سایر منابع:
سایر خبرها
نوزادان چندروزه قربانی اس ام ای
عصبی و در دستگاه تنفسی است. این زن 36ساله حرف هایش را این گونه ادامه می دهد: آن دو روزی که در بیمارستان بستری بودم، همسرم بیشتر درگیر کارهای بچه بود و من هم چشم انتظار دیدن دخترم. روزی که داشتم از بیمارستان مرخص می شدم، با التماس اجازه دادند دخترم را از پشت شیشه ببینم. داخل دستگاه بود و کلی سیم به بدنش وصل کرده بودند. حالم بد شد و دیگر چیز زیادی یادم نیست. بعد از دو روز هم کم کم به من گفتند که
دلنوشته یک شاعر از دیدار با رهبر انقلاب
اتاق خبر 24 : طیبه عباسی از شاعران جوان حاضر در مراسم دیدار شاعران با رهبر انقلاب اینگونه از حضور در محضر امین شعر انقلاب نوشت: مثل یک رویای شیرین بود. زود تمام شد و بعدش دلتنگی و دلتنگی ... تا قبل از اینکه دعوت بشوم متوجه نمی شدم این که می گویند دیدار آقا رزق است یعنی چه. از لحظه ای که پشت سر حضرت آقا نماز خواندم تا آخرین لحظه ای که چشم در چشم به چهره ی ماهش
از اهواز تا مالکیه/با کودکان مالکیه در چهل جشنواره
می شوی، تازه می فهمی چه چیزهای مهم تر آن وجود دارد. مثلا چه چیزی غیر از مرگ توانست استقامت و مقاومت شما را بالاتر ببرد؟ من روزهای زیادی با رزمندگان در سوریه، چه بچه های دفاع وطنی و چه بچه های خودمان صحبت کردم. خیلی ها معتقدند حرم بی بی صاحب دارد و ایشان آن را حفظ می کنند و ما برای ناموس خود می جنگیم. می گویند بدترین حالت آن است که بگذاری دشمن در خانه ات با تو بجنگد، اگر الان
روایتی از 30 سال وطن فروشی منافقین/ نقش گروهک رجوی درسرکوب عراقیها
دورانی با هم همکاری های مشترک انجام می دادند آیا شروع آن از زمان ورود رجوی به عراق بود یا قبل از آن هم وجود داشت؟ سازمان قبل از پیروزی انقلاب اسلامی با عراق ارتباط برقرار کرد. احمدرضا کریمی از اعضای سازمان در اظهاراتی عنوان کرده بود روزی رابط سازمان اعلام کرد که دو فلسطینی به ایران آمدند و می خواهند نسبت به جریانات مبارزه آگاهی کسب کنند. اینها اطلاعات دقیقی می خواهند. این دو نفر که آمده
شهدا واسطه ازدواج من و مهدی شدند
شهادت زده بود؟ قبل از رفتنش حرف عجیبی به من زد، پشت گردنش را نشان داد و گفت قرار است ترکش از همین جا رد شود. وقتی که پیکر آقا مهدی را آوردند نگاهش کردم دیدم واقعا تیر از همانجا رد شده است و نصفی از پشت سرش رفته بود. شب شهادتش هم خواب دیدم در همین مسجدی که امروز (27 خرداد) مراسم ختمش را برگزار می کنیم، یک اسب سفید گذاشته اند و به من می گویند سوار شو. سوار شدم و اسب شروع کرده به آسمان اوج
وصیت نامه دانش آموز شهید معظم محمد حاتم الوندیان از شهرستان بیجار
مقابل خون شهدا و خدا مواظب رفتارتان باشید - برخورد اسلامی کنید که از اهم واجبات است و اما آخرین سخنم هر کس از این حقیر بدی دیده است لحلا کند و ما را ببخشد . و اما ای مادر عزیزم می دانم تحمل زخمات و مشقات زیادی در رابطه با من شده ای و من هم نتوانستم به وظیفه فرزندی عمل کنم ولی می دانم که تو ای مادر با صبر و جلوگیری از اشک روح مرا خوشحال خواهی نمود . می دانم مادرم که انتظار داشتی داماد شوم
