سایر منابع:
سایر خبرها
بازهم با افتخار کاپیتان پرسپولیس می شوم
را گرفت. همان دستی که جراحی کرده بودم را گاز گرفت. ساعت 5:30 صبح بود که با ترس از خواب بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم. گفتم خدایا یعنی چه؟ البته می دانستم تعبیر سگ در خواب یعنی دشمن. خوابم را برای همسرم که تعریف کردم گفت تو اصلا چطور بازی کردی؟ خوابی که دیدم فردا در بازی مدام توی ذهنم بود و می دانستم بالاخره یک اتفاقی می افتد. تعبیر خوابم این بود که دشمنم خوشحال می شود و واقعا قرار بود از قبل این
روایتی اسف بار از زندگی یک زن "کارتن خواب"!
نقش سرش گیج می رود، انگار که خودش هم نمی داند حالا کدام مهری است. زن 50 ساله ای که به قول خودش هر موادی که فکرش را بکنم کشیده، تزریق کرده، خورده و به خاطر تر و تمیز بودنش حالا بین کارتن خواب ها شهردار پارک حقانی است. من نمی ذارم بچه ها پارک رو کثیف کنند. پرویز چقدر بهت بگم آشغال نریز. این پرویزو ببین. سه ماهه حموم نرفته. اگه تو نبودی شل و پلش کرده بودم. اجازه می گیرد تا یک نخ
برجام راهی بر بام !
نمایند؟ شاید این نوع رابطه قابل تعمیم به کشورهای اروپایی باشد اما واقعاً بازار ایران چه مشکلی را برای امریکا حل می کند؟ امریکا یک چهارم اقتصاد دنیا را در اختیار دارد. از سوی دیگر از بازار 6 میلیاردی جهان، تنها 80 میلیون آن مربوط به ایران است. این بازار در نسبت با بازارهای 200 کشور دیگر چقدر اهمیت دارد که امریکایی ها برای ارتباط با ما التماس می کنند؟ برخی در داخل کشور رابطه با امریکا را در
وقتی یک ساواکی فراموشی می گیرد
آلودگی هوا بود. البته در چنین شرایطی و آن بازجویی ها، این زخم ها نمی توانست اهمیتی داشته باشد، این بود که فقط همان یک بار متوجه آن شدم و دیگر نفهمیدم که زخم ها تا کی بود و کی از بین رفت. کمیته ساواک واقعاً جهنمی بود. من قبلاً چیزهای از آن شنیده بودم، ولی وقتی آنجا قرار گرفتم، دیدم واقعاً شدت فشار و سرکوب و وحشیگری ساواک بیان شدنی نیست و به اصلاح شنیدن کی بود مانند دیدن! در تراس های دایره ای جلوی اتاق
مصدق فقط خواست قهرمان باشد نه مبارز
بمانید و اگر حدس و نظر من صحیح نیست که همانطور که در آخرین ملاقاتم در دزاشیب به شما گفتم و به هندرسون هم گوشزد کردم که امریکا ما را در گرفتن نفت از انگلیسی ها کمک کرد و حالا به صورت ملی و دنیاپسندی می خواهد به دست جنابعالی این ثروت ما را به چنگ آورد. و اگر واقعاً با دیپلماسی نمی خواهید کنار بروید این نامه من سندی در تاریخ ملت ایران خواهد بود که من شما را با وجود همۀ بدی های خصوصی تان نسبت
شکستگی مهره های کمر نتیجه راه رفتن در خواب + تصاویر
/> خانواده او بشدت در تلاش هستند تا هزینه لازم جهت خرید تجهیزات مراقبت و نگهداری از او در خانه را تامین کنند تا او یک زندگی نسبتا عادی داشته باشد. درحال حاضر او هیچ حسی ندارد، هر چند که احساس می کند کمی حس در انگشتان دست و پای او وجود دارد. این مادر عنوان کرده است با وجود اینکه او سابقه راه رفتن در خواب را داشته اما هرگز بیش از چند متر حرکت نکرده و افتادن از تعداد زیادی از پله ها بسیار ترسناک بوده است. انتهای پیام/
عزاداری 28 مرداد!
