سایر منابع:
سایر خبرها
محسن رضایی: نباید به ترامپ میدان بدهیم
است مراقب باشید و یک هفته بعد که برگشت دبی، این حادثه برای او اتفاق افتاده است. سر احمد آقا شما خیلی سختی کشیدید. بله بالاخره فرزند بزرگ من بود، هر کسی برای فرزند بزرگش یک آینده ای تصور می کند و دلش می خواهد او بعد از خودش بتواند امورات خانواده و بچه ها و مادر را برعهده بگیرد چون زندگی ما هم همیشه پرخطر است؛ برای حاج خانم عاشقانه می نویسید؟ حالا عاشقانه
مناظره اول انتخابات دوازدهم
بدهیم، باید درست انجام دهیم. اگر من اصرار داشتم صحبت آقای قالیباف را در همانجا قطع کنم، بخاطر این است که خواستم گناهش اضافه نشود چون آن حرف دروغ بود و می خواستم ادامه ندهد، وگرنه اگر ایشان می خواهند، از وقت من هم استفاده کنند. واکنش هاشمی طبا به سخنان روحانی 1396/02/08 - 18:05 نباید همه کارها را به گردن دولت بیندازیم، اینکه دولت بتواند مسائل ازدواج جوانان را حل کند
طارمی و مسلمان به ملاقات آشتیانی رفتند/ پیشکسوت پرسپولیس به هوش آمد
بهبهان 2017-04-28 01:24 خدا رو شکر نقل قول +36 #1 بهروز 2017-04-27 22:09 واقعا روتون شده برید ملاقات اسطوره ای چون آشتیانی . با این کار زشتان یکم از معرفتش غیرتشان رو یادبگیرید متاسفم براتون . هنوز نفهمیدید تو چه تیم بزرگی توپ میزنید چون هنوز بچه اید حیف به اون پولی که بشما میدن اگه یکماه مثل ما مردم زندگی میکردید هیچوقت اینکار نمیکردید . بی معرفت ها ........:-)
یا علی و خدانگهدار آقای نویسنده
واقعاً وقت نداریم؟ آخرین آرزوی آقای نویسنده به خودم می گویم وقت هست؟ شب ها در خانه یا بیمارستان رو به پنجره می گویم وقت هست؟ آیا وقت دارم رمان های چندگانه ام را تمام کنم؟ چند روز پیش نوه ام روزنامه جام جم فروردین را اتفاقی به من داد در آن عکس مرحوم سبزواری، کیارستمی، شجریان و من بود که هر یک با سرطان دست و پنجه نرم می کردیم و من تلویحاً که روزنامه را دیدم حس کردم که نوبت من است و چه
مصاحبه با نخستین زن چترباز ایرانی
شدند بچه ارشد خانواده ام. اولین دختر خانه. پدرم همیشه می گفت: بهجت تو باید پسر می شدی! از بس که به بازی های پسرانه علاقه داشتم. مرا می توانستید بین پسربچه هایی که در کوچه و خیابان الک و دولک و وسطی بازی می کردند، پیدا کنید. دو تا آجر می گذاشتیم و یک تخته چوبی روی آن و من با سنگی چنان ضربه ای رو تخته می زدم که چوب روی هوا می چرخید و چند متری آن طرف تر روی زمین فرود می آمد. از بچگی بازی
نقابدارها به خاطر یک دختر، پدرش را کشتند+ عکس
را باور نکنم؟ اینکه تو با او نبودی؟ بله، جناب سروان کار من نبوده! - اما یونس گفته به دستور تو، این قتل را انجام داده.! درحالی که تقریباً به التماس افتاده بود گفت: دروغ میگه جناب سروان! من فقط خواستم با چاقو اون بنده خدا را بترسونه اما نگفتم طوری بزنه که بمیره. وقتی حرف هایش به اینجا رسید لیوان آبی به دستش داده و گفتم: حالا آرام و با حوصله همه
طارمی و مسلمان به ملاقات آشتیانی رفتند/ پیشکسوت پرسپولیس به هوش آمد
