سایر منابع:
سایر خبرها
چگونه خشونت علیه کودکان را کاهش دهیم؟ (3)
چه صحبت هایی رایج است؟ نداریم، نیست، گران میشه، قحطی میشه و....صحبت نداری کودک را ناامن می کند. امروزه دغدغه ی خیلی از بچه ها همین است که بالاخره بابام پول داره یا نه؟ پول بابام تموم شده؟ اگر تمومشه چی میشه؟ پدر و مادر باید تفکر وفور را در خانه حاکم کنند. تفکر وفور، خوش خیالی و گول زدن خود نیست بلکه ایجاد امنیت است. بعد از زلزله بم یک کلاس مربیگری در بم داشتیم. طبیعتاً همه
امام حسینی که از لندن بیاید، امام حسین (ع) ما نیست/ معیارهای نوکری امام حسین (ع) نمازاول وقت و ذکر گفتن ...
هزار تومان پول به من داد. گفتم این چه پولی است؟ گفتند یک خانمی به اینجا آمد و گفت این پول را به کسی بدهید که الان زیارت عاشورا را تمام کرد. و خدا می داند که آن پول برکتی برای من آورد که به سال نکشید خانه دار شدم. از این برکت ها ابی عبدالله برای ما خیلی رسانده است. شاید خیلی وقت ها متوجه نبودیم. چند سال است روضه می خوانید؟ از سال 1350 به مجلس روضه دعوت می شدم. -روضه های شما
جبهه فرهنگی فعلی ما دست کمی از جبهه گذشته ندارد
هم که خواستم اعزام شوم، پدرم خیلی راحت موافقت کرد و گفت: می دانم اگر مخالفت کنم، رضایتم را جلب می کنی، اما مادرت را راضی کن و برو که بنده خدا هم چیزی نگفت و فقط گریه کرد . در آن سن کم جثه تان درشت بود یا نه؟ من از کودکی چثه خوبی داشتم ،به خاطر همین، در همان پادگان امام حسین(ع) در آموزش های تخصصی، من را برای تخریب انتخاب کردند. بعد از آموزش به عنوان تخریبچی به جبهه اعزام شدم
سیاح انگلیسی از علاقه زنان ایرانی به تعزیه سخن می گوید
به حیاط می نگریستند، تمام در و پنجره های اتاق ها پرده داشتند و زنان مطالب یا سخن زیادی نمی شنیدندو کمتر از آن بیرون را می دیدند. زمانی که وارد شدم بسیاری از آنان به یاد مصائبی که بر امام حسین (ع) رفته بود بلند می گریستند، اما با ورود من ناگهان حالتی بشاش به خود گرفتند. چای و بعد از آن قهوه نوشیدیم و بسیاری از آنان به تدخین پرداختند. مشخصه عمده 9 روز اول محرم شبیه خوانی یا
راز پانتن سیاه فاش شد
نوجوان بودم آن قدر زیاد بود که دیگر نتوانستم ازش جدا شوم. تصمیمم را عوض کردم و برای نوجوان ها نوشتمش. چندسالی از اولین باری که در پاریس بودم، گذشته بود که دوباره رفتم آنجا، رفتم پیش خواهرم. در پاریس اتفاقی برایم افتاد. اتفاق که نه! بیشتر ماجرا بود تا اتفاق، ماجرایی رؤیایی! هر روز کنار پنجره می ایستادم و رفت و آمد کشتی های باری را روی رودخانه سن تماشا می کردم. از همان پشت پنجره بود که اولین
خانه به دوشی رانندگان مهاجر
