعی
جماعت به معمّرین و افراد مسن اختصاص داشت و جوان ها در صفوف بعد قرار می گرفتند. مسئله ای شرعی در مورد نماز جماعت افراد خیلی جوان که مسائل مربوط به نماز و جماعت را فرا نگرفته اند و آموزش ندیده اند، نباید صف اول بایستند برای این که ممکن است موجب بطلان نماز دیگران شوند. اگر بیش از دو جوان که نمازشان باطل است کنار هم بایستند، چون بیش تر از مقدار مجاز بین دو نمازگزار فاصله به وجود
هر مادری به این 9 دوست خیالی نیاز دارد
! این شخص فایده اش همین است! 2- یکی که دست کم هفته ای یک بار بگه: کارهای خانه با من کار این دوست این است که هفته ای یک بار دست مادر خانه را بگیرد و به تخت خواب بفرستد تا در آنجا با خیال راحت تمام روز را کتاب بخواند و تلگرام و اینستاگرام خود را چک کند و وقتی بعدازظهر از اتاقش بیرون آمد با این صحنه روبرو شود: لباس های بچه ها همه شسته شده، ناهار بچه ها آماده، همه چیز خانه مرتب و منظم
خوابی راحت در هواپیما، با رعایت این نکات
از یک میلی گرم ملاتونین استفاده نکنید. برای خواب راحت تر بهتر است این قرص را نیم تا یک ساعت قبل از زمانی که قصد دارید در هواپیما به خواب بروید میل کنید. لازم به ذکر است که مصرف این قرص و خواب راحت در هواپیما ممکن است شما را پس از پیاده شدن دچار بی خوابی کند. در نتیجه برای اینکه بدن شما به ساعت منطقه جغرافیایی جدیدی که وارد آن شده اید عادت کند بهتر است 2 تا 3 روز پس از مسافرت نیز برای خواب راحت تر از قرص ملاتونین کمک بگیرید.
قانون برنامه پنجم توسعه
زیست محیطی و رعایت پدافند غیرعامل از سوی مشاور و دستگاه اجرائی پس از تأیید معاونت برای یک بار و به قیمت ثابت سالی که طرحهای مورد نظر برای اولین بار در لایحه بودجه سالانه منظور می گردد به تفکیک سالهای برنامه و سالهای بعد به تصویب مجلس شورای اسلامی می رسد. تبصره سازمان حفاظت محیط زیست موظف است استانداردهای زیست محیطی را در شش ماهه اول سال اول برنامه به معاونت جهت ابلاغ به دستگاههای اجرائی و
بیماری وسواس در کودکان
. بیشتر بچه ها مایلند کارهای روزمره خود را تکرار کنند. برای مثال، با همراهی پدر و مادر به رختخواب بروند، با صدای قصه یا لالایی آن ها به خواب، صبح با صدای آن ها از خواب بیدار شوند، صبحانه بخورند، مسواک بزنند و به مدرسه بروند. این روزمرگی ها به خواب رفتن و بیدار شدن را آسان تر می کند . کودکان هم مانند بزرگ ترها از تکرار کارهای روزمره در زندگی استقبال می کنند؛ گر چه جای تعمق دارد اگر کودکی
بیضایی: رگبار شعار سیاسی نمی دهد
داوطلب شد دستیار باشد اما پس از دو سه جلسه اول، کار رسمی اش در کانون این اجازه را بهش نداد و حیف! جوانی که به نام منشی صحنه به ما پیوست و امروز کارگردان بسیار مهمی است یعنی واروژ کریم مسیحی، آن روز هیچ تجربه عملی در فیلمی نداشت . بیضایی همچنین در مورد فیلم نامه رگبار گفت: فیلم نامه رگبار را خیلی سریع نوشتم اما با حساب این که سال داشت به آخر می رسید و تنها بخت ما برای فیلم برداری در هر مدرسه
5 تکنیک ساده برای سحرخیز شدن بدون دردسر
به طور معمول اگر زنگ بیدار باش در کنار تخت تان باشد بعد از شنیدن اولین زنگ سعی می کنید که آن را بدون دردسر خاموش کنید. حال اگر زنگ هشدار در یک اتاق دیگر باشد، مجبور می شوید برای خاموش کردن آن از روی تخت خود بلند شوید. همین امر سبب می شود تا کمی از خواب آلودگی تان بر طرف شود. سپس سعی کنید بدون مکث به حمام بروید. به طور معمول بعد از دوش گرفتن صبح گاهی خوابتان می پرد.
