سایر منابع:
سایر خبرها
باقری: دربی تمام شد و به تاریخ پیوست
لطفی کرد؟ همیشه در دربی این حرف و حدیث ها بوده اما بهتر است قضاوت در این رابطه را به کارشناسان داوری واگذار کنیم. آنچه من دیدم داوری در نتیجه این دربی تأثیری نداشت. شما چند مصدوم مثل گابریل، کفشگری و حتی محسن بنگر هم داشتید و... هر چه بود تمام شد و رفت. ما حالا بازی مهم تری مقابل الهلال عربستان داریم و باید به فکر این مسابقه باشیم. دربی هشتاد به تاریخ پیوست. این را باید بچه
کاهش قیمت نفت را تبدیل به فرصت اقتصادی کرده ایم
چندی پیش سفری به دوبی داشتم و با شرکت های نروژی که در خاورمیانه مستقر هستند در مورد موقعیت کنونی ایران و پتانیسل موجود گفت وگو کردم. البته این موضوع در ابعاد زیادی منوط به نتیجه مذاکرات هسته ای ایران با کشورهای 1+5 و روند برداشته شدن تحریم هاست که امیدوارم در موعد مقرر نتایج مثبتی از آن حاصل شود و رفته رفته همه چیز در شرایط مناسب و عادی قرار گیرد. نقش من آگاه کردن شرکت های نروژی علاقه
هدایتی:با بیشترین قیمت در مزایده شرکت می کنیم
ادامه تصریح کرد: 13 میلیارد و 800 میلیون بدهی جاری دارم که همه مردم ممکن است برای خرید خودرو یا مسکن هم بدهی جاری داشته باشند . وی در ادامه صحبت هایش، گفت: سال 1390 نام احمد هدایتی دولاب فرزند دوم من هم به عنوان سهامدار این شرکت وارد شد، آیا فرزند 20 ساله من نمی تواند سهام داشته باشد، خود من در سن 16 سالگی این شرکت را داشتم و کارخانه دار بودم . متقاضی خرید باشگاه پرسپولیس ضمن
بازداشت زنی با پوشش نامناسب در نیمه شب
اجتماعی گفت: که قربانی طلاق پدر و مادرش است و زندگی خودش نیز به شکست انجامیده است. وی ادامه داد: پدرم راننده کامیون بود و مادرم خانه دار. آنها هیچ تفاهمی نداشتند و ازدواج اجباری شان با طلاق خاتمه یافت. پس از مدتی پدرم با زن دیگری ازدواج کرد و من زیر دست نامادری سختگیر و انتقامجو بزرگ شدم 14 ساله بودم که برایم خواستگار آمد. من هم به اصرار خانواده تن به ازدواج اجباری دادم ولی از چاله به چاه
من مثل قارچ رشد نکردم و امتحانم را پس دادم/ شرکت استیل آذین برنده مزایده پرسپولیس بود/ به هیچ عنوان ...
... من سهامدار بودم و با برخی شراکت کردم. در برخی از این شرکت ها حضور داشتم و اکنون دیگر حضور ندارم. پدر من 33 سال پیش مرحوم شد و خانه ما در دولاب بود. معمولا وراث اموال را زود می فروشند اما من 25 سال است که در شمیران حضور دارم و منزل پدری ام هم حراج نشده است. آن خانه در دولاب است و مادرم در آن زندگی می کند و فروشی هم نیست. مادرم حاضر نیست به شمیران بیاید. آن ملک پدری که به فروش رفت به خاطر این
محمد علی سپانلو از شعر و ادبیات تا سینما و فوتبال (2)
و هم نظرمان را می خواستند. من تنها کسی بودم که همیشه می گفتم خوب بود یا بد بود، چون این جرأت را داشتم. چون به نظرم این صریح گفتن باعث دعوا می شود. مثلا بعد از فیلم حسن کچل گفتم این فیلم جالب است. با وجودی که هزار ایراد دارد اما جالب است و جای کار دارد اما آنها می گفتند بابا ول کن این حرف ها را. من پسند خودم را می گفتم و دلیل خودم را داشتم. رابطه تان با کارگردان ها چطور بود؟ با کیمیایی
زنی که بعد از 42 سال خانواده اش را پیدا کرد
/> خوشحالم. الان یک برادر تنی دارم به علاوه 5 خواهر و یک برادر ناتنی. بعد از 42 سال رفت و آمد را با هم شروع کرده ایم و روزهای خیلی خوبی را می گذرانیم. حس خوبی است که می توانم بعد از این همه سال با خانواده ام رفت و آمد داشته باشم. تمام دردهای روحی و جسمی ای که در گذشته داشتم از بین رفته و انگار من دوباره متولد شده ام.
