سایر خبرها
رسایی: آیت الله طالقانی به ما شکلات می داد
که امام امت(ره) لقب ابوذر زمان را به او داد. در کودکی منزل ما در خیابان ایران (همان کوچه منزل امروزی) فقط چند خانه تا منزل این روحانی زاهد اهل سیاست فاصله داشت، خانه ای که امروز تبدیل به مدرسه شده است. شیرین ترین خاطره من از این مرد بزرگ، مربوط می شود به زمانهایی که ایشان از منزلشان بیرون می آمدند و تعدادی از بچه ها دورشان جمع میشدیم و سید دست در جیبش میکرد و اسم ه یک از ما
مادر افسرده، 2 کودک خردسالش را سر برید!
با هماهنگی قضایی جسد پسر نوزاد و خواهرش به پزشکی قانونی و متهم به قتل و شوهرش به پلیس آگاهی منتقل شدند. همسرم قاتل است ابتدا پدر خانواده در اظهاراتش گفت: صبح که خانه را به قصد رفتن به محل کارم ترک کردم، همسرم و بچه ها کنار هم خوابیده بودند. ظهر که به خانه برگشتم کسی در را باز نکرد. در را با کلیدباز کردم و وارد خانه شدم. چند بار همسرم را صدا زدم اما پاسخی نداد. دلهره عجیبی
کرار؛ همسرم گفت ما مهم تریم یا اردوی استقلال
کردم، در هتل بودم اما چون پول هتل را ندادند بیرونم انداختند، به جایی دیگر رفتم، آنجا نیز عذرم را خواستند، حرف من این بود، ما که می خواهیم به اردو برویم، باشگاه که می خواهد برای من بازیکن اتاق بگیرد، برای خانواده ام نیز اتاق بگیرند، من پیش بازیکنان باشم و زن و بچه ام چند طبقه بالاتر یا پایین تر، این حرف بدی نبود، قبول نکردند، بعد مجبور شدم خانواده ام را به کرج ببرم، صبح آنها را به منزل یکی از
افرادی برای بزرگ شدن خود نامشان را به آیت الله طالقانی سنجاق می کنند
جلسات مجلس خبرگان هم به همین دلیل بود؟ بله. حضور در جلسات مجلس کار سختی بود. در آن سنین با آن وضعیت شما حساب کنید که چه فشاری می آید. آدم های عادی دو شب نمی خوابند اذیت می شوند. یک آدم با آن سن و سال و با آن گذشته رنج و حبس و مشکلات خوب عادی بود که یک نوع اذیت شود و بی خوابی های مستمر به حدی که او گاهی احساس می کرد که اگر خانه خودش نباشد بهتر است. چون خانه که بود بالاخره در می زدند و بایستی می
کرار؛ همسرم گفت ما مهم تریم یا اردوی استقلال
بسیار صمیمانه و دوستانه بود. می گفت فقط به یک شرط مصاحبه می کنم، اگر ناهار را مهمان من باشید حرف می زنم در غیر این صورت نه... دقایقی بعد در طبقه سوم این هتل آپارتمان ناهار را صرف کردیم تا پای حرف های بازیکنی بنشینیم که سوژه یک استقلال است. او بسیار مهمان نواز بود، مدام می گفت: اگر خانه داشتم، خودم برایتان غذای عراقی درست می کردم که از خوردنش لذت ببرید. البته باید
عزاداری مردم بر پیکر آیت الله طالقانی + تصاویر منشر نشده
، خوئی و امثال شما. با مرحوم پدرم چون بزرگ ترین فرزند ذکور او در سنین پیری اش بودم، در همه مجالس دینی و اجتماعات سیاسی علما و رجال و مبارزین می رفتم و در گوشه ای می نشستم، به سخنان آنان گوش می دادم و به چهره ها دقیق می شدم. مرحوم پدرم حجت الاسلام حاج سید ابوالحسن طالقانی که دلی پر از ایمان و سری پرشور داشت، در آغاز تحولات، شب و روز در حرکت و تلاش بود تا شاید علما را متحد کند
اعترافات زن فراری از دست داعش