خانواده ام را ببینم!؟ چون وقت خداحافظی و دل کندن از آنها به هم می ریزم. به شهرستان که می روم، چند روز که می مانم، دیگر پایم نمی کشد به تهران بیایم. آخرین بار از ماکو تا تهران گریه کردم. 2روز در همین پارک، درب و داغان زانوی غم بغل کردم تا کمی حالم بهتر شد و نشستم پشت فرمان.کی گفته بهشته! اینجا برای هرکی بهشت است برای ما جهنم است. این صحبت های مرد 34ساله ای بود که با لیسانس برق از شهر ماکو
فرشید طالبی: چون اخلاق مدار بودم از تیم ملی خط خوردم
. ابتدا درگیری شخصی داشتم. البته در این مدت پیشنهادهای لیگ یکی بسیار زیادی را دریافت کردم اما برای من که 10،11 سال در تیم های مدعی قهرمانی بازی می کردم دوست نداشتم به لیگ یک بروم. دوری من از فوتبال تقصیر خودم بود. پیشنهادهای لیگ برتری هم داشتم اما از آنجایی که نزدیک به دو میلیارد تومان از تیم های مختلف طلب دارم دیگر نمی خواستم به هر قیمتی برای تیمی در لیگ برتر به میدان بروم. شرایط بدنی من
گزارش عملکرد رئیس کمیسیون برنامه و بودجه مجلس در تابستانی که گذشت
/> حضور در خیابان بلادیان؛ بعد از جلسه هماهنگی طرح خیابان بلادیان یک روز عصر و سرزده به همراه عوامل اجرایی به خیابان بلادیان سر زدم تا هم مغازه داران عزیز را از نزدیک ببینم و هم نحوه عملیات را ارزیابی کنیم. خوشبختانه برخورد مردم و مغازه داران بسیار خوب و پیشنهاد های خیلی خوبی داشتند و همه قول همکاری دادند و تنها دغدغه آنان جلوگیری از تعطیلی بیش ازحد مغازه ها بود و خدمتشان عرض کردم طبق
از لاک تنهایی تا باغ ویلایی! / شهرام و دختر عمه ام این بلا را سرم آوردند
نگذشته بود که مادرم مجبور شد برای تامین مخارج زندگی کار کند این گونه بود که من در لاک تنهایی فرورفتم و صبح تا شب در خانه تنها می ماندم. آرام آرام رفتارم تغییر کرد و دچار افسردگی شدم تا این که دختر عمه ام نزد من آمد تا با یکدیگر بیرون برویم بلکه از این وضعیت رهایی یابم. در میان همین گردش و تفریح ها بود که دختر عمه ام مرا با دوست پسرش آشنا کرد. شهرام پسری شوخ و مهربان به نظر می رسید به همین
دیه 500 میلیونی برای رهایی از اعدام
به گزارش جام جم ، ششم آبان 92، درگیری سه مرد جوان در خرابه نزدیک پارک اقاقیای تهران به قتل سعید 28 ساله منجر شد. قاتل، رامین 20 ساله بود که سه هفته بعد در خانه دختر خاله اش دستگیر شد. او در همان بازجویی های ابتدایی به قتل اعتراف کرد و پس از مدتی در دادگاه کیفری استان تهران پای میز محاکمه ایستاد. اولیای دم درخواست قصاص کردند و متهم گفت: آن روز در پارک با دوستانم مشغول بازی
آخرین جزئیات حادثه خونین پرونده پاسگاه نعمت آباد
دلیل عمویم از مادرم کینه به دل گرفت. شب حادثه من در خواب بودم که با صدای مادرم از خواب بیدار شدم و دیدم مرد نقابش داری بالای سر مادرم است. وقتی او را از پشت گرفتم نقابش کنار زده شد و عمویم را شناختم که او، من را با چاقو زخمی کرد. تحقیقات درباره این حادثه به دستور قاضی مدیر روستا ادامه دارد.
