سایر منابع:
سایر خبرها
اسماعیلاجیچ: با برانکو ناهار می خورم اما در مورد کارش نمی توانم نظر بدهم
/> اسماعیلاجیچ درخصوص ملاقاتش با برانکو ایوانکوویچ اظهار داشت: بیست وپنج سال است که با برانکو دوست هستم و در این مدت هم سه چهار بار با وی ملاقات کرده و ناهار خورده ام. این بار نیز به هتل شاندیز رفتیم. وی در خصوص عملکرد برانکو در فوتبال ایران نیز گفت: درباره کار برانکو نمی توانم نظر بدهم، چون هر کسی براساس تجربیات شخصی اش کار می کند و من نمی توانم در این خصوص اظهارنظر کنم. 14 سال است که
صادقیان:600 میلیون طلبم فدای سر هواداران پرسپولیس
. باز هم باورم نشد، تماس گرفتم با رضا نورمحمدی جواب نداد، زنگ زدم محسن بنگر، دیدم گریه می کند، گفتم چی شده؟ گفت هیچی نگو پیام، فقط آدرس هادی را می فرستم، پاشو بیا اینجا... رفتم ولی باز هم باورم نمی شود. دیدم خدایا چی شده... خیلی ناراحت کننده بود و باورنکردنی.... * پیام تو یکی از بازیکنانی بودی که پشت سرت خیلی حرف بود و خیلی وصله ها به تو چسبید... در مورد هادی هم خدابیامرز، اتفاقاتی بعد
پاسخ شهید بهشتی به خیانت های بنی صدر چه بود؟
رفت پیش سردار شهید منصور کلبادی نژاد و به او گفت: دوست دارم برای شرکت در عملیات به گردان پیاده بیایم . شهید منصور به او گفت: گردان ما وارد عمل شد، اگر بخواهی شرکت کنی باید بروی پیش محمودجانلو ، مسلم وقتی آمد پیش من، بدون مقدمه گفت: از تو چیزی را می خواهم که دوست ندارم جواب رد بشنوم . پیش خودم گفتم، حتماً نیرویی را در بین نیروهای ما شناسایی کرده که به درد آشپزخانه می خورد
صیاد حیله گر
مثل شما بشم و خواهرم می شد سنگ صبورم، من تو این کره خاکی چند روز دیگه بیشتر مهمون نیستم، امروز روی زمینم و چند صباحی دیگه زیر یه خروار خاک. من که غرق شنیدن سخنانش بودم گفتم: دور از جون. خنده زورکی ای کرد و گفت ه ه راستش این تعارف ها برای من دیره دیگه من رو دکترا جواب کردن. چون یه بیمار سرطانیم. سرطانی که مثل اختاپوس دورم حلقه زده و لحظه به لحظه من رو در خودش هضم میکنه. بعد
سه روایت داودآبادی از دیدار با سردار همدانی
جالب اومد. حاج حسین همدانی با اشاره به فیلم اخراجی ها که چند وقتی بود سر و صدای زیادی به پا کرده بود، گفت: "زمان جنگ، وقتی اومده بودم شهرمون، حاکم شرع همدان بهم گفت: حاج حسین 100 تا نیرو به کارت میاد ببریشون جبهه؟ با تعجب گفتم: خب معلومه. از خدامه. 100 تا نیروی تازه نفس؟ که گفت: بله. وقتی پرسیدم این نیروها کی هستند و چی هستند، گفت: 100 نفر از زندانی ها هستند که مایلند برن
تنها رشته ورزشی که ریشه قرآنی و حدیثی دارد
می گفت: آقای قرائتی! من مثل یک لامپ هستم و تو مثل خورشید!. گفتم: چطور؟. گفت: من در مسجد برای صد نفر صحبت می کنم و شما در تلویزیون برای چند میلیون. گفتم: این از یک منظر، امّا منظر دیگر قیامت است، اگر هر دو خراب کرده باشیم، شما به خاطر در اختیار داشتن صد دل مؤاخذه می شوید و از من به خاطر چند میلیون دل سؤال می شود که این همه دل را خداوند به تو داد، چرا تو یک دل به خدا ندادی؟!. شما را هم به
یادی از سردار رشید اسلام به قلم دکتر بهداروند
