سایر منابع:
سایر خبرها
مسافر کوچک کربلا
گرفتن از معلم و ما تقویت می شد. در راه مدرسه به منزل برایم تعریف می کرد که چه تکالیفی دارد، دوستانش خوب یا بد هستند و ازآنجایی که بچه دست ودل بازی بود خوراکی هایش را با بچه ها تقسیم می کرد. اتابک برادر کوچک ترش پول توجیبی هایش را پس انداز می کرد و از رضا پول هایش را می گرفت. رضا یک بار از من پول خواست وقتی پرسیدم که مگر هرروز به تو پول نمی دهم بعد از چند بار اصرار بالاخره گفت اتابک پول از من می
رضا کیانیان: بهترین کنسرتهای دنیا باید در مشهد برگزار شود
محمد تاجیک :این روزها خبرهای نه چندان خوبی از ممنوعیت کنسرت در استان خراسان وشهر مشهد شنیده رضا کیانیان بازیگر محبوب سینما چند سال پیش در یادداشتی که در سایت خبر آنلاین منتشر شد روایت جالبی از علاقه خود به امام رضا (ع)از دوران نوجوانی بازگو کرده ودر بخشهایی از آن نوشته بود که باید بهترین کنسرتها در شهر مشهد برگزار شود . به گزارش پارس توریسم ،رضا کیانیان دریادداشت خود نوشته بود :برا ی
دوست دارم در جایی به شهادت برسم که جز خدا ناله هایم را نشنود
به گزارش ایثار واحد خراسان جنوبی، شهید سید احمد رحیمی فرزند سید محمد رضا در سوم فروردین 1338 در خانواده ای متدین، آگاه و هوشمند در شهر بیرجند پا به عرصه وجود نهاد در آغاز کودکی روانه مکتب خانه شد و قرآن را فرا گرفت. تحصیلات ابتدایی را در دبستان حکیم نزاری، راهنمایی را در مدرسه راهنمایی شهید مطهری و دبیرستان را در دبیرستان طالقانی بیرجند به اتمام رساند و در سال 1356 پس از شرکت در آزمون
شهیدی که برای شهادت از مادرش رضایت گرفت
صورتی بود که از سپاه نامه ای می آوردند، مدرسه تائید می کرد و بعد از آن دانش آموزان اعزام می شدند. در دفتر مدرسه نشسته بودم. محسن نامه ای را که از سپاه گرفته بود به من داد. به او گفتم که قرار نیست که تو هم بروی، هر کسی بخواهد برود، تو باید بمانی و انجمن اسلامی مدرسه را که برنامه ریزی شده ادامه دهی؛ من امضاء نمی کنم. خیلی معصومانه و مظلومانه رفت. یک هفته بعد خودم به جبهه اعزام شدم. بعدها خاطره ای از
خفه شو ...
که چقدر برایشان زحمت کشیده بودم توهین کرد. با هر ایرادی که می گرفت یک خفه شو نصیبش می شد. جلسه که تمام شد خانم مهندس "زد" سراغم آمد و احوالپرسی گرمی کردیم. بعد با چشمهای ریزش دوسه بار سرتاپایم را چک کرد و گفت: چقدر چاق شدی. گفتم: خفه شو! البته بعد از خفه شوی این یکی، چیز دیگری هم گفتم که چون خانواده اینجاست از عنوان کردنش معذورم. مسیر شرکت تا خانه را با آخرین سرعتی که ماشین توانش را داشت، راندم!پشت
خاطرات رضا کیانیان از فردین؛از ایتکه نام فردین برایم مترادف با آب گوشت و پیاز بود؛از خودم خجالت کشیدم
خلوت شد پیرزنی را دیدم که کنار در اصلی نشسته و زار می زند. به او گفتم: ننه تو دیگه چرا اومدی؟ حالاکه مردم رفتند چرا نمی ری؟ پیرزن تعریف کرده چند سال پیش می خواسته دخترش را شوهر بدهد، جهیزیه نداشته. به او گفته اند برو پیش فردین، فرش فروشی دارد میدان ونک. رفته و فرش فروشی را پیدا کرده. مدتی پشت شیشه سرگردان بوده، نمی دانسته چه کند، چه بگوید، که فردین او را می بیند. می بردش
خانه ای که آشیانه "زوج جوان" را خراب کرد
ستاره می خواست خانه جدیدشان را به اسم خودش بزند اما داوود این کار را انجام نداد. همین باعث شد این زوج عاشق پیشه پس از پنج ماه زندگی مشترک به فکر جدایی بیفتند. حالا ستاره همراه مادرش و داوود به دادگاه خانواده آمدند و درخواست طلاق توافقی دادند. وقتی قاضی شعبه 268 دادگاه خانواده علت را می پرسد داوود می گوید: همسرم به خاطر این که خانه ای که خریدیم را به نام او نکرده ام می خواهد از من جدا شود. البته همه اینها زیر سر مادرزنم است و او پای ما را به دادگاه خانواده باز کرده است.
