سایر منابع:
سایر خبرها
میزگرد آسیب شناسی آسیب های اجتماعی با حضور دکتر ابهری، آسیب شناس و دکتر قرایی مقدم، جامعه شناس در آفتاب ...
است، به خوبی هدف قرار گیرد و عناصر بیگانه از این موضوع به نفع خود استفاده کنند. یعنی قبح زدایی از روابط نامشروع و فرار از زناشویی، تقدس کودکان مجهول الاولاد، عادی سازی خیانت های دو طرفه و... و این یعنی دشمن خوب مسائلی را نشانه گرفته است و تا زمانی که خانواده گسسته امروز به حالت اول خود (هسته ای) بازنگردد طلاق و اعتیاد، رشوه و فساد، خیانت و... همچنان سیر صعودی خواهد داشت. فرزندان ما حتی
یک مسئول عالی قضایی گفت من 7 سال در زندان نبودم
آمدند و می دیدند که مثلاً تلویزیون بزرگ در اتاق ها داشتیم. می گفتند اینجا هتل است! بالاخره زندان است، طرف دلش شکسته، محصوره، از زن و بچه ش دور است. بزرگترین درد یک زندانی، دوری از خانواده است. استرس اینکه همسرش الآن کجاست یا دستش جلوی کدام مرد و نامردی برای دوزار خرجی دراز است. همه هم این غم و غصه و نگرانی ها را داشتند؛ از من شهرام جزایری گرفته تا بقیه. لذا من اصلاً با این اصطلاح هتل موافق نبوده و
سازگار وژولیده وصرافان ودین پرور وانسانی وموید وحسان وسهرابی وشفق ودیگرشاعران وسوم محرم
دردم فقط یک بوسه ای از حنجر است وجه تشبیه سر من با سر تو این بود هر دو صورت سوخته گیسو پر از خاکستر است (قاسم نعمتی) *************** تا دوش تو سَریر مُقام رقیه بود عالم شبانه روز به کام رقیه بود تا روی زانوی تو سه ساله قرار داشت آغوش تو دوام و قوام رقیه بود هرجا که صحبت از عمو عباس می شنید بر عالمی تفاخُر نام
تفهیم بد و خوب بهترین راه هدایت افراد است
بیشتر از سابق شده است، راه جوان ها، نوجوان ها و حفظ تدینشان چیست؟ من فهرست وار این راه را خدمت شما عرض می کنم که دیشب هم به بعضی هایش اشاره کردم. یکی که در حدیث هم داریم، بیان خوبی ها و بدی هاست. وی بیان کرد: ببینید، انسان باید با فرزندش، با برادرش، مرد با همسرش، حرف بزند، خوبی را بگوید، بدی را هم بگوید. قرآن کریم می فرماید قوا أنفسکم و أهلیکم نارا خودتان و خانواده تان را از آتش جهنم
اشعار ویژه شب پنجم محرم الحرام _ حضرت عبدالله بن الحسن (ع)
است زهرا نه چل نفر می کشند از یک سو دست یک بار دار سَد می شد بین کوچه علی اگر می ماند که برای مغیره بد می شد کار قنفذ شروع شده اما دخترش برد عمع آنجا بود خواست تا سمت مادرش بدود آنکه دستش گرفت بابا بود پسر مجتبی است این دفعه نوبت زینب است او ندود داشت می مُرد داشت جان می داد
ربودن نوه آلمانی برای رسیدن به خانه میلیاردی
به گزارش خبرنگار ما، این پرونده زمانی از سوی کارآگاهان ویژه مبارزه با آدم ربایی پلیس آگاهی پایتخت به جریان افتاد که مرد سالخورده نوه سه ساله آلمانی اش را ربود تا پسرش خانه میلیاردی اش را به نام او بزند. متهم فکر نمی کرد پسرش از او به جرم آدم ربایی شکایت کند اما وقتی فهمید مأموران پلیس در یک قدمی او هستند، نوه اش را به یکی از بستگانش تحویل داد و بعد گریخت تا اینکه صبح دیروز متهم به دستور
پیشخوان کتابفروشی ها
خانواده قلندری رمانی برای نوجوانان نوشته مصطفی خرامان است که توسط نشر افق منتشر شد. سیاوش که کمربند مشکی کاراته را در نوزده سالگی گرفت، به خاطر عشق مرضیه همه چیز را رها می کند اما مرضیه روزی که به خواستگارش جواب مثبت می دهد، سیاوش دست به کار احمقانه ای می زند. به همراه خواهر پانزده ساله اش و عروسک جادویی خواهرش می خواهد به بانک دستبرد بزند که دستگیر می شود و سروان کارتا از او بازجویی می کند و...