مرثیه ای برای دردهای نوید 6 ساله
به وجود این چنین ناپدری ختم نشود؛ نوید مادری دارد که مادر واقعی اوست، اما وقتی این زخم های عمیق روی تن پسرش را می دیده کاری نمی کرده است. مائده تعریف می کند که سپیده، مادر نوید دو هفته بعد از دیدن زخم ها نوید را پیش دکتر برده است. او ادامه می دهد: 24 بهمن سال گذشته بود که از بهداری به من زنگ زدند و گفتند نوید دچار سوختگی شده و بستری شده است آن ها گفتند این سوختگی مشکوک بوده و نوید در
سطل آشغال هایی که سفره کودکان می شود
جواب سوال من که می پرسم ناهار و شام خود را از کجا تهیه می کند؟ می گوید: بیشتر وقت ها ناهارم را از داخل زباله ها پیدا می کنم اما شامم را در کنار دوستانم که آنها هم زباله گرد هستند می خورم. در واقع چند نفری می شویم که مبلغی را جمع و در اطراف شوش اتاقی را اجاره کرده ایم. محمد در خصوص نحوه فروش زباله ها می گوید: زباله ها رو اول باید جدا کنیم. قوطی، فلز، آهن و شیشه هرکدوم نرخ جدا دارن. بعد آخر
اختلافات پدر و مادر، نقش کودکان چیست؟
بحران سبب می شود فرزندان شما کمترین صدمات روحی را در این ماجرا متحمل شوند. اضطرب اولین ارمغان اختلافات والدین بهتر است قبل از این که دوباره و درست مقابل چشمان فرزند کم سن و سال خود خشم تان را نشان دهید و اختلافات زن و شوهری را علنی کنید از اولین ارمغان چنین اتفاقی باخبر شوید. دکتر کتایون خوشابی، روانپزشک کودک در این باره توضیح می دهد: " اختلافات خانوادگی و مشاجرات بین والدین
9 نکته ای که ای کاش قبل از طلاق گرفتن می دانستم!!
فرزند داشتید بهتر است از همین روش استفاده کنید. وقت گذراندنمان با هم می تواند برای کودکان آزار دهنده باشد وقتی ما از هم جدا شدیم من و شوهر سابقم نمی خواستیم نقاط عطف، سنت ها و فعالیت هایمان را ترک کنیم و این کارها را با هم انجام می دادیم و فکر می کردیم که به نفع دخترمان کار می کنیم. نیت ما واقعا دوستانه و فوق العاده بود ولی کمکی به فرزندمان نکرد. فقط باعث سردرگمی کودکمان شد که
مردم به شمال می روند که زباله تولید کنند!
