سایر منابع:
سایر خبرها
ربودن شبانه دختر جوان از مقابل بیمارستان +عکس
به گزارش جهان نیوز ، نیمه شب 5 خرداد امسال دختر جوانی به نام مهسا به کلانتری تهرانسر رفت و از یک مرد و دو پسر نوجوان که وی را ربوده و آزار داده بودند، شکایت کرد. دختر جوان گفت: مادرم چند روز است که در بیمارستان بستری است. من شب به بیمارستان رفتم و بالای سر مادرم ماندم. آخر شب در راه بازگشت به خانه سه مرد افغان مرا ربودند و به زور به خانه ای در همان حوالی بردند. یکی از آنها که حدودا 25
شرح دعای روز یازدهم ماه مبارک رمضان
از تو می خواست که برای او خیراتی داشته باشی پسر آن مرحوم که وضع مالی مناسبی نداشت و کمی عصبانی بود دست در زیر آب دریا کرد و مشتی آب بیرون ریخت و گفت: این مشت آب هم خیرات پدرم. فردا شب در خواب دید که پدر این شخص لباس شوی با تندی حرکت می کند و تعجب کرد! پرسید داستان از چه قرار هست؟ جواب داد: آن زمانی که پسرم با عصبانیت آن مشت آب را از دریا بیرون ریخت، در کنار ساحل
سوختم و ساختم
نیاورد نمی دانی چه دردی دارد. دستهای پرستارها را می بوسیدم که آرامتر پانسمانم را عوض کنند اما فایده نداشت... بغضش می شکند. عینک دودی سیاهش را از چشم برمی دارد انگار دوباره آن روزها را برای خودش مرور می کند. روزهای پر از درد و جراحی را که بارها و بارها تعریفش را از قربانی های اسید پاشی شنیده ام. همان روزها که بیمارستان خانه اصلی قربانی است... چند بار نفس تازه می کند و با صدا و لحنی
ربودن شبانه دختر جوان از مقابل بیمارستان
سایت خبری تحلیلی هنگام Hengamnews.com: نیمه شب 5 خرداد امسال دختر جوانی به نام مهسا به کلانتری تهرانسر رفت و از یک مرد و دو پسر نوجوان که وی را ربوده و آزار داده بودند، شکایت کرد. دختر جوان گفت: مادرم چند روز است که در بیمارستان بستری است. من شب به بیمارستان رفتم و بالای سر مادرم ماندم. آخر شب در راه بازگشت به خانه سه مرد افغان مرا ربودند و به زور به خانه ای در همان حوالی بردند
دختر بوشهری یتیمی که برای 10 زن و مرد اشتغال ایجاد کرد
شود تا بالاخره ازدواج می کند . حاصل ازدواجش دو فرزند پسر و دختر است، ولی شانس این بار هم در زندگی زناشویی با او یار نبود. با توجه به این که همسرش به انواع مواد مخدر اعتیاد داشت مجبور بود علاوه بر این که با همه مشکلات اقتصادی و معیشتی دست وپنجه نرم کند، کتک ها و ناسزاگویی های همسرش را نیز تحمل کند . ناامیدی امینه از زندگی و جدایی از همسر روزها از پی هم می گذشت
سید پلنگ مشهدی شد
ماند و نیروهایشان فرار کردند. برادرها تانک ها را به عقب بردند. هواپیماهای عراقی شروع به بمباران کردند و این عملیات که از شب آغاز شده بود تا ظهر روز بعد ادامه یافت. ساعت 12 ظهر به وسیله [گلوله] توپ مجروح شدم. یکی از برادران امدادگر سرم را بست. با برادر ایروانی نشسته بودیم و صحبت می کردیم که یک خمپاره 81 به زمین خورد و من از ناحیه شکم، پا و سر دوباره مجروح شدم. جراحت من بسیار عمیق بود.
بلایی که زن برادرم به زندگی من و خودش آورد!
