سایر منابع:
سایر خبرها
مجازات مردی که زنی کارتن خواب را کشت
خانه مان بردم و به او پناه دادم. این مرد در ادامه گفت: چون مادرم بیمار بود و نمی توانست راه برود از مهرناز خواستم پرستار مادرم شود او نیز چون خودش را به من مدیون می دانست این کار را قبول کرد. از آن روز به بعد، مقتول از مادرم نگهداری می کرد و شب ها کنار مادرم می خوابید تا اینکه روز حادثه ساعت 9 شب مهرناز با سر و صورت خونین وارد خانه شد من هم او را به بیمارستان رساندم. در ادامه
وصیت نامه شهید مدافع حرم محسن حججی منتشر شد/ خودتان را برای جنگ با اسرائیل آماده کنید+ تصاویر
کنم... نمی دانم چگونه خوشحالی ام را بیان کنم و چگونه و با چه زبانی شکر خدای منان را به جای بیاورم... به حسب وظیفه چند خطی را به عنوان وصیت با زبان قلم می نویسم... نمیدانم چه شد که سرنوشت مرا به این راه پر عشق رساند... نمی دانم چه چیزهایی عامل آن شد... بدون شک شیر حلال مادرم، لقمه حلال پدرم و انتخاب همسرم و خیلی چیزهای دیگر در آن اثر داشته است... عمریست شب و روزم را به عشق
دست های بدرقه تا بهشت حجت خدا
یافته و غرق در عالم معنا شدم، این دست را در مهمانی آل الله و در سفره زینب کبری سلام الله علیها یافتم و مدیون آن بانوی مظلومه کربلاهستم. آن سوی دیگر، دستی شمرگونه نمایان شد، بی اعتنا به جراحتم و در عین تشنگی بر اندام نحیفم ضربات مهلکی زدند، نگاه جلادانه آنها با دشنه برهنه در دست و دشنام قیحانه بر زبان، طاقت فرسا بود. دستان بی سلاحم را از پشت بسته و بر مرکب مرگ نشانده و مرا
عاقبت تجاوز به زن جوان در مقابل چشمان شوهر
/> جواد متهم دیگر گفت؛ هنگامی که متوجه شدم مهدی قصد دارد دختر جوان را مورد آزار و اذیت قرار دهد دلم به رحم آمد و خواستم به او و نامزدش کمک کنم، اما دیگر کار از کار گذشته بود. در ادامه جلسه دادگاه فروزان در جایگاه ویژه قرار گرفت و گفت؛ من و فرزاد به تازگی با هم نامزد کرده بودیم و قصد داشتیم چند ماه بعد به طور رسمی زندگی مشترک مان را آغاز کنیم، اما متهمان همه آرزو های ما را نقش برآب
اشعار ویژه شب هشتم ماه محرم+اشعار زیبای خود را ارسال کنید
خوش شدی قاتلت بر گریه ام خنده کند خنده را داغ تو شرمنده کند گوش کن بابا صدائی میرسد بانگ گرم وا اخائی میرسد این صدای عمۀ تو زینب است جان او از ماتم ما برلب است زینب آمد تا مرا یاری دهد با دلی بشکسته دلداری دهد او بود آئینه دار فاطمه او بود سنگ صبور ما همه اکبرم سوگند برچشم ترم او بود هم خواهر و هم مادرم ای وفائی سوخت از شعرت دلم کی به روز حشر از تو غافلم سید هاشم وفایی ...