روایت شیدایی مکانیکی که گام در راه دفاع از حرم گذاشت/ برای سلامتی رهبرم صدقه بگذار
قرآن کریم را ختم می کرد. یک قرآن بزرگ داشت که هنوز هم داخل مغازه است. یکی دیگر از مهمترین ویژگیهای همسرم علاقه شدید او به مقام معظم رهبری بود که همیشه سخنرانی ایشان را گوش می داد و به آنها عمل می کرد و در وصیتنامه خود قید کرده که جدایی از رهبری جدایی از امام حسین(ع) و اهل بیت(ع) است . همیشه به من تأکید می کرد که برای سلامتی معظم له صدقه کنار بگذارم و دعا کنم. در آخرین تماس تلفنی به من
مدافع حرمی که شهادتش به او الهام شد
؟ مجید دوست برادرم بود و اولین بارمرا وقتی دید که در شاهرود تصادف کرده بودم، آن موقع یکی از مهره های گردنم شکسته بوده و صورتم حسابی مجروح بود. ولی اون با همین شرایط از من خوشش آمده بود من آن موقع 26 ساله بودم و چون مادر و یکی از خواهرانم را ازدست دادم 4 سال طول کشید تا مجید جواب بله را از من بگیرد. تا اینکه بالاخره در سال 86 ازدواج کردیم و سال 91 هم طه به دنیا آمد. یعنی در
شب پیرمردها!
با خاک و گِل به سر برده ، می توان سبزه کشت در دستت شب می افتد و می رسی از راه با غروری نگفتنی در چشم یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت کاش می شد ببینمت روزی پشت ِ میزی که از پدر نرسید و کتابی که کس نگفته در آن قصّة سنگ و خشت ، در دستت بازی ات را کسی به هم نزند، دفترت را کسی قلم نزند و تو با اختیار خط بکشی ، خطّ یک سرنوشت ، در دستت مرتضی
نوزاد 5 ماهه را دریابید +عکس
حال مادرم و همسرم با دسته گل خشک شده تو دستش.... خلاصه به بخش منتقل شدم و هرچی خبر از بچم می گرفتم کسی جوابی نمی داد و می گفتن الان میارنش... به هر حال چون خیلی درد داشتم، هربار می پرسیدم می گفتن الان بچتو میاریم، هرچی اطرافیانمو می فرستادم از حال بچه خبر بگیرن راه نمیدادن؛ ساعت نزدیک یک بود که زنگ زدم همسرم خبر بچه رو بگیرم، که دیدم همسرم تو خیابونه و داره داد می زنه و می گه
یک روز در خانه ایرانی خاک سفید/ چشم خانواده به دست توست
سرپرست خانوارند. شوهر رؤیا از کار افتاده است. 15 سال با کمر درد و دیسک گردن زمینگیر شده: 6 تا بچه دارم، خرج هشت نفر را من تنهایی می دهم. گاهی تا ساعت 3 شب دستبند می بافم. تو خانه سبزی هم پاک می کنم. اینجا وام به ما دادند. خدا خیرشان بدهد کم کم پس می گیرند. اما زندگی ما مشکل دارد خیلی. فاطمه در کلاس های نهضت سواد آموزی هم شرکت می کند. دوست دارد روزی باسواد شود و کتاب بخواند. کتاب خواندن، داشتن بیمه و
گلایه های حاج محمود کریمی در اولین شب بازگشت/ امر به معروف و نهی از منکر را با جدیت در هیئات دنبال کنیم/ ...
