سایر منابع:
سایر خبرها
حکایاتی شگرف از امام کاظم(علیه السلام)
. بر سر تربت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام بودم . گفت : چشم بر هم نه . چشم بر هم نهادم . گفت : بگشا. بگشادم . بر سر تربت رسول الله بودم . گفت : تربت جدم رسول صلی الله علیه و آله و سلم است . اینکه سرای تو برو و عهد تازه کن . در رفتم و ایشان را ملاقات کردم و به تعجیل با پیش وی آمدم . گفت : دست به من ده و چشم بر هم نه . چنان کردم . گفت : بگشا. بگشادم . خود را به سر کوه دیدم که از آسمان آب
عقل علیه السلام
ایدئولوژی و بهمن 57 و خون شهدا. عجالتا بی خیال... را ناظر بر سوژه یادداشت دارم می نویسم! عزیز من! عجالتا بی خیال این موارد! عقل که داری شما؟! آدم عاقل آیا زیر سایه تهدید، مذاکره هم می کند؟! مگر نگفتید و ننوشتید که مذاکره با کدخدا همانا و لرزه افتادن بر ساختمان تحریم، همانا؟! و مگر مدعی نبودید که صرف مذاکره، نه فقط تحریم را کم می کند که تهدید را هم؟! پس چه شد؟! مستندات شما کجاست؟! پاسخ
کسی که در گهواره سخن میگفت/اگر تو هم امامی چنین کن!
تو دارم دستور بده دوباره این صورت آنچه خورد برگرداند، حضرت فرمود اگر عصای موسی ریسمان ها و عصاهای ساحران را که بلعید برگرداند او هم این مرد را برمی گرداند.[2] 2. از زکریا بن آدم نقل شده که حضرت امام رضا علیه السّلام فرمود: پدرم از کسانی بود که در گهواره سخن می گفت.[3] 3. یعقوب سراج گفت: حضور حضرت صادق علیه السّلام شرفیاب شده دیدم آن حضرت کنار گهواره ابوالحسن موسی علیه
یک گفت وگوی منتشرنشده با اکبر عبدی
بیائید میوه فروشی کنیم و دو نفرمان چهارصبح برویم و میوه از بازار بخریم و دو نفر هم میوه ها را بفروشیم. الان مغازه بزرگی در افسریه زده اند و هر کدام صاحب خانه ای شده اند. ولی الان شما به یک آدمی که فوق دیپلم است بگوئید بیا برو برای گذران زندگی میوه فروشی یا سبزی فروشی بکن. با ناراحتی به تو می گوید من بروم میوه فروش بشوم؟ خب اگر این کار را نکند مجبور می شود برای گذران زندگی ش برود کار های نادرستی انجام
مهران رجبی: نان دماغم را می خورم!
با دماغم دارم و نه می خوام عمل کنم. همیشه هم گفتم از همین دماغ روزی می خورم. با این حال بچه هام اصرار داشتن که برای معاینه خدمت شما برسم. البته ما در بچگی نزدیک سد کرج زندگی می کردیم و همش داخل آب شیرجه می زدیم. فک کنم یه بار دماغم به سنگ خورد و شکست. دکتر که نقطه ضعف را پیدا کرده، سریع می پرسد شب ها خُرخُر می کنید؟ وقتی طاق باز و رو به بالا می خوابم؛ ولی به چپ و راست که می خوابم، مشکلی
پیشروی به عقب
مطرح کنیم) شهرونگ: آقا شما در این 10 سال عزیزی رو از دست ندادید؟ آقای مصاحبه شونده: چرا... پدرم، مادرم، خواهرم... همه رو در همین 10 سال از دست دادم. (فین فین می کند) دارم از دلتنگی جر می خورم. شهرونگ: دوست دارید دوباره ببینیدشون؟ دوباره در کنارتون داشته باشیدشون؟ (بغض آقای مصاحبه شونده ترکیده و با سر جواب می دهد: بله ) شهرونگ: خدا رحمتشون کنه. با این احتساب، شما
کفش هایی که هر لنگه اش سهم یک جانباز بود!