حمیدووا زوایای تاریکی از جنایت پیشگی گروه تروریستی داعش که از سوی غرب حمایت می شود را روشن کرده است که در پی می آید: شما چطور سر از سوریه درآوردید؟ من تا کلاس چهارم دبستان درس خواندم و به سختی می توانم بنویسم و بخوانم. پدرم معلول و مادرم خانه دار است. پدر و مادرم توانایی مالی نداشتند که من و دیگر خواهران و برادرانم را به مدرسه بفرستند بطوریکه هیچ کدام از اعضاء خانواده ما حتی دیپلم
قتل به خاطر ایجاد مزاحمت برای خواهر
که به گفته شاهدان عینی در درگیری حضور داشتند. با آغاز بازجویی ها یکی از متهمان به نام مسعود به قتل اعتراف کرد و درباره روز حادثه به کارآگاهان گفت: مدتی بود که فکر می کردم خواهرم با پسری غریبه ارتباط دارد. وقتی موضوع را با خواهرم در میان گذاشتم متوجه شدم چنین چیزی نیست و آن پسر برای او مزاحمت ایجاد کرده است. با برادرم تصمیم گرفتیم سراغش برویم و درس عبرتی به او بدهیم. به محله شان رفتیم
اعترافات تکان دهنده زن تاجیکی فراری از داعش
زوایای تاریکی از جنایت پیشگی گروه تروریستی داعش که از سوی غرب حمایت می شود را روشن کرده است که در پی می آید: شما چطور سر از سوریه درآوردید؟ من تا کلاس چهارم دبستان درس خواندم و به سختی می توانم بنویسم و بخوانم. پدرم معلول و مادرم خانه دار است. پدر و مادرم توانایی مالی نداشتند که من و دیگر خواهران و برادرانم را به مدرسه بفرستند بطوریکه هیچ کدام از اعضاء خانواده ما حتی دیپلم
واقعیت تلخ روسپیگری در همین حوالی!
گفت وگو از لبانش پاک نشد، جواب داد: نه، نترسیده بودم. اون زمان از لحاظ روحی اون قدر داغون بودم که دیگه چیزی برام مهم نبود. حتی اولین مشتری اش را هم به خاطر دارد. یک پیرمرد بالای 50 سال. - از اون کار 30 هزار تومن گیرمون اومد. فکر کن، سال 85 بود، 30 هزارتومن واسه ما خیلی پول بود. منوی کافی شاپ را به دستش می دهم. می گوید رژیم است. از رژیمش هم برایم تعریف می کند که
کرباسچی: به دنبال سهم خواهی نیستیم
غلامحسین کرباسچیضمن تشریح نقش دستگاه های نظارتی و اجرایی در حضور حداکثری مردم در انتخابات و رویکردها و مواضع حزب در خصوص مسایل جاری کشور تاکید کرد که دولت باید انتخابات را به طرف حزبی شدن ببرد. وی گفت: دستگاه های نظارتی و اجرایی باید ضمن بازکردن دایره انتخاب مردم، امکان حضور همه نیروهای داخل نظام را در انتخابات فراهم کنند و دولت نیز باید انتخابات را به طرف حزبی شدن ببرد. وی تصریح کرد که دموکراسی
پیرزن تنها را چه کسی کشت؟
بگیرم. قرار بود آن مبلغ را زود پس بدهم، اما مشکلات مالی باعث شد نتوانم به عهدم عمل کنم. از طرفی کوکب برای گرفتن طلبش مرتب مرا در فشار می گذاشت و همین امر باعث شده بود با هم دچار اختلاف شویم، تا اینکه روز حادثه به خانه او رفتم و وی را بعد از کمی جروبحث به قتل رساندم . نفیسه چند روز بعد از اعتراف به جنایت حرف هایش را پس گرفت و گفت؛ نه تنها در این قتل دست نداشته بلکه اصلا خبر ندارد چه بر
تکرار خواسته حداقلی هنرمندان