جدا می کنند: از ساعت هفت صبح می آییم تا 12ظهر. بعد از این ساعت دوباره کار می کنیم تا هفت شب. بعد هم می رویم خانه. مراد با دستان سیاه، گردنبندی با مهره های آبی و چشمان سرمه کشیده حرف می زند و آهن ها را جدا می کند. خانه کجاست؟ خانه اتاقی است که در آمل کرایه کرده اند. او مهاجری افغان است مثل تمام آدم هایی که اینجا کار می کنند. سه ماهی است که به ایران آمده و افتاده در تپه های زباله به کارگری؛ اما به
مرگ شیرخوار 8 ماهه در گرمای 43 درجه
پدر این کودک که اکنون متهم به آدم کشی است، این کودک را برای چندین ساعت در اتاق خوابی با هوای نامناسب رها کرده بود. به گزارش باشگاه خبرنگاران جوان، ویلیام هندریکسون ، مرد 25 ساله اهل فلوریدای آمریکا که دو فرزند هشت ماهه و 2 ساله اش، را در اتاق خوابشان در گرمایی شدید رها کرده بود، اکنون با اتهام آدم کشی روبروست. کودک هشت ماهه این مرد بعد از آن که پلیس و پزشکان نتوانستند جانش را نجات دهند
مردی با دغدغه های فرهنگ ملی/ نکوداشت استاد دکتر محمدجعفر محمدزاده
دکتر کاظم نیا / میرملاس : از پله های پیاده رو که آمدم پایین به یک در شیشه ای نیمه باز رسیدم. بالای در تابلوی آبی نفتی بزرگی بود که روی آن با خط برجسته سفید نوشته شده بود “کانون فرهنگی-ادبی نور.” از در که رفتم تو وارد یک [...] دکتر کاظم نیا / میرملاس : از پله های پیاده رو که آمدم پایین به یک در شیشه ای نیمه باز رسیدم. بالای در تابلوی آبی نفتی بزرگی بود که روی آن با خط برجسته سفید نوشته شده بود “کانون فرهنگی-ادبی نور.” از در که رفتم تو وارد یک سالن کوچک و تاریک شدم. از راه پله روبرو بالا رفتم .پاگرد را پیچیدم و پله های بعدی را هم پشت سر گذاشتم.به آخرین پله که رسیدم روبرویش اتاقِ در بازی بود با یک میز فلزی که مرد جوانی پشت آن نشسته بود. مرد جوان را می شناختم .از پایه های ثابت مسجد بود. تا من را دید لبخندی زد و مهربانی صورتش دو چندان شد. معلوم بود که او هم مرا می شناسد. به خودم که آمدم توی اتاقش بودم و داشتم برایش تعریف می کردم: – دبیر هنرمان گفته سر کلاس خوشنویسی هفته دیگه حتما” دوات و مُرَکب و لِیقه با خودمان ببریم. همه جای شهر را زیر پا گذاشتم اما نتوانستم گیر بیاورم... حرف هایم که به اینجا رسید مردِ آشنا بی هیچ کلامی کشوی میزش را کشید یک دَوات جگری رنگ از کشو بیرون آورد و گذاشت روی میز. با طمأنینه درش را باز کرد، رشته های ابریشمی سفیدی داخل آن گذاشت بعد در یک جوهر پِلیکان را باز کرد و آرام آرام روی نخ ها جوهر ریخت همه نخ ها که سیاه شد. در دوات را محتاطانه بست و آن را جلوی من گذاشت. دوات را از روی میز برداشتم و گفتم: -ببخشید لیقه هم می خواستم. خنده ی صدا داری کرد و گفت: -اون نخ های ابریشمی که گذاشتم توی دوات لیقه بود. ازنادانی خودم خجالت کشیدم. سرخ شدم و سرم را انداختم پایین. بدجوری گند زده بودم.باید می زدم به چاک برای همین زود خداحافظی کردم. موقع خداحافظی،دوست تازه ام یک تیکه کاغذ کوچک به من داد و توضیح داد که این بلیت فیلم گلنار است؛ساعت چهار عصر امروز همین جا . بعد دوباره شروع به خندیدن کرد و باقی مانده لیقه استفاده نشده را هم به طرفم دراز کرد.شوق دیدن فیلم آن هم توی سالن حالم را خوب کرد و با خنده ریزی لیقه را از دست آقای محمدزاده گرفتم و اولین ملاقات ما با مِهر و خنده تمام شد. از هیجان تماشای فیلم سر از پا نمی شناختم قبل از ساعت چهار پشت در سالن نمایش بودم. بالاخره فیلم شروع شد خدای من فیلم موزیکال بود و از اول تا آخر پُر بود از ترانه. فیلم که تمام شد سبک شده بودم. پر بودم از شعر و موسیقی و دنیای رنگینی که دوست داشتم.