سایر منابع:
سایر خبرها
برگزیده سرمقاله های روزنامه های امروز
سطحی نگر به وجود چند زن بی حجاب در خیابان می پردازند اما نمی گویند ظلم ها چه می شود؟ زندان ها چه می شود؟ سرکوب ها چه می شود؟ و حق مردم خوردن ها چه می شود؟... در سال 84 واقعاً یک موی بدنم راضی نبود که وارد انتخابات شوم. همسر امام گفتند که امام این انقلاب را به دست شما داد و شما می خواهید به دست چه کسانی بدهید و اصلاً می دانید اینها چه کسانی هستند؟ . تعبیر بی راهی نیست که دلواپسان امام را هم اذیت می
ناگفته های مصطفی پاشایی از آهنگ های مورد علاقه و سرقت لباس های برادر و xbox بازی کردن تا استقلالی بودن و ...
برادر او هستم یک وظیفه ای دارم ، طرفدارن او به یک صورت و دوستان نزدیک او هم به نوبه ی خودشان . حداقل کاری همه می توانیم انجام دهیم این است که نگذاریم حاشیه ها نام نیک مرتضی را خدشه دار کند . در یک سال اخیر چه چیز شما را بیشتر ار همه اذیت کرد؟ همین حاشیه هایی که ساختند . یک خاطره از دوران کودکی مرتضی ؟ زمانی که مرتضی کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بود من دوم
هیچگاه برای پسرم در جمع گریه نکرده ام/ همسرم پس از شهادت عباس گفت نماز شکر بخوان
خوانده بودیم که داماد بزرگم آمد. به سمتش دویدم و پرسیدم عباسم آمده؟ دامادم زد زیر گریه و گفت: بله. گفتم: شکلات پیچ آمده. همه گریه کردند، همسرم نزدیک من شد و گفت: "حاج خانوم دو رکعت نماز شکر بخون که شهادت قسمت هر کسی نمی شود." از دست دادن فرزندم، پاره تنم خیلی سخت بود. خیلی شکستم اما هرگز در حضور دیگران گریه نکردم چرا که فرزندم از من خواسته بود که اگر شهید شدم هیچ وقت در جمع دیگران گریه نکن و من از 9 خرداد سال 62 هرگز در جمع گریه نکردم. انتهای پیام/
سبک زندگی در خانواده 5 شهید سجادیان
'' می نامد. جورد روستای سادات است و شهیدان این روستا نیز اکثراً بچه های حضرت زهرایند. سال 90 مراسم یادمان شهیدان این محله شهادت و جهاد برگزار شد. بچه های نسل سوم وچهارم جورد با همت بلند خود یادنامه ای وزین، خواندنی و پربار برای شهدایشان تدارک دیده بودند. باز هم جورد پیشتاز شده بود. باور کنید توی این چند سال گذشته یادنامه ای به این زیبایی در میان روستاها و شهرهای منطقه ندیده بودیم. از همه زیباتر
فرمانده سازمان بدر عراق : مقلد آیت الله خامنه ای هستم
خودتان را از دورانی که در ایران بودید بیان کنید؟ – خاطرات تلخ و شیرین زیادی از ایران و از دوران جنگ دفاعی شما دارم، ولی الان حضور ذهن ندارم. بعضی مواقع در خلوت یک به یک آنها را مرور می کنم و لذت می برم. یادم است بعد از آتش بس و پذیرش قطعنامه 598 خوابی دیدم. خواب دیدم که عراق به کرمانشاه حمله کرده و مردم نگران و وحشت زده به سمت شهر صحنه درحال فرار بودند و من هم که از تهران به کرمانشاه می
نبودیم نبودید
خانم گفتم اولیا حضرت به نظر بنده تمام زیبایی سفره هفت سین به بهاری بودنش است و تمام زیبایی بهار هم به طراوتش، این که شما زحمت کشیدید و از این نماد های پلاستیکی خریدید خیلی خوب است ولی به نظر من ای کاش واقعی اش را برای سال تحول بگیریم. تا این را گفتم صورتش را به هم کشید انگار یکی با ماهیتابه زده باشد توی صورتش. دماغش را بالا کشید گفت شما قدر مرا نمی دانید، من این همه سلیقه به خرج دادم و هفت سین به
نام مستعار سردار نقدی در دوران جنگ چه بود؟
آنکه همه مجاهدین و طرفداران مقاومت برای نابودی این دشمن مشترک و شناخته شده که ابرقدرت ها پشت آن قرار دارند یک دست شوند، اما افسوس که تشخیص دشمن در میان ما مسلمانان بسیار کم رنگ است. درحالی که در آن طرف که آنها هم دشمن مشترکشان، یعنی اسلام واقعی را خوب شناخته اند، اما با این تفاوت که آنها در از بین بردن اسلام واقعی یک دل هستند و همان طور که مشاهده می کنید با مقاومت در بحرین، یمن، عراق و لبنان چه ها
10 هزار کلمه گفت و گوی اختصاصی با 'عبدالمحمد زاهدی' استاندار کردستان
ای از استان لرستان بود که محل رجوع مردم حتی برای دعواهای خانوادگی و طرفینی بود. ما در مجموع 11خواهر و برادر بودیم که متأسفانه تا به حال یک خواهر و دو برادرم فوت شدند، دو تا از خواهرانم آموزش و پرورشی هستند دوتا شون هم خانه دار بودند و هستند. همانطور که گفتم دو برادر بزرگم کسب آزاد داشتند که متأسفانه یکیشون به دلیل تصادف به رحمت خدا رفت و دیگری هم به دلیل بیماری سال گذشته از دنیا رفت. بقیه
سخنان والدین مرزبان تازه به شهادت رسیده
دوره آموزشی، مشهد و تایباد را باهم هستیم، اما بعد در تایباد از هم جدا شدیم و او رفت نگور. همیشه درد و دل هایمان با هم بود، 14 اسفند با هم مرخصی آمده بودیم، یک روز با هم صحبت می کردیم. اصلاً از اینکه نگور افتاده، ناراحت نبود، به او گفتم لب مرز درگیری دارد و خطرناک است، می گفت "آره، شاید من هم شهید شدم!" در بخش پایانی حرف هایمان، نظر والدین میلاد را درباره مذاکرات هسته ای می پرسم که
همه دعا کردند تو بلند شوی...