گذری کوتاه بر زندگی شهید جاویدالاثر جهانگیر قاسمی
برادرم نگاه می کردند من نگاه یتیمی وبدبختی ومسئولیت را می دیدیم فرزندان کوچک را در آغوش گرفتم نوازششان می کردم ولی جلوی آنها گریه نکردم وبه خود می گفتم محکم واستوار باش چون نگاه بچه های یتیم فقط به توست بعد از پدر. چون پدرم از من خواسته بود که مبادا جلوی بچه هایم گریه کنی چون به تو امید دارم که آنها را یاری کنی وباعث دلجویی آنها باشی خلاصه مدت 20سال تمام چشم انتظاری هرگاه دقل الباب می کردند
توجیه "رجوی" برای فساد اخلاقی اش
مشکی، پیراهن مشکی و شلوار مشکی به تن داشت و دختر سه ساله اش آزاده نیز همواره پوشش کامل داشت). دیگر او [ = مریم قجر] را ندیدم تا اینکه در مرداد 58 در ستاد سازمان هنگامی که دنبال اتاق قاسم [باقرزاده ] می گشتم تا با او در اتاقش صحبت کنم، به سراغ من آمد و گفت: تو خواهر قاسم هستی؟ گفتم: بله. بسیار گرم با من صحبت کرد و بعد مرا تا اتاق وی همراهی کرد. بعد از قاسم پرسیدم: او که بود؟ گفت: مریم قجر عضدانلو
دردودل یک جانباز: می خوام زنده بمانم!
اش جنگیده بود و حالا آنقدر غبار داشت که راه نفسش را بسته و تپش های قلبش را به شماره انداخته بود. غلامرضا کمتر از نیم ساعت توانست با من درد دل کند و بعد آنقدر متاثر شد که دیگر نخواست حرفی بزند. خداحافظی کرد و با چشم های خیس رفت و آخرین جمله اش این بود که کاش همراه بقیه بچه ها، شهید می شدم... * چند بار شیمیایی شدید ؟ دو بار، یکبار در کربلای 4 جزیره مینو و یک بار در
دیدار بسیار جالب و خواندنی مقام معظم رهبری با خانواده یک شهید ارمنی
مغرب و عشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می کند. اسکورت هم به هوای این که ما توی منطقه هستیم، برای اینکه مسیر لو نرود، با بی سیم زیاد صحبت نکرد . یکدفعه مرکز مرا صدا کرد: مورد(آقا) سر پل سیدخندان! . پل سیدخندان تا مجیدیه کم تر از سه چهار دقیقه راه است. سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی بزک کرده در را باز کرد. با یاالله یاالله وارد شدیم . چند
روایت زیبای مجید مجیدی از خادمین حرم امام رضا (ع)
عشق کفشداری آقا، هفته ها و ماه ها و سال هارو می گذرونم به عشق آقا کشاورزی می کنم، این باغ رو که می بینی همش به عشق آقا امام رضا(ع) است مخصوصا این بوته های انگور، آخه آقا انگور خیلی دوست داشتند، موقع محصول انگور بخش زیادی از آنها رو برای زائرین آقا می برم. توتستان تو جاده رو که به طول سه کیلومتر همه رو خودم کاشتم وقف آقا امام رضا(ع) کردم. اصلا من زندگی می کنم به عشق آقا و بعد سرش را
آرزوهای ارزان دست نیافتنی
