سایر منابع:
سایر خبرها
شهید عبدالله باقری به روایت همسرش/در سالن عروسی نماز جماعت خواندیم
: 10 تای دیگه میام. درست 10 روز بعد، روز تشییع و خاکسپاری اش بود. زینب وقتی با کسی در مورد پدرش صحبت می کند، با بغضی در گلو می گوید: بابای من خیلی خوبه، می خنده. خیلی هم خوشگله. من بهترین بابای دنیا رو دارم. نازدانه شهید باقری این روزها خیلی دلتنگ پدر می شود. تمام جملاتش بوی دلتنگی می دهد و در میان جملاتش پشت سر هم این جملات را بر زبان می آورد. عبدالله پسر ارشد خانواده بود
راز 10 ساله جن های خانه مادرشوهر /عروس مشکی پوش برای مرگ یک جن عزاداری می کرد!
زیاد خورده ای، اما او اجازه خواست شب وی را به خانه مادرش ببرم، پذیرفتم و تا عصر روز بعد که سراغش رفتم، دیدم آرام شده است که با هم به خانه برگشتیم. آن شب دیگر خبری از جن نبود، اما سه روز بعد باز همان داستان تکرار شد، اما این بار تمامی نداشت. همسرم در خواب حرف می زد، راه می رفت و وسایل را می شکست. ترسیدم و وی را نزد روان پزشک بردم، اما خوب نشد. از سوی دیگر خانواده زهرا من را تحت فشار
سارا خادم الشریعه: هوادار پرسپولیس و بایرن هستم
. *شما یکی از پدیده های ورزش ایران و شطرنج بودید. توضیح دهید چگونه وارد این رشته شدید؟ من خیلی اتفاقی وارد شطرنج شدم. کلاس دوم دبستان بودم که یکی از دوستانم شطرنج را به من معرفی کرد. یادم است آن زمان تنیس بازی می کردم اما وقتی دوستم این رشته را به من معرفی کرد خیلی خوشحال شدم و رفتم و در کلاس های آموزش شطرنج شرکت کردم و آن را یاد گرفتم. خدا را شکر پدر و مادرم با اینکه اهل شطرنج
شهدای هفته اول فروردین را بهتر بشناسیم
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از بهجت نیوز ؛در هفته اول فروردین شهید علی اکبر خداپرست 28 اسفند سال 66، شهید قاسم محسنی 30 اسفند سال 62، شهید علی آراسته 2 فروردین سال 60، شهید رسول شجاعی 2 اسفند سال 61، شهید بیت اله امام پناهی 2 فروردین سال 61، شهید سعید خدمتگذار 3 فروردین سال 67، شهید سیدمحمود مینویی 3 فروردین سال 67، شهید علیرضا عالم خوش خلق 3 فروردین سال 67، شهید اسماعیل سلطانی 4 فروردین سال 61، شهید عباس خدمتگذار 4 فروردین سال 67، شهید مصطفی دلیری 4 فروردین سال 67، شهیدسیدابوالقاسم میذفاطمی 4 فروردین سال 67 شهید سیدابراهیم نبوتی 4 فروردین سال 67، شهید مرتضی خواجوی 4 فروردین سال 67، شهید محمدپورطاعتی 4 فروردین سال 67، شهید علی تیغ نورد 4 فروردین سال 67، شهید اسماعیل رنجکش 4 فروردین سال 67، شهی ...
