سایر منابع:
سایر خبرها
قصه ها ؛ حتی تلخش باید تعریف شود
ما تو ایران دوست نداریم کسی یادمون بندازه اطرافمون چه اتفاقی داره می افته. علیرضا جواب می دهد: اولا آدم می ره سینما سرگرم بشه، سینما اولش سرگرمیه بعد حالا اگه یه حرف خوب هم داشت، چه بهتر. نرگس وارد بحث می شود: ولی این نظر شماست. من اگه فیلم می بینم یا تئاتر می رم چیزی که دوست دارم به دست بیارم بیشتر از یه سرگرمیه، همون جور که کتاب رو هم برای بهتر دیدن دنیا می خونم، به نظرم خیلی بی انصافیه اگه
علی پروین: این فضای مجازی که می گن، چی هست؟/نیازی ندارم شماره 7 رو بایگانی کنن
بچه باتعصبی هستش و چند بار هم گفتم که منو یاد بروبچه های دهه 60 پرسپولیس می ندازه. اینکه 3 تا جوون احساساتی تحت عنوان هوادار پرسپولیس بیان و به قول معروف به بازیکن باتعصب تیم خودشون توهین کنن، کار جالبی نیست. البته بعد از این اتفاق در تمرین پرسپولیس، هواداران حسابی بنگر را تحویل گرفته و با سر دادن شعارهایی مثل محسن باتعصب یا بنگر آسیایی از او دلجویی کردند. گفتم که هواداران واقعی
برادرم به اتهام کتک زدن یک بچه به 60 سال حبس محکوم شد/ قاضی برای صدور حکم به فیلم ضدایرانی استناد کرد/ ...
فرد ایرانی ازدواج کرده بود و از او صاحب فرزند شده بود. به هر حال، این دو باهم ازدواج می کنند. قبل از آن هم با هم توافق می کنند که برای چه چیزی با هم ازدواج می کنند. قرار بود آن خانم در قبال دریافت مبلغی، به هومن کمک کند که به طور قانونی اقامت بگیرد. متأسفانه بعد از 6 ماه بچه دار شدند که شروع مشکلات از همین مرحله بود. بالأخره این ها هر دو دانش جو بودند و ما از ایران ماهانه مبلغ مختصری را
تصمیم قاتل برای ثواب بردن مقتول!
نمی دانستم چه کار باید بکنم. جسد را داخل چاه انداختی؟ لباسش را درآوردم که شناسایی نشود. جسد یاشار را کشیدم و داخل چاه انداختم. بعد هم چند کیسه خاک را که نگه داشته بودم روی جسد ریختم. ظهر همان روز کارگران را آوردم و با یک ماشین خاک آن را پر کردم. کارگران به تو مشکوک نشدند چرا چاه را پر می کنی؟ گفتم دو چاه در مغازه است و مالک با کندن چاه جدید مخالفت کرده است
روحانی به روایت هاشمی
در تنش زدایی تهران- ریاض مؤثر باشید؟ الان به گونه ای شده که اگر من بگویم، اینها قبول نمی کنند. اگر فرض را بر این بگذاریم که بناست تنش زدایی شود... من اول نمی گویم. بعد که آنها گفتند، من تأیید می کنم. از ایراداتی که منتقدان به دولت روحانی وارد می کنند، این است که می گویند تخم مرغ ها را در سبد هسته ای گذاشته اند و به مسائل منطقه ای خیلی توجهی ندارند. در مقابل، عده
ملائکه سپاه انصار همدان با خاکریز راه منافقان را بستند
: هیچی، اینها که شهید شدند، برویم به طرف ادامه هدف. رفتیم محل را شناسائی کردیم. حدود یکی دو گردان نیرو را من توی گردنه پاتاق پیاده کردم و راه را بر آنها بستم که فرار نکنند. برگشتیم، شب شد. صبح ساعت 8 بود که من توی طاق بستان بودم. یک دفعه، تلفن زنگ زد; فرماندهی هوانیروز گفت: فلان کس! دوتا خلبان پیش من هستند، دوتا خلبانی که دیروز گفتی شهید شدند. گفتم: چی؟ من خودم دیدم شهید شدند! گفت: آنها آمدند. بعد