ویترین مغازه اسباب بازی فروشی شده است که صدای مادرش را نمی شنود، دست او را می گیرد تا برود، اما او همچنان مقاومت می کند و می خواهد چند لحظه دیگری هم بمانند . مادر می گوید: دیر شده، بچه ها هم تا یک ساعت دیگر از مدرسه می آیند تا خانه هم باید چند اتوبوس سوار شویم . اما این گفته ها هم نمی تواند هانیه را- که برای اولین بار اسباب بازی هایی دیده است که حتی در خواب شب هم نمی تواند نمونه آن را
فاطمه زهراء(س) به روایت نهج البلاغه
کاهد، فراق عظیم حضرتت و مصیبت سنگین و کمرشکن تو است که بسی توان فرساتر است.آری! این من بودم که سر نازنینت را بر لحد گور نهادم و میان گردن و سینه ام جانت را- که از کالبد بیرون می شد – احساس کردم. همه از آن خداییم و به سوی او باز می گردیم . اینک آن امانت مقدس بازگردانده می شود. از این پس اند وه همیشگی و شبم بی تابی و بیداری است تا به هنگامی که خداوند مرا نیز سرایی برگزیند که تو را در آن
همسرم به درد و دل های من می خندد
به گزارش عرش نیوز چندی پیش مرد جوانی با مراجعه به دادگاه خانواده درخواست طلاق داد و درخصوص علت آن به قاضی گفت: آقای قاضی همسرم اصلا مرا درک نمی کند. هر بار ناراحت و عصبی هستم مسخره ام می کند و می گوید بیخیال شو و هربار می خواهم با او درد و دل کنم می گوید حوصله شنیدن حرف های مرا ندارد. مرد جوان ادامه داد:هر اتفاق بدی در زندگی برایم می افتد نمی توانم با همسرم درد و دل کنم و آرامش بگیرم
من یکی فحش می خوردم، بهتر بازی می کردم!
. درست است؟ حالا که بحث محرومیت شد یاد یک خاطره افتادم. یک روز بازی داشتیم و محرومیت من هم تازه به اتمام رسیده بود. آن زمان استانکو سرمربی پرسپولیس بود. توی رختکن رو به بچه های تیم کرد و گفت بروید 2 تا گل به حریف بزنید تا بتوانم مجتبی محرمی را به زمین بفرستم. به قدری ناراحت شدم که حد و اندازه نداشت. بلافاصله به مترجم استانکو گفتم که به مربی بگوید هر زمانی پرسپولیس عقب افتاد مرا به زمین بفرستد و لازم نیست این طوری از من بازی بگیرد ... یادش به خیر عجب دورانی بود. منبع : خبرگزاری دانشجو ...
پدرم آدم غدی است و من هم همینجوری ام/ مخاطب سرش کلاه نمی رود
بپرس من نمی دونم. اومدن از خودم پرسیدن، خب بچه اون سنی هم میگه بله دیگه معلومه. دیگه از اونجا شروع شد، بعد هم جسته و گریخته ادامه پیدا کرد تا سال 65 فیلم "جدال در تاسوکی" بود که پدر خودم کارگردانی کرد. سال 68 "شکار خاموش" بود کار آقای کیومرث پوراحمد و من افتخار داشتم در کنار آقای مهدی هاشمی، گلاب آدینه، علیرضا خمسه و دیگران کار کنم. بعد سال 72 فیلم مرحوم سید علی سجادی حسینی "ترانزیت" بود
سعید مرتضوی برای مقاصدش حتی از آمنه بهرامی قربانی اسید پاشی هم نگذشت!
