سایر منابع:
سایر خبرها
کشتار بی رحمانه مردم در جمعه سیاه توسط چه کسانی صورت گرفت
کشتاری بکنند و ثبات را به حکومت شاه برگردانند، موفق نشدند. حالا شاید قرار بوده این کار در میدان ژاله بشود. یعنی با کشتار وسیعی از مردم ، ارتش با مردم درگیر شود و پایگاه مردمی اش را و پایگاهی که در نزد رهبری داشته از دست بدهد. اگر چنین می شد، جوی خون راه می افتاد. مگر قرار بوده پانزده نفر یا پنجاه نفر کشته شوند. صدها هزار نفر در آن میدان جمع بودند، اگر به یک گروه کوچک سرباز مسلح دستور تیراندازی داده شده
از تشکیل سپاه در کامیاران تا شهادت در رزمگاه آوزین
آزاد گشته بود که به اشتباه مورد اصابت بمباران های خلبانان هوانیروز قرار گرفته بود و در این جریان سردار صفر نیز از ناحیه دست چپ مجروح گردیده بود. با اذعان خلبانان تیز پرواز هوانیروز که بعد ها گفتند ما فکر نمیکردیم مواضع دشمن در این قسمت شهر به این سرعت پاکسازی شود. صفر بدون هیچگونه اهمیتی به جراحتش به ادامه جهاد در راه خدا پرداخت و ضد انقلاب مزدور را به ستوه آورد. در این میان به سمت یک
استاندار و فرماندار وقت مخالف من بودند/ یاد بگیریم به جای سیاه نمایی، به مردم خدمت کنیم/ وارد ائتلاف های ...
پیشتر نیز اشاره کردم این دست ائتلاف ها، ائتلاف های چندروزه ایست که پایداری چندانی ندارد. در مجلس هفتم نام مرا در چند لیست ائتلافی قرار می دهند بعد آقایان کار خودشان را می کنند. اگر در ائتلاف نیت این باشد که از من چیزی را کسب کنند و برای من نفعی نداشته باشد من وارد چنین ائتلاف هایی نمی شوم. علیرضا نوین فرزند انقلاب و مقلد امام و خادم مردم است. خط قرمز امروز ما ارزش های انقلاب
حماسه مسلم؛داستان شهادت مسلم رسولی کناری در عملیات کربلای 4
قبضه آرپی چی و سنگر روبرو را نشانه می رود، اما تعلل می کند . گویا منتظر دستور دیگری است . صدای حاجی در میان صدای رگباری دوشکا بلند می شود:بزن محمدرضا. محمدرضا که انگار منتظر امر حاجی باشد، یک یا حسین می گوید و شلیک می کند و سنگر مقابل گلوله آتش می شود. صدای تکبیر بچه های گردان فضا را پر می کند و همه به سمت دشمن یورش می آورند . @@@@@@@ @@@@@@@@@ @@@@@@@@
جزئیات جنایت خانوادگی در اشنویه
به گزارش کردپرس به نقل از همشهری آنلاین، بعد از ظهر سه شنبه گذشته فریاد کمک خواهی دختر جوانی در منطقه رحیم آباد شهرستان اشنویه، همسایه ها را از خانه هایشان بیرون کشید. دختر جوان با لباس هایی غرق خون از همسایه ها کمک می خواست و می گفت که داماد سابقشان وارد خانه شان شده و آنها را به گلوله بسته است. همزمان صدای شلیک چند گلوله از خانه دختر جوان شنیده شد و مردم داماد سابق این خانواده را
از شهر خودمان امام رضا علیه السلام را زیارت کنیم!