چرا نخبه های ایرانی تمایل به بازگشت ندارند؟
داشتیم یک نانو رباط جراح، با این کار ما می توانستیم کار لقاح مصنوعی را خیلی سریعتر و بدون استفاده از دست انجام بدهیم. زمانی که در ژنو بودم یک کانالی را پیدا کردم برای مطرح کردن این پروژه. 24 ساعت فرصت ما بود تا پروپازلمان را برای این قضیه ارائه بدهیم. این کار را انجام دادیم.72 ساعت بعد داوری شد و به ما جواب مثبت دادند. اصرار پشت اصرار که جهت تسریع کار فورا در محل آنها حاضر بشویم. حالا واقعا همین
ماجرای شهادت پدر محسن یگانه در والفجر 8
مفید باشند، انسان هایی که نه اینکه بخواهم شعاری بگویم راه پدرشان را ادامه بدهند بلکه افرادی که راه انسان ها را ادامه بدهند و انسانی زندگی کنند. مادر محسن یگانه یادآور شد: دختر بزرگم متخصص زنان و دختر دومم دندانپزشک است. محسن هم از بچگی فرزند بسیار مقبولی بود. اگر ما از شیوه های کسب مقبولیت اجتماعی در جامعه آن زمان برای جوانانی که می خواستند در جامعه پذیرفته شوند صحبت کنیم، محسن دقیقا در
ماجرای دختر ایرانی که دشمن را با تبر کشت +عکس
نداشتیم جز اینکه به کوه های اطراف آوزین پناه ببریم. همین طور هم شد، اما آنجا نه آذوقه ای داشتیم نه سرپناهی. نزدیکی های 10 صبح بود که پدرم و برادرم به این فکر افتادند به روستا بازگردند تا برای بقیه آذوقه بیاورند و من هم با اصرار زیاد همراه شان شدم. از کوه پایین آمدیم و به هر زوری بود خودمان را به روستا و به خانه مان رساندیم، آرد و روغن و لوازم مورد نیاز را جمع کردیم، من تبر پدرم را هم برداشتم تا در
مقاومت رزمندگان درسال اول جنگ باعث توقف پیشروی ماشین جنگی عراق شد
بودم و یک گردان اماده ، داشتم می رفتم پیش فرمانده پایگاه که تسویه حساب کنم که دیدیم همون زمان هواپیماهای عراقی حمله کردن به پایگاه هوایی دریایی بوشهر و من امریه تسویه حساب خود را پاره کردم و گفتم من تا وقتی که جنگ هست من هستم و نمی خواهم بازنشسته شوم و همون گردان را صبح روز یکم مهر 59 وارد پایگاه آبادان کردم . یعنی یک روز بعد از حمله عراق در روز 31 شهریور گردانی با تجهیزات کامل از تکاوران
نامجو به روایت نامجو
واسطه مشی اش، سادگی اش و همه هم و غم هایش برای سربلندی وطن. سیدناصر پنج ساله بود که هواپیمای حامل فرماندهان ارشد دفاع مقدس (نامجو، کلاهدوز، فلاحی، فکوری و جهان آرا) ناگهان دچار نقص فنی شد و سقوط کرد. او پنج ساله بود که بعد از شنیدن خبر شهادت پدر خانه شان به هم ریخت. پنج ساله بود که همراه بزرگ ترها به محل حادثه رفت و دمپایی های بابا و حوله زرد رنگش را روی لبه یکی از آهن های سوخته دید. این
جان امام فدای حفظ حرمت خانه کعبه شد
از این قضیه مطلع شد از احرام حج به عمره عدول کرد و طواف خانه و سعی صفا و مروه به جا آورد و در همان روز متوجه عراق شد. ایشان قبل از عزیمت به سمت عراق خطبه ای به این مضمون قرائت کردند: مرگ فرزندان آدم همراه اوست مانند گلوبند زنان جوان و سخت مشتاق دیدار گذشتگان خویشم مثل اشتیاق یعقوب دیدار یوسف را. و اختیار شده است برای من مقتلی که ناچارم آن را دیدار کنم، گویا می بینم مفاصل و
این خانواده جزو آمارها نیست
مدارکش کجاست می گفت در خانه پدری ام است، اما با پدر و مادرم دعوا و فرار کردم و آنها هم شناسنامه ام را نگه داشته اند. ناز بی بی هیچ وقت خانواده همسرش را ندیده است. پنج دختر و دو پسر دارد. ماجرای ازدواج آنها را اینگونه روایت می کند: مدتها بود مطمئن شده بودم شناسنامه ای وجود ندارد و نتوانستم برای هیچ کدام از کودکانم شناسنامه بگیرم. شوهرم، دخترانم را به همردیفان خودش داد. آن موقع این طور نبود
محکم تر از قبل ایستاده ایم/ شهید بی سر در اصفهان غوغا به پا کرد
محمدی دختر شهید مدافع حرم جواد محمدی با چفیه ای که عکس پدرش بر آن حک شده بود، گفت: خوشحالم که الان اینجا هستم و می دانم چه کسی قرار است بیاید. فاطمه لحظه ای عکس پدر را از خودش جدا نمی کرد زیرا قطع به یقین می دانست وقتی به استقبال شهیدی برگشته از دیار عمه جان زینب(س) می آیی، ساعت ها بعد از آن، باید بالاجبار با پیکر مطهرش خداحافظی سختی داشته باشی و همین امر باعث می شد که تا صدای نشستن بالگرد
توصیه رهبر انقلاب به سپاه بعد از حادثه مجلس/ سپاه برای کمک به همه مسلمانان تحت ستم در جهان آماده است/ ...