دستفروشی بازیکن تیم ملی ایران + عکس
90 پزشک متخصص مرا معاینه کردند و همه هم گفتند چون دیر به آنها مراجعه کرده ام کاری از دستشان برنمی آید. تلخ ترین چای عمرم را در فدراسیون بسکتبال نوشیدم این بازیکن سابق بسکتبال با اشاره به تلاش برای کمک گرفتن از مسئولان باشگاهی که برایشان توپ می زده، می گوید: در همان زمان بارها به فدراسیون بسکتبال رفتم و شاید در طول یک سال هفته ای چهار روز فدراسیون بودم اما هیچ کس کاری نکرد
آیا دعانویسان از غیب خبر دارند؟
افراد بگویید این شی را جابه جا کن، مثلاً کتابی نزد او است به موکلش(جن) بگوید، این کتاب را پنج متر آن طرف تر بگذار. وی ادامه می دهد: به دعانویس بگوید نمی خواهد آینده 100 سال مرا درست کنی، همین کار را انجام بده که کار معمولی هم است، قطعاً نخواهد توانست زیرا این کاره نیست، استاد اگر استاد باشد قطعاً باید این کار بتواند انجام دهد یا اینکه مثلاً یک کتابی همراه داشته باشید و مثلاً بگویید صفحه 35
بازداشت مظنون حادثه آتشین ساختمان مجیدیه
اش را از دست داده بود، گفت: ساعت حدود 22 و 30 دقیقه بود و در خانه نشسته بودیم که صدای فریاد به گوشم رسید. وقتی در آپارتمان را باز کردم متوجه شعله های آتش و دود در راه پله ها شدم. بعد از این دیگر چیزی نفهمیدم و بیهوش شدم تا اینکه مأموران آتش نشانی مرا به بیرون از ساختمان بردند. وقتی به هوش آمدم. خیلی ترسیده بودم و حال خوبی نداشتم که فهمیدم همسر و نوه ام فوت شده اند. وی ادامه داد: من از
گزارش یک شکست
تا به سود برسم. اگر 10میلیون تمام شد و به سود نرسیدم، آشپزخانه را جمع می کنم و با پول رهن، قرض ها را پرداخت می کنم. سختی و هزینه کار زیاد بود. اوایل فکر می کردم با تک غذایی مثل آش شله قلمکار می توان کار را پیش برد اما متوجه شدم در محیطی بازاری که بیشتر مشتریان مرد هستند، آش به صورت تفننی سفارش داده می شود؛ نه مثل غذایی که سیر کند! با یک کارگر که دارای موتور هم بود، شروع کردم. هم کارهای آشپزخانه را
فضیلت ماه شعبان/ ماه رسول خدا صل الله علیه وآله
پاسخ گوی اعمال خود باشم. چون در این دنیا همه مردم مثل خودم خطا کارند ولی در قیامت شرمندگی در حضور پیامبران و امامان معصوم را چگونه چاره جویی کنم؟ خدایا اگر مرا به جرمم مؤاخذه کنی تو را به عفوت مؤاخذه می کنم و اگر مرا به گناهم بازخواست کنی تو را به مغفرتت بازخواست می کنم و اگر مرا داخل جهنّم کنی به اهل جهنّم اعلام می کنم که من خدا را دوست داشتم. خدایا عمری را در غفلت و بی خبری
سی و سومین شهید روستا عاشق چمران بود
هم پشت سرش راهی شدم. دیدم رفت مزار شهدا یک قبر خالی آنجا وجود داشت که قبر مادرشهید سردار ناصر باباجانیان بود. شهید صفری تبار که دنیا آمد این قبر درست شده بود، من پشت سرش نشسته بودم. دیدم زیارت عاشورا و نماز می خواند اگر متوجه می شد نگاهش می کنم ناراحت می شد. اهل نماز شب بود. یک نفر در محله مان می گفت بچه حاج اسماعیل کسی را ندارد که تا نصف شب بیرون از خانه است! مردم خبر نداشتند که او در مسجد محل
تأثیر هویت های زنان بر سلامت روان آنان
وبلاگ نویس در وبلاگ خود چنین می نویسد: "چرا حوصله ندارم؟ چرا زندگی اینقدر برام تلخ و طاقت فرسا شده؟ چرا اینقدر ترسو شدم؟یه حداقل هایی تو زندگیم دارم که چسبیدم بهشون از ترس....... از ترس این که همین ها رو هم از دست ندم و این افتضاح ترین حالت ممکنه..... قرارمون این نبود..... باید تو این سن قوی تر از این حرف ها می بودم، من الان همون آدم بزرگی ام که هر وقت تو بچگی بهش فکر می کردم، ازش توقع داشتم، قوی می
وقتشه عاقل شم!