ایران به دامان کمونیست و ک گ ب. آیا ایران به دامان کمونیست ها می رفت، گلستان می شد؟ دقیقا سرنوشت اروپای شرقی را پیدا می کردیم انهم به بهانه دمکراسی و جمهوری دمراتیک و ...عاقبت هم دیدیم که در دهه 40 و 50 و بعد از ان هم دنباله روهای توده و شوروی مانند انقلابیون توده و چریک ها فدائی و مجاهدین خلق و ... چه بلایی بر سر این مملکت اوردند. در واقعیت امر باید خاطر نشان کرد که خانم دکتر آلبرایت گفت امریکا
صالح علا: ایران می مانم، به جان مادرم!
های کشورمان شنیده ایم نیز به رغم همرنگ نشدن او با کشوری که به آنجا سفر کرده، نمی توانیم یک شاعر اصیل ایرانی مطرح کنیم، چرا؟ واقعا حیف کسرایی که تمایلات حزبی داشت. واقعا حیف. حیف خیلی ها... همچنان حیف ژان پل سارتر و خانم سیمون دوبووآر، واقعا حیف احسان طبری... در قالب کردن آثار قطعا تاریخ مصرف دارد و این یک حقیقت ثابت تاریخی است. بسیاری از آثار سارتر را با وجود اینکه گروه های نمایش بزرگی
دختران راه دستیابی به آرزوهایشان را در مجموعه لنا لیستی می یابند
بی خاصیت است ، رویاها واقعیت ندارند ، لنا کفش پاشنه بلند می پوشد ، تغییرات و ضد خرافات بیان شده است. در دومین جلد این مجموعه با عنوان لنا لیستی و رازهای فوق سری لنا صاحب یک نامادری می شود و این مساله او را نگران و ناراحت می کند. در بخشی از این کتاب می خوانیم: دیشب بالا آوردم. حالم خیلی خیلی بد بود. وقتی توی تاریکی از خواب پریدم، اصلا نمی دانستم کجا هستم. فکر می کردم خانه مان است و به
رازهای رکورد دار بازی Clash of Clans در ایران را بدانید!
تا به حال شده به این فکر کنی که اگر به جای کلش آو کلنز تمام این دو سال و نیم را یک کار دیگر می کردی، شاید بهتر بود؟ امیررضا: خیلی ها این سوال را می پرسند و حتی نصیحت می کنند. اما راستش را بخواهید، پشیمان نیستم. در مجموع راضی ام از زمانی که برای گذاشته ام. حمیدرضا: خیلی ها دوست دارند جای امیررضا باشند. چرا باید پشیمان باشد. اصلا همه کلش بازهای ایران بخواهند جای امیررضا باشند. عجیب نیست اگر بگوییم قوی ترین مپ ایران مال اوست. خب، ممنونیم بچه ها، حرف آخری اگر دارید... علیرضا: من می خواستم نکته ای بگویم در مورد همان میتینگ ها که واقعا چقدر خوب می شد اگر سازمان یافته بود. مثلا همین عید اخیر امیررضا همه تاپ پلیرهای ایران را جمع کرد توی یک لکن به نام نوروز 1394، خیلی زود این کلن شد برترین کلن دنیا. این بازی خیلی در دنیا مهم است. در خیلی جاها بیشتر از ایران هم رواج دارد. شما توی اینترنت چرخ بزنید، می بینید که خیلی ها شب دامادی شان عکس می گذارند از خودشان که توی بازی کلش آو کلنز هستند. می توانیم خیلی تر و تمیز قضیه را سامان مند کنیم. می توانیم مثلا برای نام خلیج فارس کاری کنیم. وقتی این قدر قدرت و هوش و استعداد داریم و زمینه هم موجود است، چرا نکنیم. فرصت خیلی بزرگ و خوبی است با وجود کسانی مثل امیررضا که زندگی شان را برایش گذاشته اند و به نقطه های خیلی فوق العاده ای هم رسیده اند. امیررضا: اصلا اتحاد نداریم. اگر اتحاد اعراب یا چینی ها را داشتیم، الان کشور ایران زیر پرچم خود ایران بهترین بود. دیدید که توانستیم به همه ثابت کنیم می توانیم، با همان کلن نوروز 1394٫ متاسفانه بچه های ایران اصلا چشم ندارند همدیگر را ببینند. اگر کمی همین روحیه متحد را داشتیم خیلی وضعیت بهتر بود و بهره برداری های زیادی می کردیم. حمیدرضا: خیلی از ایرانی ها هستند که در کشورهای دیگر و زیر پرچم آن ها بازی می کنند و این مایه تاسف است. علیرضا: مثل دو تا از تاپ لول های جهان که ساکن کانادا هستند، اهل ایران اند. اهل ایران اند، ولی