سایر منابع:
سایر خبرها
شقایق، مهراب و زندگی متفاوتشان (1)
کرده است. یا کلا از زمانی که من مادر شدم، صبح هایی هست که باید زود بیدار شوم و نویان را راهی مدرسه کنم و این کار تماما بر عهده من است، در نتیجه زمان های با هم بودن مان گاهی کم می شود یا با هم دیگر جور در نمی آید. ولی زمان هایی بود که بسیار با یکدیگر فیلم می دیدیم و درباره آن با هم صحبت می کردیم، یا زمان های زیادی را کنار یکدیگر صرف نوشتن می کردیم ولی شاید الان به دلیل مشغله های یک زندگی
حزب ها، انتخابات و سیاست تاثیر مستقیم بر ادبیات دارند/ آب قند برای جوایز ادبی!/ سکوی پرش نویسندگان
می زدیم. یا اینکه مسایل ایران و جهان را حل و فصل می کردیم! در آن دفتر مولفان و آدم های صاحب نام رفت و آمد می کردند و برای همین هنگامی که از آنجا بیرون می آمدم حس می کردم دلم باز شده است. من بارها، چه برای تجدید چاپ کتابم و چه گذرم به خیابان انقلاب می افتاد، به دفترش جلو دانشگاه تهران می رفتم. بارها به او گفته بودم که اگر نویسندگان و مترجمان باعث معروفیت یک ناشر شده و به اصطلاح سکوی پرش یک ناشر شده
ناهید به میز محاکمه بازگشت
زدن کرد. فهمیدم با مرد غریبه ای حرف می زند. ناراحت شدم و سر این موضوع مشاجره کردیم. گفتم تو خیانت کرده ای. با صدای حرف زدن ما شوهرش برق راهرو را روشن کرد. من میان کولرها پنهان شدم. فهمیده بود که غریبه ای آنجاست. ناهید گفت که شوهرش قصد کشتن او را دارد. گریه کرد و خواست کمکش کنم. دوباره قبول کردم. پشت در پشت بام رفتم. وقتی شوهرش رسید، گردن او را گرفتم و درگیر شدیم. هر دو روی زمین افتادیم. شروع به
گزارش تکان دهنده از تجاوز راننده آژانس به دختر 6 ساله !
: فرشته در هنگام پیاده شدن از خودرو دو لگد به پای راننده وارد کرد و در حالی که به شدت می گریست، وارد خانه شد که هنگامی که در این مورد از راننده جنایتکار سوال پرسیدم وی عنوان کرد که فرشته در مدرسه زمین خورده و از شدت عصبانیت و ناراحتی اقدام به چنین کاری کرد. اما من که به این دلیل رفتار راننده جنایتکار و فرشته مشکوک شده بودم، موضوع را از مسئولان مدرسه سوال کردم که آنان هرگونه ضربه به دخترم را رد
فخرزاده: دلیل حذف برخی مطالب در مصاحبه ها به آبروی اشخاص و امنیت ملی برمی گردد
مهمان عراقی ها هم بودم. آقای فخرزاده از انقلاب چه خاطره ای را به یاد دارید؟ زمانی که انقلاب به پیروزی رسید 16 ساله بودم. من در آن سن اکثر کتاب های شریعتی را خوانده و مطالعات زیادی داشتم. زمانی که انقلاب پیروز شد، ما در شهرستان ملایر بودیم. یک روز برای شرکت در راهپیمایی، دوچرخه ام را در جایی گذاشتم و با راهپیمایی کنندگان به سمت شهربانی رفتم. به خاطر ترس از دزدیده شدن دوچرخه
روایتی از سرگذشت افسران رژیم پهلوی در عزلت ؛از سرداری تا سرباری
بیاید. فرح در آن ایام نیمی از سال را در فرانسه و نیمی را در آمریکا و ایالت کنتی کت به سر می برد. این امر هم از نظر پرداخت مالیات به نفع ایشان بود و هم مشکلات اقامت دائم وی را در آمریکا، که ظاهراً دولت آمریکا نمی خواست، کمتر می کرد. من هم قرار بود برای دیدار رضا و مرور بر گزارشات مالی چند روزی به نیویورک بروم، و بعد که فروغی به آنها پیوست به مراکش بروند. به نیویورک که رفتم متوجه شدم مراد
ماجرای یک دبستانی انقلابی
سلام کردم، آنها یک جواب سلام ضعیفی به من دادند. لباس ها را که عوض کردم و معمم شدم، وارد مسجد شدم همه به احترام من قیام کرده و شروع به سلام دادن کردند. آن حاج آقا را قبول نداشتند(با خنده). اولین حرکت اساسی که ما دیدیم باید در مسجد حضرت علی اکبر(ع) انجام دهیم این بود که کتابخانه راه بیاندازیم. یک فرادا خانه داشتیم که موقتا تبدیل به کتابخانه کردیم و سعی کردیم که محلی را برای کتابخانه بسازیم.
