سایر منابع:
سایر خبرها
حمله وحشتناک 4 پسر به خانه دانشجویی 2 دختر در تهرانپارس
جداگانه سه سارق دیگر را شناسایی و دستگیر کردند. بهادر رئیس باند وقتی پیش روی کارآگاهان قرار گرفت، گفت: من از قبل این دو دختر دانشجو را شناسایی کرده بودم و فهمیدم آنها شهرستانی هستند و پول زیادی با خودشان دارند. به همین دلیل وسوسه شدم و به خاطر سرقت اموالشان این نقشه را طراحی کردم. وقتی با دوستانم در میان گذاشتم، آنها هم قبول کردند و قرار شد اموال سرقتی را به صورت مساوی تقسیم کنیم. از
4مهاجم خانه دختران دانشجو در دام پلیس
کنند.مهدی که هنوز باور نداشت همان شماره تلفن راه فرار را برایش بسته است خیلی زود لب به اعتراف گشود و به ماموران گفت: با همدستی 3 تن از دوستانم برای سرقت به خانه 2 دختر تنها رفتیم که میلاد یکی از دختران را هدف نیت شوم خود قرار داد و پس از سرقت دیگر خبری از آن ها ندارم.کارآگاهان در گام بعدی پی بردند میلاد مدتی است که به خدمت سربازی رفته و در این مرحله موفق شدند با تحقیقات پلیسی وی را روز 21 آذرماه
اعتراف یک ورزشکار به انجام یک فاجعه انسانی
ادامه داد: روز حادثه هم به دلیل مصرف قرص آرام بخش حال طبیعی نداشتم. آن روز صبح من با همان حال بدی که داشتم، برای پیگیری پرونده اختلاف ارثی پدرم با عمه ام از خانه بیرون رفتم. ساعت 14 وقتی به خانه برگشتم پدرم با من درگیر شد و مرتب غر می زد. اصلا دست بردار نبود و مرتب به خاطر بیکار بودنم تحقیرم می کرد تا این که سنگی برداشت و به طرف من پرتاب کرد. من که حال مناسبی نداشتم عصبانی شدم و با سنگ او را زدم
مرگ هولناک زن جوان و دخترش در کوچه خاکستری/ عامل مرگ زن جوان اعتراف کرد
روز بعد حدود ساعت 7 یا 8 صبح بود که از خواب بیدار شدم اما هنوز همسر و دختر کوچکم در خواب بودند. در این لحظه یاد حرف های شب گذشته او افتادم و کنترلم را از دست دادم و تصمیم بدی گرفتم. چکش را از آشپزخانه برداشتم و به طور ناگهانی ضربه ای به سر همسرم کوبیدم، او فقط جیغ بلندی کشید که دیگر من فرصت هیچ عکس العملی را به او ندادم و ضربات دیگر را نیز فرود آوردم. خون به در و دیوار پاشیده بود و دختر
انتظار 4 روزه ای که 15 سال طول کشید
حیاط می شنیدم خودم را به درب خانه می رساندم ... دفاع پرس: چه زمانی خبر بازگشتش را شنیدید؟ مادر شهید: سال 76 بود. منزل خواهرم بودم که همسرم تماس گرفت و خواست که به خانه بروم. حس کردم اقوام چیزی را از من پنهان می کنند. گفتم "چیزی شده؟!" گفتند "شهدای عملیات رمضان را آوردند." پاسخ دادم "انشالله همه شهدا به آغوش خانواده هایشان بازگردند. داود من هم آزاد شود." به خانه
بازیگر مشهور ترکیه از ازدواج سینمایی اش پرده برداشت!
