سایر خبرها
دعای خانواده معظم شهدا، حافظ نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران
میدان های نبرد در نقاط دورتر می روند، مادرانی که فرزاندشان را می فرستند، اجر بالاتری دارند، زیرا در شرایط امروز که همه به دنبال مادیات هستیم، کار سختی است که کسی برای جنگ و مبارزه برود. رزم حسینی گفت: در دیداری که با سردار رشید اسلام حاج قاسم سلیمانی داشتم به ایشان گفتم خداوند به شما چگونه صبری عنایت فرموده که پس از چندین سال هنوز پوتین هایتان را از پا بیرون نیاورده اید، و ایشان در جواب گفتند که
عملیات بازی دراز و نقش تاریخی شهید پیچک
بخشید و وارد روستای داربلوط شد. شهید پیچک و تاثیر عمیقش در بازی دراز روز هشتم مهر ماه سال 1338 ، مصادف با سالروز تولد حضرت صاحب الزمان (عج) اولین فرزند خانواده متدین و رنج کشیده پیچک دیده به جهان گشود. او را غلامعلی نام نهادند. پدرش کارمندی متوسط و آبرومند بود و در تربیت دینی فرزند،از هیچ کوششی دریغ نکرد . در سن پنج سالگی وارد دبستان شد و تا کلاس اول راهنمایی را، چون دیگر
ستاره فراموش شده ای که حالا دستفروشی می کند!
آمدیم و پس از چند ماه بازی سال 77 بود که در مسابقات قهرمانی کشور در مشهد وقتی توپ را وارد سبد کردم، با کمر به زمین خوردم و دچار مصدومیت شدم. *بعد از مصدومیت چه اتفاقاتی افتاد؟ با وجود اینکه وضعیت خوبی را نداشتم مسئولان تیم فتح قرارداد را یک طرفه فسخ کردند و گفتند خانه ای که در اختیارتان است را هم باید تخلیه کنید. همان زمان پزشکان به من اعلام کردند که شاید با یک حرکت ساده هم دچار
همسر شهید مدافع حرم: فکر نمی کردم با دعای من شهید بشود
هفت سال زندگی مشترک حاصل همین از خودگذشتگی بود. هرچند همسر جوانش شرط او را پذیرفته بود اما معتقد است: هیچ وقت فکر نمی کردم من دعا کنم و او شهید بشود. مرضیه علمی همسر شهید مدافع حرم احمد اعطایی این روزها راوی مرد میدان های مقاومت و مردانگی است که آرزویش شهادت در راه خدا بود. در صبوری و مقاومت این زن همین بس که می گوید: خیلی سخت بود از کسی که دوستش داری، دل بکنی و او را راهی کنی. البته به همسرم گفته
رکورددار بالاترین پرواز جنگی کیست؟
تانک از پشت سر مورد اصابت گلوله تانک قرار گرفت و به شهادت رسید. روز اول جنگ همسر شهید شیرودی وضعیت همسرش را در اولین روز تجاوز بعثی ها چنین به یاد می آورد: برای ناهار خانه خواهرم دعوت بودیم. اکبر تازه از پادگان برگشته بود. در حال شستن دستهایش بود که صدای مهیب انفجار شنیده شد! گویا عراق تهدید به حمله کرده بود. اکبر به بالکن رفت و دید فرودگاه را زده اند! بدون توجه به ما لباس پروازش را
اعترافات تکان دهنده شوهر شکنجه گر اعظم
! او مدرسه می رود. - پس چگونه توانستی آن ها را در خانه زندانی کنی؟ من از شب چهارشنبه سوری سال گذشته آن ها را در خانه حبس کردم که تقریباً مدرسه تعطیل شده بود. - یعنی آن ها تا بعد از تعطیلات نوروزی (22 روز) در منزل زندانی بودند؟ نه! من فقط در اتاق را قفل می کردم که هیچ کس بیرون نرود. - ولی مأموران انتظامی قفل های منزل شما را شکستند تا همسر و
فرزند هتاک هاشمی لرستان را متشنج کرد/ سئوال همسر شهید مدافع حرم از فائزه هاشمی
سفر فرزند هتاک و متهم سیاسی آقای هاشمی به استان لرستان، وضعیت شهر خرم آباد را در روز گذشته متشنج کرد. همسر شهید کجباف از شهدای مدافع حرم گفت: منطق اینها بی ادبی، فحش، زدن و بی حرمتی است. گفتم من از این خانم سوالی دارم می خواهم از این خانم سوالی کنم ولی بعد از اینکه حرفش تمام شد صورتش را برگرداند و محل نگذاشت و رفت. من می خواستم سوال بپرسم که شما و خانواده تان از جان این ملت چه می خواهید؟ ما کشته
اعظم در پناه قانون آرام گرفت، به فکر اعظم های دیگر هم باشیم
دادم و زیرش آتش افروختم ولی زخم های روی بدن بچه ها کار من نیست. این مرد که حالا در برابر قانون چاره ای جز همکاری و اعتراف برای انجام کار های مردود خود ندارد از شب چهارشنبه سوری سال گذشته متهم است که در خانه را بر روی همسر و فرزندانش قفل زده است و حتی اجازه رفتن به مدرسه را به دخترش نداده است. حمایت روانی و اقتصادی مدیر کل دفتر امور زنان و خانواده ی استانداری خراسان
خودتان را خسته دنیا نکنید