از نامه ایوبی به جشنواره برلین تا طالبانی خواندن حمله به مطهری
هفتمین روز جشنواره فیلم فجر با نمایش پنج اثر سینمایی در بخش های رقابتی سودای سیمرغ، نگاه نو، هنر و تجربه و مستند و یک اثر در بخش خارج از مسابقه همراه است اما شاید مهم ترین اتفاق امروز نمایش فیلم مزارشریف به عنوان گران ترین فیلم حاضر در بخش رقابتی این دوره از جشنواره باشد؛ فیلمی که انتظار می رفت کیفیتی متناسب با هزینه های داشته باشد اما اکران این فیلم بیش از آنکه در معرض توجه قرار بگیرد، با گفته های کارگردانش در نشست خبری، با ابعاد تازه ای مواجه شد و رنگ س
حصری که انجام گرفته قانونی و شرعی است / اختلاف نظر با جناب روحانی!
هوایی من بودم تا سال 62 که روحانی می خواست بیاید از تهران نماینده شود و من به سمنان رفتم و از آنجا برای سه دور نماینده شدم و بعد به تهران آمدم و از تهران نماینده مجلس شدم. چون من سمنانی بودم و با آنجا ارتباط داشتم به آنجا رفتم و خودم را مطرح کردم. من گاهی از روحانی راهنمایی هم می خواستم. بعد از اینکه نماینده شدم ایشان به من به عنوان راهنمایی گفت مذاکرات مجلس را گوش بده، آیین نامه مجلس را مرور کن و روی
حمیدرضا عارف از انتخابات اتاق بازرگانی و حواشی آن می گوید/برای رای روی نسبتم با دکتر عارف حساب نکردم
اصرار چند تن از دوستان که تاکید داشتند حتما در انتخابات اتاق بازرگانی ثبت نام کنم ،حدود ساعت 7 شب وارد اتاق تهران شدم. شکر خدا اتاق بازرگانی تهران دوربین مدار بسته و حراست دارد و همگی این موارد ثبت و ضبط شده است. همان موقع مراحل اولیه ثبت نام من آغاز شد. طبق آیین نامه برای کاندیدا شدن باید مدیر عامل یا رییس هیات مدیره شرکت دارای کارت بازرگانی بود ومن هم رییس هیات مدیره بودم و کارت بازرگانی به اسم
اختلاف جدی با روحانی به خاطر گشت ارشاد
شود و من به سمنان رفتم و از آنجا برای سه دوره نماینده شدم و بعد به تهران آمدم و از تهران نماینده مجلس شدم. چون من سمنانی بودم و با آنجا ارتباط داشتم به آنجا رفتم و خودم را مطرح کردم. اکرمی افزود: من گاهی از روحانی راهنمایی هم می خواستم. بعد از اینکه نماینده شدم ایشان به من به عنوان راهنمایی گفت مذاکرات مجلس را گوش بده، آیین نامه مجلس را مرور کن و روی اصول قانون اساسی هم دقت کن.
ازشکایت احمدی نژادیها از یکدیگر و تهدید امریکا از سوی ایران تا شکستن سکوت 50روزه رییس بورس و پرونده ضرب ...
کردم که آن حضرت از طرف حجر الاسود و من نیز رو به سوی ایشان می رفتم ، به همراه حضرت نیز یکی دو نفر دیگر بودند. وقتی به نزدش رسیدم ، او چیزی نفرمود، من نیز چیزی نگفتم فقط لبخند شیرین و محبت آمیزی به من زد، آنگاه اجازه داد تا دستشان را ببوسم! * **حمله هوایی اردن به داعش نیروی هوایی اردن حمله به مواضع داعش را آغاز کرده است. یک نماینده دولت اردن این خبر را پنج شنبه اعلام کرد.
