سایر منابع:
سایر خبرها
معامله های میلیونی بین معتادان دیجیتالی
به گزارش سیتنا، برای جماعتی که ساعاتی از روز را به این بازی اختصاص می دهند اکانت، مرحله ( لِوِل) و الماس(جِم) اصطلاح های معنی داری هستند؛ چند کلمه ساده که خارج از دنیای مجازی بازی برای خودشان بروبیایی دارند و با قیمت های عجیب و غریب معامله می شوند. تا جایی که می توان گفت وابستگی به بازی کلش آف کلنز نه تنها رکورد بقیه بازی های اینترنتی را شکسته که بازیکنانش هم رکورد معامله های واقعی یک دنیای م
24 ساعت زندگی یک بچه پولدار/ ماهی 40 میلیون پول تو جیبی می گیرم
چقدر است؟ چیز ثابتی نیست. هر کسی هر چقدر پول نقد دم دستش باشد، یک مقدارش را به من می دهد. * حالا به طور میانگین چقدر می گیری؟ از هر نفر، سیصد چهارصد هزار تومان. * یعنی در ماه 40-30 میلیون تومان پول توجیبی می گیری؟! آره. حالا نه با این غلظت، چون کم و زیاد می شود. بسته به خواسته های آن زمانم پول می گیرم. * چه کار می کنی با این همه پول
گفتگو با قاتلی که زنی را مقابل چشمان فرزندانش کشت/قاتل:به آخر خط رسیده بودم
؟ چون ترسیده بودم. بیکار بودم و بچه هایم گرسنه بودند به همین دلیل به فکر افتادم پول قرض بگیرم یا دزدی کنم. چطور با این همه سابقه بیکار مانده بودی؟ پنج ماهی بود که بیکار بودم. شرکت های خصوصی قراردادهای دو، سه ماهه و حتی در برخی موارد قرارداد 15روزه می بستند و وقتی کارشان راه می افتاد، من را بیرون می کردند و دوباره بیکار می شدم. اعتیاد داری؟
24 ساعت زندگی یک بچه پولدار/ ماهی 40 میلیون پول تو جیبی می گیرم
تجمل و بچه پولداری نیست. حتی پیج بچه پولدارهای تهران را هم ندیده است و فقط از این ور و آن ور تعریف هایش را شنیده است. مثل بیشتر پولدارها، در مقابل سوال هایی مثل این همه پول را از کجا آوردی؟ گارد دارد و از همان اول شرط می کند که از این سوال ها نپرسیم. حتی با اینکه در رابطه با خانه و زندگی اش فکت های قابل پیگیری می دهد ولی اصرار دارد اسمی ازش برده نشود. در مقابل اصرارها برای گفتن اسمش می
طعنه ای که آقای مسئول در جواب پیامکم زد
کرد ... باز هم همان قصّه ی تکراری که این اتاق هم آشپزخانه اش بود و هم ... بدتر از همه آنکه حمام و سرویس بهداشتی هم نداشت و ... دل بچه ها خیلی گرفت که باید برای او کاری کرد. امّا خب چون درگیر ساخت خانه ننه حلیمه و همزمان ساخت خانه برای جوان روشندل در روستای عباس آباد بودیم، لذا چند ماهی به طول انجامید تا برای ننه خاور حمام و سرویس بهداشتی بسازیم. قرارمان چند باری با بچه های جهادی
اعترافات اعضای باند ششلول بندها
ها، موتورسیکلت، پول، طلا و فرش های قیمتی. در کدام مناطق و با چه شیوه ای سرقت می کردی؟ در ازگل، نارمک و تهرانپارس دم غروب و وقتی هوا تاریک می شد خانه هایی که چراغشان خاموش بود را انتخاب می کردم و وقتی چند بار زنگ در را می زدم و کسی جواب نمی داد وارد خانه می شدم. کی دستگیر شدی؟ 20 روز پیش، فراری بودم و پلیس دنبالم بود ردم را گرفتند و تعقیبم کردند و در این
بچه پولداری که ماهی 40 میلیون پول تو جیبی می گیرد!