چرا رکود بازار مسکن پایان نمی یابد؟
رکودمسکن پایان نمی یابد چون کوردلان نمیگذارند پایان بیابد !!!! سیستم بهزاد دلال میدونید چجوریه؟ اینا احتمالا یه آژانس املاکن با کلی مشاور بی کار و علاف، بعد بهزاد دلال که نظر می نویسه میره به همه مشاورا میگه زود برید مثبت بدین تا مثلا تو دل مردمو خالی کنیم. املاکی جماعت کارش حرف زدن بی حساب و کتابه میشه اسم اون بانک هایی که 30% سود میدن رو بگید ما هم بریم یه سر بزنیم
نیازی ندارم سفارش بایگانی شدن پیراهن به باشگاه بدهم
مجازی چیه! اما حمله به محسن بنگر کار درستی نیست. محسن بنگر بچه باتعصبی هستش و چند بار هم گفتم که منو یاد بروبچه های دهه 60 پرسپولیس می ندازه. اینکه 3 تا جوون احساساتی تحت عنوان هوادار پرسپولیس بیان و به قول معروف به بازیکن باتعصب تیم خودشون توهین کنن، کار جالبی نیست. البته بعد از این اتفاق در تمرین پرسپولیس، هواداران حسابی بنگر را تحویل گرفته و با سر دادن شعارهایی مثل محسن باتعصب یا بنگر
دختر ایرانی؛ متخصص سقوط آزاد+تصاویر
ها چجوری تو آسمان پرواز می کنند؟ ولی هیچ وقت فکر نمی کردم خودم هم این کار را بکنم. یک روز به مادرم گفتم من برم بپرم؟ گفت برو. خودم اصلا مطمئن نبودم و مادرم اصرار کرد بروم و یک ماه بعد زنگ زدم و برای دو هفته بعد رزرو کردم. به یکی از دوستانم در دبی گفتم که من را حضوری ثبت نام کند و به من گفت نیازی نیست برو با خیال راحت بپر. روز اول رسیدم به محل به من گفتند اسمت در لیست نیست، عزا گرفته بودم که شانسم
لطفا اینجا نفس عمیق بکشید
شدن توسط افراد غیرمجاز در امان باشند؛ درختای من همون طور که در برابر سرما مقاومت کردن در برابر بی آبی هم مقاومت دارن. اینها رو من از اول نمی دونستم. هر چقدر که می گذره و با اتفاقات طبیعی و غیرطبیعی من بیشتر متوجه زیبایی و مقاومت کاکوزا و درست بودن انتخابم می شوم. وقتی از آقامیری درباره اینکه چطور شد کاکوزا را برای کاشت انتخاب کرد می پرسیم، می گوید: خدا خیرش بده. یه مهندسی بود که تو کار گل و گیاه بود
میدونید چرا جمعه تعطیله؟؟؟؟
دقت کردین کُلَّن تنظیمات هوا بهم ریخته؟؟؟؟ یکی دکمشو بزنه برش گردونه به تنظیمات کارخانه بابا o.O اون از زمستون که همش ادای تابستونو در میاورد اینم از تابستونمون که جوگیر شده فک کرده زمستونه -_- این بی جنبه بازیا چیه باااو... ثبات شخصیتی داشته باشین دیگه!!! دقت کردین وقتی کفتر ها رو ماشین سفید دسته گل به اب میدن سیاهه! ولی رو ماشین مشکی سفیده؟! من فک
وصیت نامه شهدای ورزشکاراستان همدان+ تصاویر
کنی مرا رو به پاشگاه بر روی شکم قرار بده ... آهسته گفت : نارنجکت را بمن بده . من با وجود آنکه فقط یک نارنجک داشتم آنرا به او دادم و او در حالیکه نارنجک را در دست می فشرد سر را به سجده بر زمین گذاشت و مشغول گفتن ِ ذکر شد و " یا حسین " او بگوش می رسید . لحظاتی بعد دوست دیگری در می رسد او نیز می پرسد " آقا سید تو هستی ؟ می گوید آری . دوست ، دمی زیر رگبار نزد او می نشیند و سعی دارد او را
ویژگی آشپزی دخترای امروزی...