کسی جای خودش را دارد و با توانایی های خودش شناخته می شود اما در مورد ظاهرم که گاهی مرا با هیوجکمن مقایسه می کنند، ماجرا متفاوت است. من بازی ها و کلا شخصیت این آدم را دوست دارم. یک بار نشریه مووی تایمز ترکیه، به من لقب جکمن ترک ها را داد که برایم هیجان انگیز بود. در آن زمان مدل موهایم خیلی شبیه او بود اما خودم اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم! خانه جدید با مبلمان جدید سال
فقط از پولدارها زورگیری می کنم
. خودم هم پولی نداشتم که با آن کار و کاسبی راه اندازی کنم. چرا به سمت سرقت رفتی؟ خنده دار است، باور نمی کنید که سر کل کل با دوستانم دزد شدم. نمی خواستم فکر کنند بچه هستم. من در یک محله جرم خیز در جنوب شهر بزرگ شدم. دور تا دورم همه خلافکار بودند. یک روز دوستانم قصد داشتند به گوشی قاپی بروند که ادعا کردند من بچه هستم و می ترسم. به همین خاطر مرا نمی خواستند همراه خود ببرند. برای
بنیاد در آینه مطبوعات
در جبهه شهید شده است. گفت وگویم با حاج آقا موسوی تمام می شود و از آن ها خداحافظی می کنم. از در خانه که بیرون می آیم لحظه ای احساس می کنم من هم یکی از آن هایی هستم که قرار است خبر شهادت سیدمحمود را به پدرش بدهم... اما نمی دانم خبر شهادت یک فرزند را به پدر چگونه باید داد... خراسان پنج شنبه 3/10/94 جلوه ای دیگر از وقف شهدا؛ همرزمان شهدا به درمان رایگان نیازمندان شتافتند
بشکند دست ملت اگر دوباره به روحانی رای بدهند/احتمالا احمدی نژاد از اولیا خدا است
/> مملکت و انقلاب را باید با چنگ و دندان نگه داشت ،در مسئله هسته ای بنده سکوت کردم چون رهبری عادل ،دانا و هوشمندی داریم که در راس هرم قرار گرفته و مانند داور بزرگی است که سوت در دست اوست و من تابع او هستم در تورات و انجیل هم ولایت فقیه هست ما هدفی هستیم و الفی نیستیم، برای همین هدف بیست و پنج باز به زندان رفتم و والله به اندازه بیست و پنج هزار تومان هم به رژیم جمهوری اسلامی ناخنک نزدم.
برخی مسیر مداحی را عوض کردند! جوان را نباید با اعمال مشمئز کننده و خلاف شرع جذب کنیم
مان چهارراه عباسی خاکی هیئتی بود که بچه ها پرچم را زده بودند و در این هیئت زیر زمین خانه ای بود که آنجا را سیاهی می زدیم و بچه محل ها دهه اول محرم جمع می شدیم و من برایشان می خواندم. در کلاس اول قاری قرآن مدرسه بودم و برایشان می خواندم. یک هیئتی داشتیم که از 7،8 سالگی به نام نوباوگان مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، حاج حسین مطیعی از آدم های انقلابی و مبارز آن زمان بودند و در سال 40 و 41 با رژیم
فالوده موشوحلوایی و شربت اسفندیاری
کرمانی ها با فالوده های موشو حلوایی به خوبی آشنا هستند. آن روز ها فالوده فروشان، تابستان ها و در هوای گرم، فالوده وبستنی می فروختند اما در زمستان ها در بساطشان حلوا و ارده پیدا می شد و چون هشت ماه از سال را حلوا می فروختند، به موشو حلوایی معروف بودند. یکی از روزهای گرم تابستان، پنج ریال از مرحوم پدرم گرفتم و با اشتیاق رفتم که فالوده بخورم. هنوزدو قاشق ازفالوده ام را نخورده بودم که صدای
جدال تئاتر با سرطان روی صحنه نمایش / متاستاز چگونه زندگی ما را تغییر می دهد؟
عجیبی بود. شبی پر از احساس. همه گریه می کردند. خاطرم هست که فردای آن روز عازم سفری بودم اما دلم نمی خواست به سفر بروم می خواستم بمانم و کار را ادامه دهم. فکر می کردم یک اتفاق تازه افتاده و یک چیز جدید یاد گرفتم. آقای دشتی این ایده ها چطور شکل می گیرد؟ دشتی: در مدلی که ما تجربه می کنیم، وقتی در خانه نشسته اید و درباره همه چیز تصمیم می گیرید انگار تاثیر آدم ها در پیدایش امور را