به گزارش گروه رسانه های پایگاه خبری بی باک، برای گپ زدن به شعبه ولی عصر یکی از کافه های زنجیره ای که پاتوق همیشگی اش است، دعوت مان می کند. ظاهرش شیک و باکلاس است ولی نه آنقدر که چیز متفاوتی در پوشش و مدل موهایش به چشم بیاید. اگر حرف هایش را نشنوی، باور نمی کنی که حقوق ماهیانه یک کارمند پول توجیبی یک روزش است. در حرف هایش غیر از بی خیالی مایه دارانه، نشان خاصی از تجمل و بچه پولداری نیست
آروزیم فاصله ازجماعت موسیقی است
ها کار نمی کند . در صورتی که اینجا هر خواننده ای باید با ده تا موزیسین کار کند تا به او لقب هنرمند فعال را بدهند . ولی باور کنید من اولین و آخرین آروزیم این است که از جماعت موسیقی اینجا فاصله بگیرم . باور دارم همه کسانی که این روز ها در عرصه موسیقی درباره لغو کنسرت ها اظهار نظر می کنند خودشان در لغو کنسرت های هم نقش دارند و از لغو کنسرت ها لذت نیز می برند **این حرف قطعا برای
تاجیکستاندا هرنه بولدوخ، ائله دوخ یا هرنه باشاریردوخ، ائله دوخ/شرط توفیق ایران، بهره مندی از همه پتانسیل ...
ایران در تاجیکستان که بعداز پایان مأموریت آقای سرمدی پارسا چند ماه بود که با سرپرستی آقای اجل لوییان اداره می شد به من پیشنهاد شد، البته در این پیشنهاد خود تاجیکها هم مؤثر بودند، ظاهراً رئیس جمهور تاجیکستان در این باره پیام داده بود. پس شما را پیش از سفیر شدنتان در تاجیکستان می شناختند؛ بله، من یکبار هم سفیر ایران در تاجیکستان شده بودم ولی به واسطه انتخاب مردم شریف تبریز به
ما دقیقا چند نفر را کشتیم؟
آید. ساعت 10 صبح لویس می گوید به احتمال فراوان قبل از اینکه ما به تینیان برسیم، ژاپنی ها تسلیم می شوند. او در گزارش خود یک چیز دیگر را اضافه می کند: همه یک چرت خوابیدند. همه شما را دوست دارم. آکی هیرو دو بار از رودخانه اوتا بیرون آمد تا دوباره به داخل آب بپرد و درد سوختگی هایش را کم کند. او یکی دیگر از بچه های مدرسه به نام توکوجیرو هاتا را نیز در رودخانه اوتا دیده است
باید مرد باشی
است و باید چند نفر چند نفر با پروازهای معمولی برگردیم. اوضاع می دانید که شلوغ است." من هنوز خریدهایم را نکرده بودم. می خواستم برای عباس چوب مسواک و صندل بخرم. می توانست جای دم پایی آن ها را بپوشد. شنبه صبح رفتم خرید. آقای اردستانی که آمده بود کمکم کند چشم هایش سرخ بود و هی الله اکبر می گفت. چوب مسواک گیرم نیامد، صندل و چند تا چیز دیگر برای بچه ها خریدم و برگشتم. پروازمان تاخیر داشت
پنجِ پنج عاشورای مردم اراک بود
میدان نبرد حضور داشته باشم. ماه ها رزمندگی در پرونده دارم و خواست خدا بود که در جبهه اتفاقی برایم نیفتد و در نزدیکی شهر خودم، یعنی اراک جانباز شوم. جرقه دوران مبارزه شما از کجا رقم خورد؟ طی سال های 55 تا 57 سرباز بودم چون خانواده ای مذهبی داشتیم، در پادگان مقید به انجام امور مذهبی بودم. یکی از هم دوره ای های ما که بچه شمال بود، وقتی رعایت امور مذهبی از سوی من را دید، از امام
بنیاد در آینه مطبوعات
گوش به فرمان آن بزرگوار باشیم. مبادا امام را تنها بگذاریم و صدای هل من ناصر ینصرنی را بشنویم و لبیک نگوییم! به حرف های منافقین گوش ندهیم. من به تمام دوستان می گویم: برخیزید. مبادا دنبال مادیات و مال دنیا باشید و آخرت را فراموش کنید. همه کارها را رها کنید و به جنگ بپردازید و از اسلام و قرآن دفاع کنید. اگر به جنگ نروید، در روز قیامت جواب شهدا را چه می دهید؟ آن وقت است که آتش جهنم در انتظار شماست.