قرار گرفته بودم تا اینکه سال آخر دبیرستان به تأسی از حرف های برادرم ترک تحصیل کردم و بعد از آن در مغازه میوه فروشی اش مشغول به کار شدم. در آن روزها از جانم مایه می گذاشتم تا بتوانم در آینده برای خودم مغازه ای جفت وجور کنم. مرد جوان با کمی مکث ادامه داد: برادرم خاطر خواه دختری شد که گاهی همراه مادرش به مغازه ما می آمدند. جواد باوجود مخالفت پدرومادرم برای رسیدن به دختر موردعلاقه اش سماجت
کار کثیفی که صاحب دکه با من کرد باعث شد تا .... | مرد شیطان صفت مرا به داخل دکه برد و تجاوز وحشتناک کرد!
او نجات دادند. این داستان غم انگیزم ادامه داشت تا این که روزی توسط پلیس دستگیر و روانه کمپ شدم. چه برنامه ای برای بعد از بیرون رفتن از کمپ داری؟ از شوهرت خبر داری؟ همسرم بعد از بیرون شدن از کمپ اصلا سراغ مرا نگرفت و پی کارش رفت. تصمیم دارم به خاطر فرزندم هم که شده هر چه زودتر از شر این افیون خودم را خلاص کنم و بعد از آن به سراغ شوهرم بروم و او را پیدا کنم تا دوباره به زندگی
مصاحبه ای با دیلان اوبراین ؛مراتب جلوگیری از جنگ جهانی سوم!
آمریکایی در میان مجموعه کارهای فلین سر در آوردم. آیا می دانستید که فلین چند سالی پیشتر فوت کرده بود؟ – بله و از این بابت متأسف شدم. او سن زیادی نداشت و به این باور رسیدم که بهترین کار برای ادای احترام به او و جبران این ضایعه بازی در این فیلم است، عصبی هم شده بودم زیرا نمی دانستم اگر او زنده بود و بازی مرا در نقش اصلی (میچ رپ) می دید، درباره ام چه می گفت و چه رایی می داد. با این
زباله به تن، زخم بر دل
به دنبال خرید بودند حتی نتوانستم برای شادی تنها دخترم یک جفت جوراب یا هدیه ناچیزی تهیه کنم شما از مسافرت من سوال می کنید چندین سال است حسرت سفر به مشهد برای زیارت آقا امام رضا (ع) را به دل می کشم می خوام بروم با آقا درد دل کنم چون می دانم به حرفم گوش می دهد و دست مرا می گیرد، به خدا خسته شدم، بریدم، کم آوردم. * سینما کجاست؟ عمو لطیف اوایل صحبت می ترسید اگر صحبت کند از نان خوردن می
دردسر وحشتناک زن صیغه ای برای پسر جوان
داشتم خودکشی کنم، اما در یک لحظه ترسیدم و منصرف شدم. در همین زمان بود که با برادر بزرگ ترم تماس گرفتم و به او گفتم مقداری پول لازم دارم! مدتی بود به خاطر تعهدی که در کلانتری داده بودم، به خانه پدرم نرفته بودم، به همین دلیل برادرانم نگران من شده بودند. آن روز تلفنی ماجرای قتل همسرم را به ه برادر بزرگ ترم گفتم. او ابتدا باور نمی کرد، ولی بعد از آن گفت: اول بیا تو را ببینم! بعد پول هم به تو می دهم
واکنش های هنرمندان به درگذشت ناصر ملک مطیعی
خواستند نامشان زیر نام من باشد و من نمی خواستم به ته صف بروم و کسی من را صدا کند. کسی از دوستان من هم نمانده بود. بهروز که به خارج رفت، فردین هم مدتی تقلا کرد تا بتواند کار کند، ایرج قادری هم خواست که کار کند و کار کرد. ولی من از کسی تقاضای کار نکردم و خودم را کنار کشیدم. فریبرز عرب نیا که مدتهاست خارج از کشور زندگی می کند، نوشت: ناصرخان ملک مطیعی هم از میان ما پرکشیدند! روان ایشان شاد شد و
داوطلب شهادت
زدم گفت که محمد به آن ها زنگ زده و گفته الان آموزشی است و تا چند ماه دیگر برمی گردد. گفته بود به ما خبر دهند جایش خوب است و نگران حال و خورد و خوراکش نباشیم. بالاخره چشم انتظاری مان به آخر رسید و درست سه ماه و 10روز که از رفتنش می گذشت، در حیاط باز شد و محمدم از در درآمد. آنقدر از دیدنش خوشحال و هیجان زده شده بودم که یادم رفت چقدر در دل برای وقت آمدنش خط و نشان کشیده بودم. پسرم در آن لباس های
از فروتن و رادان تا الناز شاکردوست چه ذائقه ای دارند؟
/> حدود 16 سال است که آشپزی می کنم. چه شد که این شغل را انتخاب کردید؟ من خانه دار بودم و شغلی نداشتم. یک روز از طرف هیأت محله مان به خانه ما آمدند و گفتند آشپز هیأت مریض شده. به من پیشنهاد دادند که جای آشپز برای 20نفر دیگ آبگوشت بار بگذارم. من قبول کردم و آن شب آبگوشت 20نفره تبدیل به آبگوشت 2 هزار نفره شد. چند سالی در هیأت کار می کردم و برای 800 تا هزار نفر آشپزی می کردم.