ببینم . بعد از مدتی انتظار دیدم کارگردان جوانی با ریش جلو آمد و سلام کرد . در این زمان بود که برای اولین بار با احمدرضا درویش آشنا شدم و این آشنایی تا امروز برای من پابرجا مانده است . وی ادامه داد : فیلم های درویش برای من دنیایی حرف دارد . همیشه با کیمیا گریه کرده ام و معتقدم که فیلم دوئل بنیان جدیدی در سینمای جنگ بود و توانست نگاه مخاطب به سینمای جنگ را ارتقا دهد . محمدمهدی
هشداردهنده ترین آیه در قرآن چیست؟
بگویی من این کار را کردم و اگر نمی کردم فلان و ...، این اخلاص نیست، تمام است. من نبودم، یکی دیگر. مگر خدای متعال بند به بنده قرهی است. ما فکر می کنیم بله، من بودم، درست شد و اگر نبودم، نمی شد. پروردگار عالم بسته به من نیست. من بسته به خدا هستم. عرض کردیم در همین سوره بقره، آیه 127 می فرماید: وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْماعیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا آن
تیم کروش ظرف 4 روز عوض شد
مربی ایرانی را پیدا کنی که حتی 10 سال دیگر بتواند تاکتیک را معنی کند! البته همه از این کلمه استفاده می کنند ولی حقیقت همانی است که گفتم. حرف های آن روز پروین با این جمله تمام شد: اگر روزی یک مربی ایرانی قبل از یک بازی فوتبال بتواند بگوید چه برنامه ای برای گلزنی دارد، من هیچی از فوتبال نمی فهمم! منظور سلطان واضح بود، وقتی ما برای گلزنی که سرنوشت ساز بازی است و اوج زیبایی و جذابیت
عاشقان حسینی سوار بر قالیچه سلیمان/ گره قالی عشق مرا کربلایی کرد
/> توحیدی در مورد نحوه آشنایی اش با کارگاه می گوید: زمانی که شنیدم قرار است این چنین کارگاهی راه اندازی شود خیلی خوشحال شدم و به چند نفر دیگر نیز که می شناختم موضوع را گفتم و همراه آن ها با هم کار را شروع کردیم. از او می پرسم زمانی که قالی می بافتی چه حاجت و نیتی داشتید؟ می گوید: تمام مدتی که پای دار بودم فقط برای شفای مریضان و سلامتی امام زمام عج دعا می کردم. 10 سال پیش پزشکان
اعظم طالقانی:ائمه جمعه باید دردهای مردم را درک کنند
دعوت شده بودم. وقتی من صحبت می کردم می دیدم که این مادرها چه خشمی در دلشان است. وقتی حرف های من تمام شد همگی بلند شدند و به اعتراض به من می گفتند تو از وضعیت ما چه می دانی؟ الان برخی از جوانان ما معتاد هستند. من بعد از آن جلسه هنگامی که داشتم از این محل ها رد می شدم به جوان ها دقت می کردم و متوجه شدم این مادرها تا حدودی درست می گویند. اگر نکته دیگری درباره نماز جمعه به ذهنتان می رسد بیان کنید. ائمه جمعه باید همانند همیشه با مردم باشند و دردهای مردم را درک کنند و سعی کنند پاسخ هایی به مردم بدهند که مردم را قانع کند و اعتماد آنها جلب شود. ...
معرق، هم نشینی چشم نواز قطعه های رنگی در دماوند
داریم. عمویم نجار است. من کارهایش را می دیدم، از چوب خوشم می آید. اگرچه نقاشی من خوب است اما کار با چوب را ترجیح می دهم. نجمه کرمانی هستم، لیسانس زیست شناسی. چون خواهرم به مرکز می آمد من هم علاقه مند شدم. دوست دارم در این رشته معروف شوم و شاگردان زیادی هم داشته باشم. استادم خوب درس می دهد و آموزش او راضی کننده است. نجردی هستم، دیپلم و خانه دار. من کلاس های دیگر را هم آمده بودم
علی اصحابی: اخلاق، هنرمند را ماندگار می کند، همین و بس...