/> . . چه ربطی داشت !! میشه قبول کنید شاخم ؟ جون من : | سلامتی اون بچه ای که وقتی رفت سر یخچال ودید هیچی توش نیست یه نگاه ب مادرش کرد ودید چشمای مادرش پراز اشکه و سرش پایینه .. بادستای کوچیکش اشک مامانشو پاک کرد و گفت : . . . . یعنی خاکبرسرت بااین شوهر پیداکردنت : )))) مورد داشتیم خانمه اسم شوهرش اکبر بوده یه چند
چفیه آقا کفن شهید اقتداری شد
آب داده؟ گفتم چه شده؟ گفت صخره نوردی رفته بودیم شوهر تو تنها کسی بود که صخره را بدون طناب بالا رفت. دوستانش اما این اواخر دیگر می گفتند نگذارید آقای سلگی کوهنوردی برود وقتی بالا می رود خون بالا می آورد چون شیمیایی شده بود و این کوهنوردی برایش ضرر داشت. اما آقای سلگی می گفت تو نمی دانی چقدر لذت دارد! شنایش هم خیلی خوب بود. آنقدر شنایش خوب بود که بچه ها به او لقب کوسه دریایی را داده بودند.
سعید سیفی اعزامی از سپاه همدان
شهدا به نام سماوات که پیکرش سوخته بود. بعد از دو ساعت چهارده شهید را لابه لای صخره پیدا کردیم. عده ای را هم عراقی ها از بالای کوه به ته دره و میدان مین داخل آن پرتاب کرده بودند. جلال اسکندری گفت شهدای داخل میدان مین باشد برای مرحله بعد. من سیم تلفن های عراقی ها را جمع کردم و شهدا را بعد از گذاشتن داخل پلاستیک با سیم تلفن بستم و گذاشتم یک گوشه تا گروه بعدی بیایند و سر ظهر بود، داشتیم برمی
درد دل های یک کنکوری خوشبخت
چمباتمه زدم و کتاب و جزوه هایم را از اول تا آخر خواندم آنقدر دراین مدت به بچه هایی که مثل خودم در پارک و کتابخانه نشسته بودند و درس می خواندند به چشم رقیب نگاه کردم که دیگر حالم دگرگون می شود اگر حتی یک سرکوتاه به پارک وکتابخانه محل بزنم درعوض دلم می خواهد یکی زنگ بزند مرا به تولد بچه اش یا مهمانی سالگرد ازدواج پدر و مادرش دعوت کند خلاصه یک جایی که مهمانی باشد. عقده ای شدم دراین چند ماه اخیر هر جا
فرزندفروشی وصادرات انسان درمحله ای درساری
می دهد که یک چهاردیواری دو در دو متر بوده توی خونه مون راحت زندگی می کردیم، اومدن بولدوزر انداختن، خرابش کردن. شوهرم هم توی خونه بود اون موقع. خونه زندگی داشتم، اثاث داشتم. آنها سه روز است که به خانه جدید آمده اند. بعد از آن که خانه شان خراب شد، به یک چهاردیواری بی در و پیکر رفتند که آن جا هم نه آب داشت، نه برق نه گاز. سودابه و بچه هایش چند هفته ای آن جا ماندند تا این که تصمیم گرفتند از آن جا به
آموزش ادب سیاسی به بهنوش بختیاری به سبک آفتاب یزد ! + عکس
احترام بگذارین و از اون ها طرفداری کنین درست مثل بچه پولدار های ونک که شب توافق ریختن تو خیابون و به قشر های کم درآمدتر مثل شغل های شریف سلمونی و بقالی توهین کنین و اون هارو شغل های پست بدونین . پنجم شما باید یاد بگیرین به قومیت های کشور توهین کنین. درست مثل شماره 1580روزنامه آفتابه که به ترک زبان های عزیز کشور توهین کرد. و .... بله خانم بختیاری اگر شما این شرایط رو داشتین
احمد نجفی: یک موی فردین در تن بازیگرها نیست!