وسوسه های زن آرایشگر مرا نرم کرد / سهیلا مرا گرفتار کارهای خلاف کرد!
واجازه نداد دیگر من به آرایشگاه رفت وآمد داشته باشم بعد از چند روز از یکی از دوستانم شنیدم که سهیلا در کار فروش مواد به مشتریان نیز بوده وبه همین خاطر دستگیر شده ،تازه متوجه شدم که با چه آدم خلافکاری رفت وآمد داشته ام وچه قدر خدای مهربان من را دوست داشته که گرفتار زشتی ها وپلیدی ها نشدم ، چندماه است که از این قضیه می گذرد وهمسرم با من برخورد سردی دارد وحتی من را تهدید به طلاق وجدایی کرده است ،حالا از
مکتب نجف / حجت الاسلام محتشمی پور: نجف تحت تاثیر امام (ره) بود / ناگفته هایی از سلوک امام خمینی در نجف ...
مجرد بودم و یک سال و نیم در مدرسه آیت الله بروجردی اقامت داشتم؛ سال 47 به منظور ازدواج بار دیگر به ایران برگشتم، یک سال در ایران ماندم و ازدواج کردم و بعد از ازدواج یعنی سال 48 به نجف آمدم و تا سال 57 در جوار مرقد مولی امیرالمومنین علی(ع) در خدمت حوزه علمیه و امام بودم. شفقنا: مجموعا بیش از 10 سال در نجف حضور داشتید؟ بله! شفقنا: حوزه علمیه، سلوک اجتماعی، تحقیقی
مناسب ترین راه تملق بنده برای خداوند
بغدادمی آیند و جزء ندمای من هستند. اینجا می نشینند، می گوییم و می شنویم، شما چرا یک بار خودت با اختیار خودت به دربار نمی آیی؟ امام صادق فرمودند: کاری در این عالم هستی به دست تو نیست، من برای چه بیایم؟ کاری دست توست؟ امام را به مدینه برگرداند، بعد از مدت ها یک نامه از بغداد به حضرت نوشت و گفت: حداقل یک بار از مدینه به دربار من در بغداد بیا، چند دقیقه مرا نصیحت کن و برو. امام است، مأمومِ امام
چگونه وارد استادیوم شدم!