کار و کارخانه درست مثل فرزندم بودند
کارخانه تان هم شد؟ نه این شامل ما نشد ولی خب آن روز را خوب یادم هست که از رادیو اسامی واحدهای صنعتی و افرادی را که اموالشان مصادره شد اعلام کردند. آن دوران بیشتر در کارخانه چه کارهایی انجام می دادید؟ بیشتر تعمیرات انجام می دادیم تا اینکه جنگ شروع شد و دیگر حسابی درگیر شدم. یعنی رفتید جنگ و جبهه؟ بله همه جا بودم؛ در زمان جنگ کارم سرپا نگه داشتن ماشین
گفت وگو با پل استر ؛ نویسده محبوب رمان های پلیسی-جنایی
را در آن بگذرانم. قهرمان داستانی محبوب شما کیست؟ ضدقهرمان یا شرور محبوب تان کیست؟ دون کیشوت و راسکولنیکف. در کودکی چه نوع خواننده ای بودید؟ چه کتابی از دوران کودکی تان و کدام نویسنده هنوز با شما مانده است؟ خاطره های واضحی از پیتر خرگوش دارم، کتابی که مادرم حتما آن را بارها برایم خوانده بود و همچنین کتاب سه جلدی مجموعه داستان های هانس کریستین اندرسون. وقتی
یادی از شهید ابوالفضل پاکداد که در عملیات فتح المبین کربلایی شد
به گزارش خبرگزاری شبستان از زنجان، دهم شهریور 1340 ه ش در خانواده ای مذهبی و متوسط در زنجان به دنیا آمد. مادرش می گوید: پس از تولدش در خواب دیدم که حضرت زهرا(سلام الله علیها) و امام حسین(علیه السلام) به منزل ما آمدند، حضرت زهرا(سلام الله علیها) کودک مرا در آغوش گرفت و صورتش را بوسید و به من گفت: که نام کودک را ابوالفضل بگذارید. در دوره راهنمایی بود که عکس شاه و تزئیناتی را
نقشه زن ساقی شیشه برای دانش آموزان دختر / پسر عاشق در جست و جوی افسانه بود که ...
پلیس مشهد وقتی از مردی نگران شنید که نامزدش در باند توزیع مواد مخدر عضویت دارد به اقدام های تخصصی دست زد و این دختر و اعضای دیگر باند به ریاست زنی پولدار را به دام انداخت. افسانه 15 سال دارد و دانش آموزاست. او با پدر بزرگ و مادر بزرگش زندگی می کند. دختر نوجوان چندی پیش با پسری جوان ارتباط برقرار کرد. این رابطه به ازدواج نافرجام او با این پسر انجامید. آنها دوران عقد خود را سپری می کردند
راز پول توجیبی میلیونی پسر یک پزشک / او از بالکن وارد اتاق خواب همسایه شد و...
باز دیده بودم. وی افزود: پدرم پول توجیبی مناسبی به من می داد، هر وقت هم می خواستم خودرویش زیر پایم بود، اما همیشه دوست داشتم خودرویی اسپورت برای خودم داشته باشم تا اینکه از بهروز شنیدم به مالزی خواهند رفت. از آنجا که پشت بام خانه مان به آخرین طبقه ساختمان نیمه کاره مشرف بود، تصمیم گرفتم وقتی آنها نیستند، شبانه و از طریق همان مسیر خودم را به بالکن خانه دوستم برسانم. آن روز در
ارتباط شوم نوعروس با هم دانشگاهی اش / مرد عاشق پیشه تا یک قدمی مرگ رفت
بیرون می زد. به خانه مادرش می رفت و یا سراغی از دوستان قدیمی اش می گرفت. رفت و آمد با یکی از دوستان دوران دانشجویی که آدم سر به راهی نبود و گرفتاری در شبکه های اجتماعی تلفن همراه از یک طرف و خستگی و بی حوصلگی شوهرش از سوی دیگر ،او را هر روز ازشوهرش دورتر می کرد. عروس جوان را دست آخر به اتهام رابطه نامشروع با پسری جوان دستگیر کردند. پدر داماد می گوید : یک عمر با آبرو
خودم را فروختم / این دختر در بخش روانی بیمارستان بستری شد