به گزارش شلمچه نیوز به نقل از مشرق؛ یکی دیگر از ویژه برنامه های دست خط چهارشنبه شب به روی آنتن رفت. مهمان این برنامه سردار سرلشکر پاسدار محمدعلی جعفری فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بودند. مهمترین محورهای مطرح شده در گفتگو فرمانده سپاه بدین شرح است: *سپاه برای کمک به همه مسلمانان تحت ستم در جهان آماده است *آخرین وضعیت داعش در عراق و سوریه *داعش
فردا شما پیش قدم باشید؛ماجرای فرمان ابوالفضل العباس به بنی هاشم در شب عاشورا
شفقنا -معالی السبطین نقل می کند: دختر علی زینب علیهاالسلام می گوید: در شب عاشورا از خیمه خارج شدم تا این که به خیمه ی برادرم حسین علیه السلام بروم. او در خیمه به تنهایی به سر می برد، دیدم مشغول مناجات با خداوندگار است و قرآن را تلاوت می کند با خود فکر کردم در مثل چنین شبی سزاوار نیست برادرم تنها در خیمه بماند به دنبال این فکر به سوی خیمه های برادرانم و پسر عموهایم روان شدم، تا آنان را به
اخبار غیبی انبیا از سرزمین کربلا
/> چون اهل بیت وارد کربلا شدند ام کلثوم عرض کرد: ای برادر! این بادیه هولناکی است که از آن خوف عظیم بر دلم جا گرفته! حضرت حسین (ع) فرمود: بدانید که من در وقت عزیمت از صفین با پدرم امیر المومنین (ع) وارد این زمین شدیم. پدرم فرود آمده سر در کنار برادرم گذارده ساعتی در خواب رفت و من بر بالین او نشسته بودم ناگاه پدرم مشوش از خواب بیدار شد و زار زار می گریست. برادرم سبب آن را پرسید فرمودند
مسیحای من
شان برویم. خانه شان شلوغ بود و دختر هم از اتاق بیرون نمی آمد. رفتم ازش پرسیدم چه شده است؟ چرا نمی خواهی صحبت کنی؟ گفت: پدرم به من گفت رشته هنر نرو و مرا به زور به رشته ریاضی فرستاد و حالا بیچاره و خسته شده ام. گفت: آن موقع آقایی بوده به اسم جلیلی که به ما نقاشی یاد می داد. ایشان زنده است؟! من هم به بچه هایی که داخل بودند گفتم لو ندهند که جلیلی خود من هستم. یک ساعت ونیم بعد، پدرش آمد و گفت: این
پیشنهادهایی برای تفکر و فهم عاشورا...
