سایر منابع:
سایر خبرها
شهادت امام مجتبی(ع) در شعر آئینی/ یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
تو طرزِ دست و پا زدن ات فرق می کند دارد حسین پیش تو از حال می رود او از کنار تو ته گودال می رود شُکر خدا که پیکر پاک تو پا نخورد سرنیزه ای میان گلوی تو جا نخورد اما حسین صورت از خون خضاب داشت در دل برایِ خواهرِ خود اضطراب داشت یک کوه غُصه داشت و لیکن رباب داشت جا در میان مجلس و بزم شراب داشت با چوبدست روی لبش می نواختند یک عده مست
ابوالفضل! کودک بی دست، چشم به راه رأی نظام پزشکی لرستان
کمکمان کنه تا از این امتحان الهی سربلند بیرون بیاییم. لیلا و صابر که حالا این حکمت رو پذیرفتند به دنبال علت ماجرا هستند که اگه قصوری انجام شده، مراحل قانونی اش طی بشه تا شاید هیچ وقت ابوالفضل بی دستی برای یک پدرومادر به دنیا نیاد. حال پزشکان سونوگرافی این کودک با شنیدن این ماجرا و پیگیری های والدینش، صحبت از آملیا می کنند. بیماری آملیا عمدتاً ناشی از تأثیر عوامل
از جابجایی مدیران تا اعلام ساعت مرگ؛ ادعاهای یک رمال
کتابش را باز کرد و با خودکارش چیزی نوشت و با برداشتن دیوان حافظی که قدیمی بود رو به ما گفت که کدامتان می خواهید برایتان فال بگیرم. دوستم پیش قدم شد، زن فالگیر با پرسیدن اسم و سن و وضعیت تأهل، کتاب حافظش را باز کرد و با گفتن گوش کن فدات شم اگر می خواهی هم می توانی صدایم را ضبط کنی، طوطی وار شروع کرد به خواندن فال و کتاب را چند صفحه ورق زد. با سختی به هدفت می رسی، حسادت زنانه و
چند روایت از مصیبت دیدگان
می پرسی تو چقدر مقصری؟ اگر این کار را نکرده یا کرده بودی شاید این اتفاق نمی افتاد. این عذاب وجدان وقتی با فقدان روبه رو می شود آنقدر وحشتناک است که تا سال های سال نمی توانی از آن رها شوی. خطای پزشکی وقتی اتفاق می افتد تو صدایت به هیچ جا نمی رسد و کسی به تو حق نمی دهد بپرسی چرا؟ پزشک اصلا قائل به پاسخگویی نیست و آنقدر موضعش بالاست که زیر بار اشتباهش نمی رود. انگار آن پزشک هیچوقت فکر نمی کند بیماری
روی خط آفتاب
باد فرارسیدنت را به پدر و مادرت تبریک و تسلیت می گوییم گرچه تو به عهدت وفا کردی باز هم آمدنت را به وطن خوش آمد می گوییم کاش عده ای هم از رشادت و خدمت و وفای به عهد را از تو یاد می گرفتند گرچه کاری که تو کردی قیمت گذاری و حد و حساب ندارد بزرگترین کار در طول تاریخ را انجام دادی محسن جان نام و یادت در تاریخ ایران ثبت و جاودانه ماند باز هم خوش آمدی به آغوش پدر و مادرت. ها دی از جیرفت. بی توجهی
شب شعر و مرثیه خوانی بر آستان اشک برگزار شد
شبهای تارم در انتظار سپیده است خورشید او می تراود از روزن کوچک من یک لحظه از من جدا نیست بابای خوبم ببینید دستان خود حلقه کرده است بر گردن کوچک من می خواستم از یتیمی ، از غربت خود بنالم دیدم سر خود نهاده است بر دامن کوچک من گفتم تن زخمی اش را ، عریانی اش را بپوشم دیدم بلند است و، کوتاه پیراهن کوچک من در این خزان محبت دارم دلی داغ
3 سال مسئول روابط عمومی بنیاد مسکن استان بودم/ مردم معمولا منو صدا میزنن: ای رفیق پیرزن ها چطوری؟
کارصداوسیماتوش نباشه. کاش در این مورد خانواده من می آمدند برای شما صحبت می کردند. اینو باید از همسرم که دخترسردارشهید بخشیان هست وخودش نیزمشوق بنده درخدمت به مردمه بپرسید. حالا که در مورد همسرم گفتم چند نکته دیگه هم اشاره کنم. واقعا ایشون فردی خیر ودلسوزه که همیشه باخنده وشوخی میگه در طول این هفت سال که با هم ازدواج کردیم ناطق با کارش ازدواج کرده است! حتی همین
شهید سید هدایت الله حسینی ده بزرگ از نگاه یاران (+تصاویر)
توی دلم نمونده بود جرات نمی کردم از کسی سؤال کنم از جبهه چه خبر؟ از بچه ها چه خبر؟ کیا شهید شده اند؟ کیا مجروح، مفقود یا اسیر شده اند؟ تقریباً داخل محوطه سپاه گچساران تنها و سرگردان بودم، هیچ کسی جرات یا یارای نزدیک شدن به هم نداشت. چند بار تصمیم گرفتم به اطاق حاج پیروز مراجعه کنم و دل به دریا بدم، به گم حاجی، جان مادرت آگه از برادرم خبری رسیده به هم بگو من طاقتش را
استقبال و وداع خانواده های تازه تفحص شده دفاع مقدس
خدا هستند، انسان هایی که نمی شود سر از کارشان در آورد. مادر و خواهران شهید جهانگیری پس از درددلی کوتاه با پیکر شهید که روایتگر چندین و چند سال دوری و انتظار است، تابوت او بر دوش می کشند و دور تا دور مسجد می گردانند. با فریاد یا حسین(ع) و یا اباالفضل(ع)، ندای خوش آمدی غریب مادر و خوش آمدی جان خواهر سر می دهند و صلوات می فرستند. بمیرم برای مادرانی که هنوز چشم به راه
لجبازی نکن!