است. من مقاومت کردم و در آخر هم دیدید که مستقل شرکت کردم و از کسی هم پولی نگرفتم و هر چه هم داشتم گذاشتم. یک بار هم انصراف دادید. - بله، دوباره یک عده دوستان به من فشار آوردند که اگر تو اینقدر دلت می سوزد، حرف نزن، عمل کن. آن زمان گفتید اسپانسر گفته بود باید شرکت کنید چون هزینه کرده بود ولی الان گفتید اسپانسر نداشتید. - بله، شرکت کردم ولی بعد ترسیدم. یعنی
خبر شهادت را خودش داده بود
از این جنگ، با اسرائیل می جنگید. علی سرش را تکان داد و گفت: عمر ما دیگه کفاف نمی ده، این کارها رو شما باید انجام بدید. با یکی از بچه ها بلند شد و رفت. حین رفتن گفت: ما می ریم غسل شهادت کنیم و ادا و اطوار در بیاریم. از اون اداهای همیشگی، وقتی مثل این که باز هم خبری نمی شه. وقتی برگشت، ایستاد برای نماز. یکی از بچه ها هم پشت سرش ایستاد. حاج علی گفت: پسر، مگه نشنیدی پشت آدمی که بخشی از اعضای
امیریوسف و اعتراف وماجرای چاشنی
آزمایشات رو انجام بده سرم آوردم بالا و چهار تا چاشنی الکتریکی آلومینیومی ، تو دستای آقا سید میدرخشید ، چارچشمی به چاشنی ها خیره شده بودم و یه نگاهی به قد و قامت آقا سید ، اصلا باور کردنی نبود .بعد از این همه دوندگی ، یعنی می شد ، یعنی شده پریدم صورت آقا سید غرق بوسه کردم و دعای های من قبل از اینکه به گوش خدا برسه ، بچه های اتاق های مجاور شنیدن و برای آمین گفتن به داخل اتاق آمدن
زنی که پیامبر برای بودنش خدا را شکر کرد
بی تابی نکند, وی را به بهانه ای خدمت رسول اکرم(ص) فرستاد و پس از چند لحظه, طفل جان به جان آفرین تسلیم کرد. ام سلیم جنازه پسر را در پارچه ای پیچید و در یک اتاق مخفی کرد. به همه اهل خانه سپرد که حق ندارید ابوطلحه را از مرگ فرزند آگاه سازید. سپس رفت و غذایی آماده کرد و خود را نیز آراست و خوش بو کرد. ساعتی بعد که ابوطلحه آمد و وضع خانه را دگرگون یافت, پرسید: بچه چه شد؟ ام سلیم
سفر با کتابخانه سیار به دل روستاهای محروم
ندارد. هر سال صالحیان به هرکدامشان یک کتاب می دهد تا به اسم خودشان به کتابخانه کلاسی هدیه کنند. می گوید: اول هر کتاب نام خودشان را می نویسند که این کتاب را هدیه کرده اند و بعد تا مدت ها آن کتاب دست هرکدام از بچه ها بیفتد به هم خبر می دهند که من کتاب تو را خواندم. این جا بچه ها اغلب کامپیوتر ندارند، مدرسه شان هم همین طور اما خیلی هایشان در خانه تبلت دارند. محمدی می گوید: بچه ها خیلی دوست
از مصاحبه الناز شاکردوست با مجله تا سلفی خانوادگی سردار آزمون
دوباره خوندم... اون مرد با ته لهجه ی شیرازی برگشت بهم گفت: تو اگه بخوای میتونی یه خواننده ی خوب بشیا... برو روی یه شعر به انتخاب خودت کار کن و پس فردا بیا موقع ناهار که همه جمعن برامون بخون... آره اینطوری شد که من اولین بار خوندم... و اون مردی که این جرقه رو توی زندگیم بوجود اورد و باعث شد من به این سمت کشیده بشم کسی نبود جز زین الدین علامه بازیگر و فیلمبردار هنرمند کشورمون... پدر نیما علامه ی عزیز
زمان محاکمه بابک خان رنجانی 11مهرماه!! کاسبان تحریم چه کسانی بودند؟