بهبهان 2017-04-28 01:24 خدا رو شکر نقل قول +36 #1 بهروز 2017-04-27 22:09 واقعا روتون شده برید ملاقات اسطوره ای چون آشتیانی . با این کار زشتان یکم از معرفتش غیرتشان رو یادبگیرید متاسفم براتون . هنوز نفهمیدید تو چه تیم بزرگی توپ میزنید چون هنوز بچه اید حیف به اون پولی که بشما میدن اگه یکماه مثل ما مردم زندگی میکردید هیچوقت اینکار نمیکردید . بی معرفت ها ........:-)
یادنامه پروفسور دکتر نور علی نوری نیستانک
می گفتند: من راضی به زحمت تو نیستم و این کار را نکن. ایشان همه ظواهر زندگی را قلابی می دانستند. ایشان می گفتند که اگر وقتی حال تو خوب است، من بیایم و بنشینم باهم چایی بخوریم، بسیار بسیار کار باطلی است و وقت تلف کردن است.حتماً، چون اطلاع دارید که ایشان وقتی از هر کلاسی بیرون می آمدند، هرگز نمی رفتند، تا چائی بخورند، بلکه بلافاصله وارد کتابخانه می شدند، متوجه حرف من می شوید. ایشان می گفتند: زمان
مهجور بودن بچه ها باعث شده که کمتر به آنها اهمیت داده شود
نمی توانی برنامه اجتماعی کار کنی به این دلیل که نوع بیان، کنسه ها و طنزت فقط به درد کار کودک می خورد. کار کودک را خیلی دوست دارم آنهم به این جهت که حس می کنم کودکان دنیای بسیار پاکی دارند و از دنیای آلوده ما بزرگترها به شدت فاصله دارند. من همیشه سعی کردم تا در آن دنیا باشم. علیرغم اینکه از نظر جسمی و فکری بزرگ شدم، اما دوست دارم تا حس کودکی ام را هیچوقت فراموش نکنم چونکه آن حس های گذشته به من کمک
اصفهانی: افسرده و بی انگیزه شده بودم
او که در رشته پزشکی تحصیل کرده بود، از همان ابتدا با آهنگ سازان بنامی همچون کامبیز روشن روان، همایون خرم، فریدون شهبازیان و... همکاری کرد اما بعد از سال ها فعالیت، انتشار آلبوم، برگزاری کنسرت، اجرای ترانه های تیتراژ ناگهان غیب شد... او هم همچون علیرضا عصار سال ها نه کنسرت داد، نه آلبومی منتشر کرد و نه صدایش از هیچ رسانه ای شنیده شد؛ ترجیح داد صدایش به کما برود. حالا بعد از گذشت چندین و چند سال بار دیگر تصمیم گرفته بازگردد؛ آن هم نه یک بازگشت معمولی و همچون دیگر خواننده ها، آمده تا
مخاطب خاص من...
ها ببینم و ساکت بمانم تا کی گوشه کنایه های به تورا بشنوم و سکوت کنم... تاکی اشک هایم را فرو برم... تاکی گریه ی دختر شیرینت را ببینم و سکوت کنم... دلم دارد از درد و غم در آتش می سوزد اما نمی توانم حرف دلم را بزنم. تا کی مسیر دانشگاه تا خوابگاه را با تو حرف بزنم.... می دانی از تمام ظواهر دنیا خسته شده ام... از درویی
به روحانی گفتم جنگ اصلی، معیشت مردم است| گروه عقلاء علیه من فضاسازی می کردند
باشید، بعد می گویید من باید برای گذران زندگی ام باید بیایم و آخر سر شما را می برند مدرسه شبانه، چه کسی بود؟ من آخرش ایشان را پیدا نکردم، خیلی دنبالش گشتم که چه کسی بود ولی او را پیدا نکردم من کنار جاده داشتم چوپانی می کردم و به پدرم کمک می کردم، بعد دیدم اتوبوس ایستاد یک نفر آمد بیرون من آن طرف جاده بودم، صدایم زد گفت بچه بیا کارت دارم، من رفتم گفت الان بچه های هم سن تو سر کلاس هستند
دل تمام دخترهای محله را برده بود! / دختران همه دوست داشتند با او حرف بزنند و من ..