که می زدم هیچگاه در خوشبختی به رویم گشوده نمی شد و درهیچ کجا و هیچ زمانی به آن احساس آرامشی که در کنار پدر و مادرم داشتم،نمی رسیدم و گویی آرامش اکسیر گمشده خوشبختی زندگانی من شده بود. رفته رفته دیگر در حال سپری کردن هجدهمین بهار زندگانی خود بودم تا این که در یکی از همان روزهای بهاری هجده سالگی با یکی از دوستان هم محلی خود،به نام افسانه که او هم به مانند من فرزند طلاق بود و پس از جدایی
سمیه به خانه دوست پسرش رفت تا 100 میلیون تومان به چنگ بیاورد!+عکس
ها نیز رفتم ولی اثری از دخترم نبود. پدر موسفید که بریده بریده حرف می زد، افزود: 2 روز از سرنوشت سمیه اطلاعی نداشتیم تا اینکه شب گذشته مرد جوانی با شماره تلفن عجیب به ما زنگ زد و ادعا کرد دخترمان را گرفته و حاضر است در ازای 100 میلیون تومان وی را آزاد کند و اگر هم ماجرا را برای پلیس گزارش کنیم دیگر هیچ وقت دخترمان را نخواهیم دید! با ادعاهای پدر هراسان پرونده برای رسیدگی تخصصی در اختیار
مبلغ پیشنهادی پرسپولیس بیشتر از استقلال بود - دوست دارم به استقلال برگردم
و شهادت چند آتش نشان هم برای من بسیار سخت و دردناک بود. *این روزها بابت مریضی پدرت شرایط سختی را تحمل کردی و در عین حال نشان دادی خیلی خانواده دوست هستی. پدر و مادرم همه چیز من هستند و حاضرم هر کاری برایشان انجام دهم. این چند وقت که پدرم مریض بود بسیار نگران بودم و خدا را شکر که حال پدرم مساعد شد و خطر برطرف شد. *آرش برهانی از فوتبال خداحافظی کرده یا قرار است
عید تهران هیجان دیگری دارد
مدرسه نرود و تنها موقع امتحان روی نیمکت بنشیند و حتی با معدل 15 پیش دانشگاهی را تمام کند. دختر خوش اخلاق، خیلی زود نتیجه همه صبوری ها و تلاشش را گرفت. آن هم با سومی در قهرمانی جهان. سارا بعد از چند سال دوباره سر سفره هفت سین کنار پدر و مادرش سال را تحویل می کند. با او درباره سالی که گذشت و عیدی که پیش رو دارد صحبت کردیم. چه شد شطرنج باز شدی؟ وقتی دوم دبستان بودم، کلاس تنیس
حمید حامی: خداوند خواسته بود به آخر سیاهی برسم
نام آشنا نیستند؛ اما چون کارشان قابل اعتناست، حتما در آینده روی آنها هم کار خواهم کرد. از خواننده هایی هستید که به لباس توجه ویژه ای دارید؛ در حالی که این خصلت در ایران خیلی جا نیفتاده.. . از همان سال های اول خیلی به لباس توجه می کردم. شاید برمی گردد به تربیت خانوادگی ام. پدر و مادرم خیلی بیشتر از حد نرمال به شیک پوشی و خریدن لباس خوب برای ما توجه می کردند. در ضمیر ناخودآگاه
چه عیدها که در کنار مزارتان تحویل می شود
90 بود. هفت سین کوچکی چیدم. روی یک میز گوشه خانه. لحظه تحویل سال من، احمد، پدر، مادر و خانواده اش بودیم. خیلی خوشحال بودم که کنار احمد سال جدیدم را شروع می کنم. تا دعای تحویل سال را خواندیم، پیشانی ام را بوسید و به من گفت خیلی خوشحالم که اولین تحویل سال را در خانه خودمان کنار هم هستیم. بعد گفت هیچ وقت این روزها را از یاد نبر. تحویل سال 91 دو نفری تنها بودیم. هفت سین چیدم...یک ساعت به تحویل
سروش رفیعی استقلالی است و به تراکتور برمی گردد!
/> کامیابی نیا: لاک قرمز. انصاری: بادیگارد و خوب، بد، جلف. * اولین تبریک عید رو به کی میگی؟ ماهینی: پیش خانواده هستیم. به همسر، دختر، پدر و مادرم. رفیعی: مادر و پدر. کامیابی نیا: قطعا به پدر و مادرم. انصاری: همسرم. * با خروس جمله بساز؟ ماهینی: خروس شوهر مرغ است. رفیعی: خروس صبح بیدار شد، آواز خواند. کامیابی نیا: صدای خروس! انصاری: خروس صبح ها از خواب بیدارمان می کند.