تاریکی نبود، بلکه پدیده ای روشن بود که در یک برهه خاص به زایش رسیده بود و لازم، ضروری و بجا بود که محصولی مثبت و معنوی داشته باشد. روز واقعه شاید پرتماشاگرترین فیلم دینی- تاریخی سینمای ایران که در اوایل دهه هفتاد با فیلمنامه بهرام بیضایی و کارگردانی شهرام اسدی ساخته شد. فیلمی که همه ساله در روزهای مشخصی از تلویزیون ایران به نمایش درمی آید و شگفت این که بعد از این همه نمایش هنوز هم فیلمی
خداوند کسانی که رسولش را می آزارند، لعنت کرده است
دانسته اند که: عمرو بن شاش می گوید با علی ع به یمن رفتیم و من آنجا از او دلخور شدم و وقتی به مدینه برگشتیم در مسجد از او شکایت کردم که خبرش به گوش پیامبر ص هم رسید. فردای آن روز وارد مسجد شدم و رسول الله را در میان اصحابش دیدم. تا مرا دید نگاه تندی به من کرد و گفت: عمرو! به خدا سوگند مرا آزار دادی! گفتم: به خدا پناه می برم از اینکه شما را اذیت کرده باشم! فرمود: بله، اذیت کردی؛ هرکس علی ع را برنجاند مرا
دوبار ممنوع القلم شدم
و نقشی داشتم. در آن تئاتر آقای نقشینه نقش پدربزرگ من را داشت و بسیاری که دیگر بعدا معروف شدند مثل خانم ها نادری و امیرسلیمانی و آقای تابش، اینها همه در تئاتر پدرم بازی می کردند و من هم بازی شان بودم. غیر از آنها پدرم دو فیلم فارسی ساخت که آقایان ایرج خواجه امیری و محمدنوری در آن خواندند ولی آنها وقتی که معروف شدند، هیچ وقت اسمی از پدر من نبردند. اسم فیلم چه بود و مربوط به چه سالی است؟
محمدرضا تک فرزند خانواده بود
و مادرت چکار می کنند؟ - پدرم کارمند و مادرم خانه دار است. - درس و مشقت چطور بود؟ - نمره هایم خوب بود. - محمدرضا چطور به جبهه آمدی؟ - به سختی. -چرا به سختی؟ - پدر و مادرم موافق اعزام من به جبهه نبودند... (اینجا بود که بغض محمدرضا ترکید و با گریه ادامه داد) من تک فرزند هستم. خانواده می ترسیدند اتفاقی برایم بیفتد. بدون اجازه پدر و مادرم به مسجد محله رفتم و
بیماری که ضریب هوشی کودکان را کاهش می دهد
ایران اکونومیست - چند روز پیش که برای معاینه نوزاد به مطب پزشک مراجعه کردم زن ومرد جوانی را دیدم که نگران و هراسان از وضعیت کودکشان از مطب خارج شدند. کودکشان مدام گریه می کرد و محتویات معده اش را بالا می آورد. نزدیک تر شدم و از مادرش درباره علت این مشکل پرسیدم .او گفت : کودکم به بیماری متابولیک مبتلاست وعلت آن هم ازدواج فامیلی من وهمسرم است . خبرنگاران جوان؛ نوزادان مبتلا به این
اخاذی مأمور اخراجی از دختر و پسرها
این متهم در راستای اجرای طرح رعد دو، از سوی مأموران کلانتری 147 گلبرگ به دام افتاد. متهم که سه ماه قبل از سوی نیروی انتظامی اخراج شده بود،کارمند پیمانی بوده است و به گفته خودش از دو هفته قبل دست به اخاذی می زده است. سردار رحیمی، رئیس پلیس تهران، در تشریح طرح رعد دو گفت: در سطح تهران با کار اطلاعاتی که در 10 روز گذشته انجام شد، مأموران کلانتری با شناسایی مخفیگاه ها و پاتوق
عامل جنایت طبقه 13 حقایق را بازگو کرد
بماند. او و شوهرم در اتاق خوابیدند تا اینکه صبح زود صدای در را شنیدم. همان لحظه از خواب پریدم و وقتی به اتاق همسرم رفتم با جسد غرق در خون او روبه رو شدم و با جیغ و فریاد همسایه ها را خبر کردم. این در حالی بود که از مهمان ما خبری نبود و او فرار کرده بود. با اظهارات این زن تحقیقات برای دستگیری مهمان آشنا شروع شد. اما چند روز بعد متهم به اداره دهم پلیس آگاهی رفت و خود را معرفی کرد.