پدر بزرگ ایرانی نوه آلمانی اش را ربود
رسیدگی پلیس قرار داشت تا این که صبح دیروز این پیرمرد به همراه یک وکیل خودش را به شعبه پنجم دادسرای جنایی پایتخت معرفی کرد. این پیرمرد با رد اتهام آدم ربایی به بازپرس حسین پور گفت: مدتی پیش پسرم که ساکن آلمان است به همراه نوه 3 ساله ام به ایران آمد. او حتی به خانه من نیامد و در یک هتل اقامت گرفت. من نوه ام را خیلی دوست داشتم. پسر شیرین و دوست داشتنی بود و به او عادت کرده بودم. وقتی فهمیدم پسرم قصد
نوه آلمانی 5 روز گروگان پدر بزرگ تهرانی بود
ایران بیاورد تا اینکه بالاخره بعد از 3سال او را دیدم. او اصلا بلد نبود فارسی صحبت کند من هم برای اینکه در این مدت کوتاهی که ایران بود با او باشم و فرهنگ ایرانی را به نوه ام آموزش بدهم بدون اینکه پسرم را در جریان قرار دهم نوه ام را به ویلای یکی از دوستانم در لواسانات بردم و اصلا ماجرای آدم ربایی برای سند زدن خانه پسرم را قبول ندارم.به گزارش همشهری، هم اکنون این پدربزرگ با قرار وثیقه 50میلیونی بازداشت شده است و تحقیقات در این زمینه همچنان ادامه دارد تا ابعاد پنهان ماجرا آشکار شود.
مرد سیاست و کارهای اجرایی نبودم
که پدرم برای تأسیس داروخانه اش به قزوین برگشت، ما هم به خانه پدربزرگی برگشتیم. پدربزرگم مرحوم شیخ ابوالقاسم عزیزی از تجار معروف قزوین بود. من در خانه پدر بزرگم بزرگ شدم، خانه ای بزرگ با جمعیتی بزرگ تر. پدر بزرگ ومادربزرگ در حیاط بزرگ خانه و خانواده عموی بزرگم در یک حیاط و ما هم در حیاط کوچک تر، حدود ??-?? نفری با هم درآن خانه زندگی می کردند. من هفت سال از بهترین روزهای زندگی ام در همین
بچه های د یروز چهره های امروز
اما قد یمی های این مد رسه اینجا را به همان نام قد یمی اش هنرستان صنعتی صد ا می زنند ؛ جایی که به قول خود شان مرد انگی را پشت نیمکت هایی مشق کرد ه اند که هیچ شوخی ای د ر کار مربیان و معلمانش نبود ه است؛ سختگیری های بجایی که امروز هر کد ام از د انش آموزان این مد رسه را پشت میز مد یریت نشاند ه است. حالا خیلی از فارغ التحصیلان مد رسه صنعتی بار د یگر د ر روز هفد هم مهرماه د ور یکد یگر جمع شد ند تا هم
گفتگویی متفاوت با همسر آیت الله مهدوی کنی
. چیزی که حاج آقا را خیلی ناراحت می کرد و هر وقت صحبت عروسی دخترهای خودمان می شد، این را می گفتند،این بود که پدرم(پدر خان حاج آقا) سختگیری می کردند که داماد نباید به خانه ما بیاید و برود، چون در خانه دخترهای دیگر هم داشتیم *اتفاق خاصی هم در مراسم شما افتاد؟ نه، حرف خاصی نبود. دو خانواده راحت با هم کنار می آمدند. چیزی که حاج آقا را خیلی ناراحت می کرد و هر وقت صحبت عروسی