آن شب در سکوت و تنهایی خودم سور و ساتی راه انداختم و تا نیمه های شب ضرباهنگ ترانه های گلنار دلم را غنج می زد. از آن شبِ شادی 26 سال می گذرد. آن روز پاییزی نقطه عطفی بود در زندگی من؛دنیای سیاه و سفید کودکانه ام مُزین شد به رنگ های دوست داشتنی و اغواگر شعر و فیلم و موسیقی. آقای محمدزاده کار خودش را کرده و ولوله ای در جانم انداخته بود؛همه عشق،همه شور. هر روز صبح دنبال بهانه ای بودم برای رفتن به کانون و عصر که می شد لحظه ها را تا مغرب می شمردم به امید مسجد و دیدن مردی که زندگیم را رنگ داد. . سه سال بعد دبیرستانی شدم و طبق قانون دبیرستان همه سال اول های تجربی به صورت ثابت شیفت عصر بودند. از شیفت عصر و مَنگیِ خواب آورش بدم می آمد،آنهم برای یک سال آزگار. اما معجزه ای شد و اتفاقی افتاد که توی خواب هم نمی دیدم؛برنامه هفتگی کلاس ما با درس قرآن شروع می شد و با ناباوری کامل ساعت اول روز اول دبیرستانم آقای محمدزاده سرکلاس ما حاضر شد، چه شانس بزرگی! بهتر از این نمی شد.مردی که رویاهای رنگی و شاعرانه در تخیلات من کاشته بود حالا معلمم بود؛چه سال نکویی! تمام هفته را با شوق رسیدن به شنبه و تک زنگ قرآن می شمردم. آقای محمدزاده با متد خاص خود و به دور از روخوانی های مرسوم آن سال ها اولین جلسه درس را با تفسیر سوره “الرحمن” شروع کرد و از مهربانی گفت و بخشایش و ما را مرتب به تحقیق و حفظ و اُنس با “الرحمن” تشویق می کرد.معرفی کتاب های جدید و توصیه به کتابخوانی حٌسن خِتام کلاس بود.شیوه معلمیش دوست داشتنی بود و زنگ قرآن برایمان جذاب تر از هر سال. کلاس ما طبقه دوم بود. ظهر شنبه به محض اینکه وارد کلاس می شدیم از پنجره،حیاط دبیرستان را دید می زدیم و از لحظه ایی که آقای معلم با پیکانِ یخچالیش وارد حیاط دبیرستان می شد و بعد با یک بغل کتاب از ماشین پیاده می شد روحمان پر می گرفت و جان مان به طَرب می افتاد برای کلام گرمش و آن همه رحمانیتی که با چشمان مهربانش برایمان می گفت و رویدادهای فرهنگی که تحلیل می کرد و افق های تازه ای که نشان مان می داد در آن روزهای کم رسانه و بی شبکه ! آقای معلم آن سال کاری کرد کارستان و آنچنان پایه ای از عقلانیت،تَساهل و مِهر در جانم نهاد که سال های بعد در تمام تنگناها و مشکلات ریز و درشت بهترین دستاویز من بود برای رهایی از بُن بست. صمیمیت آقای معلم دوست داشتنی بود و همین دوستیِ صمیمی و بی تَکلفش همیشه قوّت قلب من بوده در طول همه این سالیان دور و دراز و البته به روز بودن و اشراف کاملش بر مسایل حتا آموزش پزشکی پشتیبان محکمی بود بری همه روزهای بلاتکلیفی ام. عالی ترین مناصب دولتی چه در نهاد ریاست جمهوری چه معاونت مطبوعات وزارت ارشاد هم هیچ خِللی در دلسوزی و همراهیش وارد نکرد و هیچ سرمست قدرت نشد.اخلاقش برتر از تمام معادلات سیاسی است و مرامش جز مهربانی نیست. در یکی از بُن بست های تاریک زندگیم عزم دیدار آقای معلم کردم و چاره کار از او طلب کردم. به یاد دارم آن روزِ ورشکستگیِ من هم زمان بود با یکی از جلسات مهم ایشان برای یک تصمیم ملی با این که بدون هماهنگی قبلی رفته بودم در خِلال تنفسِ جلسه یکراست آمد سراغ من. غروب بود و آقای معلم خسته، این را موهای پریشانش می گفت و لباس های نه چندان مرتبش برخلاف شیک بودن،که قاعده همیشگی اش بود. شرمنده مزاحمت شدم اما مثل همیشه گرم