کلاس درس مهمتر از اتاق وزارت/خودباوری بر مبنای خردورزی، محور تفکر دکتر شکوهی
1394/10/4 - 14:09 510404 خبرگزاری شبستان- خراسان جنوبی ؛ روز چهارم تیرماه 1305 بود. روزی از روزهای آغازین فصل تابستان و چند روزی از شروع فصل گرما می گذشت در خانه علی اکبر شکوهی در قصبه خوسف نوزادی متولد شد که نام او را غلامحسین گذاشتند. دوران کودکی غلامحسین در محیط خانه و به دور از بازی های معمول و داشتن همبازی از میان بچه های همسایه گذشته بود. سال 1311 به مدرسه ای در خوسف
اشک های واقعی قاتل شیشه ای
و چهره ای خشن روبه روی دوربین خبرنگار شوک قرار گرفت و پس از عکسبرداری به جزئیات شب حادثه پرداخت. او هنوز باور ندارد جنایتی را رقم زده باشد و علت اصلی آن را کشیدن شیشه و نداشتن تمرکز و حواس می داند. از خودت بگو؟ روزبه هستم 29 ساله. ازدواج کردی؟ نه مجردم. چندتا خواهر، برادر داری؟ تک فرزندم. سابقه هم داری؟ مصرف مواد مخدر و سرقت از خودرو. در
20 سال ویزیت و درمان رایگان توسط زوج پزشک
اطرافیانتان به یاد آورید که از این دست فعالیت های انسان دوستانه انجام می دهند. ویزیت رایگان از زنجان شروع شده بود دکتر سیدداوود ترابی سال 1370 از دانشگاه اصفهان در رشته پزشکی فارغ التحصیل می شود. بعد از آن به زادگاهش زنجان می رود و در آنجا کار خود را آغاز می کند. سال 73 با همسرش در مطبی که کار می کرد آشنا می شود و به قول خودشان پس از 37 روز مراسم نامزدی برگزار می کنند و سه
بابا بزرگی که به قلب مردم پل زد
سوادی بود به من گفت تو پسر باهوشی هستی دوست داری با سواد شوی؟ وقتی متوجه علاقه من شد، قرار گذاشت تا در مواقع بیکاری به من خواندن و نوشتن بیاموزد و این گونه بود که با سواد شدم و علاوه بر این توانسته بودم در کار بنایی مهارت کسب کنم. وقت آن رسیده بود که ازدواج کنم. به خواستگاری دختر عمویم که دختر کدخدای روستای سیف آباد بود رفتم. با هم ازدواج کردیم و با وجود اینکه همسرم در خانه پدرش زندگی راحت و آسوده
سناریوی دروغین مرد سارق برای فرار از زندان
بازجویی قرار گرفت. متهم مقابل بازپرس همان حرف های نامه اش را تکرار کرد و درباره حادثه گفت: پس از اینکه پدر و مادرم از هم طلاق گرفتند من تنها و با دوستان ناباب آشنا شدم. بعد از آن بود که وارد کارهای خلاف شدم و با دوستانم سرقت می کردیم. ساعت 22 و 30 دقیقه شامگاه 25 دی ماه سال قبل بود که از خانه مجردی ام در قلعه حسن خان به طرف خانه یکی از دوستان در حوالی دره فرحزاد به راه افتادم. در میانه راه
درخواست مقتول از قاتل برای اعتراف به جنایت
معمای قتل هولناک مرد میانسال با اعترافات پسر 24 ساله اش رازگشایی شد. به گزارش همشهری، قاتل که از روز جنایت به عنوان مظنون دستگیر شده بود وقتی پدرش به خواب او رفت و خواست به جنایت اعتراف کند تصمیم گرفت سکوت خود را بشکند.این جنایت ساعت 14شنبه 14آذر ماه رخ داد. آن روز مأموران کلانتری گاندی در جریان قتل مردی میانسال قرار گرفتند و ماجرا را به قاضی سیدسجاد منافی آذر، کشیک جنایی تهران اطلاع
پدری که در سالروز ولادتش به شهادت رسید/ مادرم گریه کرد و گفت: امیر دیگه باباتو نمی بینی