مثل همیشه داخل اخبار دنبال سوژه می گشتم. سروصدای خواهرزاده ها از یک سو، نبود خبر خوب از یک سو و البته گسستگیِ خودم از چندسو! همگی باعث شده بودند اجاقِ قلمم کور شود و نتوانم طنزی بزایم که ناگهان خبری جالب نظرم را جلب کرد: از هر هفت ایرانی، یک نفر اختلال روانی دارد . اولش خیلی خوشحال شدم و از این که بالاخره سوژه ای پیدا کرده ام در پوست که هیچ، در گوشت خود هم نمی گنجیدم اما به محض این که کمی بیشتر
روایت دیدار رهبر انقلاب با یک خانواده شهید ارمنی
. می رسند به منزل دوم؛ خانه شهید هراند آوانسیان. با ترمز و کلاچ و دنده عوض کردن در خیابان های تهران، این بچه ها را بزرگ کردم. مثل اکثر ارمنی ها، از همان نوجوانی، در فضای کار فنی بودم، اما عشق پشت فرمان نشستن، مسیرم را تغییر داد. از رانندگی لذت می بردم، آن قدر که راننده تاکسی شدم. خنده دار هست، اما نه زیاد. راننده تاکسی در تهران ده دوازده میلیونی سال هفتاد و یک یا زمانی که من شروع کردم
رویاهای امیر علی اکبری این بار روی رینگ مبارزه
این حرف ها را بزند. اگر بودم نمی گذاشتم کشتی گیری مثل او برای ایرانی ها کری خوانی کند. *در زیر زمین تمرین می کردم چون عاشق کشتی بودم از اول در محله خلیج فارس تهران سکونت داشتیم و در حال حاضر نیز همان جا زندگی می کنیم. شرایط اقتصادی ما نیز تعریفی نداشت و مثل همه کشتی گیران که از اقشار ضعیف جامعه بودند ما نیز به همین شکل بودیم اما محتاج کسی هم نبودیم و هیچ وقت دستمان را جلوی کسی
بهاره رهنما :به شیوه خودم در این دنیا قدم می زنم (عکس)
متهم می کنند اما یک اتهام دیگ ررا هم مخالفانت متوجه تو ساخته اند. اینکه تو با استفاده از روابطت در حوزه کاری جا را برای دیگران تنگ کرده ای! یک شکل دیگر این انتقاد در واقع بیان شکایت آمیز از پرکار بودن توست. - این دیگر از آن حرف هاست. من در حوزه هایی فعال بودم که اتفاقا حوزه های سخت و پرزحمت فرهنگی محسوب می شوند. یعنی ادبیات و تئاتر. سال هاست که در سینما حضورم را کم کرده ام و به جز
توصیه آیت الله بهجت به بی نمازها
می شویم؟ چون غفلت ما را می گیرد و غرق در روزمرگی می شویم. اگر مثل اولیای الهی باشیم که همه وقت به فکر خدا هستند، این گونه نمی شویم که از صبح تا شب در غفلت باشیم و بخواهیم سر نماز ذاکر شویم. *مرحوم علامه طباطبایی و مرحوم آیت الله بهجت هر دو شاگرد آیت الله قاضی و آشیخ محمدحسین اصفهانی بودند و هر دو هم در سال 1324 به قم آمدند، اما مشرب های متفاوتی داشتند. از دیدگاه جنابعالی علت این امر چیست
نسخه های اولیاء خدا برای رهایی از خطورات نفسانی ذهنی