سردار حاج حسین همدانی/ سرویس منتظران بی همگان به سر شود یادبود پرواز شهید سردار حسین همدانی سلام حاج حسین! سوریه دو روز پیش غوغا بود. صدای شلیک خنده از قلع و قمع شدن داعش تمام مقرهایمان را گرفته بود.بعد از نماز ظهر در حالی که جوراب هایت را بالا میکشیدی گفتی ابوعلی [...] سردار حاج حسین همدانی/ سرویس منتظران بی همگان به سر شود یادبود پرواز شهید سردار حسین همدانی سلام حاج حسین! سوریه دو روز پیش غوغا بود. صدای شلیک خنده از قلع و قمع شدن داعش تمام مقرهایمان را گرفته بود. بعد از نماز ظهر در حالی که جوراب هایت را بالا میکشیدی گفتی ابوعلی والله به لطف خدا، کار این تکفیری ها تمام است. به سمت حرم وگنبدعقیله بنی هاشم اشاره کردی و گفتی به این خواهر بی برادر قسم. خبرت; بی خبر تمام سپاه را عزادار کرد. امروز صبح روی تمام صفحه تلفن ها این عبارت نقش بسته بود: سردار عاشق; حسین همدانی ،راهی کربلا شد. تااین خبر را شنیدم اول گفتم شاید بازهم راهی کربلا شدی ولی وقتی از حاج حسین کاجی سراغ گرفتم گفت نه آقا، این دفعه واقعا سردار رفت کربلای آسمان. اصلا باورم نمی شد .باورم شد که مزد حمایت از دختر غریب رسول الله چیزی غیر از شهادت نیست. آخرین بار که در قرارگاه فرماندهی ات باهم حرف زدیم تابلویی را در گوشه اتاقت نشانم دادی و گفتی این عبارت یا سیدتی زینب کلنا عباسک (یا حضرت زینب(س)، همه ما عباس تو هستیم) عجیب با دل من بازی می کند. آن روز من و تو با دیدین این عبارت خیلی گریه کردیم. یک بارتو جمله را می خواندی یک بار من، شاید سی بار این جمله را خواندیم و گریه کردیم، عجب روزی بود حاج حسین. باورم نمی شود این قدر زود رفته باشی. آخر رفتن مقدمه می خواهد، علامت می خواهد، بهانه می خواهد. یادش سبز احمد سوداگر که وقتی قرار شد جایش را در فرماندهی لشکر 27 رسول الله به تو بدهد، من، تو، عزیز، احمد، سعیدسلیمانی، قبل از جلسه در محوطه لشکر باهم حرف میزدیم. احمد از دست خیلی ها عصبانی بودولی به رویش نمی آورد. تو آرام گفتی دکتر، احمد را بدزدیم و ببریم، خندیدم و گفتم بدزدیم؟ چطور؟ - احمد متوجه من و تو شد و گفت چه خبره؟ شما با هم چه میگویید؟ - تو با خنده گفتی احمد جان خبری نیست. من و دکتر کارت داریم - با من، چه کاری؟ آقا عزیز مشغول حرف زدن بود و اصلا متوجه ما نشد. همراه هم به کناری رفتیم، تو دست احمد را گرفتی و گفتی احمد آقا ! برادر خوبم، دنیا مال دنیایی هاست. بخدا من ساک سفرم را بسته ام، کار من و تودر آن دنیاست. دلت دریا باشد. دنیا; چشم هم بگذاری تمام میشود. حرف های دیگری هم زدی که آنها را نمی گویم. یکمرتبه احمد چهره اش رنگ و حال و هوایی دیگری پیدا کرد و گفت حاج حسین زنده ام کردی. قول میدهم همینطور فکر کنم. من که شاهد حرف های تو بودم خم شدم و دست تو را بوسیدم و گفتم احمدآقا،بخدای لاشریک له دوست یعنی سردار همدانی و بس. البته مدتی بعد تو هم ازفرماندهی لشکر رفتی و دو روز بعد در دفتر احمد با خنده گفتی دیدی احمد منم رفتم. خنده هایت دیدنی بود. دنیا را به بازی گرفته بودی. سردار عزیز روزها مثل برق و باد آمدند و رفتند. احمد یک روز عصر به سادگی یک کلام ناب بی هیچ گفت و شنودی راهی شد و او را بدرقه بهشت کردیم. در اولین برخورد بعد از شهادت احمد وقتی همدیگر را دیدیم در حالیکه گریه کردی گفتی احمد راحت شد. نمیدانم الآن در بهشت با بچه ها چه می گوید نمی دانم. چقدر گریه کردی و از دیوار گلایه پایین نمی آمدی. من محو حرف های تو شده بودم و اصلا حرفم نمی آمد که بگویم. درب منزل احمد وقتی داشتی خداحافظی میکردی گفتی:دکتر جان! بعد از حاج احمد من دیگر شورای راهبردی نمیایم. من هم گفتم تو نیایی غلامپور، اسدی، فضلی، قربانی هم نمی آیند و جلسه تعطیل می شود، راضی هستی؟ تا این حرف را زدم،انگار از حرفت پشیمان شده ای دست راستت را روی سینه ات گذاشتی و گفتی باشد باشد به احترام حاج احمد می آیم. آن روزها چه زود گذشت وتنها خاطراتش در دل و جانمان مانده است و بس. حاج حسین! دیروز اصلا باورم نمی شد که سردار ما بی هوا به بهشت برود. وقتی مطمئن شدم خبر درست است در گروه های اجتماعی خبرت را منتشر کردم و از قضا بچه های ناب و دوست داشتنی بسیجی اندیمشک برایت چهارده هزار صلوات نذر کردند. شنیدم قراراست بدن مطهرت را بیاورند. گفتند اول به طواف عقیله بنی هاشم میبرند .بهترین کار تا آمدن جسد مطهرت پناه بردن به آلبوم عکس های جلسات شورای راهبردی بود. یادش بخیر آن روزها در جلسات وقتی خیلی با هم حرف می زدیم حاج احمد می گفت حاج آقای بهداروند، سردار همدانی اگر حرفی هست بما بگویید ماهم بدانیم. من میخندیدم و می گفتم نه سردار ، خبر خاصی نیست فقط حرفهای خصوصی است. بی شما دیگر آن جلسات اصلا صفایی ندارد. صندلی خالی تو و احمد روزگار مرا بی سامان می کند. عاقبت ساعت ده شب جمعه پرواز دمشق تهران تو را همراهش آورد.. تمام فرودگاه را قدم زدم تا وقتی آمدی اولین کسی باشم که بتو تبریک شهادت را بگویم. چه غوغایی بود. آقا عزیز ، رشید و خیلی دیگر از فرماندهان آمده بودند. تا تابوتت وارد سالن فرودگاه شد هر کس تلاش می کرد دستش را به مرکب چوبی برساند. تمام فرودگاه مهرآباد غرق در گریه و فریاد یا حسین بود. هر کس تابوت را می دید دست به سینه با ادب می ایستاد و احترام می کرد. شاید آنها هم میگفتند سردار ما خوش امدی. در گوشه کنار فرودگاه من خانم های کم حجابی را دیدم که با آمدن تابوتت برایت گریه می کردند. تمام سربازها و هر کسی درجه ای داشت تا چشمانشان به تابوت تو افتاد احترام نظامی می دادند. جرات نکردم نزدیک بیایم. در حالی که به عکس جلسه راهبردی نگاه می کردم گفتم حاج حسین خوش آمدی. وهب که نام او کنیه تو در دمشق بود (ابو وهب) چه حالی داشت. تمام بچه های تو آمده بودند. از لشکر 27 تا لشکر 10 تا قرارگاه تا خانواده ات تا.... برای لحظه ای تو را روی زمین نهادند تا کمی استراحت کنی. می دانستم که خسته هستی، من از شب نخوابیدن های تو خوب خبر داشتم. همه دور تو مثل آن روزها جمع شدند.هر کس باتو حرفی می زد . یکی گفت حاج حسین دست مریزاد. دیگری می گفت حالا اول آرامش توست. یکی میگفت سلام مارو به شهدا برسان. وهب هیچ حرفی نزد . جای حاج صادق آهنگران خالی بود. یاد دیدار با رهبری افتادم که وقتی حاج صادق می خواند ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش تو وحاج قاسم سلیمانی چقدر شانه هایتان از شدت گریه تکان می خورد. با سلام و صلوات تو را به معراج الشهدا بردند. همان جایی که بارها برای بیعت با شهیدان نیمه شب ها می رفتی و ساعت ها کنار تابوت های بی نام و نشان می نشستی و می گفتی مادر شما کجاست؟ خانه ات محل آمد و رفت فرماندهان شد. همه آمدند از عزیز تا محسن تا رحیم... هرکس از مردی تو میگفت و از نبودنت که چقدر نفس گیر است. همسرت گفت حسین بمن قول شفاعت داده و من منتظرم درب بهشت به سراغم بیاید. من اصلا دل تنگ نیستم، حسین آرزوی رفتن داشت و من دعایش کردم. دیدن چهره محسن وعزیز دیدنی بود.وهب می گفت تو گفتی که این آخرین ماموریت من است. من اگر شهید شدم، مرا در همدان دفن کنید. حاج حسین! چطور دلت آمد این حرفها را به وهب بزنی؟ هیچ پدری خبر یتیمی را جلو جلو به فرزندش می دهد؟ فدای رفتنت سلام ما را به همه شهدا برسان و بگو سید علی محتاج دعای شماست؛ دعا کنید حاج قاسم تنها نماند. دعا کنید حرم حضرت زینب(س) همیشه باز بماند. دعا کنید مملکت ما عاری از فرهنگ شهادت نشود. تا صبح معراج الشهدا با آمدن تو چه حالی داشت. تمام محوطه را بوی حرم عقیله العرب گرفته بود. مثل همیشه آرام گوشه ای خوابیده بودی و حرف نمی زدی. عروج تو را به آقا سید علی این مرد میدان حماسه و شرف تبریک می گویم. تا تو و امثال تو هستند او مقتدر است و دانا. ختم کلام حاج حسین! برای ما هم دعا کن. درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo. ...
برای شوخی با معلمان شعر می گفتیم / جوان ها با هنر عجین شوند
اگر یک عکس بهم نشون بدهند،براش شعر بگویم. مثل شعر دوست دارم حرم را،همون کبوتر ها را. بیشتر وقتها یک بهانه روحی برات ایجاد می شود و شعر بیشتر خودش میاد تا اینکه بخوای کلمات رو تو یه وزن خاصی کنار هم بیارید. ما تولیدات موسیقی داشتیم وقتی در ارتش بودیم، اولین کار که درباره ایران بود من بهش دادم و خواند. کدام شعر تون رو بیشتر دوست دارید و هر وقت می شنوید،دوستش دارید؟
خاطره ای از شهید عباس منتجبی
حالش خراب شد و من بلند گفتم یا ابولفضل العباس . من رفتم سراغ مادر عباس تا خواستم بروم طرف عباس دیدم خانم صاحبخانه عباس را برداشته نزدیک شدم دیدم عباس صحیح و سالم اصلاً هیچ جاش زخمی نشده و حالش خیلی خیلی خوب است به همین دلیل که حضرت عباس خودش عباس را نگه داشت, اول اسم شهید را گذاشته بودیم محمد علی که به همین خاطر اسمش را عوض کردیم و عباس گذاشتیم و بعد ماجرا را بعد از هیئت به روحانی محله حاج شیخ
حرف آن دلال به کرسی نشست و مرا از فولاد کنار گذاشتند
مازاد اسکوچیچ قرار گرفتی؟ حرف زدن در این مورد چیزی را عوض نمی کند. آقای اسکوچیچ بارها از من بابت عملکردم تمجید کرد و می گفت تو عالی بودی و چند بازی را برای ما درآوردی و چند امتیاز برایمان گرفتی ولی از حالا به کلاس مربیگری برو چون می توانی بعد از بازیگری مربی خوبی شوی. به عنوان یک مدافع کارم برای فولاد با گلزنی شروع و با گلزنی در بازی آخر به پایان رسید اما در لیست مازاد قرار گرفتم، می توانستم
حاشیه هایی که کمتر از علی دایی شنیده اید + 38 عکس خاطره انگیز
که بهترین دوران زندگی ام را در کنار نسل 98 بودم. 5. این بدون شک بدترین حادثه سال قبل بود و متاسفانه هموطنان خوب آذری مان دچار یک مصیبت خیلی بزرگ شدند. نمی توانم خیلی از صحنه های تلخی بگویم که آنجا دیدم. خیلی دوست دارم بعد از عید ببینم آیا کاری برای این مردم شده؟ تغییر و تحولی شده؟ امیدوارم یک روزی برسه که دهات های ما صاحب بناهایی باشند که باعث نشود این مصیبت های تلخ را ببنیم. واقعا تلخ
فردوسی پور: دوست دارم تو سقوط هواپیما بمیرم
به همین خاطر موهایم سفید شده اما الان پایان خوشی دارم و باید بگویم مدیران از من زیاد حمایت می کنند و به نظرم به خاطر سالم و صداقت داشتن کارهایم بوده است. وی ادامه داد : هرگز حاضر نشدم جاهای دیگر به جز سازمان صدا سیما کار کنم ونگذاشتم شان برنامه 90 پایین بیاید. فردوسی پور خطاب به رامبد جوان گفت : من و تو دیوانه های خوش خیم هستیم و باید بگویم من خواب هایم تمام فوتبالی است و گل های زیادی
گفتگویی جالب با کمند امیر سلیمانی بازیگر آرام