ام ان شاا... جبران خواهدشد. اگر خواننده نمی شدی چی کاره می شدید؟ من کار ساخت و ساز را در کنار موسیقی دارم، که احتمالا اگر در خوانندگی موفق نمی شدم، همان را ادامه می دادم. از خانواده ات بگو؟ 4 تا برادر و 3 تا خواهر هستیم. یک خانواده پرجمعیت. یکی از آنها هم موسیقی کار می کند. دو تا از برادرهایم هم وکیل و قاضی هستند. سیستم کاری آنها با من بسیار متفاوت است پدرم هم
روشنفکر یعنی جلال، روحانی یعنی طالقانی
دل خون از ایشان داشت و آخوند آمریکایی خطاب شان می کرد. آری! سخن بر سر جلال و طالقانی است. یکی ما را به اینجا رساند که بنویسیم؛ روشنفکر داریم تا روشنفکر! و دیگری ما را بدین جا رساند که بگوییم؛ روحانی داریم تا روحانی! فی نفسه، نه روشنفکر بودن ملاک است و نه روحانی بودن معیار که جلال چند صباحی ولو به اجبار پدر درس حوزه خوانده بود و طالقانی ولو به جبر روزگار غیرمرتبط با محافل روشنفکری نبود
هم نشینی با دایی افتخار است
ساعی دیدید؟ بله، آن مسابقه ای که برد را در همان رستوران دژاوو دیدیم و چقدر هم خوشحال شدیم. حمید خیلی پسر خوبی است. در ضیافت که بودیم خیلی خوب بود اما وقتی رسیدم خانه، حمید کشتی اش را باخت و ناراحت شدم. بازی های علی دایی را دنبال می کردید؟ صددرصد، مگر می شود بازی های تیم ملی را ندید؟ من از بچگی بازی های ملی را دنبال می کردم و هنوز هم این عادت را دارم. همین بازی ایران و هند را هم
گردشگر آلمانی : عاشق مردم ایران شده ام
می گویم که عاشق مردم شدم. در شهرهای بزرگ آلمان مردم خیلی با هم در ارتباط نیستند. آنها در یک خانه زندگی می کنند اما با هم زندگی نمی کنند. من هیچ کدام از همسایه هایم را نمی شناسم. حتی در خوابگاه دانشگاه که پنج نفر بودیم و آشپزخانه و سرویس مشترک داشتیم هر وقت کسی کاری در آشپزخانه داشت صبر می کردیم کارش تمام شود که با هم رو به رو نشویم . ما با غریبه ها حرف نمی زدیم. شنیده ایم شما گیاه خوار
کابوسی به نام خیانت
تعهدات خود را زیر پا گذاشته بود، دیگر از خودم و کارم که باعث شد از زندگی ام غافل بمانم بدم می آمد، آن روز با جر و بحث های طولانی و تهدید، به او هشدار دادم سرش به زندگی خودش باشد و به زندگی اش توجه کند. مدتی را حرف شنوی داشت ولی این اواخر متوجه شدم دوباره اقدام به برقراری روابط متعدد نامشروع می کند که شب حادثه بدون اینکه کنترلی بر اعمالم داشته باشم با چندین ضربه چاقو او را از پای درآوردم و
طالب لو: رامبد جوان زرنگی کرد
بعد از برنامه تماس نگرفت که گلایه کند؟! نه، مشغول بوده و نتوانسته تلفن قبل از برنامه مرا بردارد. بعد از پایان خندوانه اتفاقاً به منزل پدرم رفتم و... البته برنامه ضبط شده بود و با یک روز تأخیر پخش شد. حرف های دلی جالبی در این برنامه زدی. خودم هم باورم نمی شد این صحبت ها را انجام داده باشم. بعضی از حرف ها را تا به حال نزده بودم. همسرت بابت این حرف ها شاکی نشد؟
گل سازی و نقاشی روی پارچه در دماوند