نیمکت خونین
/> خلاصه که همه جای تهران را گشتم، پیدایش نکردم. به سمت ترمینال خزانه رفتم منتظر اتوبوس بودم که عروسم تماس گرفت و گفت از کانون اصلاح وتربیت تهران تماس گرفتند و می گویند عکسی که دادی شبیه به یکی از بچه های کانون است. دوباره ماشین گرفتم و برگشتم. در کانون محمد را آوردند. انگار دوباره خدا او را به من بخشیده بود. از دستپاچگی غش کردم، محمد هم ترسید و فرار کرد. چند نفر دست و پایش را گرفته و
ماجرای شکل گیری کاروان نور/ عشقی که استاد را 4 ساعت دوزانو می نشاند/ برگزاری 14 جلسه در هفته
سخت بود و استرس زیاد باعث شد تا در تلاوت یک خط را جا بیندازم و خودم هم متوجه نشوم. بعد از تلاوت هنگامی که متوجه اشتباهم شدم بسیار ناراحت به گوشه ای رفتم و نشستم، مسابقه تمام شد همه رفتند و من هنوز در آن گوشه مانده بودم که استاد اصل محمدی به سراغ من آمد و گفت: ناراحت نباش به تو قول می دهم آیه ای را که جا انداختی در قیامت برایت حساب شود . این را بدان که تو در این رشته از بهترین ها می شوی.
مبلغی که اراذل و اوباش را حافظ قرآن می کند
مرکز خبر حوزه: آنچه در پی می آید، گفت وگویی است که با این مبلغ موفق درباره فعالیت ها، خاطرات و نحوه ارتباط او با جوانان است که امیدواریم طلاب جوان بتوانند همانند او در عرصه فرهنگی و اعتقادی فعالیت اثرگذاری داشته باشند و جوانان را بیمه معنوی نمایند. ورود به حوزه و آغاز فعالیت تبلیغی سال 1376 وارد حوزه شدم و از سال 84 فعالیت خود را با کمک یکی از دوستانم در شهر مقدس قم شروع
پدری که در 13 سالگی پدری می کند!!
توانی هزینه های پسرت را تامین کنی؟کم است اما پدر و مادرم کمک می کنند، مادر خانمم مستمری می گیرد. مادر خانمت خرجی از کجا می آورد؟پدرخانمم عمل قلب باز کرد اما فوت کرد. برج هشت. مادرخانمم دنبال کارهای مستمری است اما هنوز هیچی بهش ندادند. پدر خانمت چه کاره بود؟او هم کارگر بود. دوتا زن و ده تا بچه دارد. آنها هم زندگی شان پر از مشکل است. همه در زندگی شان مشکل دارند. همسر دوم عمویتان چند ساله است؟32 سال
روایت نوبخت از حضور هاشمی و روحانی در انتخابات
پرورش شهر هم باشم که مدتی هم این کار را انجام دادم و به صورت همزمان تدریس هم می کردم. وی افزود: 4 اردیبهشت 65 بود که به عنوان بسیجی برای حضور در جبهه های کردستان همراه با سپاه محمد به این منطقه رفتم. آن شب من تا صبح بیدار بودم و خیلی با خودم کلنجار رفتم و خیلی گریه کردم که چرا من برای حضور در جبهه ها به صورت متوالی توفیق ندارم. با خودم گفتم ای کاش می توانستم همین جا باشم. بعد از چند روز وارد ماه
قتل هولناک کودک 3 ساله برای انتقام گرفتن
وانمود کردم که داخل کیسه زباله است و جسد را داخل زباله ها انداختم و به خانه برادرم رفتم. سرهنگ قدرت الله دالوند، رئیس پلیس آگاهی استان لرستان با اعلام این خبر به جام جم گفت: به دنبال اعتراف زن جوان به جنایت، با راهنمایی های او جسد پسر بچه پیدا شد. متهم با قرار بازداشت موقت روانه زندان شد.گردآوری : گروه خبر برگزیده ها www.mtcm.ir/news منبع: jamejamonline.ir مطالب پیشنهادی : کلاهبرداری اینترنتی با نسخه تقلبی واتس آپ باز هم مترو بوی مرگ داد توصیه به مسافران در روز تاسوعا و عاشورا اجرت 200هزارتومانی برای قربانی کردن مدیرعامل اپل همجنسگراست! + عکس ...