بخواهی، یأس تو را فرا می گیرد و می گویی: با این همه گناه ...! شاید دیگر انسان درصدد برطرف کردنش هم نرود. اتفاقاً وسواس الخناس در این جا هم زیاد می آید، می گوید: نه، نمی توانی. قبول کن، نمی توانی. مگر تو در ابتدای کار هستی!؟ مگر تو سال اولت هست!؟ تو ده سال، بیست سال است که بدبخت شدی! چقدر دخترها توسط تو، عفتشان از بین رفت!؟ تو می توانی توبه کنی!؟ هیهات بتوانی! خودت را فریب نده. تو که دیگر
خطاط و خوشنویسی که هنگام کار، قرآن تلاوت می کرد
کرد و تمام کارهایش قرآنی بود. در منزل قرآن می خواند و و همسایه ها از صدای قرآن می فهمیدند که اصغر در خانه است. وی ادامه می دهد: بعد از شهادت اصغر متوجه شدیم که در مؤسسات خیریه کار می کند و به بچه هایی که ناتوان جسمی بودند سر می زد و به صورت افتخاری در مدارس در شغل معلم عربی و پرورشی و قرآن فعالیت می کرد و قرائت قرآن را زیر نظر استاد رضا دزفولی آموزش دیده بود. فرازهایی از وصیت نامه
کلاهبرداری شبکه ماهواره ای به بهانه مهاجرت به آمریکا
اینکه آنها کار هم برایمان پیدا می کنند. خانمی که با من صحبت می کرد، با حرف هایش مرا قانع کرد که فقط برای پسرم اقدام نکنم و همه اعضای خانواده به آمریکا برویم. مبلغی که برای مهاجرت گفته بودند، بسیار خوب بود و برای اینکه پسرم تنها نباشد، تصمیم گرفتم برای هر چهار عضو خانواده اقدام کنم. او شماره حساب شخصی در ایران را به من داد و گفت این فرد رابط آنهاست و پول را به آمریکا منتقل می کند. مبلغ 120 میلیون
هاشمیان: بعد از دادکان بدترین آدم ها وارد فوتبال شدند
کارآموز در کنار تیم شان باشند. در تیمی مثل هانوفر می توانستم به داخل اتاق مربیان هم بروم اما در بایرن مونیخ کنار زمین بودم و یادداشت می کردم. بیشتر از گرلند دستیارش سؤال می کردم که در بایرن مونیخ بود و او را می شناختم. من را هم به گواردیولا معرفی کرد و او گفت هر سؤالی داشتم بپرسم اما اینطور نبود که بخواهم در آن فشار کاری مزاحم کارش شوم. بیشتر سعی کردم از دور کار را تماشا کنم و نرفته بودم آنجا که
بازداشت مظنون آتش سوزی مرگبار در ساختمان 59
قصد داشتم طلبم را از او بگیرم. اختلافمان به خاطر پول بالا گرفت تا این که او مرا اخراج کرد. آن روز برای صحبت با وی به ساختمان رفتم که دوباره دعوایمان شد. موضوع اختلاف حساب را به یکی از ساکنان ساختمان گفتم و از آنجا خارج شدم. به دلیل آن که پسرم بیمار بود به شهرستان رفتم و 4 روز قبل برگشتم که عصر پنجشنبه در بوستانی حوالی پاسداران از سوی ماموران دستگیر شدم. من هیچ نقشی در آتش سوزی ندارم. بعد از
حاضرم ماشینم را بدهم، داربی گل بزنم!
