این دو جنس، تصریح کرد: نمی توان زن را یا پدیده جنسیت را پدیدار شناسانه و با قطع شبکه روابط شناخت، در این خصوص نباید نگاه ما غربی باشد. غرب مفهومی به نام توسعه را پدید آورده است، توسعه شاخص هایی دارد که یکی از این شاخص ها مفهومی به نام آسایش است. حجت الاسلام رهدار با بیان اینکه غرب آسایش را تعریف کرده است، اظهار کرد: غرب می گوید سطح امکانات و تفریح و مسائلی از این دست تعیین کننده سطح
و همین گونه نیز ناتمام خواهد ماند. نویسنده داستان ‘روزگار مه آلود جابر’ اضافه می کند: یک رمان 100 یا 200 صفحه ای، تنها برشی کوچک از زندگی است. در مورد اینکه چرا اسم رمان را نه ‘زندگی’، بلکه ‘روزگار’ مه آلود گذاشته ام، یا ‘جابر’ به چه چیزی ‘مجبور’ است، همه ظرافت کاری ها و فلسفه ای دارد که 2 میهمان دیگر در مورد آن صحبت خواهند کرد. کتاب روزگار مه آلود جابر’ را می توان از 2 جنبه جامعه شناختی یا
، تجربه من، حس من، خواسته من، درونِ من و اگر این درون من با هوای نفس هم پیوند خورد، می شود سوبژکیتویسم و سکولاریسم هم یعنی اصالت این جهان. عرب ها آن را تحت عنوان العلمانیه، یعنی اصالتِ این جهانی ترجمه کرده اند. تفکر اومانیسم و سوبژکیتویسم و سکولاریسم، اولین بار در دنیای مدرن در قرن شانزدهم روی هنر تأثیر گذاشت و بعد روی دین که پروتستانتیسم و روی سیاست هم که سیاست ماکیاولی را به وجود آورد
متافیزیک وی به معنای عام و هم در خداشناسی او به معنای خاص آن، دارای نقش تعیین کننده است. ابن سینا فلسفه نخستین (فلسفه اولی) را با حکمت یکی می داند و آن را برترین علم به برترین معلوم، یعنی شناخت خدا می شمارد. فلسفه نخستین نزد وی علم کلی نامیده می شود. ابن سینا مسائل شناخت هستی را از خود مفهوم هستی یا موجود و وجود آغاز می کند. وجود و موجود بدیهی ترین مفاهیم اند و درباره هستی یا وجود و موجود
باورکاول همان طور که روتمن نقل می کند، با نقطه آغاز فلسفه مدرن و نوع شک دکارتی، پایه گذاری می شود که طبق آن، نمی توانیم دیدکلی و تصویری همه جانبه از کلیت جهان، به چنگ بیاوریم وآن را همان طورکه صرفاً درخود هست ازجایی بیرونِ آن، از منظر دانای کل، ببینیم. تاجایی که فیلسوفان بعد ازدکارت، ازجمله سه فیلسوف مشهور، لاک، هیوم وکانت، شرایط متافیزیکی و متناهی بودن ما را، محدودیتی می دانند که مربوط به اَشکال تجربهٔ
کردند و یک نوگل فدایی –میترا صانعی- در آنجا کشته شد. فضا اینگونه نبوده که همه چیز بخوبی پیش می رفته است و یکدفعه در 30 خرداد انقلاب گیرپاژ می کند و چرخ هایش پنچر می شود و ما بطرف دیگری می رویم . در همان زمان، در درون حاکمیت صداهایی بود، که متاسفانه جانشان را بر سر همین پیمان که بایستیم و گفت وگو کنیم گذاشتند و از بین رفتند. اما در همان دستگاه حاکمیت، همان لحظات افرادی بودند که می گفتند هرچه