همیشه خوشگلی حتی اگه پشمالو باشی. بابا ولی خیلی نگرانم بود . همیشه می گفت: دختر، آخر یه روز گیر می فتی و کار دست خودت می دی. بشین از تلویزیون ببین. خودم می رم برات، چیپس و پفک و پیتزا و کوفت و درد و زهرمار و هرچی دیگه بخوای می خرم. خاله سوسکه، تا تو بری و برگردی قلب من از نگرانی به جاهای پایین تری از بدنم سقوط می کنه. اما من معمولا به شوخی و خنده می گرفتم و می پریدم و چندتا ماچ پر تُف می کردم شان
نه! دنیا وفا نداشت
بودندش برآورده نشود، مرگی دیگر بود؛ که ناصرخان را به مرگ اصلی و واقعی اش نزدیک تر کرد. حالا شاید تمام آنهایی که در این 40سال چوبی شدند لای چرخ ناصرخان؛ سنگی شدند زیر پای این بلندبالا؛ لحظه ای فکر کنند به این که چه می شد این قدر سنگدلانه دل اسطوره ای را که به مردمش گرم بود، نمی شکستند. در ماه های اخیر این شانس را داشتم که همنشین ناصر ملک مطیعی باشم. به عنوان ویراستار کتاب خاطرات ناصرخان، در
ماجرای جنگ هوایی در آسمان کرمانشاه
زمینی منطقه آتش سنگینی را به اجرا در آورده بود و ما در صورت ترک هواپیما از آتش پدافند خودی، مصون نبودیم. به ناچار از پریدن و ترک هواپیما منصرف شدیم. در عین ناامیدی و رسیدن به این احساس که همه درها به روی مان بسته شده، با همه وجود با خلوص تمام، یازهرا گفتم و فرمان های هواپیما را گرفته شروع به اوج گیری کردم. متوجه شدم که هواپیما قابل پرواز است. حرکت خود را به طرف پایگاه ادامه دادم. آخرین
خدیجه؛ بانوی مبارکه و همدم مریم در بهشت
خبر داد که این فرزند دختر است. او و نسل او طاهر، بابرکت و خجسته است و خداوند نسل مرا از او به وجود خواهد آورد. از نسل او امامان دین متولّد می شوندو حق تعالی بعد از قطع وحی، آن ها را جانشین خود در زمین قرار می دهد. لازم به ذکر است در زمان وضع حمل حضرت خدیجه(س) وقتی ولادت فاطمه نزدیک شد، خدیجه کسی را نزد زن های قریش و بنی هاشم فرستاد تا او را در هنگام زایمان کمک کنند، اما آنها گفتند: تو
با بهرام قرار کاری داشتم ولی مرا به حاشیه شهر برد
بپردازم تا در کوتاهترین زمان برایم ویزای شینگن بگیرد. وی ادامه داد: من 40 میلیون تومان به او پول دادم و او هر بار مرا در جریان مراحل تهیه ویزا قرار می داد. آخرین بار به من گفت که باید به کشور ترکیه بروم و بعد از چند روزاقامت در آنجا برای زندگی به آلمان بروم.اما روزی که همراه او سوار ماشینش شدم تا بلیط پرواز ترکیه را به من بدهد ناگهان تغییر مسیر داد و به حاشیه تهران رفت. او در محلی خلوت
حاضر نشدم گوینده رادیو آمریکایی باشم/ در حق کشورم نامردی نمی کنم
. نکته جالب اینکه مدتی بعد با خانم پاک نشان که جزو ممتحنان ما بود همکار شدم و به اتفاق برنامه های زیادی اجرا کردیم. با داریوش کاردان عصر پنجشنبه ها برنامه داشتم همچنین با استاد داود جمشیدی کار کردم و از او بسیار آموختم. همچنین از خانم ثریا قاسمی و بسیاری از بزرگان دیگر که توامان هم شاگردشان بودم و هم همکارشان زیاد یاد گرفتم. خلاصه به خودم که آمدم دیدم حسابی سرم شلوغ شده است. *زمانی که امتحان
نام هایی که ملاصدرا برای دامادهایش برگزید/ راهی نامعقول برای آرامش یافتن در گناه