کنم. از میان استقلالی ها به چه کسی بیشتر علاقه داشتی؟ استقلالی ها همه شان خوب هستند و چون از بچگی استقلالی بودم، اکثر بازیکنان این تیم را دوست داشتم و می شناختم. هیچ وقت با مدافعان پرسپولیس دچار درگیری حاشیه ای و مسایل این چنینی نشدی؟ نه... چطور؟ بعضی از آنها مثل رهبری فرد و هاشمی نسب چالش های زیادی با مجیدی داشتند. (خنده) نه
این مال من، این مال تو!
به گزارش تراز ، من و همسرم بیشترین اختلافی که باهم داریم بر سر نحوه دخل و خرجی است که هر دو، هم در دخلش سهم داریم و هم در خرجش؛ اما این میان چیزی که معلوم نیست سهم ما از فداکاری، یکرنگی و ساختن زندگی است. ما درست مثل آنهایی هستیم که ساختمان سازی می کنند و با مشارکت هم یکی زمین می دهد و یکی می سازد و در نهایت طبق قرارداد هرکدام تعدادی آپارتمان بر می دارند. من دلم آرامش می خواهد و زندگی که در آن چرتکه ای وجود نداشته باشد. مالکیت بدون سند وقتی کامران به من زنگ زد و گفت بالاخره توانسته است ماشین مورد علاقه مرا بخرد، خیلی خوشحال شدم. منتظر بودم تا یک روز ...
فرماندار دشتستان: محافظه کار نه، اعتدالگرا هستم/ پاسخ به سوالات خصوصی
برای من به عنوان فرماندار این بود که با تعداد زیادی از پروژه های نیمه تمام، راکد و غیر فعال باقیمانده از دولت قبل روبرو بودم و انتظاراتی که مردم از دولت تدبیر و امید داشتند در حالی که برای دولت هم امکان پذیر نبود همه ی آنها را در یک سال اجرایی و تمام کند، چرا که با محدودیت اعتبارات مواجه بود. به عنوان شخص و زندگی شخصی هم خدا رو شکر مشکل چندانی نداشتم و خانواده ام که در روزهای بعد از
ماجرای طی الارض یک طلبه با آیت الله بهجت
جلسات مختلف، مناسبت های فراوانی پیش می آمد که این ماجرای ناب را بگویم، ولی به دلیل عهدی که با پدرم داشتم، از نقل آن، حتی پس از وفات پدرم، خودداری می کردم؛ اما پس از شنیدن خبر ارتحال آیت الله بهجت، این جریان را برای خانواده ام تعریف کردم و پس از آن در مهدیه تهران و این بار، سومین باری است که آن را نقل می کنم. مطلبی که پدرم فرمود، این بود: در زمانی که در نجف، مشغول تحصیل بودم، پدرم، آخوند
راز خنده یک شهید در زیارت عاشورا + عکس
من نامحرم بودم. از ما انکار و از ایشان اصرار تا بالاخره حقیقت را فهمیدند و گفتند من هم می آیم. پس ازحضوردر بیمارستان شهید بهشتی اصفهان دکتر تنها به من اجازه دیدارداد. وقتی پسرم را دیدم غرق خون بود سرم را نزدیک گوشش بردم و گفتم مرا شناختی گفت آری بعد هم مادرش آمد و اصرار کرد که پیش او بماند. من و رسول برای بردن پدرخانمم به اصفهان شبانه به یزد آمدیم که ساعت 5صبح به ما اطلاع
همسرم بهترین انتخاب برای من بود
تو دیدار داشتم و زندگی ات را از نزدیک شاهد بودم. حالا هم که وارد فصل جدیدی از زندگی ات شده ای، دوست دارم درباره تفاوت این دو جهان متفاوت حرف بزنی. جهان رضا صادقی در دوران مجردی با این روزهایش چقدر فرق کرده؟ رضا صادقی دوران مجردی تفکرات، باورها و ایدئولوژیهایش همین بود ولی بی تعارف اگر بخواهم به شما بگویم به قدری در و دروازه زندگی اش باز بود که بعضا هر فرد نالایق و نارفیقی می توانست به زندگی