زوج اسیدپاش دستگیر شدند!
مدرسه فرزندم بود. متهم افزود: چند هفته پیش به طور اتفاقی مرد میانسال راننده سرویس را دم در خانه مان دیدم که با زنم مشاجره می کرد و دقایقی بعد از آنجا دور شد. با ورود به خانه و گفت وگو با همسرم متوجه شدم مرد میانسال از او خواسته از من طلاق بگیرد و با وی ازدواج کند. وی افزود: به قصد تنبیه راننده، همسرم او را به خانه مان دعوت کرد. آن شب من با چوبدستی کتکش زدم و همسرم
برسد به دست آقای احمدی نژاد
به احمدی نژاد نوشتم زنی 26ساله هستم که صاحب خانه ام پول بیشتری می خواهد و توان پرداخت این پول را ندارم. همه چیز در نامه درست بود جز شغلم. ننوشته بودم خبرنگارم. ساعت7:15 به میدان72 رسیدم. قبل از من چندنفر دیگر هم آمده بودند. جلو رفتم تا در فرصتی که باید منتظر احمدی نژاد بمانیم با آنها حرف بزنم، اما کسی مایل به حرف زدن نبود. به دوخانمی که کنار هم ایستاده بودند نزدیک شدم و پرسیدم خیلی وقت است
گنج ِپنهان
. همسرم گیزلا و دخترم سمیرا چندین بار به جزیره هرمز رفته بودند. یکی، دوبار هم من همراه شان رفتم. از نزدیک، فعالیت آقای دکتر احمد نادعلیان را دیدم. اما آن زمان به فیلم ساختن به این شکل فکر نکرده بودم. حتما در جریان هستید که بیش از سه سال صبر کردم تا فیلم قطار زمستانی را بسازم. فیلمی داستانی در مورد مهاجران لهستانی است که به ایران آمدند. استاد عزت الله انتظامی - که به ایشان ارادت دارم- به این فیلم
افشاگری بزرگ طایفه ریگی ها درایران
فامیلی داشت و گلایه داشت که جریان ریگی برای او و حوزه استحفاظی اش هزینه زا و دردسرزا بوده است. به همین خاطر من نیز از سردار ریگی ها در پاکستان یعنی شاه سلیم خان، خواستم بیاید سراوان و بعد من به اتفاق او رفتم پاکستان. ما از طریق پاکستان به سمت افغانستان و نقطه صفر مرزی به نام برابچاه رفتیم که محل استقرار مالک بود. نصف خانه در پاکستان بود و نیم دیگرش در افغانستان و آنجا با مالک درباره 11 سرباز که آنها
دروغ های مرگبار
من گفت. او گفت سه بچه و شوهر دارد، من هم ناگهان عصبانی شدم و یک یا دو مشت به او زدم، سرش به ستون ماشین خورد و بعد دیدم هیچ حرکتی نمی کند.از کجا مطمئن شدی فوت شده است؟ من در هلال احمر دوره آموزشی دیده بودم. وقتی دیدم بی حرکت است نبضش را گرفتم. نفس هم نمی کشید.بعد از آن چه کار کردی؟ خیلی ترسیده بودم. با ماشین به سمت بیابان های اطراف کهریزک رفتم. در راه بنزین گرفتم و بعد جسد را به بیابان بردم و آتش
دومین دختری که از انیشتین سبفت گرفت/ عکس
کمربند بنفش در رشته کاراته است و اکنون در کلاسهای تکواندو شرکت می کند و مثل همه بچه های باهوش شطرنج باز می کند، پیانو و گیتار می نوازد. وی به نوشتن خلاقانه علاقمند است و درحال حاضر روی یک داستان بلند کار می کند. مادر فابیولا یک تهیه کننده اخبار در آسوشیتدپرس لندن است. فابیولا گفت: ما پس از این آزمون به تعطیلات رفتیم و یک ماه پس از آن نامه ای دریافت کردم که در آن نوشته شده بود ضریب هوشی من 162 است و من
گزارشی تکان دهنده، انکار کردیم نوجوانان معتاد زیاد شدند