/> مامان راست می گفت. هر چقدر منتظر شدیم بابا از ماموریت برنگشت. دیگر هیچوقت بابا را ندیدم. تازه متوجه شدم که چی شده و من چه کسی را از دست داده ام. یاد آن روز بارانی افتادم. تازه می رفتم کلاس اول ابتدایی که موقع تعطیل شدن مدرسه باران شدیدی می آمد. چتر هم نداشتم. مانده بودم که چطور بروم خانه. از خیس شدن زیر باران می ترسیدم. با نا امیدی از مدرسه آمدم بیرون. صدای ماشین بابام را شنیدم. آن موقع بابا یک پیکان
اعتراف دروغین به یک قتل خیالی
/> برای همین دلم برایش سوخت و تصمیم گرفتم کمکش کنم. همان موقع برای تهیه مواد با پراید سرقتی زیر پل محمدعلی جناح رفتم و مرد مواد فروش را دیدم. در آن جا درحالی که می خواستم از این مرد مواد بخرم، متوجه شدم این مرد قصد خفت گیری دارد. برای همین تصمیم گرفتم از آن جا بروم ولی مقتول مانعم شد و قصد داشت پول هایم را سرقت کند، با هم درگیر شدیم و او را به قتل رساندم. بعد روکش صندلی عقب را باز کردم
جهاد نکاح با دختران و زنان زیبا + عکس و فیلم
: تو دیوانه ای یا خودت را به دیوانگی زده ای؟ * میشه یه عکس از شوهرت بذاری؟ سابینا: نه، همسرم راضی نیست. * باهاش چطوری صحبت می کنی؟ عربی؟ سابینا: نه! آلمانی حرف میزنیم. * چرا رفتین سوریه؟ سابینا: من وین که بودم همیشه ناامید بودم. ولی وقتی دعوت شدم به راه مقدس و پذیرفتم همه چیز تغییر کرد. تو وین همیشه فکر می کردم زندگی تو سوریه خیلی
اعتراف تلخ مرد ورزشکار به قتل پدر
قرار گرفت.عامل جنایت در اعترافاتش گفت: مربی بدنسازی بودم و در رشته شیرجه نیز مقام کشوری دارم. پس از مرگ مادرم در کنار خواهران دوقلویم زندگی می کردم و پدرم نیز در خانه ای جداگانه زندگی می کرد.چندی پیش به دختر جوانی علاقه مند شدم اما پس از مدتی با او اختلاف پیدا کردم و همین باعث شده بود که دیگر حوصله کسی را نداشته باشم تا اینکه شب قبل از حادثه پدرم به خانه مان آمد و من در اتاق بودم. روز
رازهای پدرانه رامین راستاد و پسرش
خیابان مرا ببیند و بگوید: اه. . . این آدمه! با اینکه گاهی مثل نقش سریال مثل هیچکس حتی روان آدم ها را به هم می ریختم؛ طوری که خودم به عنوان بیننده کار از دست آن کاراکتر حرص می خوردم اما نزد مخاطب، بازیگر منفی منفوری نبودم. همه ابعاد یک انسان ما آدم ها نه صددرصد خوب و نه صددرصد بد هستیم. متاسفانه یا خوشبختانه و از شانس من در کارهای تلویزیونی مان آدم بدها واقعی تر از آدم خوب های
بازتاب شرایط سیاسی- اجتماعی در ادعیه رضویه
مقدار را ناکافی دانست و خواست اعتقاداتش را درباره خلفای سلف بازگو کند. فضل که چاره ای نداشت، با زیرکی گفت: ابابکر را دوست دارم و از عمر بیزارم! عبدالله گفت: چرا از عمر بیزاری؟ گفت: زیرا عباس را از شورا بیرون کرد و به سبب القای این جواب لطیف- که متضمن خوشامد عباسیان بود- از دست آن فرد نجات یافت. (کشی، 1348، ص 539؛ میرداماد، 1422ق، ص 122) شرایط خفقان آمیز شیعیان را می توان در ادعیه نیز مشاهده
زیر سایه پدر
آخر خوب پیش رفت. اگر همان روز اول گوشه گیر می شدم و کنار می رفتم و معترض بودم که چرا به من این گونه نگاه می شود، همان نگاه ادامه می یافت. در خانواده و اطرافیان نیز به همین صورت. بعضی از اینها ناشی ازاین است که عده ای دوست دارند این نگاه را در جامعه حاکم کنند که مردم چگونه به شما نگاه می کنند. بله. مردم حرف می زنند؛ اما باز درنهایت من هستم که با برخورد، رفتار و شیوه زندگیم صحت آن را مشخص می کنم؛ مثلا
از بگم بگم متنفر هستم / 1140 هزار میلیارد تومان در دولت احمدی نژاد دود شد / اجرای آزمایشی خرید با کارت ...