خواهد شد. هرکس او را زیارت کند در حالی که حقش را بشناسد، خدا پاداش کسانی را به او خواهد داد که قبل از فتح مکه در راه خدا انفاق کرده و جنگیده اند. (من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 583) همانطور که در روایات ائمه علیهم السلام دیدیم ، زیارت امام رضا علیه السلام فضیلت بسیاری دارد ، و امروز (روز 23ذی القعده) چه در مشهد مقدس به زیارت امام رضا علیه السلام برویم چه در شهر و خانه های خودمان ، ثواب و
جنایت و مکافات
با خون جگر بزرگ کردم و حق او این نبود,2 حق سپهر این نبود. حق مادر سپهر این نبود. حق محمد، پیرمرد سپید موی ویلچرنشین، که در سن هفتادسالگی با دست خود بر پیشانی پسرش داغ گلوله و بر پیشانی خود داغ ننگ فرزند کشی زده است، این نبود. حق آن پرشمار زنان و دخترانی که توسط فرهاد و سعید، سیاه مردان پرایدسوار، مورد تجاوز وحشیانه قرار گرفته، پول، طلا و جواهراتشان به سرقت رفته و در بیابان های اطراف
همسویی بیت مرجعیت شیعه با اسرائیل / انحرافات فکری نوه ناخلف مرجعیت شیعه + تصاویر
، منطق و درس های مقدماتی فقه و اصول را فراگیرد و در 21 سالگی، در درس خارج آیت اللّه شیخ فتح اللّه شریعت اصفهانی، معروف به شیخ الشریعه حضور یابد و خوشه چین علوم و معارف دینی گردد . روش آیت اللّه خویی در بحث و مناظره علمی، همان روش سقراط بود که در برابر طرف بحث و گفت و گوی خود به ظاهر تسلیم گردیده، گفتار و رأی وی را می پذیرفت و سپس مانند یک نفر شاگرد که در مقام دانش پژوهی است، اشکالات را به
رئیسعلی دلواری سردار مبارزه با استعمار انگلیس
بزرگان آن عصر حتی شهریار آن دوره ایران در تهران مشغول عیاشی های شبانه روزی خود بودند! و امثال رئیسعلی را یاغی و طاغی می نامیدند!!. 7 سرانجام رئیسعلی در شب 12 شهریور 1294/ 23 شوال 1333/ 3سپتامبر 1915 در شبیخون به نیروهای انگلیسی در محل تنگک مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید. در ابتدا جنازه رئیسعلی در محلی به نام "کله بند" به رسم امانت دفن شد. شش ماه بعد تابوت وی را به نجف اشرف
جنایت وحشیانه مرد دو زنه
که داماد سابقشان وارد خانه شان شده و آنها را به گلوله بسته است. همزمان صدای شلیک چند گلوله از خانه دختر جوان شنیده شد و مردم داماد سابق این خانواده را دیدند که سلاحی در دست داشت و از خانه خارج شد. مرد مسلح وقتی خود را در محاصره همسایه ها دید، لوله اسلحه را روی سرش گذاشت و آخرین تیر را شلیک کرد. این مرد در جریان تیراندازی هولناک خود، همسر سابقش و فرزند 4ساله او را به قتل رساند، مادرزن
صمد بی شهید زنده است؛ میان ما
و داماد عکس گرفته است. او در این اثر به همراه نوشته ای که از جا به جا گذاشته، سرنوشت بهزاد را به سرنوشت صمد پیوند زده است. بهزاد جوان بلند قامتی است که همچون صمد مرگش با گذشت بیش از 32 سال همچنان در ابهام قرار دارد؛ او روزی از روزهای خرداد سال 1361 پشت خاکریزی در اطراف خرمشهر در کنار اروند تیر می خورد و 13 سال بعد جنازه اش پیدا میشود. در این متن کوتاه گفت وگوی درونی میان صالح تسبیحی و
علی زندوکیلی؛ اهل خاطره بازی است