می گفت مادرم مریض بود در پشت اتاق عمل منتظر مانده بودم او را دیدم که برای رفتن به اتاق عمل آماده می شد! بیماری شایعه پراکنی جدی است حاج محمود کریمی با جعلی دانستن بسیاری از پیج های منتسب به وی تأکید کرد: یک سری هم بنده را ممنوع الخواندن اعلام کردند و گفتند حکم قوه قضائیه صادر شده است. من اعتقاد دارم این بیماری شایعه پراکنی و نشر اکاذیب جدی است و همین طور در حال رشد کردن است
مراسم بزرگداشت اصغر بیچاره در خانه سینما برگزار شد
شاپور قریب زنگ می زنند و با مادرم صحبت می کنند و پیغام می گذارند که بگویید قریب تماس گرفت.من رسیدم و خانه مادرم گفت: پوری جان تو کجا کار می کنی که سر و کارت با بیچاره ها و غریب ها است؟! گفتم مادر جان این ها عزیزان من هستند و مورد علاقه و احترام من... افتخار می کنم به تمام همکاران عزیزم. افتخار من ابتدا سینمای پیش از انقلاب است. واقعا به سینمای قبل از انقلاب و همکارانم احترام می گذارم. هیچ وقت آن سینما
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
تو فقط می شنوی؟ دایه عاقا که رفت: از در پشت اندرونی رفتم در اتاق روحی... ؟؟؟؟؟ کثافت اونجا بود شنیدم که با هم می خندیدن که از روز اولی که تو اون قیافه و با لباس کلفتی آوردتتش تو خونة من. همش فیلم بوده داشت ادای روز اول منو براش در میاورد این که این همه سال خبر نداشتم که وقتی من زنش بودم اون عمه پریش، با همدستی سهیلا روحی رو واسش صیغه کرده... نمی دونی به چه حالی برگشتم تو اتاقم. حالا هم چی بگم؟
می گفت شهادت در جوانی خوش و لذتبخش است
. صبر، گشاده دستی و مهربانی اش هم نکاتی هستند که از او یاد گرفته ام و سعی می کنم در زندگی از این صفات حسنه بهره ببرم. شهید کامران پنج بار به دفاع از حرم اهل بیت اعزام شده بود، وداع آخرتان تفاوتی با چهار بار قبل داشت؟ بار آخر طور خاصی بود. لحظه آخر که از در می رفت بیرون گفت سادات برای همیشه خداحافظ! من ناراحت شدم و گفتم تو ول کن این حرف ها نیستی. اما ته دلم هم احساس کرده بودم که این
فاطمه گودرزی: نفع سکوت بیشتر از پرحرفی است
افسردگی و انزوا ببرد، نمی شوم و خودم را همیشه سرگرم می کنم. همه اینها باعث شده جوان ها را بهتر درک کنم. چند سال قبل شما را در جشنواره فیلم های دریایی در کیش دیدم که خیلی آرام و بی حاشیه بودید و به اصطلاح سرتان توی لاک خودتان بود، الان هم به نظر می رسد پایبند همان سبک هستید. در جمع معمولا آرام و کم حرف می شوم. بخشی از این خصلت را از پدر و مادرم به ارث برده ام که معمولا سکوتشان
انگشتری جادو
و نیرو گرفت روزی به نزد مادر خود رفت و به او گفت: -گوش کن مادر، من دیگر بزرگ شده ام و شرمم می آید که در تنگدستی و بدبختی روزگار بگذرانم. تو را به خدا بیا باغ را بفروشیم و اسبی بخریم تا من با آن اسب به جنگل بروم و هیزم بشکنم. آنها را بر او بار کنم و به بازار ببرم و بفروشم و بدین گونه بی آنکه سر بار دیگران باشیم بتوانیم با دسترنج خود زندگی ساده و آسوده ای برای خود ترتیب بدهیم. مادر گفت
ایران-امریکا؛ دو بزرگداشت برای اصغر بیچاره