در تامین اجتماعی ماهانه 750 هزار تومان است و می خواهم آن را 2 برابر کنید (از کار افتادگی) و آقای رئیس جمهور (احمدی نژاد) دستور دادند که انجام شود. برای همین کارم به جناب مرتضوی افتاد. خلاصه نامه رئیس جمهور را به آقای مرتضوی رئیس وقت تامین اجتماعی دادم اما باز هم کاری برای من نکرد. یادم هست یک روز در همدان بودم که از دفتر تامین اجتماعی با من تماس گرفتند و گفتند همسر آقای سعید
آخرین مصاحبه مادر رئیس جمهور +تصویر
کاری می کرد خوب بود برایش خوشحال بودم. بعد از آنکه رفت حوزه قم وقتی به سرخه برمی گشت اینجا چه کارهایی می کرد، برای کارهای مزرعه و مغازه به پدرش کمک می کرد؟ همیشه به پدرش در کار زمین کمک می کرد مغازه هم می رفت، آن سال ها آقای نطنزی امام جماعت سرخه بود، مکتب خانه داشت و به بچه ها قرآن درس می داد، آشیخ حسن که از قم می آمد به او کمک می کرد تا بتواند به کارهای دیگر هم برسد. حاج خانم حالا
رزمندگانی که مرگ را به بازی گرفتند
از دیدن این صحنه غرق در سکوت شده بودند که ناگهان فرمانده سکوت را شکست و با حال تضرع به بچه ها گفت؛ -اگر در این مدت فریاد بلندی از من شنیدید و یا حرفی که شما را آزده خاطر کرده باشد شما را به سالار شهیدان مرا حلال کنید ،مرا عفو کنید وببخشید. با دیدن این صحنه و التماس فرمانده اشک در چشمان ما جمع شده و بغض راه گلو را بسته بود، حال عجیبی بود فرمانده بوی رفتن می داد. در
آخرین جلسه حلقه شعر آیینی فرات در سال 93+متن اشعار و گزارش تصویری
گزارش تصویری عقیق : آخرین جلسه حلقه شعر آیینی فرات در سال 93 روز دوشنبه 25 اسفند در هتل صادقیه شهر مقدس قم با حضور سید مهدی حسینی ، احمد علوی، حجت الاسلام ساکت ، حجت الاسلام مهدی پور ، رضا یزدانی، مجتبی عسگری ، سید مسعود هاشمی، بختیاری، علی پور زمان ، زمانی ، دولتی ، مهدی خان محمدی و دیگر شاعران آیینی برگزار شد. در ادامه اشعار خوانده شده در این مراسم و نقد های استاد حسینی را
رضا عنایتی: فصل بعد به پرسپولیس می روم!
رضا عنایتی درباره سال 93 می گوید: این سال را خیلی دوست دارم چرا که باعث شد دوباره به تیم محبوبم بازگردم و این برایم ارزش زیادی دارد. سال 93 با تمام خوبی و بدی هایش به پایان رسید، برای تو چگونه بود؟ طبیعی است که باید بگویم به خاطر یک اتفاق ویژه سال 93 را خیلی دوست دارم. آبی پوش شدنت را می گویی؟ دقیقاً همین طور است که می گویید. من توانستم به آن چیزی که می خواهم و
آخرین مصاحبه مادر رئیس جمهور +تصاویر
احترام می گذاشت. هر کاری که رضای خدا بود انجام می داد. تا کلاس ششم درس خواند، بعد چون درس و حافظه اش خوب بود رفت حوزه. برای درس حوزه کجا رفت؟ رفت سمنان. آنجا چند سال درس خواند؟ یک سال سمنان حوزه علمیه بود، آنجا حجره نداشت، خانه حاجی اسماعیل خوشوقت می رفت و شب و روز درس می خواند. از کی برای درس خواندن به قم رفت؟ چون حافظه خوبی داشت 15ساله
حکایتی خواندنی/ رطب بی هسته
عقیق :در کتاب "چهل داستان و چهل حدیث از حضرت فاطمه(س)" نقل شده است: عبداللّه فرزند سلمان فارسی از قول پدرش حکایت نماید: پس از گذشت ده روز از رحلت رسول خدا(ص) ، از منزل خارج شدم و در مسیر راه ، امیرالمؤ منین علیّ بن اءبی طالب(ع) مرا دید وفرمود:ای سلمان ! تو بر ما جفا و بی انصافی کردی. عرض کردم: یا امیرالمؤ منین ! کسی مثل من ، بر شما جفا نخواهد کرد، ناراحتی و اندوه من برای رحلت