اون دبیر با پسر من چکار کرده که پسرم دست به این کار زده. گفت: دبیر کاری نکره! گفتم: اشکالی نداره هم پسر من اینجاست و هم دبیر شما. صداشون کنید ببینم چه اتفاقی افتاده. پسرم رو صدا کردند آمد. گفتم: امیر! مادر چکار کردی؟ میگن ماشین دبیر رو خط خطی کردی. گفت: من نشسته بودم سر کلاس دو نفر دیگه هم پشت سرم نشسته بودن. اونا یه حرف زشت زدن و دبیر یه سیلی زد تو گوش من. گفتم: آقای دبیر من نگفتم. همکلاسیام گفتن
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (46)
/> - خب عزیزم، خیلی بدشانسی، چون گوشت گاوی که کباب کرده بودم، یک کمی سوخته! یک زن یک زن است|1961| ژان لوک گدار من با این دل چه کنم؟ من با این حال چه کنم؟ من این غصه رو با کی تقسیم کنم؟ من با چه قوتی این همه راهو بیام که چی؟ دیگه دارم اذیت میشم. دیگه وقتشه بخوابونم تو گوشت پسر. بچه جون من خسته ام. از من پیرمرد چه انتظاری داری؟ خُب خودتو به من نشون بده...خودتو به من نشون بده
روزی که موش شدم
میدن؟ تو داشتی عمداً من رو هل میدادی . یکدفعه برگشت و بهم خیره شد و هیچی نگفت. حس کردم از اینکه سرش داد زدم ترسیده. منم برای اینکه کم نیارم زل زدم بهش. نگاهی به قد و قواره اش انداختم، قیافه ا ش نشون نمی داد اهل بزن بزن و دعوا باشه. پسری حدوداً 16- 15 ساله تقریباً همسن و سال خودم که هیکلش کمی لاغر نشون می داد. چهره اش سبزه بود. یک ساک مسافرتی دستش بود.مطمئن بودم، تو دعوا با یه
برگزیده سرمقاله های روزنامه های امروز
ببین چه ملغمه ای خواهد شد! من در این مجال، هیچ بنا ندارم که بیاورم از فلان صفحه صحیفه نور! مع الاسف دست فرمان شما به گونه ای است که به این مقدسات نمی رسد! توصیه من به شما توصیه عقل است. یک چیزی بدیهی تر از 2 ضربدر 2 که می شود 4 ! من چکار دارم که حسین شریعتمداری در کیهان چه نوشته یا مهدی محمدی در همین وطن امروز ؟! من چکار به یادداشت محمد ایمانی دارم در اوایل همین هفته؟! مستند من حرف های خودتان است که
معلول ایرانی که 130 اختراع دارد+عکس
دانشگاه که نشستن را برایش سخت می کرده ندارد. مسئول پژوهشکده دانشگاه رابطه اش با من بسیار خوب بود و خیلی مرا دوست داشت و یک جورهایی مرا افتخار دانشگاه می دانست چون فهمیده بود که من به خاطر اختراعاتم کلی مقام کشوری دارم. اوایل دانشجویی خوش می گذشت ولی به مرور خسته شدم چون رفت و آمد برایم بسیار سخت بود. اما این خستگی امیر را نا امید نکرد و توانست 7 ترمه درسهایش را تمام کند و از دانشگاه خلاص شود اما وقتی
شهیدی که می خواست آمریکا و اسرائیل را از همین جا بزند
ساعتی راحت بخوابد. من دوست دارم شهیدم مثل همیشه که به خاطر نوع شغلش کسی او را نشناخت، امروز هم گمنام باشد اما فکر می کنم حالا که دارد از او در جاهای مختلف روایت و نوشته می شود باید درست نوشته شود. به همین دلیل به همه می گویم از شهید درست بنویسید تا شهید شفاعت تان کند اما اگر نادرست بنویسید باید جواب بچه من را در آن دنیا بدهید. شهید نواب گواهینامه صخره نوردی، برف نوردی و فتح قله دماوند را
جنایات سعودی ها در یمن گریبان خودشان را می گیرد/ انتقاد از خندوانه بخاطر دعوت از دبیر
کسی که هر روز تهدیدت می کند، رفتی و نشستی پای میز مذاکره! تهدید بیشتر شد، هیچ اما از تحریم کم نشد! حالا باز برو با او مذاکره کن تا او بیشتر به تو بفهماند با کیست؛ با تو یا با سنا؟! تحریم را که برنداشت و تاکید هم دارد برنمی دارد؛ حالا باز برو با او مذاکره کن! مذاکره کن... آری! مذاکره کن با مهم ترین حامی داعش، با مهم ترین حامی مرکاوا، با مهم ترین حامی طیاره بمب اندازهای سعودی، با مهم ترین حامی هر
علی اکبریان: مرخصی دارم اما وثیقه ندارم از زندان بیرون بیایم
چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 0 خاطرات شیرینی که حالا یادآوری اش حال او را بد می کند اما به یادش می آورد یک روز برای خودش برو بیایی داشت. از آن دوران فقط خاطره مانده و بس... علی اکبریان نادم و پشیمان از اشتباه بزرگ زندگی اش زندانی است... او وضعیت ترحم برانگیزی دارد و البته خودش هم خوب می داند باعث و بانی اش کسی نیست جز خودش! هر وقت روبه روی قانون ایستادی، باید تاوان آن را پس بدهی... این حقیقت را علی اکبریان با گوشت و پوس