. با یکی دو نفر از کارآموزان ایشان هم مصاحبه ای انجام می دهم. محدثه ابراهیم پور هستم. در کلاس نگین استاد شرکت کردم و راضی بودم. همچنین گل های بلندر را به مدت 2 ماه آموزش دیدم. تاج بلندر با فوم را هم یاد گرفته ام. من در خانه هم کار می کنم. موفق شدم تعدادی از دست ساخته ام را بفروشم. این کلاس ها بسیار موثر و خوب است. روحیه آدم را عوض می کند. کارآموزی که حاضر نشد نامش را بگوید
نسلی که منجمد می شود
از نظر قانونی آسان تر است. میز دو نفره هزینه اش از صندوق امانات کمتره حرف زدن از هزار در، بار اول هیچ کدام مان نیست. یک بخش آن کشید به آینده نزدیک و کار و درس و ازدواج. این مواقع باید گفت ان شاءالله. بخش دیگر کشیده شد به میز دو نفره در کافه پاتوق من. سال های سال است نگار از چهار قلوهایی حرف می زند که باید خانه اش را شلوغ کنند. به یکی کمتر هم راضی نیست. پیش ترها تصور می کردم یک
پدر بی رحم 30 سال دخترش را قربانی اعمال پلید خود کرد + تصاویر
می داشت . پس از آن مرا به خانه ای در ” کورن وال ” در نزدیکی ” سالتاش ” برد و در آنجا حبس کرد من که مانند یک کنیز و برده به جای مدرسه رفتن مجبور به آشپزی و تمیز کردن خانه بودم تا شب که او به خانه باز می گشت و مرا مورد اذیت و آزار قرار می داد . پس از یک سال هنگامی که یکی از همسایه ها خبر گم شدن ” بوبی ” را در سال 1990 در یک خبر ویددیویی در تلوزیون دید او را شناخت و با پلیس تماس
اعتیاد در زنان، دروازه ظلمات خانواده
اعتیادم و سقوط در تاریکی بود. لبخند تلخی بر لبانش می نشیند و ادامه می دهد: دو ماه اول که مصرف می کردم، شیشه باعث ایجاد یک حس قدرت در من می شد و از طرفی ذهنم به صورت شگفت انگیزی باز شده بود، احساس می کردم درس ها را بهتر از قبل می فهمم. اما بعد از مدتی مصرف کردن، دچار توهم شدم، احساس قدرت کذایی داشتم، چیزهایی را می دیدم که برای دیگران قابل درک نبود، ولی خودم متوجه نبودم که در چه گردابی گیر
فرزندم با پول روضه مرا به زیارت امام رضا (ع) برد تا حلالش کنم
داد به مکانی مقدس هجرت کند و به روستای امامزاده ابراهیم (بابا بزرگ) رفت و تا پایان عمر در میان مردم به ترویج آموزه های دینی پرداخت و در محوطه حرم به خاک سپرده شد . *از فرزندان شهیدتان بگویید؟ 6فرزند پسر و2دختر، سید ابوالحسن موسوی فرزند بزرگم بود سال 1336 به دنیا آمد، سال 1354 بود جهت فراگیری علوم دینی به حوزه علمیه خرم آباد رفت و از محضر شهید محراب آیت الله مدنی کسب فیض کرد و
اعتراف دختر پسرنما به سرقت از مسافران
معرفی کرد. او که به خاطر عذاب وجدان با مراجعه به کلانتری 111 تهران خودش را معرفی کرده است، در مورد زندگی اش گفت: چند سال قبل پدر و مادرم را از دست دادم و هیچ کسی را ندارم. طلبکاران پدرم هرچه از او مانده بود از من گرفتند. چون سرپناهی نداشتم، شب ها را در خیابان ها، پارک ها و ایستگاه های اتوبوس می گذراندم و روزها گدایی می کردم. چند سالی را به همین وضعیت گذراندم تا این که سنم بالاتر رفت و