اعتراف پدر خشمگین به قتل پسر 3 ماهه
کودک در خانه حالش بد شده و بعد از جدال 15روزه تسلیم مرگ شده است. تحقیقات ادامه داشت تا این که چند روز پیش پزشکی قانونی نظر داد علت مرگ نوزاد سه ماهه خونریزی مغزی بر اثر اصابت جسم سخت بوده و او به قتل رسیده است. بنابراین پرونده برای تحقیقات بیشتر از دادسرای ناحیه 11 تهران به شعبه سوم دادسرای جنایی تهران منتقل شد و دوم مهر امسال، پدر 30 ساله او به نام جعفر با دستور بازپرس سجاد منافی آذر به اتهام قتل
دخترانی که عاشق داعشی ها می شوند+تصاویر
مهاجر از زبده ترین عناصرش را به قربانگاه کوبانی فرستاد و همه آنها را به کشتن داد. طی دوره آموزش اگرچه با دوستان جدیدی آشنا شدم، اما نمی دانم، چرا همچنان احساس تنهایی و غریبی می کردم. دو ماه از ورودم به رقه می گذشت. دلم برای خانواده ام، بخصوص مادرم تنگ شده بود. هر وقت با خودم تنها می شدم، اندوهی عمیق سراسر وجودم را گرفته بود. هوا که تاریک می شد، به جنگل کوچک اطراف کارخانه پناه می
حکایت دل با 'نی' کسایی
استفاده می کرد. در چنین فضایی استعداد هنری حسن بروز کرد و باصدای خوش به سبک اصفهان می خواند و در این راه از ادیب خوانساری نیز به طور مستمر بهره می گرفت تا این که روزی صدای نی رهگذری از پشت دیوار، حسن را مجذوب کرده به طوری که از خانه بیرون آمد و به دنبال نوازنده به راه افتاد. پدرش که از علاقه او به این ساز مطلع شد، او را نزد مهدی نوایی فرستاد . نوایی از شاگردان نایب اسدالله و مقیم اصفهان
وقتی فرزاد از پشت شمشادهای پارک بیرون آمد، شوکه شدم چون او شوهرم بود!
خواستگاری مهرزاد را مطرح کردم، پدرم بعد از تحقیق کوتاهی درباره او، به شدت با این ازدواج مخالفت کرد و گفت: او سابقه اعتیاد دارد و به درد زندگی با تو نمی خورد. اما من که احساس می کردم همانند قهرمان های فیلم ها می توانم او را از این وضعیت نجات بدهم، به لجبازی با پدر و مادرم پرداختم، تا این که آن ها مجبور شدند با ازدواج ما موافقت کنند. زمان می گذشت و من همه تلاشم را به کار گرفته بودم تا مهرزاد به دنبال
چشم هایش
گفت، اما حرف نمی زد. محمد پشت پرده مخفی شد و با لبخند و شیطنت کم کم همه وجود من را تسخیر کرد. از همه فرزندان فرشته پرسیدم؛ از میلاد و معصومه و زینب. معصومه فقط 13 سال داشت و زینب 11 سال، اما پذیرایی گرم آن دو تنها در چای و تعارف خلاصه نشد. لبخند قند چای و اشک هم پهلوی یاد پدرشان بود. فرشته از مشکلات زینب در یادگیری گفت و کنارنیامدن او با فضای مدرسه های عادی که او را خانه نشین کرده است. از میلاد
مشتی که امیرعلی را برای همیشه ساکت کرد
جلسه بازپرسی او در شعبه سوم دادسرای جنایی تهران انجام شد.این حادثه در 27خردادماه سال جاری هنگامی رقم خورد که مادر امیرعلی او را برای دقایقی با پدرش تنها گذاشت، اما وقتی او به خانه بازگشت، با صورت کبود و ورم کرده پسر سه ماهه اش مواجه شد. صورت امیرعلی سیاه و کبود شده بود. وضع او به قدری وخیم بود که مادرش حتی فرصت نکرد دلیل حال و روز خراب امیرعلی را از بهرام جویا شود. او همراه همسرش امیرعلی را به
اشکالی ندارد که غلامش مو و ساق او را ببیند
روایت شده است:مرد وقتی بر پدرش وارد می شود اجازه بگیرد، اما پدر برای ورود بر پسرش نیاز نیست اجازه بگیرد؛ همچنین مردی اگر دختر یا خواهرش ازدواج کرده باشند، برای ورود بر آنها اجازه بگیرد. الکافی، ج 5، ص528 3) معاویه بن عمار می گوید با پدرم خدمت امام صادق ع رفته بودیم. بعد از صحبت هایی که رد و بدل شد، امام به پدرم فرمود: این پسر توست؟ گفت: بله؛ و گمان می کند که اهل مدینه