و مهربان دلم را خواند و در آن تنفس چند دقیقه ای آنچنان زیر و زبرم کرد و انرژی در جسم و جانِ به گِل نشسته ام دمید که بی هیچ اغراقی مسیر زندگی ام عوض شد و ناملایمات بُغرنجم رنگ امید گرفت و تلاش برای طلوعی دیگر. علاوه بر همه این ها آقای معلم دغدغه بزرگی دارد؛دغدغه فرهنگ و کتاب و رسانه! در شلوغ ترین روزهای سیاسیش هم راه فرهنگ گم نکرد و و از سلامت جانش برای تالیف و نشر کتاب مایه گذاشت. این را در ملاقات آخرم در دفتر دانشنامه مطبوعات بیشتر حس کردم. عصر یک روز گرم در دفتر دانشنامه. با اینکه نزدیک افطار بود اما برای رتق و فتق امور دانشنامه مستقیم از وزراتخانه آمده بود دفتر . از دانشنامه که حرف می زد برقی در چشمانش بود و لحنش پر از امید می شد برای به انجام رساندن اولین دایره المعارف ملی مطبوعات. می گفت برای گردآوری دو جلد اولش بیشتر از هفت سال وقت گذاشته آن هم با یک تیم 50 نفره از اساتید دانشگاه. می گفت این مجموعه ده جلدی می شود و نگران عمرکوتاهم و دل من گرفت از این نگرانیش. آن روز هم مثل همیشه سرشار از انرژی بود و با حوصله همه سؤال هایم را جواب می داد با این که یکی از یمین می پرسیدم و دیگری از یسار! حرف که می زد بال می گرفتم و تا حواسش پرت می شد یک دل سیر نگاهش می کردم و همین که می خواست بفهمد از نگاهش فرار می کردم. آن جلسه تا نیمه های شب به طول انجامید و من سبک و رها در آسمان شاگردیش معلق بودم و پر بودم از عشق،مهربانی و امید درس های همیشگی آقای معلم. از هم که جدا شدیم با خودم می اندیشیدم که چقدر خوشبختم من که دوستم معلمم است و معلمم هم استاد صبر و عقلانیت و عشق .آرزویم جز سلامتش نیست و سعادت شاگردی دوباره اش از نزدیک و برای همیشه! درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت ) ...
سه روایت زنانه از ایدز
نمی کرد و قضاوت ناعادلانه داشت. بعد از آن هم نخواستم که او را ببینم. از هم جدا شدیم و الان هم آمریکاست. لاله هم مثل مریم ترجیح داده که همه درباره بیماری او ندانند، تنها مادرش از ماجرا خبر دارد و می گوید: از خانواده ام فقط مادرم این موضوع را می داند. او هم چهار سال است که متوجه شده، سعی کردم کسی نداند و لزومی برای این کار نمی دانستم. بچه که نیستم، 35 سالمه. ترسی نداشتم. همان چند ماه اول
تنها موضوعی که بابا را سربلند می کند...!
، خوابی که همان شبِ منتشر شدن خبر شهادتش می بیند. خواب بابا را دیدم که آمده بود و می گفت عاطفه بیا با هم برویم شهدا را نگاه کنیم. من هم جزو آنها هستم. تو از این به بعد باید به پدرت افتخار کنی و راه مرا با حجابت ادامه بدهی. عاطفه با دیدن این خواب هم در مورد شهادت بابا به یقین می رسد و هم از تکلیف سنگینی که پدر بر دوش او گذاشته، باخبر می شود! او حالا با حفظ چادرش می خواهد راه بابا را ادامه
آب تنی در اقیانوس زباله+عکس
زندگی می کند و می گوید اینجا از زباله ها دور است و او حتی یک بار هم دکتر نرفته است. همانجا زندگی می کند، کار می کند، حمام می کند، و آشپزی می کند. برای امشب هم دیگی پلو بار گذاشته و قرار است لوبیا پلو به همکارانش بدهد. گاهی هم در کوه گردش می کند و در گردش هایش شغال و گراز زیاد دیده است. وقتی گفتگو را برای سر زدن به غذایش که روی آتش است رها می کند، به پشت اتاقک ها می روم و در چند قدمی اتاق ها با منظره مهیبی رو به رو می شوم. دریاچه ای عظیم و متعفن از شیرابه هایی سرخ، سیاه، نارنجی، که یک جا جمع شده است و آرام آرام، در دل زمین می رود. ...