محمد خاکپور و روایت خواندنی زندگی اش در آمریکا
گفت به شما بیشتر می خورد دیپلمات باشی تا فوتبالیست ! شاید باید می رفتم دنبالش! بعد از تیم ملی ، برای ادامه زندگی آمریکا را انتخاب کردی. یک بچه مذهبی با عقاید کاملا مذهبی ، در کشوری که خیلی با هنجارهای مذهبی جور نیست. این پارادوکس در زندگی و باورهایت نبود؟ نه. نرفته بودم که بمانم. زمانی که من آنجا فوتبال را شروع کردم ، همان سال پسرم به دنیا آمد. بازی هم می کردم و شرایطم هم خوب
خداداد: رویایی ترین خوابم خریدن یک موتور سیکلت بود
برادرم رضاداد مشغول دعوا و کلنجار بودم و صدای توپ را که می شنیدیم می فهمیدیم وارد سال جدید شده ایم. با رضاداد برادرتان چند سال اختلاف سن داری؟ رضاداد 2 سال از من بزرگتر است. سر چی دعوا می کردید؟ حال و هوای آن دوره بود، نوجوان بودیم و سرشار از انرژی، سر هیچی و همه چی با هم کشتی می گرفتیم، کتک کاری می کردیم، سر و صدا راه می انداختیم، خانه روی سرمان بود تا حاجی بابا از
احسان حدادی:مردم اصفهان از من می خواستند آب را به زاینده رود برگردانم!/خدا کند 1+5 به توافق برسند
برنامه بودم. خودم هم که نمی توانم برای خودم برنامه بریزم. کدام یک از این فعالیت های اجتماعی روی تو تأثیر زیادی داشت؟ همه آنها خوب بود اما دیدار با جانبازان قطع نخاعی چیز دیگری بود. بندگان خدا سال هاست که در این وضعیت هستند. کلی هم ورزشی بودند. من را کامل می شناختند و به کیومرث هاشمی می گفتند چرا به احسان رسیدگی نمی کنید؟ چرا او مربی ندارد؟ تو به محک هم زیاد سر می زنی؟
ابوحامد های دیگر در راهند و این راه به آزادی قدس منتهی می شود
هنگامی که از حضرت سجاد(ع) پرسیدند که سخت ترین مرحله این سفر در کجا بود? امام سه مرتبه فرمودند : الشام ، الشام ، الشام. ** سال های سال بعد، فرزندی از نسل حسین(ع) وارد سرزمین دیگری به نام خراسان شد. چون به خراسان رسید، دسته دسته مردم به استقبال او آمدند، او را گرامی داشتند و گلبارانش کردند. در پی عزیمت اجباری حضرت رضا (ع) از مدینه به خراسان, خواهرش حضرت معصومه(س) تاب دوری
روایت عاشقانه صادق زیبا کلام
به گزارش ساعت24، دکتر صادق زیبا کلام گفت: اولین بار که عاشق شدم فکر می کنم دوازده یا سیزده سالم بود. عاشق فریده دختر همسایه مان. آن زمان خانه ما توی کوچه فریدون، خیابان مخصوص بود (خیابان شمالی جنوبی بود که از شمال به چهارراه لشکر و از جنوب به خیابان قزوین منتهی می شد.) فریده تقریباً همسن و سال خودم بود. و دو تا مشکل اساسی وجود داشت. یکی اینکه اگر پدر یا مادرم متوجه این اتفاق می شدند من را تیکه و
درس عبرت
گرفتم. ازصبح روز بعد ارتباط تلفنی ما برقرار شد و دختر جوان ادعا می کرد به من علاقه مند است، اما برای ازدواج و تشکیل زندگی باید صبر کنم تا نظر موافق پدر و مادرش را جلب کند. من که با شنیدن جملات احساسی، دیوانه وار عاشق او شده بودم درجوابش گفتم به خاطر به دست آوردن تو هر کاری که لازم باشد انجام خواهم داد، ولی غافل بودم که با این تصورات غلط به چه بلایی گرفتار خواهم شد. ارتباط من با