گفتگو با نجات یافته ای که از 6 سالگی معتاد بود!
. یک روز خوب بودم، یک روز بد! یک ساعت می خندیدم و چند ساعت با دیگران دعوا می کردم. از مرگ هراس داشتم و فکر این که قرار است هرلحظه با مرگ دست و پنجه نرم کنم، لحظه ای من را رها نمی کرد. متادون به من کمکی نکرد ما در نهایت محمد مشکل اعتیادش را با خانواده اش در میان گذاشت و آنها هم شروع کردند به کمک به او. اما کمک اصلی را خودش به خودش کرد: ماه رمضان سال 87 یکی از بچه های کنگره به
سیزیف و سمانه
هستند.توجیه هم این بود که اینها بچه های دوره جنگ بودند و بعد یادم آمد که بهمن هم در این فیلم بازی می کند و بعد فکر کردم احتمالا من هم اگر در این فیلم بودم همین شکلی بودم اما، حالا آدم دیگری هستم. ایده ای که یک شخصیت را در دو زمان ببینیم از همین جا آمد. به بخش بازیگری برگردیم یک بار در تمرین ها مشق شب را گذاشتم و درباره این جزئیات نگاه کردن و حرف زدن با آدمی که پشت دوربین/ تماشاچی پنهان شده، حرف
انتخاب های سخت (15)
غالباً به روشی وحشیانه مورد تجاوز قرار می گرفتند که نمی توانستند بچه دار شوند، کار کنند یا حتی راه بروند. علی رغم انتقاد من از شرایط اردوگاه، روحیه انعطاف پذیری که شاهد بودم را تحسین می کردم. 265 مهم نیست که شب چقدر طول می کشد از اردوگاه راهی بیمارستان هیل آفریکا (شفای آفریقا) شدم، بیمارستانی که برای درمان قربانیان تجاوز و حملات جنسی ساخته شده بود. در اتاقی کوچک در بیمارستان
پناهیان: با توجه به تاریخ بعد از هر توافقی باید آمادۀ حضور در جبهه ها باشیم
هستیم؛ متاسفانه دشمن باوری و دشمن شناسی ما بسیار ضعیف است. و تاکنون هم بارِ دشمن شناسی و دشمن باوری ما را خود دشمنانِ ما به دوش کشیده اند؛ یعنی آن قدر جنایت کرده اند و به جنایت های درشت دست زده اند که نشده است ما دشمنی آنان را فراموش کنیم و الا خیلی ها دوست داشته اند که دشمنی آنها را فراموش کنیم. آیا پرداخت به دشمن روحیه ها را ضعیف می کند؟ دشمنان ما آن قدر خبیث بوده اند و آن قدر
الناز شاکردوست: برای عشقم جان می دهم!