رسما برای کانادا و زیر پرچم آن بازی می کنند. پس می شود از این بازی یک استفاده ملی هم کرد. علیرضا: دقیقا. خیلی زیاد. شما اگر تاپ کلن های دنیا را نگاه کنید، اکثرا به نام و پرچم کشورها هستند. حرف آخر من، کلش فقط یک بازی است. نباید زیادی جدی اش گرفت. باید جدی بازی کرد، اما نباید بگذاریم وارد دنیای حقیقی مان شود. نباید بگذاریم رفاقت هایمان را به هم بزند و زندگی مان را مختل کند. حمیدرضا: نباید آن قدر بازی را جدی بگیریم که برای موفق شدن در آن دست به هر کاری بزنیم. آن قدر جدی نگیریم که مثلا آدی همدیگر را هک کنیم، حاضر باشیم به هر قیمتی به یک نقطه خاص برسیم. امیررضا: آره. فقط یک بازی. یک بازی. درست است که برای من و ما خیلی اهمیت دارد، اما فراموش نکنیم که داریم بازی می کنیم. قرار است بهمان خوش بگذرد. پیامی هم که برای کلش بازها دارم، این است که به هیچ کس اعتماد نکنند. به هیچ کس، رمز اکانتشان را به هیچ کس ندهند. خیلی راحت ممکن است ضربه بخورند. منبع: هفته نامه چلچراغ 7+ ...
بائو ی پایتخت: سال ها مأمور مخفی بوده ام
اجرا کند می گویند، این خوب نیست، حالا بائو را باور کرده اند. گفتم پس این تلاش نتیجه داده است، دوستش داشته اند. پیچیدگی خاصی هم نداشت، تنها مسئله ای هم که بود این که من می دانستم یک نقش منفی، یا رو به منفی دارم که خب بین کاراکترهایی که بین فصل های مختلفی که از پایتخت ساخته شده، شیرین و خوشمزه جا افتاده اند و پذیرفته شده اند، حالا ورود یک نقش منفی به نوعی باید باشد که هم باورپذیر باشد و هم تا جایی که
زود بازده ترین کار روزمزدی است
باشد؟ آدمی که باید فردا ساعت 8 صبح سرکارش باشد و 8/30 می رسد و می گوید ترافیک بود، قطعا نمی تواند کارآفرین باشد و اگر کسی به دنبال آن برود، اشتباه کرده چون فردا می خواهد بگوید که بانک وام نداد. این آدم امروز باید بگوید که من با وجود اینکه یک سال است این راه را می روم، راه را اشتباه رفتم، یا صبح خواب ماندم، یا تخمین غلط زدم و به جای 2 ساعت زودتر راه افتادن، یک ساعت و نیم زودتر راه افتادم
سه موزاییک سهم خواب هر نفر
. آن ها تصاویری از خانم ها، غذاهای خوب و پر رنگ ولعاب و هر آنچه را فکر می کردند اسرا در اسیری نیاز دارند، نشان می دادند. خیلی ها درمقابل این شکنجه روانی مقاومت می کردند؛ اگرچه واقعا سخت بود و طاقت فرسا ولی به لطف خدا موفق شدیم تسلیم خواسته هایشان نشویم. خود کشی اسرا شکنجه ها در حضور بقیه اسرا یا دست کم به نحوی انجام می شد تا بقیه هم متوجه شوند. این مسائل روحیه مان را می کشت. برخی از
روایت قاصدان از یک خبر برای مادر: پایان 33 سال فراقِ فرزند شهید
مخالفتی نکردم. به روحش قسم خدا می داند هیچوقت نگفتم نرو و یا نباید بروی. همیشه می گفتم هر جور خودت صلاح می دانی همان را انجام بده. او هم رفت. شاید خیلی چیزهای بیشتری را از او می دانستم اما یادم رفته. خیلی وقت است که از شهادتش گذشته است." سربند شهید را بر چشم هایشان می گذارند و با قطراتی اشک با او سخن می گویند مینی بوس می آید و مادر مهیای رفتن به معراج شهدا برای دیدن پیکر
تنها خلبان زن افغانستان نگران جانش است / نیلوفر رحمانی را بشناسید
خانم نیلوفر رحمانی در سن 21 سالگی، نخستین خلبان زن نیروی هوایی افغانستان بود. او توانست به رؤیای پدرش جامه ی عمل بپوشاند و عملکردی چشمگیر در ثابت نمودن توانایی بانوان افغان در پذیرش مسئولیت های خارج از خانه از خود نشان دهد. اما از روزی که این آرزو برای خانم رحمانی محقق شد، زندگی او با تهدید و خطر مواجه شد. او می گوید: این شغل رؤیاهایم بود و فکرش را نمی کردم که روزی بخواهم از آن استعفا دهم.