/> سینایی همچنین گفت: بعضی وقت ها زندگی ضربه هایی به آدم می زند که نه تنها آدم را خرد نمی کند؛ بلکه شخص را مصمم تر هم می کند. سه چهار سال پش که کمرم را عمل کرده بودم، به خودم گفتم به خودت خیانت نکن! کاری را که می خواهی و دوست داری را انجام بده. امیدوارم پرویز هم به این آگاهی و سلامت برسد که کارهایی را بکند که دلش می خواهد و آرزویش را دارد. جادو با دست بردن روی بوم عباس
موذن بانگ بی هنگام برداشت
سینه هاشمی مالامال از اسرار مرحوم امام(ره)، انقلاب و جمهوری اسلامی است. کمتر سیاستمداری چنین مورد اعتماد امام خمینی(ره) و رهبر معظم انقلاب بوده و از همه مهم تر اینکه کمتر اهل سیاستی در جهان سوم یافت می شود که جسارت نگارش خاطرات روزانه را به صورت منظم و متوالی داشته باشد. همین خاطره نگاری ها از روزشمار سال های مبارزه، انقلاب و پس از آن نشان می دهد آیت الله هاشمی رفسنجانی چگونه پس از
آقای رفسنجانی؛ فردا هم برای شما!
انقلاب راه خود را از میان کجی ها و نادرستی ها پیدا می کند و هستند افراد دلسوز و دانایی که سنگ هایی که این عده به چاه انداختند را در آینده ای نزدیک خارج کنند و البته می دانیم که 30 سال سنگ اندازی بر راه مردم و انقلاب، خسارتی متوجه کشور کرده است که به این زودی ها نمی توان به بهبودش امیدوار بود؛ اما همچنان معتقدیم که بهار نزدیک است؛ نزدیک تر از آن چیزی که بعضی ها در خواب ها و کابوس هایشان می بینند. امید
از ماجرای خواستگاری استاد دهلوی از سوسن اصلانی تا عشق بی پایان
/> ماجرای خواستگاری استاد دهلوی از سوسن اصلانی پرسس بعدی ام از سر کنجکاوی است و می گویم چطور از شما خواستگاری کرد؟ می گوید: قصه ما کمی خنده دار است. آقای میرنقیبی که ناظم عصر آن زمان هنرستان بود چند بار مرا کنار کشید و درباره خانواده ام سوال کرد. من هم رفتم به همکلاسی هایم گفتم فکر کنم می خواهند از همه بچه ها تحقیقات کنند. چند روز بعد گفتند ما می خواهیم یک روز بیاییم منزل شما، به پدر و مادرت
از شایعه شیعه بودن پدر اوباما ونامه ای متفاوت به حاج قاسم سلیمانی تا زدن گردن زینب درعربستان و واریز ...
این مطلب است: آنهایی که به جایی رسیدند از اول مواظب خودشان بودند ماجرا از این قرار است: در سال 1348 وارد نیروی هوایی شدم . در بدو ورود می بایستی یک سری آموزشها را در نیروی هوایی می دیدیم که از آن جمله آموزش زبان انگلیسی بود.این کلاس ها شروع آشنایی چندین ساله ی من با عباس بابایی بود... ایشان شخصیت خاصی داشتند واز همه متمایز بودند. در آن دوران بیشتر استادان زن بودند
خودروی فرماندهی را انداخت زیر پای ما
. یادم نمی آید از کسی چیزی خواسته باشد. خیلی کم مصرف بود. یادم است سالهای آخر زندگیشان تلفن همراه وارد شده بود و همه مسؤولان از آن استفاده می کردند. ایشان استفاده نکردند. در یکی از سفرها من به ایشان گفتم، چرا استفاده نمی کنید؟ فکر کردم به خاطر امنیتی استفاده نمی کند . بلافاصله به من گفت، شما برای ارتباط داشتن مشکلی دارید؟ گفتم، نه. من که ندارم. شما را گفتم. گفت من هروقت بخواهم با کسی کاری داشته