.دو- سه ساعت بعد آقای شاپور غریب زنگ می زنند و با مادرم صحبت می کنند و پیغام می گذارند که بگویید غریب تماس گرفت.من رسیدم خانه مادرم گفت : پوری جان تو کجا کار می کنی که سر و کارت با بیچاره ها و غریب ها است؟گفتم مادر جان اینها عزیزان من هستند و مورد علاقه و احترام من هستند. افتخار می کنم به تمام همکاران عزیزم. در آخر فیلم مستندی از زندگی اصغر بیچاره به کارگردانی اردشیر شلیله به نمایش گذاشته
ناگفته های حمید گودرزی از زندگی شخصی اش + تصاویر
/> - الان هم دوست دارم اما آن موقع همراه با تعصب و پررنگ تر بود. الان دیگر فقط دوست دارم. دلیل گرایش یا علاقه شما به سمت بازیگری چه بود؟ شهرتش را دوست داشتید یا به بیان تازه ای از خودتان احتیاج داشتید یا...؟ چه چیزی شما را به سمت بازیگری می کشاند؟ - شما حرف از تئاتر زدید و از آقای رحمانیان گفتید. قبل از آن هم ما یکسری کارهای دانشجویی داشتیم و در همان کارها، دوستان و همکلاسی ها
پشت پرده مسابقات مردان آهنین
اتاق خبر 24 : قویترین مردان ایران یا همان مردان آهنین بدون شک پربیننده ترین برنامه صدا و سیما در سال هایی بود که این برنامه در ساعات پایانی شب های عید نوروز میهمان خانه های مردم می شد؛ برنامه ای که از پیر و جوان و زن و مرد بیننده پر و پا قرص آن بودند و با شور و حرارت خاصی زورآزمایی قویترین های ایران با بدن هایی تنومند که از جابجایی و بلندکردن گوی سنگی، کنده درخت، کیسه های شن گرفته تا
داستان "خانواده فروغ محبت" مهمانان قسمت پانزدهم "ماه عسل"
اش را شیرین تر کنند. وی سپس با دعوت از یک زوج جوان گفتگوی پانزدهم خود را درباره موضوع با اهمیت خانواده آغاز کرد. ابوالفضل اهل مشهد که 5 سال از ازدواجش می گذرد گفت: ما از طریق یکی از مربیان افتخاری مرکز که در واقع دختر رئیس شرکتی بودند که من در آنجا مشغول به کار بودم با هم آشنا شدیم. خانم فتحی مسئله ازدواج با یکی از دختران مرکز را به من معرفی کردند. وی گفت: از این پیشنهاد خوشحال شدم چون قلباً دوست
در عرصه فرهنگ کار از سینه سپر کردن گذشته، من شمشیر کشیده وسط میدانم
شده است. حامد عسکری افتاده است چند صف آن ورتر. پشت سر آقا قامت می بندیم. بین نماز یاد حرف حامد می افتم. می گفت دقت کرده ای صدای نماز آقا را: بسم الله الرحمن الرحیم، چیلیک چیچیلیک چیلیک چیچیلیک. منظورش فلاش های دوربین عکاس هاست. بعد از نماز برای صرف افطار وارد ساختمان می شویم. هنگام عبور از کنار آقا می بینم گرمارودی که قبل از نماز آرام در صف اول نشسته بود، حالا که سر آقا خلوت تر شده آمده جلو و
گزارش اختصاصی صدای ایران/تجارت درد یا التیام درد؟
عسل با رویکرد تحت تاثیر قرار دادن احساسات مردم، چقدر برای جامعه مفید و چقدر زیان بار است و از نگاه دینی که پیامبر شاد کردن مؤمنان را محبوب ترین اعمال نزد خدا می داند، این سوگیری به سمت غصه چقدر سفارش شده من خودم به شخصه واقعا این برنامه رو فقط یه شو تلویزیونی میدونم برای ادا اطوارهایی کسی که خودش در بهترین شرایط داره زندگی میکنه اما با نمایش غمهای مردم میخواد بگه به این که داریت شکر گذار
اصغر بیچاره همواره چاره ساز بود