دانش آموزان معتاد پرسیدند، گفت دانش آموز معتاد؟ نداریم و بعد صورتش را به ضبط صوت های آنها نزدیک تر کرد و گفت: نداریم. دانش آموزی که معتاد باشد که دیگر دانش آموز نیست. بعد ها که دولت عوض شد، حرف آقای وزیر جدید هم همان بود: دانش آموز معتاد نداریم. اگر هم کسی معتاد باشد، در خانه معتاد شده و بعد دانش آموز شده. و حرف آقای معاون جدید سلامت وزیر هم همان بود، وقتی در گفت وگویی گفت: من نمی گویم که در مدرسه
ماجرای جلیقه ضدگلوله حضرت امام خمینی/ ارادت آیت الله میلانی به امام
در راه برگشت فکر کردم چگونه نامه را به دست آیت الله میلانی برسانم. بقالی سر کوچه بود رفتم داخل مغازه، چند کیلو سیب زمینی و پیاز خریدم. دیدم سبدی در مغازه است. به بقال گفتم: آقا می توانم این سبد را هم ببرم. بقال گفت عیبی ندارد. خرید کردم. نامه امام را ته سبد گذاشم و خریدم را روی نامه گذاشتم و به خانه آقای میلانی رفتم و به ماموران گفتم خرید کردم. چون جوان بودم مرا نگشتند وارد منزل شدم. به خدمتکاری
پنی سیلین زن جوان را به کشتن داد!
امضای رضایت نامه، ما برای همیشه با مریم خداحافظی کردیم و او به اتاق عمل منتقل شد.مرد جوان ادامه داد: بعد از این حادثه من به دادسرای عمومی استان البرز رفتم و از مقصران مرگ خواهرم شکایت کردم و خواستار پیگیری پرونده شدم.در همین حال دکتر ساناز دهقانی، مسئول واحد فراهم آوری اعضا در بیمارستان سینا درباره این پرونده گفت: بعد از اینکه مرگ مغزی این زن جوان از سوی متخصصان تایید شد خانواده اش برگه رضایت نامه را امضا کردند و اعضای بدن این زن شامل قلب، کلیه و کبد وی به 3 بیمار نیازمند اهدا شد.
ماهی ها یکی یکی مردند و از داداش رضا خبری نشد
بدل کردیم. عملیات تمام شده بود و از رضا هم خبری نبود تا اینکه یک نامه از رضا به دستم رسید و خیلی ذوق زده شدم. با خوشحالی رفتم در خانه رضا و نامه را به خواهرش دادم تا اول آنها بخوانند. بعد پدرش متوجه شده بود نامه خودم بوده که برای رضا فرستاده بودم اما چون رضا نبوده که تحویل بگیرد، نامه هم برگشت خورده بود. می گوید: داشت سال دوم هنرستان تحصیل می کرد. یک روز به شوخی به من گفت محمدرضا سال بعد
آیت الله صانعی از نگاه شاگردش
مرجعیت، رهبری جامعه، قضاوت، شهادت، دیه، قصاص، امامت جماعت و جمعه حتی برای مردان، تاکید بر عدم فرق میان زن و شوهر نسبت به تدلیس در ازدواج، ارث زوجه، یکسانی اولویت زن و شوهر به یکدیگر پس از مرگ تا دفن، عدم افضلیت نماز در خانه برای زن، ولایت مادر بر کودک و تقدم آن بر ولایت جدّ، عدم قصاص مادر همانند پدر، عدم حد قذف بر مادر همانند پدر و عدم جریان حد سرقت بر مادر به دلیل دزدی از خانه فرزند همانند پدر
شجونی خودش رابه امام علی و امام حسین تشبیه کرد،هاشمی را به ابن ملجم
گفتند، همه شهرها همین طور بود، مردم کار خودشان را می کنند. وی اضافه کرد: مادر سه شهید آمد پیش من گفت حاج آقا من سه شهید دادم 25 بهمن هم من را زدند و مجروح کردند، متأثر شدم و گریه کردم، این آقایان کجا بودند که این اتفاقات افتاد و دم نزدند. عضو شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز یادآور شد: یک وقتی آدم سی چهل سال از عمرش خودش است، سی چهل سال بعدی ممکن است آدم خودش نباشد، آدم زنش باشد