خدمتکاری که ملکه ایران شد +عکس
مورد توجه شاه قرار گیرد. محل اقامت اصلی شاه قاجار اقامتگاه انیس الدوله بود. معیرالممالک که نوه ناصرالدین شاه است در یادداشت هایی از زندگی خصوصی خود می نویسد که شاه در شب با هر چند زنی که می خوابید در نهایت به اتاق انیس الدوله می رفت و شب را در کنار او به صبح می رساند. انیس الدوله با آن که هیچ گاه صاحب فرزندی نشد اما برای ناصرالدین شاه بعد از مهدعلیا مادری کرد. انیس الدوله خیلی زود
چه کسی مزار سیداحمد را پیدا کرد؟/ دعای امام رضا(ع) در حق برادرش
مسکن اهالی بود . فقط خدا به دل امیر انداخته بود که حرف پیرزن را به راحتی رد نکند وگرنه هیچ کس حرف او را قبول نکرده بود و همه آن را ناشی از در هم آمیختن پیری و خیالات دانستند، امیرضدالدوله دیلمی با باطنی پاک و خالی از غرض گفت که در اولین شب جمعه شخصا به خانه پیرزن می رود تا موضوع را بررسی کند! بیشتر که فکر می کنم به نظرم می رسد امیر روشن ضمیر بود و می خواست بعد از پیرزن
نوزاد چقدر بخوابد؟
کنید و یک زمان خلوت با او داشته باشید تا او از شروشور و هیجان روز دور باشد. - اتاق او را تاریک کنید تا بهتر به خواب برود. - از ایجاد سرو صدا و برانگیختن او در هنگام خواب خودداری کنید. خواب میان روزی به استراحت کردن و آرامش گرفتن مغز کمک می کند. همچنین خواب های میان روزی باعث کاهش سطح هورمون استرس یا کورتیزول (Cortisol) می شوند. چرا خواب برای رشد و نمو
ماجرایی تلخ بردگان جنسی الشباب
و به او گفته شد اگر بخواهد فرار کند او را خواهند کشت. او که به شدت ترسیده بود سه سال آینده را با پختن نان برای گروهی از مردان اهل سومالی سپری کرد که به گفته او “ریش های خیلی خیلی بلندی داشتند.” در نتیجه تجاوزها او باردار شد و مجبور شد تنهایی فرزندش را در جنگل به دنیا بیاورد. او می گوید: “مادر بزرگم یک قابله سنتی بود به این خاطر من کمی شناخت داشتم. تمام کارهایی که من در آن
سرانجام تلخ "بی غیرتی" یک مرد نسبت به "همسرش "!
ها شده ، احساس می کنم که روزی این همه اندوه و درد، سرانجام محو و نابودم خواهد ساخت. در یک خانواده ساده و معمولی زندگی می کردم ، مادرم مرا همیشه ایّام مورد مهر و محبّت فراوان خود قرار می داد، ولی پدرم آنگونه که می بایست هیچگاه به اعضای خانواده ش و نظرات آنان هیچ بهایی نمی داد و همیشه حرف ،حرف خودش بود. فراز و نشیب های گوناگون زندگی دوران کودکی را به سرعت در بستر رویاهای
زندگی پر فراز و نشیب بنیانگذار اپل چگونه گذشت؟
ویسکانسین بودند، متولد شد. این زوج، سرپرستی فرزندشان را که هنوز نامی برای او انتخاب نکرده بودند، به زوج دیگری سپردند. پدرش، جندلی، یک سوری تبار و استاد علوم سیاسی بود و مادرش، شیبل، به عنوان متخصص گفتاردرمانی فعالیت می کرد. مدت کوتاهی بعد از اینکه استیو توسط زوج دیگری به فرزندی پذیرفته شد، پدر و مادر بیولوژیکی استیو، با هم ازدواج کردند و بعدها صاحب فرزند دیگری به نام مونا سیمپسون شدند. استیو در سن 27