. جان دادن برای سینما برای اثبات علاقه ام به سینمای کشورم بالاتر از این نبود که نزدیک بود جانم را هنگام فیلمبرداری تابو از دست بدهم. اگر آن نگهبان کشتی در آن روز مرا در دریا نجات نمی داد، حتی جانم را در این سینما داده بودم. اما معتقدم هرکسی به نوعی از دنیا می رود و چقدر خوب است که آدم برای عشقش جانش را بدهد و عشق من هم که اول و آخر همین سینماست. دیگر نمی دانم برای اثبات این
شیخ فضل ا..نوری با مشروطه مخالف بود؟
. تنِ من می لرزید. یک مرتبه آقا از مُستَنطِقین پرسید: یپرم کدام یک از شما هستید؟ همه به احترام یپرم از سر جایشان بلند شدند و یکی از آن ها با احترام یپرم را نشان داد و گفت: یپرم خان ایشان هستند! آقا همین طور که روی صندلی نشسته و دو دستش را روی عصا تکیه داده بود، به طرف چپ، نصفه دوری زد و سرش را برگرداند و با تَغَیّر گفت: یپرم تویی؟ یپرم گفت: بله! شیخ فضل ا... تویی؟ آقا جواب داد: بله! منم. یپرم گفت
پرویز بهرام تولد 82 سالگی اش را جشن گرفت/ رونمایی از تمبر یک پیشکسوت
... هرگز از ذهن من خارج نمی شود و شاید یکی از انگیزه هایی که مرا به عرصه دوبله کشاند همین جمله و صدا بود. منِ حیران و سرگردان، این ناز و این حلقه عشق را که به دنبالش بودم سرانجام در وجود پرویز بهرام؛ این وجود زرین دوبلاژ ایران پیدا کردم. اسماعیلی در خاتمه با قدردانی از برگزارکنندگان این آیین یادآور شد: نمی گوییم وظیفه افراد دیگری بوده که این مراسم را برگزار کنند،شما همه چیز را می دانید پس
90/ معدنی: والیبال ایران از 2008 شکوفا شد نه 2010
آخرین دیالوگ هایی بود که بین من و خوش اخلاق ترین مربی والیبال ایران ردو بدل شد. دیالوگ هایی که تبدیل به آخرین یادداشت مرحوم حسین معدنی شد. آن روز هیچ جوره فکر نمی کردیم که این آخرین گفت و گوی ما باشد اما تقدیر چنین بود و ما از آن بی خبر. ماهنامه المپیک؛آخرین یادداشتی که از معدنی گرفتم از همین رو امروز می خواهیم آخرین حرف های این مربی ارزشمند والیبال مان را بار دیگر چاپ کنیم حرف هایی
بزرگان هنر برای پرویز بهرام سنگ تمام گذاشتند/ جشنی در 82 سالگی
: در حرفه ما بدون کسب اجازه از پیشکسوتان قرار گرفتن در پشت میکروفن ممنوع است و من حالا از استادم پرویز بهرام اجازه گرفتم که خدمت شما برسم. درود بر استاد پرویز بهرام ، درود بر این ستاره درخشان هنر دوبله ، درود بر همه ستارگان هنر دوبله و درود بر شما که به پیشواز استاد آمده اید و درود بر این سرزمین که هنوز هم کسانی را دارد که قدر هنر و هنرمند را بدانند. وی همچنین اظهار کرد: سخن گفتن از پرویز
جلایی پور: روحانی همه را علیه رانت بسیج کند
واقعیت حرکت کنیم و ببینیم قصه شهروندانی که شما می گویید چگونه است. غیر از همه پرسی قانون اساسی، بالاترین مشارکت سیاسی در انتخابات، سال 76 بوده است که 80 درصد مردم شرکت کردند. یعنی در این مشارکت بالا هم باز 20 درصد مردم در روز انتخابات در مهمانی، خانه و جاده ها هستند و می گویند کاری نداریم و از حق سیاسی خود استفاده نمی کنند. البته من این را منفی نمی بینم، در کشورهای غربی هم این وجود دارد. در آنجا هم
گلایه های پسر مرتضی حنانه از بی توجهی به آثار پدرش