به یُمن محبتهای امام هشتم (ع) زندگی می کنیم
بود و فیلمبرداری آن، زمان برد. از آقای فخیم زاده خواهش کردم پلان ها یک بار گرفته شود، چون تکرارش واقعاً برای من مشکل بود. ایشان هم این لطف را کرد و نظم خاصی سر صحنه حاکم بود. یادم می آید عضلات من در آن لحظات منقبض می شد و با اینکه به لحاظ فیزیکی و پشت صحنه حرکاتی را برای آماده سازی انجام داده بودم، اما موقع فیلمبرداری اوضاع طور دیگری پیش می رفت. تمام ترسم این بود که منقلب شوم و نتوانم بازی در این
سیاست ورزی زنانه از جنس نمایندگی مجلس
در حوزه انتخابیه ام می گفتند وقتی شنیدیم زابل یک نماینده خانم دارد، گفتیم یکی از نماینده های ما سوخت و یک کرسی از بین رفت اما حالا که کارهایتان را می بینم از حرفمان پشیمانیم! به تعدادی از نمایندگان زن مجلس که واقعا زحمت می کشند نمره 120 هم می دهم البته فراکسیون زنان تعداد کمی عضو دارد یعنی از این 9 نماینده خانم 7 نفر عضو این فراکسیون هستند اما قوانین خوبی را بررسی کرده ایم. برخی افراد
ساواک و فراموشی خاطره ها؟ تازیانه هایی که فرا رفت و فرو آمد...
پاشی می کردند که البته بعد از سم پاشی گلیم های خیس را دوباره در سلول پهن می کردند. در هفته های اول متوجه شدم که در تمام سطح گردن و سینه ام زخم هایی به صورت کورک های درشت و دردناک زده که مسلما بر اثر همین آلودگی هوا بود. البته در چنین شرایطی و آن بازجویی ها، این زخم ها نمی توانست اهمیتی داشته باشد، این بود که فقط همان یک بار متوجه آن شدم و دیگر نفهمیدم که زخم ها تا کی بود و کی از بین رفت. کمیته ساواک
علیرضا قزوه: امام و شهدا دلواپسان آینده ما بودند
. دانشجویان هم نباید در این راه کوتاه بیایند. دانشجویان هم نباید بی خیال باشند. قزوه: نیمی از ادبیات انقلاب مدیون استاد سبزواری است قزوه با اشاره به استاد سبزواری گفت: امشب از استاد سبزواری هم در این نشست تقدیر می شود او کسی است که واقعا نیمی از ادبیات انقلاب ما مدیون اقدامات او است و در اگر جزء خط امام و انقلاب و شهدا را رفته بود اکنون او را بت کرده بودند و این مظلومیت در بین
بنیاد در آینه مطبوعات
خمینی و مذهب تشیع، از اراده پولادین رزمندگان هم گفت و اینکه هیچ گاه نگران سرنوشت نامعلوم خود نبودند و با آنکه می دانستند شاید هیچ گاه به آغوش گرم وطن باز نگردند اما اجازه ندادند چیز دیگری جای عشق به ایران و خمینی را در قلبشان بگیرد. خانم زهرا فرخی، با بازنویسی و قلم روان اش، در کتابی به نام در امتداد راه این خاطرات را خواندنی ترکرده است: چهاردهم دی1360 را هیچ وقت فراموش نمی کنم، آن لحظه با
غربی ها زمانی شعارهای دیپلماتیک ما را می پذیرند که پاره ای از حبس ها و حصرهای غیرضروری برداشته شود
لیبی فقط یک ماشین وجود داشت و با از کار افتادن آن ماشین کار هم تمام می شد. دوم اینکه ایران روابط گسترده ای با کشورهای شرق و غرب دارد و هیچگاه رویکرد معمر قذافی را در مسائل بین المللی نداشته و معقول تر رفتار کرده است. اگر این توافق هسته ای را به صورت یک عمل منزوی درنظر بگیریم احتمال استمرار خصومت های کشورهای غربی وجود دارد. ما باید برای بهره برداری حداکثری از این توافق، اقدام های داخلی و
