میزش به خاطر یخِ آب شده رقیق شده بود. زن، پیراهن تابستانی به تن داشت؛ تیشرت چین دار سفید، دامن کوتاهِ خاکستری و صندل بندداری پوشیده بود. صاف نشسته بود و خودکارش سریع روی کاغذنامه ی صورتی رنگی حرکت می کرد که در حاشیه اش شاخه ی شکوفه ی گیلاس نقش بسته بود. پشت پیشخان زنی لاغراندام با چهره ای رنگ پریده ایستاده بود و چشم هایش با برق جوانی می درخشید. او کِی توکیتا بود و بی شک محتویات نامه
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) ، کتاب من محافظ حاج قاسمم که در قالب داستان کوتاه به نگارش درآمده، به خاطرات شفاهی شهید وحید زمانی نیا از خانواده، دوستان، همکاران و همرزمان پرداخته است. این کتاب یکی از مجموعه کتاب های محافظان آسمانی است که برای سه تن از محافظان همراه با شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی در فرودگاه بغداد به نگارش درآمده و به همت مؤسسه فرهنگی و پژوشی مبین با همکاری نشر شهید کاظمی در
الاسلام جوادی: به دلیل عظمت آن روز ما در هر مقطع زمانی و زمینی مؤظف به نوع خاصی از کنشگری هستیم، هرچند که شرایط زمانه متغیر باشد. گاه از نظر فیزیکی دستمان باز است و می توانیم آن چنان که در نظر داریم با شکوه تمام مجالس روضه سیدالشهداء(ع) را برپا کنیم و گاهی دیگر محدودیت های فیزیکی دستمان را بسته و باید بالاجبار متناسب با آن محدودیت ها به اقامه عزای حسینی بپردازیم. به طور مثال هر گونه غذا
مهم نبود که دل ما توو این اوضاع خراب و مملکت داغون، خون تر از گذشته می شه. امید داشتن روز به روز سخت تر می شه و امید دادن، لحظه به لحظه غیرممکن تر. ارشای عزیزم تو الان باید باشی و دو دقیقه یه بار بری رو مخ من که بیا بانجی جامپینگ کن. بیا اسکای دایوینگ کن. بیا یه فیلم بسازیم مثل بورن. بیا یه عالمه سوسک بریزم روت که ترست از سوسک بریزه. بیا یه کاری کنیم این دنیای گُه قابل تحمل بشه.
بسیاری از فعالیت های مذهبی و فرهنگی پایگاه شرکت می کنم. یکی از آرزوهایش موفقیت من و خواهرم در تمام عرصه های زندگی بود و اینکه در راه حق و درست و با اخلاقی پا بگذاریم. با این حال هیچ گاه امتیازی برای خودش یا ما قائل نشد و اجازه نداد مسئولیت هایی که داشت، جبهه رفتن و جانبازی اش به امتیازی برای ما تبدیل شود. مربی اخلاق و راوی راهیان نور پدر خیلی اجتماعی و مردمی بود. از یک پسر کوچک گرفته تا