شهید مدافع حرمی که سنگ مزار ندارد
به گزارش بولتن نیوز ،او در صحنه نبرد، زخمی شد و با جراحتی که برای قفسه سینه اش به وجود آمد، به قم بازگشت تا جانباز مدافع حرم لقب بگیرد؛ اما 26 مرداد ماه امسال، با همان زخمی که برداشته بود و به دلیل عارضه قلبی- تنفسی حاد چشم از جهان فرو می بندد و به شهادت می رسد. شهادتی که البته هنوز توسط مقام های مسوول به رسمیت شناخته نشده است و به همین دلیل، سنگ مزاری برای او وجود ندارد. با این حال، همسرش می
بریدن سر همسر به خاطر داشتن ارتباط پنهانی با مردان غریبه+عکس
شهادت داده و به هیئت منصفه دادگاه گفته است: ” خودم شنیده ام که مادرم از تعدد روابط اش با سایر مردان صحبت می کرده و به صراحت از داشتن رابطه جنسی با آنها تعریف کرده است. پدر من از این اتفاقات واقعا شوکه شده و ناراحت شده بود. پدرم تحت تاثیر این روابط غیراخلاقی مادرم واقعا از لحاظ روحی صدمه دیده است.” این مرد پس از محاکمه به زندان محکوم شد و هفته گذشته پس از پایان مدت حبس از در سن 72 سالگی از زندان آزاد شد. انتهای خبر/
همسر شهید: قبل از رسیدن عید دغدغه خانه تکانی داشت؛ نگران من بود دست تنها کاری نکنم
گروه حماسه و مقاومت رجانیوز - کبری خدابخش: از وقتی رفته برای دلداری و همدردی جملاتی تکراری شنیده است... "گذر زمان تا حدی آرامت می کند"... "به خودت فرصت بده"... "گذشت زمان صبورت می کند"... در اول دی ماه سال 57 فرزندی از خانواده ترک در تهران به دنیا آمد که سال ها بعد به قول مقام معظم رهبری یکی از اولیای الهی شد. نامش را محرم گذاشتند. زیبا زیست و زیبا از این دنیا رفت. محرم اصالتاً
پدرم وقتی فهمید مادر با مرد غریبه قرار شیطانی گذاشته شوکه شد و ...+عکس/ نقشه عجیب زن اول برای آزار هووی ...
رکنا: دزد نامرئی خانه زن باردار کسی جز هووی حسود نبود. مرد 40ساله که از به سرقت رفتن سریالی وسایل خانه اش به تنگ آمده بود با مراجعه به دادسرای پایتخت از دزد آشنایی شکایت کرد... رکنا: ... سارا که کارمند شرکت خصوصی است بعد از مرگ همسرش به تنهایی در این ساختمان زندگی کرد، گاهی همکاران و دوستانش به خانه اش رفت و آمد داشتند و این میهمانی ها باعث اعتراض مرد همسایه شده بود... اخبار اختصاصی حوادث رکنا را از دست ندهید: اخبار زیر را از دست ندهید:
کدام شهید نابغه اطلاعات و عملیات بود؟
خدا به شهادت در راه خودش کشاند و چنین پدر بزرگواری را الگوی تمام خوبی ها، مرد تقوا و عمل، انسان پاک و فرعون کش، بت شکن زمان، انسان سخن و عقل، پیر شکست ناپذیر و گوهر جماران را به عنوان رهبر بر بالای سر ما یتیمان نهاد و درس تقوا و آزادگی را از زبان حسین (ع) بر ما آموخت و قلب سیاه و کدر ما را با گذشت و جان بازی و ایثار و صبر و استقامت در راه خدا سفید و پاک گرداند و حال اگر شب و روز شکرگزاری کنیم قدر این نعمت خدا را نتوانیم دانست... علی چیت سازیان روحش شاد و یادش گرامی
گرفتن عکس شهادت در آتلیه برادر
. پدرش کشاورز و سیدمحمود هر وقت که می توانست به کمک پدرش می رفت. شهید سید محمود موسوی به روایت همسر از مراسم خواستگاری تا درخواستی که همسر شهید را منقلب کرد آشنایی من و سید محمود بر میگردد به سالهای کودکی مان ، وقتی که من شاید یکی دوساله بودم و سید محمود 5یا6ساله بود. پدر من و پدر سید محمود در جبهه با یکدیگر همرزم بودند. به خاطر شغل پدرم ما ساکن تهران شدیم. سید
شهیدی که مرگ با عزت را بهتر از زندگی با ذلت می دانست