کسی که وقت و جانش را برای رفیقش می گذارد. من شاید دوستان صمیمی ام، دوستانی که دوست واقعیم هستند به تعداد انگشت های دستم باشند که سالیان سال هم هست که با آنها دوست شده ام. اتفاق به یکی از دوستانم که دو سال است با او آشنا شده ام گفتم که بعد از سال ها تو اولین کسی هستی که من با او دوست شده ام. دوست پیدا کردن در عصر حاضر دیگر سخت است، چون آدم ها وقت ندارند برای هم وقت زیاد بگذارند و وقتی آدم
بازیگر مشهور و رفاقت با فروغ و سهراب!
بازی نکنم و با تئاتر، رادیو و کار دوبله مشغول باشم. از دیدار با آقای گلستان می گفتید... - در اتاق آقای گلستان بودم. فروغ و آقای فرهنگ معیری از اروپا آمده و در کار گریم مشغول به فعالیت بودند. به آقای گلستان گفتم وظیفه ام بود آمدم. آقای گلستان و کاووسی چند نقد خوب برای بازی های تئاتر من نوشته بودند و به همین دلیل به دفتر آقای گلستان رفتم. جالب آنکه اساتید می گفتند اگر از تو
بی بی حاضر برای بچه ها عروسک می سازد
چندتا عروسک می تواند بسازد می گوید: روزی 2 عروسک می توانم بسازم. همه کارها را هم خودم انجام می دهم. پارچه ها را عروس و نوه ام می خرند اما دوست ندارم کسی کمک کند دوست دارم همه اش را خودم انجام بدهم. بی بی به تمام نوه ها و نتیجه هایش هم کلی عروسک هدیه داده و آنها با این عروسک ها بزرگ شده اند برای همین می گوید: آنقدر بهشان هدیه دادم که خسته شدند. نصف بیشتر عروسک ها را هم به غریبه و آشنا بخشیدم
فردوسی پور در خندوانه: دیوانه فوتبال هستم/ با تمام ستاره های دنیا فوتبال بازی کرده ام؛ اما در خواب!
دیگر نمی توانستم انجام دهم و حتی خیلی از جاها نمی توانم بروم، اما با همه اینها مردم واقعا انگیزه دهنده بودند و هستند. رامبد در ادامه سوالی را با زیرکی پرسید: این که تو گفتی ماندگاری و محبوبیت 90 به خاطر وجود صداقت است ،منظورت این است که در برنامه های دیگر این صداقت وجود ندارد؟ عادل فردوسی پور عادل فردوسی پور نیز گفت: برنامه های زیادی آمدند و رفتند،بعضی ها فقط می
علی مشهدی از زندگی عجیب و غریبش می گوید (2)
زود هم بلند می شدیم می رفتیم سر کار. 40 شب کارمان همین بود. با مجید هم همین است. با همه بچه ها دلی رفیقم. همسران شان مثل خواهرهای من هستند. به مجید گفتم شانس آوردی رفتی کرج اگر تهران بودی من هر روز خانه ات بودم؛ به خاطر بچه هایش. من عاشق بچه ها هستم. من هفت خواهرزاده ام را خودم بزرگ کردم. وقتی سرکار هستید، فرزندان خواهرتان چه می کنند؟ دادا را که دیگر همه بچه های سینما می شناسند
90/ این آقا می گفت تو بهتر از دژاگه و قوچان نژاد هستی
بودن و تیم به هم زدن را می کند! 90: با خودش صحبت نکردی که چرا این حرف ها را می زند؟ اتفاقا همین چند روز پیش تماس گرفتم و گفتم چرا این حرف ها را زده اید من کار بدی کردم مگر حق و حقوقم را خواستم که گفت اصلا من بر علیه تو مصاحبه نکردم و نگفتم خائن هستی و تیم به هم می زنی. در کل من از تیمداری آنها سر در نیاوردم. 90: فکر می کنی خود او چرا بدون پول کار می کند؟
بهنام صفوی پس از ماه با آرامش روی صحنه رفت
کاملا درک میکنم غم از دست دادن کسی که خیلی انسان ارزشمندی بود و دوسش داریم خیلی سخته چون منم همین حس رو به مرتضی عزیز پیدا کرده بودم و با همه شما همدردم و اینو بدونین که اگه قابل بدونید منم عضو خیلی کوچک از همین خانواده و طرفدارهای بزرگ مرتضی جان هستم. اول به خاطر شخصیت کم نظیر و بعد هنر ارزشمندش. به بهانه این حاشیه های واقعأ بی ارزش برخودم واجب دونستم برای رفع این سوء تفاهم ها, متنی رو در
دلیل کم کاریم را باید مسئولین توضیح دهند!