خورده است . من بارها گفته بودم که اسپانسر کار هنری نباید به فکرِ بازگشت سریع پولش باشد ،همان طور که این امر در همه ی کارها ، چه هنری و چه غیر هنری بلافاصله پیش نمیآید و در این زمینه ی بخصوص که زمان طلب و انرژی بَر و حساس هم هست خیلی بیشتر باید ملاحظه و همکاری شود . بنا بود در سال 1392 چند اثرِ مرتضی حنانه را در پراگ ضبط کنم ولی بازهم مثل گذشته با بدقولی اسپانسرها رو به رو شدم . استمرارِ این داستان و
"روحانی همه را علیه رانت بسیج کند"
/> این همان رواج رانت خواری است که در حال نابودکردن اخلاق جامعه است. حل این روند مفت خواری، همان همکاری سه جانبه را می خواهد. پس به نظر شما بهبود توسعه درون زا میتواند همه را دورهم جمع کند... . بله حتما. چرا نهادهای مدنی ما کم جان اند؟ یکی از علل آن این است که از جامعه نمی توانند تأمین منابع کنند. نهاد مدنی باید روی پای خود یعنی روی بخش مولد جامعه بایستد. ولی توسعه باسمه ای
به آرامش تو آرامیم
دستگاهی ، گفتم فلانیم آمد دم در و با همان خنده و آرامش همیشگی استقبال کرد. از آن موقع 4 سال گذشت کارها کرد هنوزهم اصلاح طلبان و اصولگرایان کنارش بودند و از او به نیکی یاد کردند. سالن وارش و دیگر سالن های مجتمع خاتم الانبیا رنگ و بوی دیگه ای گرفت دیگه پر بود از مراسم و تئاترها و کنسرت ها. سنگ جلوی پای کسی نمی گذاشت می گفت بگذارید جوانان بیایند وسط باید کار کرد. وارد رانت نشد و با همه آرام بود جو ریاست
چرایی همکاری شیخ بهایی با سلاطین صفوی
دستور اتمام کار را داده اند. شیخ بهایی قدس سره هم راه مسؤل ساخت پروژه و معماران نزد تولیت حرم می روند و از تولیت در این مورد توضیح می خواهند. تولیت حرم نقل می کند: چند شب پی در پی آقا امام رضا علیه السلام به خواب من آمده و فرمودند: کتیبه شیخ بهایی، به در خانه ما زده نشود، خانه ما هیچ گاه به روی کسی بسته نمی شود و هر کس بخواهد می تواند بیاید. شیخ با شنیدن این حرف، اشک از چشمانش جاری می شود و به سمت
مجلس اصل را نگه دارد/ 6 سال پیش احمدی نژاد به کروبی درباره موضوع هسته ای چه گفت؟
/> وبلاگ حرف های دلم نوشت:رابطه بازار کار، مدرک تحصیلی و بازار میوه تره بار! چقدر خوش حال بودم علی رغم تمام کمبودها و بی بضاعتی های اقتصادی خانواده ام دانشگاه قبول شدم همه می گفتند رشته من رشته خوبی است و آینده اش تضمین شده است. خبر نداشتم 4 سال عمر پر ارزش و برگشت ناپزیر را در کنار پس انداز پدرم جدا از دوری از پدر و مادرم در طبق اخلاص گذاشته ام و رو به روی آینده ای مبهم و دور از دسترس
عرفان برای همه نیست/ یا افراط در عشق داریم یا تفریط در شناخت!
به عنوان مثال عرض می کنم، کتاب خود من با عنوان پیمانه های بی پایان گزیده ای از یازده هزار حکایتِ کوتاه عرفانی است و الآن می بینم بسیاری از پزشکان، متخصصان و مهندسان این کتاب را دارند. چون این حرکتی بود به سمت ساده سازی. داستان شکل گیری کتاب این بود که من یازده شب رفته بودم متخصص داخلی. مطب خیلی شلوغ بود. دکتر از من پرسید شما چه کاره اید؟ گفتم: دانشگاهی ام. گفت: رشته شما چیست؟ گفتم
خطاطی زندگی من است
زنان ادامه می دهد: من خیلی ترسیدم. همه مشق هایم را نوشته بودم و نمی دانستم برای چه مرا می برد پای تخته. نگاهی به من کرد و شروع کرد به مداد گذاشتن لای انگشتان دستم. بعد با دستانش اقدام به فشردن دست های من کرد اما فشاری وارد نشد. رو کرد به بچه ها و گفت: می دونین چرا ترابی دردش نمی آید؟ بچه ها خندیدن و گفتند: چون فشاری وارد نمی کنید که دردش بیاد . معلم گفت چون ترابی نه تنها تکالیفش را درست انجام