برگزاری پنل انجمن دفاع از قربانیان تروریسم در شورای حقوق بشر با حضور ایران
اینجا جمع شدیم تا با هم در مورد عدالت و حقوق بشر صحبت کنیم. این که واقیعت چه بود و برای زنان قربانی ترور چه اتفاقی افتاد، یک طرف قضیه است، ولی فقط این نیست و مسئله در واقع، آگاهی بخشی به افکار عمومی در خصوص پشت پرده و واقعیت تروریسم و آسیب های آن برای جامعه بشری است. وی افزود: پس باید دانست چه کسانی این خشونت ها را به وجود آورده اند و یا چه کسانی دچار این خشونت ها شده اند. اغلب کسانی که
ایندیپندنت | کسی برای آقای نویسنده گل نمی برد
خاکسپاری او شرکت داشتند و کشیش پروتستانی که کارها را انجام می داد، از هویت فیتزجرالد خبر نداشت. این صحنه درست شبیه مراسم خاکسپاری جی. گتسبی شخصیت اصلی داستان گتسبی بزرگ است که حتی یک نفر از صدها دوست او که در جشن های بزرگ عمارت اعیانی اش شرکت می کردند، او را تا خانه ابدی همراهی نکردند. هشت سال بعد از آن زلدا هم به اسکات پیوست و در سال 1975 باقی مانده جسد هر دو به گورستان سن مری منتقل شد
شوهرم دوستان بی سرو پایش را به خانه می آورد تا اینکه!
این اتفاق چند بار دیگر هم تکرار شد. نمی دانم با کدام عقل تن به چنین کار احمقانه ای داد م اما در لبۀ پرتگاه به خودم آمدم و از راه خطا برگشتم. در روزنامه خبری از زن معتادی خواندم که شوهرش شده بود و او، با همدستی مردی جوان که با هم رابطۀ نامشروع داشتند، نوزادش را به رسانده بود. آن روز، وقتی به صورت دخترکوچولویم نگاه کردم، اشک در چشمانم جاری شد. دلم خیلی گرفته بود. به خاله ام زنگ زدم. با
کاش معاون اولی احمدی نژاد را پذیرفته بودم
و تظاهرات ها را رهبری می کردند. البته شعبان بی مخ رفته بود تا خانه مصدق را بگیرد. در خانه مصدق آهنی بود، شعبان بی مخ با سر به در زده بود تا در را بکشند، سر خودش شکسته بود. سرهنگ ممتاز که محافظ خانه دکتر مصدق بود، شعبان بی مخ را گرفته بود و در همان خانه زندانی کرده بود. بعد مردم آمدند ریختند شعبان بی مخ را آوردند بیرون و مصدق هم از پشت بام ها رفت پنهان شد. این کودتا را 12 سرهنگ زیرنظر
به بعضی ها ژن خوب می رسد و به ما ...
پدرم به من می داد. من در فرهنگی بزرگ شدم که سلیقه فیلمسازی ام، کتاب خواندنم، لباس پوشیدنم، درس خواندنم شکل خاصی داشته، قطعا در خانواده ای بزرگ نشدم که من را تشویق کنند که بروم و مسابقه ورزشی بدهم یا بیزنس اقتصادی داشته باشم که روحیاتم در آن فضا شکل بگیرد. بنابراین این علائق در حوزه فیلمسازی هم علائق از آسمان آمده ای نیست. زیر سایه منوچهر محمدی بودن هم به نظر مشکلات خاص خودش را دارد
مرتضی و مهدی فنونی زاده؛ اعجوبه های دهه ی 60
نباشیم برای مان بهتر است و به همین خاطر به استقلال رفتم. خدا منصور پورحیدری را رحمت کند. یک روز یکی از بچه ها سراغ من آمد و گفت پورحیدری ابراز علاقه کرده برای استقلال بازی کنی که من هم گفتم برایم باعث افتخار است. از آن به بعد دیگر استقلالی شدم و هیچ وقت به این که به پرسپولیس علاقه داشتم، فکر نکردم، یعنی قلبا دیگر استقلالی شدم و گذشته را فراموش کردم. پیراهن هر باشگاهی را می پوشی، باید به همان تعصب داشته
مزاحمت هایی که نصیب آیت الله هاشمی می شد الان نصیب ما شده/پنج نفر از اعضای خانواده ماممنوع الخروج ...