چشم هایم پنجه انداخت! در واقع به عینکم ضربه زد. عینکم پرت شد و افتاد زمین. البته نشکست و فقط چند قدم آن طرف تر روی زمین آشپزخانه افتاد. پدر و مادر هر دو خجالت زده خودشان را جمع و جور کردند و عذر خواستند. مادر، دخترک را بغلش گرفت و با یک دست تکانش داد و گفت: دختر بد! ببین چی کار کردی! این آقای مهربون... دیگر تحمل نکردم: تو رو خدا، به من نگید آقای مهربون! من این جام
طنز: از قورباغه، صدای شجریان در نمی آید
ادای پیری بود که اصلا بهش نمی آمد. به روی خودم نیاوردم. گفتم: این چه حرفیه بابا! شما که چیزی ت نیست خدا رو شکر! منتها دیدمش که تو ام با آهی غلیظ دوباره گفت: می دونی یاسر؟ و بعد از چند دقیقه پرسید: به نظرت من کجای زندگی اشتباه کردم؟ این یکی از معدود سوالات قابل تأمل پدرم در کل 60 سال زندگی اش بود چون کاری که او با ما 5 تا کرده بود، مته برقی با آسفالت خیابان نکرده بود. اما دلم نیامد. گفتم
احمد به وصال شهادت می رسد/ چند قدم مانده تا بهشت
شناسایی می شود؛ اما قبول شهادت احمد از سوی مادرش کمی سخت بود؛ چرا که سال ها انتظار او را می کشید من به خاطر اطلاعات غیر موثقی که به دستمون می رسید فکر می کردم که او زنده است و برمی گردد؛ اما با این حال همیشه از خدا می خواستم که اگه پسرم شهید شده حتما به من اطلاع داده بشه تا خودم را فریب نداده باشم و دچار موهومات نشوم؛ حتی زمانی که خواب پسرم رو می دیدم نشانی از شهادتش نمی داد و من می دونم که به خاطر
جدول تشویقی کودکان، روش زیاد است
کردم و داخل کمد گذاشتم. شما نگاهی به او می اندازید و بدون توجه به کار مثبت کودک می گویید: باز بدون دمپایی آمدی توی آشپزخانه، چند بار بهت گفتم پاهات کثیف می شه، دمپایی بپوش. (شما رفتار مثبت کودک خود را تشویق نکرده اید و به آن بی توجهی کرده اید.) - کودک شما در اتاق انتظار مطب دو ساعت کنار شما می نشیند. مکان و زمان برای وی بسیار خسته کننده است، ولی چیزی نمی گوید و رفتار نامناسبی نیز انجام
آثارش براده های جانش بود
فاطمه رنج اندیش اما راستش چی بگم؟ تقصیر ما که نبود؛ هر چی بود زیر سر چشم تو بود، یک کاره تو راه ما سبز شدی. ما رو عاشق کردی، ما رو مجنون کردی، ما رو داغون کردی، حالیته؟ آخه آدم چی بگه قربونتم. حالا از ما که گذشت؛ بعد از این اگه شبی، نصفه شبی، به کسونی مث ما، قلندر و مست و خراب، تو کوچه برخوردی، اون چشا رو هم بذار، یا اقلا دیگه این ریختی بهش نیگا نکن. آخه من قربونت برم، اگه هر نیگا بخواد این
داستان برای کوچولوها، امید و آدم برفی
بذارش تو حموم فعلا، امروز و فردا باهاش کار ندارم، یه دستمال هم بردار اونجا، اون دیوار بالای بخاری اتاق بچه ها رو یه دست بکش، دوده گرفته خیلی توی چشم می زنه. بهزاد توی انجام دادن این کارها خیلی تنبل بود و پشت گوش می انداخت ولی فایده نداشت، فردا کلی مهمان داشتند و دیگر نمی شد بهانه بیاورد که حالا بذار اخبار ورزشی رو ببینم، حالا شام رو بخوریم، حالا... چایش را خورد و ماشین لباسشویی را برد
همسر شهید: وقتی اصرار کردم به سوریه نرود گفت نروم آبرویم پیش حضرت زهرا می رود/ در دوران چهارساله عقد، ...