نوجوانی فرزندم را به چشم ندیدم
، سرم را روی زانویش گذاشت. گفتم از بس مهمان دارم خسته شدم و بعد گفتم آقا ناصر برای مراسم سالگردت خیلی مهمان داریم نمی دانم چکار کنم، دستم خالی است. گفت مامان نترس همه چیز آماده می شود. داشتم با شهیدم در خواب حرف می زدم که مادرم مرا بیدار کرد و بلند شدم. عصر بود. پسرم داوود آمد وگفت کسی می خواهد برای مراسم سالگرد شهید ناصر کمک کند و گفته است شما برای مراسمش کاری نکنید. ما هم در مسجد نشستیم. فقط عکس
ماجرای جذاب یونس پلاتینی و رضا دادرس
امتحانی، همون دادرسی رو می نوشته. در هجدهِ شهریور و در بیمارستان هفده شهریور به دنیا میاد. البته مادرش آمادگی رفتن به بیمارستان رو نداشته، چون نمی خواسته سریال “مراد برقی” رو از دست بده، ظاهرا مجبور شد بره. پدر جان هم که بی تابِ انتظار بوده به سینما پناه می بره، برای دیدن یه فیلمِ هندیِ گویا گریه دار. متولد پنجاه و چهاره ولی خوب مونده. اسم پدرش یونس و اسم مادرش زهرا است. یونس و پدرِ
افتخارم پاسداری از منزل امام است/ ماجرای پولی که شهید در کت آویزانش گذاشت
/> فرم خالی خانه روزی شنیدم که آقایی به نام مدرسی خانه هایی را با وام در قم به فروش می رساند من هم پسرم را پیش عمه اش گذاشتم و بلافاصله به قم رفتم. همان شب خواب محمدآقا را دیدم. او به من گفت چرا اینقدر ناراحتی. به او گفتم تو در آن دنیا خوشحالی و به فکر من نیستی. او گفت: مواردی که در مورد لذت های دنیا به آن فکر میکنی قطره ای است، ولی دور از تو و جمال نمی گذارد که من از آنها
کیارستمی گفت برو سر یکی کلاه بگذار
فیلم و هم کاری با تدوین گر شاخصی چون مصطفی خرقه پوش می گوید: راستش این است که من زنگ زدم به آقای کیارستمی، گفتم فکر می کردم خودم می توانم تدوینش کنم. ولی دیدم خودم نمی توانم.... گفت خب باید بروی یک تدوین گر خوب پیدا کنی؛ آقای خرقه پوش. بهترین تدوین گر ایران است. بعد گفتم که ایشان گران می گیرد. گفت: به هر حال دیگر، تو گفتی یک خوبش را معرفی کن، من هم معرفی کردم دیگر. گفت: حالا برو یک زنگی بزن ببین چی
پورشه ای که تصادف کرد تا امیر قلعه نوعی ونواده آیتالله مالکش شوند /از گزارش نیویورک تایمز تابابک زنجانی ...
گزارش نیویورک تایمز از تصادف جنجالی پورشه در تهران 12 اردیبهشت 1394 نیویورک تایمز نوشت: چند روز پیش، ساعت پنج صبح پورشه زرد رنگی در حال رانندگی با سرعت زیاد در خیابان شریعتی تهران بود. خانم جوانی پشت فرمان بود (که از خانواده ای در جنوب شهر بودند) و مرد جوانی کنار او نشسته بود که این خودرو را دو روز پیش خریداری کرده بود. این خودرو 120 مایل را در کمتر از ده ثانیه طی کرده بود و صدای ویراژ آن در خیابان ها پیچیده بود، البته چنین صحنه هایی در شمال تهران عادی به نظر می رسد. پریوش اکبرزاده، 20 ساله، راننده ناشی به جای این که پورشه را در پارکینگ یک ویلا در شمال شهر پارک کند، کنترل خودرو را از ...
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (116)
، یه بسته آدامس از تو کیفش درآورد، یکی خودش خورد، یکی هم داد به من، بعدش یه کاغذ هم گذاشت تو جیبم، یه لبخند زد و رفت! منم خوشحااااااال پیاده که شدم، کاغذو باز کردم دیدم نوشته جان مادرت مسواک بزن.. 4. رفتم کبابی دیدم نوشته: "100% گوسفندی". کبابو که خوردم فهمیدم با من بوده! 5. یادش بخیر دوران مدرسه، لامصب جواب نصف سوال های جغرافی این بود: آب کافی، خاک حاصل خیز و
گفت وگوی خواندنی با یک غسال قدیمی
. همان وقت هایی که جنگ بود و شهدا را می آوردند یا در مکه زائرها را به خاک وخون کشیده بودند. * خب برویم سر اصل مطلب و غسالی و مرده شوری! یادتان هست اولین روز کاری تان چطوری گذشت؟ آن همسایه مان که من را معرفی کرده بود، روز اول گفت که تو نمی خواهد هیچ کاری انجام بدهی. فقط پشت سر من راه برو و تماشا کن. * خب شما با دیدن مرده ها نمی ترسیدید؟ اصلا یک چیزی بگویم که