ماشینی را که برایم خریده بود به نامم کرد. ما با خوشحالی به خانه بخت یعنی خانه ای که پدرم داده بود رفتیم. همه چیز خوب بود. زندگی شیرین تر از آن بود که فکرش را می کردم و خوشحال بودم که به خاطر حرف پدر و مادرم محمد را رد نکرده بودم. از ماه بعد محمد دیگر سر کار نیمه وقت هم نمی رفت و وقتی می گفتم که پول نداریم می خندید و می گفت خب از پدرت پول بگیر. اوایل فکر می کردم شوخی
اعمال شب و روز اول ماه شعبان
آن صدقه را تربیت کند همچنان که یکی از شما بچه شترش را تربیت می کند تا آنکه در روز قیامت به صاحبش می رسد در حالتی که به قدر کوه احد شده باشد. - در تمام این ماه هزار بار بگویید: لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَ لَا نَعْبُدُ إِلَّا إِیَّاهُ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ ، که ثواب بسیار دارد و عبادت هزار سال در نامه عملش بنویسند. - در هر پنجشنبه این
روزگار زنان در افغانستان
دریافت کردند. در راه دموکراسی و آزادی قد و قواره و صورت کوچکش گواه می داد که سن و سال زیادی ندارد. سخت می شد فکر کنی به 20 رسیده است با این حال در جمع دوستانش که همگی دست کم 8-9 سال از او بزرگ تر بودند به عنوان یک پیشرو شناخته می شد. سحر فطرت ، زاده ایران است و الفبای زندگی را در شیراز فراگرفته است و لا به لای همه حرف هایش از ایران به عنوان سرزمینی که نیمی از قلبش برای آن می تپد
مادر شهید: برای علی شرط گذاشتم اگر نماز صبح هایش را اول وقت بخواند اجازه رفتن به سوریه می دهم/ فرزندم را ...
قضیه را فهمیدم. همان لحظه خدا را شکر کردم و گفتم: این بچه را دادم برای دفاع از حرم حضرت زینب(س)، برای دین اسلام، خدا و رهبر. اگر شش پسرم هم مانند علی بروند راضی هستم. افتخار می کنم خدا چنین فرزندی به من داده است. اول که از من اجازه خواست برود سوریه گفتم: تو اینجا پشت جبهه باش و خدمت کن، اما گفت: مامان رضایت بده بروم، آن زمانی که امام حسین(ع) شهید شد حضرت زینب(س) را به اسارت بردند. همه
ظفر مارشین چالان بیزوخ
طرفدارانی به ورزشگاه بروند که فرهنگ اصیل ترکی رو نشون بدن نه اینکه ابرو واسمون نذارن تو ترک نیستی!! ترک بودی از درد ترکا خبر داشتی تو همون طرفدار تیم خودت باش و جایی نگو ترکی حیف این کلمه بزرگ آذربایجان مالِ ایرانه، سَرِ ایرانه، اون پان ترک های جدایی طلب که از سگ نجس ترند از ستار خان محبوب خجالت بکشن، از شهریار شاعر بزرگ ایرانی خجالت بکشن، از شهید مهدی باکری قهرمان ملی خجالت بکشن، من
خاطره ای از کیارستمی و اسکورسیزی
نتوانستم بیایم. و بدانید که دلم با شماست و دوست داشتم با شما باشم. اما به جای حضورم، پیغام ویدیویی برای شما می فرستم. اول می خواهم تشکر کنم از دوستان. بیشتر از همه از آقای میرکریمی و آقای صمدیان برای تمام زحماتی که برای این بخش از جشنواره کشیدند. حتما می دانید از پارسال که این اتفاق افتاد، مراسم های متعددی در جاهای مختلف دنیا برای پدر برگزار شده است. بیشتر از دویست و سی مراسم که بخشیش