هوشنگ کامکار: با خواندن اشعار شفیعی کدکنی احساس روشنفکری می کردم
کامکار نیز به عنوان همخوان حضور دارد. او و دیگر زنان خانوادهٔ کامکار ها نقش مهمی در موسیقی این خانواده دارند، برای همین است که هوشنگ کامکار به این مساله اشاره دارد: اولین باری که پس از انقلاب در موسیقی یک خانم نوازندگی و همخوانی کرد، گروه کامکار ها بودند. در آن زمان یکی از مدیران وزارت ارشاد در این زمینه دخیل بود و بسیار حمایت کرد و ما امروز هم در گروه کامکار ها همخوان داریم، البته خواننده زن در
آتشی که شفیعی کدکنی روشن کرد، هنوز زبانه می کشد
منزل خاله ام، مادرِ تقی کاردار می گریختم. با پاهای برهنه از بازارها و کوچه های یخ بسته و مرطوب که آثار قدیم در آنجا هنوز به جا بود، می گذشتم. در سرِ راهِ من دالان دولتسرای عضدالملک نائب السلطنه بود. با چراغِ کم روشنِ توی دالانی و قراولِ دَم در با لباس مخصوص قراول های پیش از مشروطه. همه چیز قدیم. حیدرعلی کمالی و تقی کاردار کیانی در بالاخانه شعر می خواندند تا صبح و احتشام الملک، پدر همین خانلری، در
زندگینامه آزاده شهید حسین منصوری فرمانده گردان محرم تیپ57ابوالفضل (ع)
جنگی، گوشه ای می نشست و گریه می کرد و به یاد شهدا و رزمندگان می افتاد. خیلی کم حرف بود. بغض گلوی مادر شهید را فشار می دهد و مادر ش گریه می کند و قطره های اشک از چشمان فرزند ندیده اش جاری می شود و می گوید: ای کاش من صدای حسین را یک روز هنگامی که نماز می خواند بشنوم. وقتی حسین به جبهه جنگ می رفت. ما بدرقه اش نمی کردیم چون به ما نمی گفت که کی می رود. حسین خیلی میهمان نواز بود .یک روز 42 نفر از
بهمن فرمان آرا: عده ای تافته جدا بافته اند
می گوید: من هم کور نیستم و مشکلات را می بینم. در 74 سالگی این را می گوید، چندروز بعد از بازگشت از سفری به آلمان که رفت زانویش را عمل کرد و سرپا و سرحال بازگشت. معتقد است جز امیدواری راه دیگری برای ادامه نیست. اول قرار بود گفت وگویی داشته باشیم درباره علل بلاتکلیفی نمایش آخرین ساخته اش. قرار بود بگوید در این دو سال بر او و فیلمش چه گذشته است. قرار بود بگوید تهیه کننده جوان و بی تجربه چگونه حاصل
ایت الله بهجت را بهتر بشناسیم/عکس
به زیارت حضرت آیت الله بهجت به زیارت بسیار علاقه داشت. همین اواخر با ایشان به سفر مشهد رفتیم. وقتی ایشان به حرم می رفت و برمی گشت، خیلی حال او فرق می کرد. ما که همراه ایشان بودیم، با این که دو سه ساعت بیدار بودیم، خسته می شدیم و دیگر حتی حال صبحانه خوردن نداشتیم.ایشان حداقل پنج یا شش ساعت بیداری کشیده بود، ولی در راه برگشت از حرم انگار تازه همین الآن صبح اول وقت ایشان است. با همه شوخی می کرد
مصاحبه با فائزه هاشمی: زندگی سیاسی از مجلس تا بازداشت مهدی
، شلوار جین به پا داشتم. آنها اطراف من راه می رفتند، آن موقع حمله نمی کردند، فقط می گفتند که اگر زن من این را پوشیده بود او را می کشتم. حرف های دانشجویانی را که مورد حمله قرار گرفته بودند می شنیدم. بعد از آن در مجلس، کمیته تحقیق وتفحصی فکر می کنم بعد از عید نوروز تشکیل شد که من رئیس آن شدم. یعنی سال 79؟ بله، ابتدای سال 79. شاید هم اواخر 78 بود. وقتی در مجلس طرح تحقیق و تفحص تصویب