پاسخگو باشی و زمان زیادی از روز را از دست می دهی. همیشه پیدایت می کنند. معتقدم موبایل 10درصدش خدمت است و 90درصدش آزار. هیچ وقت تلفن همراه نداشته اید؟ وقتی نماینده مجلس بودم و بعد که به انگلیس رفتم، داشتم ولی بعدش نه. خانم هاشمی، شما با مردم ارتباط دارید ولی به نظر می آید یکی از مهمترین موارد، همان 6ماه زندان شما است. در زندان فکر کنم زنان با جرایم مختلف حضور داشتند
از آلمان به آلمان؛ داستان زن داعشی و مرد سوری!
فرارو- کریستوف رویتر؛ این روز ها پناهندگان اهل رقه در هر جایی از قبیل شهر ها و روستاهای گرم شمال سوریه، اردوگاه ها و خرابه هایی که ماه ها و حتی سال ها پذیرای آن ها بوده اند، حال و هوای دیگری دارند. آن ها مشتاقانه منتظر این فرصت هستند تا بتوانند به رقه بازگردند. شب ها در کرانه های رود فرات، آن ها با حسرت درباره خانه ها و باغ هایشان صحبت می کنند، گویی که پیشتر در باغ عدن زندگی می کرده اند. اشتیاق
یک صورت، یک ترکش، 58 تیغ/ از دهانم تکه استخوان خرد شده در می آوردم+تصاویر
. همان لحظه با اولین ترکش خمپاره صورت من به طور کامل از بین رفت؛ سه تا ترکش هم به پای چپم خورد. از آن لحظه چیزی خاطرتان مانده؟ نه فقط متوجه انفجار خمپاره شدم، دیگر هیچ چیزی نفهمیدم. بعدها شنیدم که من را رسانده بودند بیمارستان طالقانی آبادان ، بعد هم با هلی کوپتر فرستاده بودند بیمارستان بوشهر و از آنجا هم با هواپیما اعزام شده بودم به تهران. حالا یادم نمی آید که درد داشتم یا نه
کودتای نقاب را بچه های نوهد لو دادند/ در بیسیم شنیدم که به ایران حمله شده است
شدید؟ من متولد تهران هستم و در خیابان پاستور به دنیا آمدم. تحصیلاتم را در دبیرستان ناصرخسرو تمام کردم و بعد از دبیرستان وارد دانشگاه افسری شدم. البته در نوجوانی چون در آموزشگاه شکوه 14 ترم زبان خوانده بودم، در مدرسه عالی ترجمه و در رشته علوم ارتباطات نیز قبول شدم اما پدرم اصرار داشت که وارد ارتش شوم. خودم ابتدا دوست داشتم پلیس شوم و شرایطش را هم داشتم.
روایت مسلمان شدن جوان استرالیایی
، پایم به سر او خورد، اصلا نمی دانستم چه کار می کنم که ناگهان دیدم این برادر بلند شد و به سمت من می آید. با خود گفتم امروز آخرین روز عمر من است و به دست این مسلمان از دنیا می روم، اما در کمال شگفتی دیدم اولین کلماتی که وی به من گفت، این بود: روز بخیر رفیق! حالت چطوره؟ از این برخورد دوستانه اش بسیار تعجب کردم. از کفر تا خدا من در یک محیط روستایی بزرگ شدم و پدر و مادرم
کلانتری: حرف از مسائل پشت پرده زیبنده باشگاه فجرسپاسی نیست/ با قرعه سختی روبه رو شده ایم
شد، پس اینکه برخی ها می گویند داوری ها به سود فجرسپاسی است و حرف از مسائل پشت پرده می زنند، درست نیست و اصلاً این حرف ها زیبنده نام باشگاه فجرسپاسی نیست. سرمربی فجرسپاسی در مورد دیدار هفته آینده تیمش مقابل آلومینیوم اراک، خاطرنشان کرد: بازی سختی با این تیم خواهیم داشت. واقعاً در این فصل با قرعه سختی رو به رو شده ایم. ما دو بازی پشت سر هم بیرون از خانه انجام دادیم و یک بازی خارج از خانه