به سراغ من آمد و گفت: وزیر تو را برای معاونت سینمایی وزارت ارشاد انتخاب کرده است. من در جواب او گفتم که به ایشان بگو: من نمی آیم، نه اینکه دوست نداشته باشم به شما کمک کنم بلکه احساس می کنم در اجرای این مسئولیت ناتوانم. البته نه اینکه من در سمت های مدیریتی سابقه ای نداشته باشم، همچنان که من از بنیان گذاران حوزه هنری و مرکز هنرهای نمایشی وزارت ارشاد بودم و سوابق فعالیت های مدیریتی زیادی در عرصه
من مشاور کروبی نبودم بلکه کروبی به من مشاوره می داد!
تناقضات ظاهری اشتیاق دانستن در مورد داریوش سجادی را بیشتر می کند. سجادی برخلاف ترافیک مصاحبه های چند روز اخیرش مهمان مهر شد تا از خودش برایمان بگوید و جواب ابهامات ما را بدهد. حاصل گپ و گفت سیاسی ما در ادامه آمده است: از گذشته شما مخاطب اطلاعات زیادی ندارد. ابتدا از گذشته خودتان و حضورتان در مطبوعات بگوئید. عمدا تلاش کردم که مخاطب چیز زیادی از من نداند! این جوری قشنگ تر هم هست.
خرس نقره ای هم بگیرم برای خانواده ام مهم نیست
این حد. این اتفاق هم خیلی کم افتاده، هیچوقت پارتی بازی آنچنانی نکرد. چون نه من اینکار را دوست داشتتم و نه خودامیرخان جعفری. اصلا چنین آدمی نیست. چون خودش مبتنی بر تلاش خودش و تدریجی پله های پیشرفت در عرصه هنر را طی کرده است. *یک دلیل اینکه تو برای مخاطب جذاب هستی، یک دلیل فرامتنی هم دارد. می خواهم سؤالی بپرسم که به زندگی خصوصی خودت برمی گردد، این یاغی گری که در وجود تو هست و من موقع
یک کلام... آبرو
کنم خانه اش در یکی از محلات محروم تهران است. در که می زنیم با رویی گشاده به استقبالمان می آید، پله ها را بالا می رویم و وارد خانه ای می شویم که ساکنش این روزها مشکلات زیادی دارد. ماهدخت دردهای زیادی دارد که هیچ وقت برای کسی بازگو نکرده است، می گوید: همیشه در زندگی سعی کردم که حفظ آبرو کنم. با تمام توانم برای حفظ زندگی ام تلاش کردم اما هرچه کردم نشد که زندگی ام را نگه دارم و
روایت جالب بی بی قصه دوز از 89 سال زندگی
که همدیگه رو ببینن، همدیگه رو بخوان با هم بگردن. من خواهرشوهرم اومد کازرون، دوتا عروس انتخاب کرد برای برادرش. بد کاری می کردن، مثلاً حالی شاید یکی دماغش بزرگ بود، لبش درشت بود، بدبخت بودن اگه یکی می آوردن تا آخرش بود دیگه. این دوره خوبه، با هم میان با هم میشینن، همه خبر همم دارن. ولی اعتبارا کم شده که یهو بهَم می خوره. دوره اش اینطوریه. من که ازدواج کردم، بچه بودم، اصلاً شوهر دوست نداشتم
30 سال در بیابان ها دنبال پسرم می گشتم
دعای وداع را می خواندم از ائمه خواستم نا امیدم نکنند و خبری از یوسفم به من برسانند، به لطف خدا حقم را گرفتم. تا رسیدم به فرودگاه نوه ام آمد و خبر شناسایی پیکر گمشده ام را به من داد. احمد در دفترچه ای که در خانه برایمان به یادگار گذاشته نوشته است: دوست دارم گمنام بمانم. پنج سالی هم به عنوان گمنام به خاک سپرده شده بود که بعداً شناسایی شد. بی مزاری اش من را آزار می داد و همیشه می گفتم یا زینب (س) چه کشیدی تو در دشت نینوا. خدا داده بود و خودش هم گرفت و خوب هم گرفت. من افتخار می کنم که حاصل زحماتم را اینگونه دیدم و فردای قیامت در محضر خانم زینب (س) شرمسار نیستم. ...