خداحافظی ابدی اهالی تئاتر با نقی سیف جمالی/ پیکر این بازیگر در قطعه هنرمندان آرام گرفت
/> حمیدرضا نعیمی در این مراسم بیان کرد: همیشه می گویند وقتی کسی می میرد، عزیز می شود؛ نقی رفت ولی زیبا شد و رفت. چرا که نقی سیف جمالی حضور داشت و به من این درس را داد که همیشه به بودن کسی امیدوار نباش. او اصلا بر صندلی که نشسته بود احساس مالکیت نداشت. از بزرگان هنر وام هنری نمی گرفت و از آنها به حس عاشقی نام می برد. وی افزود: دلم برای شعر خواندن او تنگ می شود. لازم نیست که او را سال ها
انتظاراتی که مردان از همسرشان دارند
خواهم تلویزیون تماشا کنم و تو دوست داری به سینما یا خرید بروی، بهتر است هرکدام به فعالیت مورد علاقه خودمان بپردازیم. 32. این حقیقت را بدان که من ذهن خوان نیستم. پس اگر خواسته و نیازی داری، به من بگو. 33. گاهی به طور غیرمنتظره بغلم کن و به من ابراز عشق و علاقه کن. 34. وقتی به بچه ها ویتامین می دهی، مرا هم فراموش نکن! 35. می دانم تو مادرم نیستی، اما گاهی
حکایت شیرین یک شیدای سینما!
مدیر قیافه ام را خوب برانداز کرد و گفت:" سام علیک! فرمایش؟!" - بنده با آقای مدیرکار دارم؛ تشریف دارن؟! - مدیر و همه کاره اینجا، جلو روت واستاده؛ هوشنگ، معروف به اوس هوشی!... تو هم لابد اومدی بشی آرتیست؛ درسته خوش تیپ؟! ناباورانه به چشمهای او نگاه کردم و ذوق زده و با شادی و دستپاچگی تمام گفتم:" من... من عباس هستم و از دیدن تون خیلی خوشحالم!" - همینجوری
آرزوی همزاد ایرانی مسی +عکس
کارهای بزرگ انجام داد رضا به واسطه شباهت بی اندازه ای که به مسی دارد حسابی مشهور شده است. حالا از رضا می پرسم این برایت ناراحت کننده نیست که همه تو را به واسطه کس دیگری دوست دارند و زیر سایه اش هستی. اما او جواب می دهد: اتفاقا خیلی خوشحالم که شبیه بهترین فوتبالیست تاریخ دنیا هستم. مسی آدم کوچکی نیست و ممکن بود شبیه هیتلر بزرگ ترین قاتل دنیا باشم ولی شبیه آدم محبوبی مثل مسی هستم.
روایت های تکان دهنده عکاس ایرانی از فاجعه بمباران شیمیایی حلبچه+تصویر
ناگهان دگمه شاتر را فشرد و آن عکس جهانی که در توقف و یا تغیر شرایط جنگ های شیمیائی بی تأثیر نبود برای تاریخ ثبت شد. این عکس با عنوان من پدرم را ترک نمی کنم به صورت پوستر و به 5 زبان در سراسر جهان منتشر شد و در پرونده محاکمه صدام حسین نیز موجود بود. هوا رو به تاریکی می رفت و هواپیماهای عراقی در آسمان حلبچه همچنان در حال مانور و بمباران شهر بودند. سرانجام همه افراد باقیمانده سوار بر ماشین
اتفاقی رسوا کننده / دختر شانزده ساله ای که با ارتباط تلگرامی حامله شد و ..