/> خب، این بخش کاری به سیاست و اقتصاد ندارد و همین سطح از آزادی را می خواهد. سیستم اگر همین میزان را برایش تأمین کند، نظر آن تأمین می شود. خب من عزاداری اش را گفتم، رأی دادن یا ندادنش هم مورد انتظار نگاه رسمی نیست. ازهمین رو در دو دهه گذشته، مدام انتخاب ها در ایران غیرمنتظره می شوند. نقطه ای که ما را به بحث اول برمی گرداند، همین است؛ در سال 76 قطعا چنین مراسم عزاداری ای برگزار نمی شده است
درخواست وزارت خارجه برای عملیات در عراق
تلاوت قرآن بودم، متوجه عباس شدم که با چشمان نافذش به من خیره شده، لحظاتی بعد از آنکه با او احوالپرسی کردم، بدون مقدمه رو به من کرد و گفت حاجی دوست دارم با یک هواپیمای تا بن دندان مسلح به سمت دشمن برم و به شدت مواضع حیاتی اش را بمباران کنم ؛ هنوز حرفش کاملا تمام نشده بود که این بار گفت دوست دارم با یک جنگنده کاملا مسلح به دل دشمن بزنم و از این طریق ضربه مهلکی را به آن وارد کنم. به واقع
نقشی را بازی می کنم که با آن درگیر باشم
فرزاد موتمن بازی کنم، زیرا این تصور بین همه وجود دارد که بازیگران کمدی نمی توانند نقش جدی و درام بازی کنند. حتی موقعی که فیلمنامه را به من دادند، فکر می کردم ممکن است دیگر به من زنگ نزنند و بازی ام منتفی بشود و حس می کردم تا روز اول کلید خوردن فیلم همه نگران بودند که من نتوانم نقش را بازی کنم. این وضعیت به شما در حین بازی استرس وارد نمی کرد؟ - نه، به محض اینکه اولین پلانم را در
پیش نیش
ام پر از خون می شه. با کله ای مالامال از خون و پر قو راه می افتم توی خیابون. هیشکی نمی گه چته؟ چرا همچین شدی؟ کمک می خواهی؟ زنده ای؟ مرده ای؟ داد زدم شما چرا بی احساس هستید؟ یک مرتبه زامبی ها حمله کردند. من فرار کردم ولی اون ها مرا گیر آوردند و بهم کمک کردند. کمک های انسان دوستانه، کمک های زامبی دوستانه. آب میوه و بستنی به من دادند. بعد یکی از زامبی ها نمره هام رو با یک فوت جادویی تبدیل به 20 کرد
حرفها و خاطرات خواندنی پروفسور کلانتر معتمد
را تحمیل و نکردم. زمانی که بچه ها آمدند انقلاب فرهنگی شده بود و دانشگاه ها تعطیل بود و بچه ها بیکار بودند. من پیشنهاد دادم در این فرصت دیپلم ایرانی بگیرند و بعد بچه ها دوست داشتند که جذب سپاه شوند. بار اول در گزینش سپاه رد شدند، چون خیلی خوب فارسی حرف نمی زدند وقتی برای بار دوم در گزینش قبول شدندوجذب سپاه شدند، مجله ای را به زبان انگلیسی چاپ می کردند به نام پیام انقلاب و برای تمام
بنیامین بهادری:آدم باملاحظه ای هستم
پایگاه خبری تیک:مصاحبه مثل خواندن کتاب است، یا شاید شبیه یک بازی کوتاه. آدم ها هر چند صفحه ای که باشند، طرز خواندنشان را خودشان به تو یاد می دهند. بنیامین بهادری را باید طور خودش خواند؛ طوری متعادل. انگار که یک روز خوب بهاری را صبح با انگیزه خوش گذرانی بیدار شده باشی. بعد کتابی را که مدت ها دنبالش بوده ای، با حوصله بخوانی. او خوب بلد است کتابی باشد که یک روز بهاری به دستت می رسد. آرام و هوشمندانه