چیزی که می خواستم دست پیدا نکرده بودم و می خواستم در موسیقی، دانش بیشتری را کسب کنم. اما در آن دوران یک اتفاق تلخ برایم رخ داد. چه اتفاقی؟ پدرم در 28 آذر همان سال فوت کرد؛ مردی که عاشقانه من را دوست داشت و در طول سال ها حتی لحظه ای چتر مراقبتی اش را از سرم بر نداشت. درگذشت او به شدت من را به هم ریخت، اما تصمیم گرفتم به وصیت پدرم عمل کنم. وصیت ایشان چه بود؟ پدرم همیشه
انتشار شماره های جدید شاهد نوجوان و شاهد کودک
، قلم تو و خورشید ما است. در بخشی از لبخندهای پشت خاکریز می خوانیم: دو طرف خورجین را پر از گلوله خمپاره کرده، به همراه دو گالن آب بر روی قاطر قرار دادیم. به طرف ارتفاعات صعب العبور مشرف بر شهر پنجوین حرکت می کردیم که ناگهان در حال عبور از مال رو که عبور از آن تنها تخصص خود قاطر ها بود، دیدم قاطر زیر بار مهمات خوابید و حرکت نکرد. او را نوازش کردم، دست به سر و صورت او کشیدم، فایده ای نداشت
کسانیکه شرایط امروز را با زمان امام حسن(ع) مقایسه می کنند به مردم شک دارند/فتنه 88 کار دنبال کنندگان مک ...
نمی گیرد، رفت. اینها وسط گرماگرم کربلای 4 او را برداشتند و به هتل هم بردند. این فرمانده دفاع مقدس در پایان ضمن تأکید بر این مطلب که 22 جلد سخنان حضرت روح الله مانیفست است تصریح کرد: نه یکی از این چند راه را! نگفت بازی بازی است! بازی مال آنهایی است که اهل بازی هستند. نگفت برد برد! این کلمات و عبارات جدید و لجن مال شده اینها از فرهنگ هایی است که از خودشان در آورده اند. در 22 جلد مانیفست
گذشت و مهربانی
می کنم. خداوند متعال به پیامبر اکرم(ص) دستور می دهد: خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِین [اعراف: 199] و این دستور جامع برای همه ما در روابط اجتماعی است که در امور شخصی- نه دین خدا و نه حق مردم - گذشت را در پیش گیر و از کسی انتقام مگیر و به نیکی فرمان ده و از بدی و گناه روی گردان باش و از نادانان روی بگردان! و با این کار اجازه نده سخنان خود را ادامه بدهند، با آنان دهان
وقتی خدا با تو قرار می گذارد هیچ اختیاری از خودت نداری
/> برگشتم که مین را در بیاورم اما نگو که تله بود، منفجر شد و پرتم کرد. در آن لحظه تصویری مانند پرده سینماجلوی چشمم آمد دقیقا بچگی های خودم، تصویر امام(ره) و تمام کسانی که مرا می شناختند را دیدم. وقتی زمین خوردم دوستانم زیر آتش شدید دشمن بالای سرم گریه می کردند. شروع کردم به شوخی کردن و از خودم صدا در می آوردم که من طوری نشدم. یکی از همان دو نفر موقع انتقال من به پشت جبهه شهید می شود و آن
روایت 28 سال گمنامی شهید منصور سودی
نکنید و مواظب باشید که این مردم از شماها بدبین نباشند و از خداوند متعال آرزوی موفقیت شما عزیزان را خواهانم، خداوند به من و شما توفیق عنایت بکند، خداوند پشتیبان شما باشد و از خداوند آرزوی توفیق ادامه راه شهیدان را خواهانم. سخنی چند با پدر و مادر، همسر، برادران و خواهرانم دارم و بالاخره سلام بر پدر و مادر، بر همسر و برادران و خواهرانم. پدرم! من از شما عاجزانه می خواهم، سلام گرم مرا که فرزندی