رفتار، رئیس انجمن عکاسان سینمای ایران دعوت کرد تا روی صحنه حاضر شود.نیک رفتار با عرض تسلیت درگذشت اصغر بیچاره، گفت: ما جمع نشدیم اینجا که مجلس ختم برگزار کنیم. آمدیم تا در واقع یاد یک هنرمند را زنده کنیم که می شود گفت تمام عمرش را صرف سینما کرد.زنده یاد اصغر بیچاره بیش از هفتاد سال در رشته های مختلف سینما فعالیت داشت، با عکاسی شروع کرد ولی در مقام بازیگر، تهیه کننده، کارگردان، مستندساز، نویسنده
بنیاد در آینه مطبوعات
اینجا بیایند و با راه دین آشنا شوند. گاهی خودم میروم و برایشان صحبت میکنم. دوست دارم بچه های ما دیندار باشند و با مضامین دینی بزرگ شوند. هر وقت به اینجا می آیند، یک یک آنها را به یاد پسرم میبوسم و احساس میکنم قلبم روشن میشود. مادر شهید هم از پشت پنجره، آنها را نگاه و محمدحسین را یاد میکند. خدایا این قربانی را از من بپذیر! مادر شهید شعبانی در این چند سال، شهادت پسرش را باور نکرده و هر روز
بر تابوت نادرشاه و کلنل پسیان نماز میت خواندیم
و می رفت. وقتی خودش به من چنین پیشنهادی داد، نتوانستم روی حرفش حرف بزنم. از آن زمان اینجا ماندگار شدم و بعد از چندوقت مادر و خواهران و برادرم را هم به مشهد آوردم. بعدها هم همین جا ازدواج کردم و تشکیل خانواده دادم. با تریلی ارتش از کوهسنگی سنگ می آوردیم آن زمان طلوع آفتاب باید می رفتی سر کار و تا غروب کار می کردی. من هم آفتاب، نزده بود که به باغ نادری رسیدم و دیدم مهندس سیحون
با دلی خوش به مسجد بروید
- برخورداری از رحمتی که انتظار داشت. 5 - دریافت سخنی که راهنمای او باشد. 6 - دانستن کلامی که او را از انحراف دور سازد. 7 - ترک کردن گناهان به خاطر حیا. 8 - دوری از گناهان به خاطر ترس از خدا. *سفارش خانواده به نماز در کلام امام حسن(ع) رَحِمَ اللَّهُ اِمْرَءً وَعَظَ نَفْسَهُ وَ وَعَظَ اَخاهُ وَ اَهْلَ بَیْتِهِ فَقالَ: یا اَهْلاهُ
رقیه ای در انتظار حسین اما این بار در شرهانی
. به خاطر مشکلات زندگی و کار زیاد، حسین کلاس چهارم را خواند و ترک تحصیل کرد تا به پدرش در کار دامداری کمک کند، حسین دائم در چوپانی بود و کمتر در خانه می ماند، نماز و روزه اش ترک نمی شد و اخلاقش با همه خوب بود و به همه احترام می کرد. وقتی به منزل می آمد، می گفت: من حتماً باید در یک ظرف با مادرم غذا بخورم . من اعتراض می کردم و می گفتم: تو ازدواج کردی باید با همسرت غذا بخوری . اما
از غزل طنز فیض تا قصیده حدادعادل / چه شعرهایی در محضر رهبر معظم انقلاب خوانده شد
باران، به خاک خشک بیابان به دشت تشنۀ ایمان، تو جویبار روانی تویی که محرم رازی، تویی که اهل نمازی خوشا شبِ تو که هر شب نماز عشق بخوانی نماز خواندی و از دیده سیل اشک گشودی فدای قطرۀ اشکی که در نماز فشانی محمّدا تو کریمی، محمّدا تو رحیمی محمّدا تو امینی، محمّدا تو امانی سعیدْ آن که تو او را به سوی خویش بخوانی شقی است آن که تواَش
شب پیرمردها!/ خدا کند حاج احمد برگردد/ سرودی که ضد انقلاب را عصبانی کرد
همسر صبور استاد سبزواری را هم جویا می شود. محسن فرزند بزرگ استاد از تلاش های ستاد برگزاری مراسم ارتحال آقای حمید می گوید و در خواستی که آنها برای دیدار با آقا دارند. آقا به یکی از همراهان برای توجه به درخواست اشاره می کنند. کلامی زنجانی هم چند کلامی ترکی با رهبر انقلاب حرف می زند. * کاش این کار زودتر اتفاق می افتاد وقت اذان است دیگر، صفوف نماز جماعت مرتب می شود. شاعران به رهبری اقتدا