سئوالی که نباید از دانش آموزان پرسیده شود
به یاد دارم در کنار شور و شوق روز اول مدرسه، دلهره ای عجیب وجودم را فرا گرفته بود حسی که همراه با ترس، شرم و سرافکندگی بود؛ از سئوال پدرت چه کاره است؟ می ترسیدم. آن سال برای فرار از پاسخ دادن به این سئوال زیر نیمکت پنهان شدم. شغل پدرم خوب نیست، پیش از این همکلاسی هایم سر همین موضوع مرا مسخره کرده بودند و من یک سال تمام خجالت کشیده و گوشه گیر شده بودم، همیشه برایم جای سوال بود که چرا
رهبر انقلاب درکنار پیکر کدام شهدا حاضر شدند؟
صیاد که دفن شد- اگر امروز دفن شد، صبح روز بعد- خانواده اش نماز صبح را خواندند و رفتند بهشت زهرا(س). فردای تدفینش، وقتی رسیدند جلوی مزار شهید، یک سری محافظ که نمی شناختند، آمدند جلوی جمع را گرفتند. از حضور محافظ ها معلوم شد که آقا آن جا هستند. گفتند ما خانواده ی شهید صیاد هستیم؛ تا گفتند خانواده شهید هستیم، گفتند بفرمایید. بعد، معلوم شد که آقا نماز صبح را آن جا بوده اند. در این خاطره که
رهبر انقلاب درکنار پیکر کدام شهدا حاضر شدند؟
دفن شد- اگر امروز دفن شد، صبح روز بعد- خانواده اش نماز صبح را خواندند و رفتند بهشت زهرا(س). فردای تدفینش، وقتی رسیدند جلوی مزار شهید، یک سری محافظ که نمی شناختند، آمدند جلوی جمع را گرفتند. از حضور محافظ ها معلوم شد که آقا آن جا هستند. گفتند ما خانواده ی شهید صیاد هستیم؛ تا گفتند خانواده شهید هستیم، گفتند بفرمایید. بعد، معلوم شد که آقا نماز صبح را آن جا بوده اند. در این خاطره که به نقل از
تحلیل یک جامعه شناس از یک سفر به ترکیه
افرادی که در هتل دیدید این طور بودند یا در همه جا چنین وضعی را مشاهده می کردید؟ -من بیش تر در هتل بودم و بیش تر، بین توریست ها بودم یعنی بین روس ها و اروپایی ها. در رستوران، من با چشم مشاهده گر نگاه می کردم. یک نفر را ندیدم که به بچه اش بگوید چه بخور و چه نخور یا چه بیاور و چه نیاور. در آنجا 10 نوع غذا وجود داشت و 10 نوع سالاد بود و 10 نوع میوه بود یا 10 نوع تنقلات بود.
تا عرش رفت مرثیه سُرخِ حنجرش ... جبریل روضه خواند و خدا هم عزا گرفت
بالا برو به قصد رسیدن به انتهای خودت و در نهایت معراج خویش می بینی که تازه آخر عرش است ابتدای خودت سه روز بعد، در افلاک دفن خواهی شد درون قلب پدر خاک کربلای خودت. مصطفی متولی هم در شعر خود تلاش کرده است تا با همه توانش، از واژگان درد مدد بگیرد و غم جانکاه فراق حضرت علی اصغر (ع) را به نظم آوَرَد: شعاع آه مرا ضرب در عذاب
سفرنامه غرب اروپا(15)ماجرای مامان مِرکر!
کلیسای قدیمی شهربن رفتم که درمرکزشهرقرارداشت. کلیسای زیبایی بود. غیرازمن و دوسه نفردیگرفرد دیگری داخل کلیسا نبود. غرق زیبایی آن شدم. وقتی به خود آمدم دیدم غیرازمن هیچ کس درکلیسا نیست. سکوت مطلق بود. عظمت معماری کلیسا و شمایل ونقاشی ها دراین سکوت نمود بیشتری پیدا کرده بودند. دچارحالت خاصی شده بودم که نمی دانستم چه بود. شاید حالتی بین وهم و مرگ بود یا سنگینی سکوت ومعنویتی که مرا فرا