شدید این کشور مردم آن را تحت محاصره ای همه جانبه قرار داده است. همین مسئله باعث شده تا در فقیرترین کشور منطقه بحران موادغذایی در همه نقاط به چشم بخورد . این محاصره علاوه بر مواد غذایی مانع از رسیدن سوخت و کمک های امدادی شده است. مانند بیماران مرکز دیالیز، حال یمن هم هر روز بدتر می شود. هر روزی که می گذرد ذخیره غذا، آب آشامیدنی، سوخت و داروی این کشور کاهش پیدا می کند، یمن مانند سالن دیالیزی
در مسیر انجام وظیفه مقهور جریان سازی ها نمی شد
با هم انجام می دادم، ولی به اصفهان که می رفتم حتماً مقید بودم به عیادت ایشان در منزلشان توفیق پیدا کنم. یکی از این عیادت ها به اتفاق مرحوم آقای عسکراولادی صورت گرفت و به منزل ایشان رفتیم. هنگام ورود به اتاق بستری شدن مرحوم آقای پرورش از زبان مرحوم آقای عسکراولادی شنیدم که گفتند: یا سیدی و مولایی! بعد که کنار تخت مرحوم استاد پرورش رفتند، خم شدند و دست ایشان را بوسیدند و اشک خود را پاک کردند که مانع
مرد جوان؛ همسرم را در کنار مرد غریبه دیدم
ماه قبل به اتهام ترک انفاق از من شکایت کرد تا با تحت فشار قرار دادن من، آزادی عمل بیشتری به دست آورد. دیگر زندگی ام در حال متلاشی شدن بود که متوجه شدم همسرم در یکی از شبکه های اجتماعی با فردی به نام مجید آشنا شده است. همسرم دیگر راه خطا را در پیش گرفته بود و از دست من هم کاری بر نمی آمد. به همین خاطر چند روز قبل با حالت قهر از منزل خارج شدم و به منزل پدرم رفتم. اما باز هم برای دیدن
انهدام باند حرفه ای سرقت از خودروها در پایتخت
اعتراف کردند و امیر به عنوان سرکرده باند به کارآگاهان گفت: خرداد امسال با قرار وثیقه از زندان آزاد شدم و باند سرقت لوازم خودرو را با سه سارق سابقه دار دیگر تشکیل دادم. من همه آنها را می شناختم و در چهار سال، همراه آنها اقدام به سرقت لوازم خودرو کرده بودم. هر بار که به زندان می افتادیم، فعالیت های مان متوقف می شد اما پس از آزادی بار دیگر سرقت ها را از سر می گرفتیم. با ثبت اعترافات امیر و
مادر شهید عبدالله اقبالیان به لقای الهی پیوست
می گذشت و خیلی در غم شهادت عبدالله شب و روز گریه می کردم و حال اینکه محمد فرزند بزرگترم که در جبهه ها بود خبری از ایشان نبود و نگرانش بودم،یک شب حدود ساعت یک نصف شب دیدم کسی سه بار زنگ درب خانه را زد،با خودم گفتم فرزندم محمد است و می آید داخل خانه،رفتم درب رو باز کردم دیدم عبدالله با لباس سپاهی و با محاسن و صورتی زیبا وارد شد و آمد کنار باغچه حیاط خانه گفتند: چقدر مادر عکس مرا چسبانده ای؟ گفتم