(ع) تهران به ادامه تحصیل در رشته مدیریت دولتی در مقطع کاردانی نمود و پس از گذشت چند سال به اصفهان بازگشت و برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی به دانشگاه امام علی (ع) رهسپار شد؛ و در فروردین ماه سال 1390 تنها فرزند ایشان سید محمد پارسا در اصفهان بدنیا آمد. شروع فصل آشنایی همسر شهید: صحبت از دفاع و شهادت از بچگی در خانواده ما بود. یادگار هشت سال دفاع مقدس برای خانواده ی ما این
قصه قبل از خواب کودکان، تیتو کوچولو
خاله به دنیا آمده بود و مامان سریع برگشته بود خانه. فکر کرده بود ما گشنه مانده ایم. برای مامان تعریف کردم که چطوری با بچه ها بازی کردم تا گریه نکنند، بعد برایشان ناهار درست کردم و چطوری آنها را خواباندم. مامان من را بغل کرد و بوسید و گفت: "امروز کارت خیلی خوب بود. حالا دیگه میتونم بدون نگرانی خواهر و برادرت رو به تو بسپرم. تو میتونی درست مثل من مواظب او نها باشی."
بر داغدیده، شاخه گُل هدیه می برند ... من جای گُل، سرِ تو به دامان گرفته ام
با پای زخمی دیروز و امروزم پُر از درد است بابا تو نیستی می ترسم از فردای زخمی از بام ها آتش به روی معجرم ریخت یادم نرفته سوزش و گرمای زخمی یک دختر زخمی نشسته چشم بر در در انتظار دیدن بابای زخمی بابا خودت گفتی که من دنیات هستم حالا ببین جان می دهد دنیای زخمی بابا بیا در لحظه های آخر من
روضه امام حسن مجتبی (ع) به همراه متن و فایل صوتی
" الان که اوضاع به هم ریخته، ما بیست سال پیش رفته بودیم میگفتند ما نمیدونیم مذاهب سنی و شیعه، ما علوی هستیم؛ ما فقط علی رو میشناسیم؛ بابا شما مردم شامید کی دست شما رو گذاشت تو دست علی؟! میبرنت سر قبر یه دختر سه ساله؛ وقتی علی بخواد قدرت نمایی بکنه این جوری وا؛ حالا این اهلبیت، این بچه ها چطور اینا رو رام کردند؟! یه خبر کوچیک بدم" یکی از سپاهیان یزید اومد گفت خدا لعنتت بکنه - خدا لعنتت
شهادت رقیه(س) در شعر آیینی/ به خواب دیده ام امشب قرار می آید
نداشتم و سخت خسته ام این لحظه هم به دست نیامد به راحتی تو غیرتت اجازه نمی داد بین جمع بر دامنم بخوابی و من هم خجالتی حالا که وقت هست برای سبک شدن بابا، مزاحمم شده این درد لعنتی پس من کجا برای شما درد دل کنم اینجا خرابه است، نه مسجد، نه هیئتی اینجا که صبح از افق شام می دمد خورشید بی تشعشعی و بی هویتی این چند روزه دائما
احمد کار کردن را منعی برای طلاب نمی دانست
حتی روزی هم که راضی شده بود لباس بخره تو این فکر بود؛ با خودش گفته بود با مادرم میرم و لباس رو می گیرم اما بعد از اون میدم به نیازمندش؛ اما در عین حال که به لباس و مد اهمیت نمی داد، لباس روحانیتش همیشه تمیز و آراسته بود . با این حال خصوصیات دیگر احمد را از خواهر کوچکترش مریم پرسیدیم همیشه مراقب من بود؛ حتی تو زمینه حجاب؛ گاهی صحبتمون رو قطع می کرد و می گفت حجابت رو بهتر کن؛ هر چند وقت
روایت مینای شیرازی از رقیه ی مینابی
، اعتماد، کارگزاران و... فعالیت کردهام. از سال 85 تا-88 دبیر بخش فیلم کوتاه در ماهنامه فیلم نگار بودم و در حال حاضر عضو هیئت تحریریه سایت تخصصی و مستند هستم. علاوه بر فیلمسازی و تهیهکنندگی مشترک با چند کمپانی تولید فیلم مستند در فرانسه هلند و نروژ ، سابقه داوری در جشنوارههای داخلی و خارجی فیلم کوتاه و مستند و همچنین حضور در ورکشاپ ها و فروم های بینالمللی را در کارنامه خود دارم چگونگی ساخت مستند در میان