علیرضا حیدری: بلد نیستم به خاطر شغلم ریش بگذارم
دادم، مهم نبود. همین الان باید بروی با کسانی حرف بزنید که مثلا پشت حمید سوریان گیر کرده اند و ایستاده اند تا او خداحافظی کند و بعد بیاید تمرین کند. من نفر اول دنیا بودم رفتم در یک وزن بالاتر، وزنی که همه می گفتند به این وزن رفتی کشتی تو دیگر تمام شد، به عشق این که با عباس جدیدی کشتی بگیرم. ولی طرف در وزن خودش کشتی می گیرد، ایستاده تا این کشتی را کنار بگذارد. این موضوع در زمان ما هم بود. ایستاده بودند
سفر 31 روزه دور ایران برای سلفی گرفتن
اتوبوس نمی رسیدیم و من مثل ماشین سکه ای مدام باید پول آژانس را بیشتر می کردم. با اینکه این سفر پر از خاطرات شیرین و جذاب بوده؛ اما سختی های خودش را هم داشته: من بارها در این سفر مردم و زنده شدم. یک بار موبایلم در خوزستان در آب افتاد؛ اما مشکلی برایش ایجاد نشد. یک بار هم در روز بیستم سفر موبایلم در زاهدان گم شد. با خودم گفتم تمام فیلم هایم بر باد رفت. شاید باورتان نشود آنقدر این قضیه به من
قرآنی که رهبر انقلاب به الهام چرخنده اهدا کردند
لیاقت داشته باشم به رهبرم که به خاطر تبریک گفتن به او شیشه های خانه ام را شکستند و بچه ام کتک خورد و سینما هم که کلا با ما قهر است؛ اهدا خواهم کرد. وی افزود: 13روز باقی مانده بود تا چله ام تمام شود که اطلاع دادند برای ملاقات با رهبری که در بیمارستان بودند؛ بروم. خیلی دیگر از دوستان هنرمند هم بودند که رهبری به من اشاره کرده و پرسیدند این خانم کیست و من سریع گفتم که چه کرده ام و انگشتر
نمی توانم جوانان را به کار کمدی توصیه کنیم
زنگ زد حتی گفت نقش من را دو برابر می کند و دستمزد خوبی هم می دهد این نوع کارشان برایم بسیار جالب بود. با چه کسی و در چه پروژه ای دوست دارید کارکنید؟ من هیچ چیز نمی خواهم. قبل از این هم نوشته بودم که یک مرد کوچکی هستم که زندگی ام را می کنم و هیچ چیزخارق العاده ای برای ارائه ندارم اما نگرانی ها و دلواپسی های زیادی دارم. این چیزها قبل از این هم در سینما بوده است و هست. من دیگر پیر شده ام.
فریب زنانه
ام بیاید . اصلاً با همین وعده های سر خرمن توانسته بود فریبم بدهد اما خبری نشد که نشد . یک روز زن جوانی به تلفن همراهم زنگ زد . خودش را همسر مهرداد معرفی می کرد . باورم نمی شد چه می شنوم . قرار ملاقات گذاشتم . داشتم شاخ در می آوردم . زن بیچاره که دختر عموی مهرداد بود می گفت شش سال از ازدواج شان می گذرد و یک پسر سه ساله هم دارند . مانده بودم چه بگویم . تازه فهمیدم من چندمین قربانی هوسرانی