دیگرم ارتباط داشته باشم. با ورود به کانال های تلگرامی با 2 دختر دیگر به نام های لعیا و نوشین آشنا شدم. طولی نکشید که ارتباط ما با یکدیگر آن قدر صمیمانه شد که فقط به حرف های آن دو نفر گوش می کردم و از خانواده ام فاصله گرفته بودم. مدتی بعد لعیا و نوشین ، پسر 28 ساله ای را به من معرفی کردند که به قول آن ها از بچه پولدارهای مشهد بود. لعیا می گفت: تو با زیبایی خیره کننده ات مهره مار داری! و گرنه
علاقه پریناز ایزدیار به نقش دخترهای شمالی
. خانه پدری ام از منظره دل انگیز رو به دریا برخوردار است؛ به همین خاطر برای رفتن به آنجا همیشه لحظه شماری می کنم. چون تماشای دریا باعث التیام یافتن روحم می شود. وقتی پریناز ایزدیار با دیدن این همه مرغ و خروس هیجان زده میشود این حس را نسبت به جنگل هم دارید؟ بله، اما خب حسم نسبت به دریا قوی تر است اما ترکیب این دو در کنار هم واقعا نعمت بزرگی است که خوشبختانه شمال ایران از آن برخوردار
غوغای آقاشیره در سرپل ذهاب غرب
) می دهم چون راه امام را راه اسلام و راه خدا می دانم ، خلبان احمد پیشگاه هادیان پس از انجام آخرین مأموریت خود در تاریخ 15.11.66 در منطقه غرب به ملکوت اعلا رفت و به جمع دوستان شهیدش پیوست و مراسم تشییع این شهید گرانقدر در کرمانشاه باشکوه برگزار شد. آرزوی شهادت داشت و از اینکه تیر به سرش خورد و شهید نشد خود را ملامت می کرد همسر شهید هادیان درباره خصوصیات اخلاقی و شهادتش در مدت
اتفاقی رسوا کننده - دختر شانزده ساله ای که با ارتباط تلگرامی حامله شد و ..
دیگرم ارتباط داشته باشم. با ورود به کانال های تلگرامی با 2 دختر دیگر به نام های لعیا و نوشین آشنا شدم. طولی نکشید که ارتباط ما با یکدیگر آن قدر صمیمانه شد که فقط به حرف های آن دو نفر گوش می کردم و از خانواده ام فاصله گرفته بودم. مدتی بعد لعیا و نوشین ، پسر 28 ساله ای را به من معرفی کردند که به قول آن ها از بچه پولدارهای مشهد بود. لعیا می گفت: تو با زیبایی خیره کننده ات مهره مار داری! و
ضرورت مخاطب یابی برای تئاتر مدرن
دانشگاه تربیت مدرس کارگردانی خوانده ام و در کنارش با تمام بچه هایی که گرایش های دیگری را می خواندند ارتباط داشتم و واقعا می دیدم که در کلاس هایشان چه اتفاقی می افتد. نمی خواهم منکر اهمیت دانشگاهی بودن و آکادمیک بودن باشم ولی می گویم که این آکادمیک بودن چقدر به ما کمک می کند و چقدر به ما ضربه می زند. از این بحث می خواستم به این برسم که بگویم در تئاتر ما تو تلاش می کنی و درس می خوانی و تجربه اضافه
وقتی رفتار زشت مهدی را دیدم شوکه شدم! / می خواستم از اتاق خواب بروم ولی مانع شد
اش درخشان شود. شایدم خون خودش روشن و درخشان بود. بوی خون را هم به خاطر دارم. بویی گس و ناراحت کننده که با هر نفس کشیدن تقریبا جایی بین بینی و حلق جا خوش می کند و تا مدت ها زنگ هشدار مغز را به صدا درمی آورد. بوی خون در خاطرم ماندگار شد، چون از شکم مهدی خون بیرون می زد. نمی دانم چطور این همه خون در بدن یک انسان جا شده بود. همه جا خون بود. خودش سراپا قرمز شده بود. البته همیشه
روایت یک مددکار اجتماعی پیرامون خشونت خانگی در کردستان؛ روایت شماره (2)
اونو به دانشگاه بفرسته. آرزوی پدر و پدربزرگم اینه که بتونه برای خودش در آینده کاره ای بشه. از پدرم، پدرم بزرگم و برادرم بیزارم. ازشون متنفرم. از همه مردها متنفرم چون همه چی رو فقط برای خودشون میخوان. همه چیز این زندگی لعنتی برای اون ها خوبه اما به ما که میرسه همه چیز بد میشه... مادرش می گوید: من خودم در 15 سالگی ازدواج کردم نه درسی، نه مدرسه ای، نه سوادی!! هر چی به پدرش گفتم بذار این بچه