کرد. از جمله دوست صمیمی که داشت، شهید احمدرضا انصاری بود. با حاج آقا [علامه] میرجهانی رابطه نزدیکی داشت و در تمام کارهایش با ایشان مشورت می کرد. علاقه زیادی به ایشان داشت و سعی می کرد در امورات منزل به ایشان کمک کند. حاج آقا میرجهانی 10 سال خادم امام رضا علیه السلام بود. تولد حضرت رسول بود و احمد آقا به دیدن ایشان رفت ولی در منزل نبودند. عصر همان روز خود حاج آقا به دیدن پسرم
صدایی که راه رسیدن به گوش مسئولان را گم کرده + عکس
؟ حاج امین در خانواده ما نمونه بود از همان کوچکی علاقه زیادی به قرآن و مداحی داشت. مشوق اصلی ایشان هم پدر بود، ملاامین برای گفتن اذان پشت سر پدر به مسجد می رفت، یک بار زمانی که بچه بود، سر اذان گفتن چند بار اشتباه کرد، همه ما شروع کردیم به خندیدن، بعد از اینکه خنده های ما تمام شد، خیلی جدی و مصمم گفت؛ حالا خواهید دید و به شما ثابت خواهم کرد که یک روزی من قاری قرآن و اذان گوی برجسته ای می شوم
زمان اعلام نتایج کنکور ابراهیم مفقود شده بود
خداحافظی نگذارم از دوری من گریه کند. اجازه نمی داد خواهرهایش برای خرید مایحتاج از خانه خارج شوند. بارها تاکید می کرد که در هر شرایطی حجابشان را حفظ کنند. در آخرین دیدار هم گفت "این تنها وصیت من نیست بلکه اکثر شهدا در وصیت نامه خود به مسئله حجاب تاکید کردند." ** نحوه شهادت ابراهیم دوستی داشت به نام سید هاشم حسینی که در همسایگی ما زندگی می کرد. با هم در یک روز اعزام
پدری که همراه دو فرزندش جانش را به اسلام هدیه کرد
حسین گفت: من کار دارم و باید بروم،گفتم مادر را به شما تحویل بدهم تا امانتی به گردنم نباشد. بعد از آن دست مادرم را در دستم گذاشت و از طواف خارج شد. حدود ساعت 12 نیمه شب بود از خواب بیدار شدم و از خبر شهادت ایشان مطلع شدم . محمد حسین توسط دو فرد موتورسوار که از اعضای گروهک منافقین بودند مورد سوءقصد قرار گرفت و با شلیک گلوله کُلت به فیض شهادت نائل آمد. ضاربین که افرادی تقریبا 17 ساله بودند
خوابی که تعبیر شد/ عبدالله را در میان پیکر 700 شهید شناختند
1364 زمانی که دانش آموز سال چهارم تجربی بود بنا به فرمایشات امام راحل که فرمودند:" جبهه ها را خالی نکنید." از طریق پایگاه بسیج میرزاکوچک خان "مسجد حاج علی کوچک پائین بازار" به منطقه آموزشی منجیل اعزام شد و 20 روز در آنجا بود. به عشق فرمان امام راحل(ره) با وجود یکبار برگردانش از جبهه، دوباره عازم شد در آن زمان پدر مرحومش او را به اصرارم از منجیل به خانه باز گرداند، اما باز هم
همسرم را با دست های خودم مهیای رفتن کردم
، رزمنده جبهه مقاومت اسلامی نیز بود . خانم عامرزاده شما بسیار جوان هستند، چند سال دارید؟ کمی از خودتان بگویید . من متولد 1371 هستم و همسر شهیدم متولد 18 فروردین ماه 1367 بود. آشنایی ما هم به صورت کاملاً سنتی و با معرفی خانواده ها یمان صورت گرفت. محمد همه برنامه زندگی و آینده اش را بر پایه قرب الهی چیده بود. ایشان از من خواستند که در این هدف همراهی شان کنم. در نهایت هم در 29 مرداد
سردار بی ادعای بابلسر عاشق گمنامی بود
پور، دختر شهید شما هم خودتان را معرفی کنید و کمی از پدر بگویید. من سیده فاطمه زهرا حبیب الله پور دختر شهید حبیب الله پور هستم. من هیچ وقت صدای بلند پدرم را نشنیدم. به شوخی می گفتم بابا با مامان دعوا کن صدایت را بشنویم. ایشان همیشه در کارهای خانه کمک می کرد. انار دانه می کرد. سبزی پاک می کرد. سالاد درست می کرد. از بنایی گرفته تا نجاری و برق کاری انجام می داد. خیلی صبر و حوصله داشت. دروغ
فرهنگ در رسانه
همه آثار را با هم بخرد. پیشنهادی در طول این چند روز برای خرید نداشته اید؟ نه... به خاطر قیمت بالای کارها که نبوده؟ نه، این کارها قیمت بالایی ندارند اما هیچ وقت ترجیح من این نبوده که برای فروش کارها پیشقدم شوم. برای همین هم اعلام کردم آنها فروشی نیستند... در بین هنرمندان و نقاشان معروف کسی بوده که این نمایشگاه و نقاشی های شما را دیده باشد و در
ماجرای تماس تلفنی اشرف با شهید قرنی/وقتی شهید قرنی مقام آمریکایی را به جنوب تهران برد
ایران رفت. همه امور سفارت را ژنرال فیلیپ گست انجام می داد. من هم چون تازه از آمریکا برگشته بودم، زبان انگلیسی را خیلی خوب صحبت می کردم. تلفن دفتر تیمسار قرنی در ستاد مشترک ارتش به صدا درآمد. گوشی را برداشتم. گفت: من ژنرال گست هستم و می خواهم با تیمسار قرنی دیداری داشته باشم. گفتم: درخواست شما را به تیمسار می گویم و خبرتان می کنم. خدمت تیمسار قرنی رسیدم و ماجرای تماس گست و درخواست دیدارش را به