روایتی دیگر از عملیات کربلای 10 و دردهای ناتمام سرباز خمینی
ماندم. آتش دشمن کمتر شد و من هنوز نفهمیده بودم قطع نخاع شده ام، تا غروب آنجا بودم تا بچه ها آمدند و مرا به عقب انتقال دادند، در بین راه هواپیماهای دشمن به ما هجوم آوردند، چند راکت به سمت کوهی که ما در حال عبور از آن بودیم پرتاب کردند، هشت نفر برانکارد مرا حمل می کردند، از راکت هواپیما جان سالم به در بردیم ولی خمپاره 120 دشمن ول بکن نبود، وقتی مرا بالای قاطر گذاشتند یک خمپاره به بغل ما
اگر جنگ ما مقدس بود چون دفاع ما، دفاع مقدسی بود
تئاتری داشتید و امروز با اثری در مورد شهید چمران. چه شده است به سمت افرادی رفتید که در حوزه دفاع مقدس شخصیت های خاصی به حساب می آیند؟ کسانی که کارهای مرا تعقیب کرده اند، چه کارهای چاپ شده و چه کارهای اجرا شده، می دانند همیشه چند مؤلفه در کارهای من تتق می زنند؛ یعنی می روند و برمی گردند. یکی از این مؤلفه ها همیشه مهاجرت بوده و دیگری جنگ. جنگی چیزی است که هیچ وقت نتوانستم از آن فارغ شوم
شاگرد آسمانی حضرت آقا را بیشتر بشناسید
آنچه در ادامه می آید باقی مانده مصاحبه ای است که 9 سال پیش در مشهد مقدس انجام شد. مادر شهید کاوه: شبی از شب های تحصیل، نشسته بود در اتاقش به انجام تکالیف. رفتم برای شام صدایش کنم. گفت: گیر کرده ام در حل 2 تا مساله ریاضی. معلم، توپ چهل تکه جایزه گذاشته برایش. اگر اجازه بدهی، تا این 2 مساله را حل نکنم شام بی شام! اخلاقش دستم بود. بی خیالش شدم تا به درسش برسد. یک ساعت بعد، دوباره رفتم اتاقش. دیدم هنوز مشغول است. صدای
ترسی برای همیشه
با کارد از راه رسید و کارد را پشت سرم گذاشت. روسری به سرم چسبیده بود و سرم می سوخت، فریاد زدم که از جانم چه می خواهی؟ تو که مرا کشتی، باز هم کوتاه نیامد و چاقو را همچنان روی سرم فشار می داد، در آن حالت شروع به خواندن اشهدم کردم و از هوش رفتم. آتشی که بر جان افتاد نمی دانم چقدر بیهوش بودم اما وقتی چشمانم را باز کردم زنان همسایه را دیدم که بالای سرم ایستاده اند و برایم ابراز
اسطوره های ماندگار از عملکرد گردان های رزمی جهاد استان سمنان می گوید
جهاد استان سمنان باید برود در منطقه رقابیه مستقر شود. اولین ستاد و اولین نیروهایی که به رقابیه رسیدند، گردان مهندسی جهاد استان سمنان بود. من که به عنوان شاگرد لودر رفته بودم، با آقای حسن بیکی صحبت کردم چند روز بیشتر آموزش ببینم و بعد با یک دستگاه لودر کار کنم. ایشان قبول کردند و یک دستگاه لودر تحویل گرفتم و مشغول آموزش و کار شدم. آن موقع یک سال و نیم بود که نیروهای لشکر 21 حمزه در رقابیه
فرنگیس زنی ازتباراساطیر
/> باورم نشد فکر کردم سر به سرم می گذارد، اما وقتی دیدم دارد جدی حرف می زند،دستها را رو به آسمان بلند کردم و گفتم خدایا شکر. پشت سر زن راه افتادم و گفت: می خواستم خودم برایت بیاورم اما می دانستم که قبل از من می آیی . با هم در خانه شان رفتیم. از بیرون صدای گوساله ام را شنیدم و شناختم. با خوشحالی گفتم زینب این گوساله من است!. وازد حیاط شدیم حیاط کوچک بود و در گوشه