درحال عمل مردند، یعنی اصلاً فرصت توبه پیدا نکردند و به جهنم رفتند و دیگر هم درنمی آیند. راهی نامعقول برای آرامش یافتن در گناه بله یک راه دارد، من خودم را آرام بکنم و کارم را ادامه بدهم؛ مال حرامم را بخورم، زنا را ادامه بدهم، رابطه نامشروع را ادامه بدهم، دوستِ زن بگیرم، دوستِ زنِ شوهردار بگیرم، فعل حرام مرتکب بشوم، ولی جوری که خیالم راحت باشد و نگرانی و اضطراب نداشته باشم؛ باید
گوینده پیشکسوت: حاضر نشدم گوینده رادیو آمریکایی باشم/ در حق کشورم نامردی نمی کنم
چند وقت پیش یکی از رادیوهای فارسی زبان آمریکا برنامه ای به من پیشنهاد کرد که اگر می پذیرفتم حالا وضع بسیار خوبی داشتم اما حاضر به انجامش نشدم. من هنوز حرف حسن خجسته مدیر رادیو را به یاد دارم که می گفت تو تیمسار رادیویی... چه طور می توانم کنار عده ای سرباز پرمدعا کار کنم. نگران جایگاهتان در ذهن مردم بودید یا تبعاتی که ممکن بود برایتان پیش بیاید؟ من نگران شرفم بودم و هستم. من که از
معجزه فوتبال
از زمین منتظر این بودم که توپ را دریافت کنم و خودی نشان دهم. در یکی از صحنه ها وقتی توپ در سمت چپ زمین بود و من در سمت راست، سعی کردم منظقه بازی ام را تغییر دهم تا من هم در درگیری برای تصاحب توپ حضور داشته باشم. در نهایت توپی که روی هوا بود را با ضربه سر زدم و به یکی از هم تیمی ها رساندم. بعد از آن ضربه اما اصلا حس خوبی نداشتم. انگار زانوهایم من را برای دویدن یاری نمی کردند. درد شدیدی در سرم احساس
یکتا ناصر و تلخ ترین اتفاق زندگی اش
نبود به همین دلیل اضطراب ی حس نمی کردم. خب، هم سنم پایین بود و هم اینکه دانش بازیگری را نداشتم بنابراین وقتی برای اولین بار بازی کردم هیچ حس خاصی نداشتم. واکنش افراد گروه در مقابل اولین بازی تو چه بود؟ یکتا ناصر :قبل از شروع فیلمبرداری از من تست بازی گرفته شد و بعد شروع به کار کردم. اما چیزی که در ذهنم مانده است انرژی های مثبت اطرافیانم بود. من همیشه عاشق مطالعه بودم اما بعد
ناصر ملک مطیعی درگذشت + زندگینامه
، رفقای سینمایی نداشتم. در سینما فقط با سه یا چهار نفر صمیمی بودم. البته هنوز هم دوستی من با رفقای ورزشکارم ادامه دارد. *رادیو و ژاله علو او در گفت وگویی مطرح کرده است:از آن جایی که من انجمن سینمای نمایش را اداره می کردم، سینما به من وصل بود. کم کم هوادار پیدا کردم آن وقت ها مرسوم بود که مدرسه ها تئاتر اجرا کنند خودم دست به قلم می شدم و نمایشنامه می نوشتم. آخر هفته پدر و مادر ها را
ناصر خان چگونه شیرینی فروش شد
سوپرمارکت رفتم و می خواستم از خودم کار بکشم. خیلی از ایرانی ها می آمدند و ناراحت می شدند که چرا اینجا کار می کنید؟ بچه هایی که در آن سوپرمارکت بودند همیشه می گفتند که من مشتری ها را فراری می دهم! بعد از آن بود که همه می گفتند که من در آن سوپرمارکت مدیر هستم تا دل کسی برای من نسوزد! من هر کاری را انجام دادم حتی پیک سوپر. بعد از مدتی با خودم گفتم من که اینجا همه کار می کنم، بهتر است بروم در مملکت
آزادسازی خرمشهر نتیجه مقاومت و ایستادگی بود نه حاصل مذاکره!
به فرار بگذارم تا با تیراندازی مرا شهید کنند تا گرفتار بازجویی نشوم. وی اضافه کرد: در این لحظه به سمت یکی از نیروهای عراقی حمله کردم و با هول دادن او با تمام سرعت دویدم. این رزمنده قزوینی خاطرنشان کرد: ناگهان نیروهای عراقی از پشت سر شروع به تیرباران کردند و دیگر متوجه چیزی نشدم؛ چندساعتی بیهوش بر روی زمین افتاده بودم و فقط گردو غباری که بر سرم می ریخت را احساس می کردم.