به گزارش راهنمای سفر من به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل از ندای تفرش، 5 فروردین سالروز شهادت سردار شهید حسین عسگری است. شهیدحسین عسگری در سال 1332 در محله زاغرم تفرش در خانواده ای مستضعف، مومن و متدین دیده به جهان گشود. این شهید عزیز در دامن مادری مومنه پرورش و تربیت یافت که این والده مکرمه در شرح ولادت این شهید والامقام چنین می گفت: در طول دوران بارداری روزه داشتم. حسین در
شهید بذله گوی یگان ویژه فاتحین را بیشتر بشناسید
کرد و خندید. چند وقت بعد خبر شهادتش را شنیدم. با این که از نظر مالی در حد معمول و حتی پایین تر بود، نسبت به پرداخت خمس بسیار حساس بود. حساب سال داشت. در سال های اخیر محاسبه ی اموالش را بنده بر عهده داشتم. مبلغی را که بدهکار شد، پرداخت کرد. بعد از مدتی که خواستم رسید مبلغ را تحویلش دهم، گفت: من به خدا بدهکار بودم. از خدا رسید نمی خواهم. برای درخواست وام مراجعه کرد. حساب به نام
روایتی دردناک از جان باختن در ایستگاه هفت خوان/ قطاری که هرگز به تبریز نرسید
کند و می گوید: فرهاد 20 سالش بود. پدرش شهید شده بود و مادرش همین یک پسر را داشت. هر سال با دوستانش برای 28 صفر می رفتند پابوس امام رضا. آن روز صبح ساعت 6 مادرش با او تماس گرفته بود. گفته بود نزدیک سمنان هستند و همه چیز خوب است. تا اینکه ساعت 9صبح به ما گفتند که قطارشان تصادف کرده و آتش گرفته. هر چه با موبایل خودش و 6 نفر از دوستان و همسفرانش تماس گرفتیم یا خاموش بودند یا در دسترس نبودند. توی خانه
پوتین های بدون گل!
راوی : جمشید طالبی جانباز همدانی - شب عید سال1365در پادگان شهید مدنی دزفول بودم. ساعت تحویل سال نیمه شب بود. من به اتفاق دوستان و پدر دو شهید تو چادر بودیم. آن پدر شهیدان خیلی مهربان بود. یک ماه از شهادت یکی از پسرانش می گذشت و دومین شهیدش بود. آقای عنایتی محاسن سفیدی داشت و فرماندهان به خیال خودشان او را در عقبه نگه داشته بودند که سرگرم شود و جلو نرود. حاج آقا عنایتی شب تحویل سال سعی
تازه داماد پرکشیده از ارتفاعات جاسوسان
شنبه چطور؟ گفتن: معلوم نیست. گفتم: پنجشنبه چطور؟ گفتن : پنجشنبه به احتمال خیلی زیاد میام ! کمیل راست گفت ! یکشنبه شهید شد سه شنبه خبر شهادت ایشون رو آوردن و پنجشنبه به بابل برگشت و پیکرشان را تشییع کردیم ...! روز قبل از شهادتش من دلشوره عجیبی داشتم. فکر می کردم می خواهد اتفاق بدی بیفتد، حال عجیبی داشتم ... از خانه پدر همسرم با من تماس گرفتند و گفتند: مریم میایی
آخرین خداحافظی مسلم
. همیشه برکات این امام بزرگوار را در زندگیمان احساس می کردیم. بعد از به دنیا آمدن دخترمان زهرا، مادرم برای پرستاری از من به منزلمان آمده بود، و من در اتاق خوابم برده بود، مادرم الان تعریف کردند که آن لحظه شهید مسلم، از مادرم پرسیده بود : مادر جان آن روز که ما حرف از مهریه زدیم شما و پدر چیزی نگفتید و هیچ اعتراضی نکردید، الان که ما ازدواج کردیم و حرف زدن از این موضوع شاید زیاد خوشایند
برای شهادتش ناراحت نیستم؛ چون به آنچه که می خواست رسید
و به دیوار اتاقش زده بود. مرتب می خواند و تکرار می کرد. یک کتاب هیپنوتیزم هم خریده بود و تمرین می کرد. می گفت: مامان من دوبار روحم را از بدنم جدا کردم. خیلی لذت دارد. حالا ببین شهادت چه لذتی دارد. مادر این شهید از تاریخ شهادت فرزند رشیدش گفت : 42 روز پس از عزیمت، در تاریخ پنجشنبه 94/8/21 هنگام مغرب به شهادت رسید و روز جمعه صبح، پیکر مطهرش را با هواپیما به تهران و سپس به معراج شهدا