سایر منابع:
سایر خبرها
غربیه دوست داشتنی
شهید علیمردان آزادبخت / میرملاس نیوز: سال64 منطقه در بندیخان بعد از ظهر یک روز پا ییزی هوای نسبتاٌ سرد بود .با اسبی که از نیروهی تیپ انصار الحسین همدان زمان جابجایی برایمان مانده بود. اوقات فراغت در اطراف دریاچه در بندیخان گشت و گذاری میزدم. امروز تنها بودم تعدادی لباس چرک را [...] شهید علیمردان آزادبخت / میرملاس نیوز: سال64 منطقه در بندیخان بعد از ظهر یک روز پا ییزی هوای نسبتاٌ سرد بود .با اسبی که از نیروهی تیپ انصار الحسین همدان زمان جابجایی برایمان مانده بود. اوقات فراغت در اطراف دریاچه در بندیخان گشت و گذاری میزدم. امروز تنها بودم تعدادی لباس چرک را بردم کنار دریاچه برای شستن و اسب را هم کناری بستم شستن لباسها تمام نشده بود که دو نفر به طرفم می آمدند. نزدیک که شدند یکی را شناختم حمید آزادی بود. فرمانده وقت گردان محبین با جوانی نسبتاٌ بلند قد باصورتی گند می به من نزدیک شدند . حال و احوالی با هم داشتیم .من هنوز با آن جوان آشنا نشده بودم که رفت سراغ لباسهای من و شروع به شستن کرد .از این کارش بسیار متعجب شدم . به حمید گفتم که آقا، کی باشند ؟ حمید فکر میکرد که من شوخی میکنم. ولی واقعاٌ تا به حال ایشان را ندیده بودم. ولی او اوصاف بنده راکاملاٌ میدانست لباسها را کناری روی سنگها پهن کردم. بعد میخواستم بنشینم به تعریف کردن حمید دستم را محکم گرفت و با صدای بلند فریاد میزد. بیا او را گرفتم مانده بودم میخواهند چکار کنند یکباره آن یکی که من هیچ انتظاری از او نداشتم .رفت زیر پاهایم حمید هم دستانم رامحکم گرفته بود کشان کشان مرا به طرف دریاچه بردند هرچه فریاد زدم هواسرد است سرما می خورم حرف به گوششان نرفت که نرفت و با شماره 3.2.1 مرا پرت کردن میان آب .با خودم می گفتم حمید را می شناسم این غریبه کیه که اورا همراهی میکند؟ هرچه تلاش میکردم که از آب بیرون یبآم ولی با پرتاب سنگ جلوی بیرون آمدنم را میگرفتند. خلاصه بعد از چند دقیقه که حسابی خیس شده بودم و لرزه به بدنم افتاده بود مرا از آب بیرون آوردند. حمید انسان بسیار زرنگ و با قدرتی بود.زور هیچ کس به او نمی رسید. خیلی سریع آتشی روشن کرد.و سه نفری دور آتش را گرفتیم وحسابی خشک شدم. در این بین هی مانده بودم این همراه حمید کیه که خیلی با من راحت بود. خلاصه رفتیم میان سنگر خودمان آنها هم آمدند. من که خیلی سردم شده بود رفتم زیر پتو حمید هم شروع کرد به صحبت کردن که چنین است و چنان است گفتم نمی شود بجای حرف زدن این آقا را معرفی کنی گفت مگر نمی دانی علیمردان است اورا نمی شناسی. اسمش را از بچه های کردستان شنیده بودم ولی خودش را تا به حال ندیده بودم. تازه آن موقع بلند شدم بااو روبوسی کردم. ولی همیشه این را در دل داشتم که روزی تلافی کنم. به او هم گفتم اگر روزی بیآید این کارت را تلافی خواهم کرد.(با جمله ای مرا میخ کوب کرد) (اه دا نزایه) من آن موقع زیاد با کنایه های لکی آشنای نداشتم .ندانستم منظورش چیست.. این اولین آشنای من با علیمردان عزیز بود وقتی من در میدان مین افتاده بودم اولین کسی بالا ی سرم رسید علیمردان بود .همینکه او را دیدم افتادم یاد دربندیخان، آمدنش آرامش را با خودش آورد. مرا بلند کرد از میدان مین بیرون برد. میخواست که تا بالای ارتفاع مرا ببرد. گفتم این بجای آن یادت هست. دربندیخان ..اشگ میان چشمانش حلقه زد و من هم با صدای بلند میخندیدم تمام لباسهایش غرق خون شده بود. به او گفتم مسیرطولانی است بگذار بچه ها بیآیند کمک وبعدازچندی تعدادی ازنیروهای رومشگان باحاج محمدآزادبخت و حمید قبادی آمدند. ( یاد باد آن روزگاران یاد باد) درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo. ...
قولی به پرسپولیسی ها نداده بودم | هواداران تراکتورسازی از باشگاه ناراحت باشند، نه من! | وقتی مرا نمی ...
ناراحت شوند. با آنها صحبت کردم اما شرایط در سپاهان برایم بهتر بود و تصمیم گرفتم به این تیم بروم. مدافع سابق تراکتورسازی خطاب به هواداران این تیم بیان داشت: من از هواداران تراکتورسازی تشکر می کنم که چند سال مرا مورد حمایت خود قرار دادند اما گلایه ای هم دارم. این هواداران پشت مرا خالی کردند. باشگاه مرا نمی خواست اما من باز هم به خاطر تراکتورسازی صبر کردم و وقتی مطمئن شدم مرا نمی خواهند
6 روز اسارت معاون بانک در غار کوهستانی
دوباره چشمهایم را بستند و به مسیر خود که از قبل برنامه ریزی کرده بودند، ادامه دادند. هرچند ساعت یک بار با موبایل خودم مرا وادار می کردند با یکی از افراد خانواده در مورد پرداخت پول تماس کوتاهی داشته باشم. به دلیل این که با چشمان بسته مرا به این طرف و آن طرف می بردند از موقعیت جغرافیایی خودم اطلاع دقیق نداشتم، فقط می دانستم از شب اول به بعد مرا در دل کوه مخفی کردند و بیشتر اوقات در طول روز
اعتراف بوکسوری که قاتل شد
استفاده کردم و یک مشت به مقتول زدم. بعد چه شد؟ او از حال رفت. من هم دست و پای مقتول را بستم و انگار باعث مرگش شدم. چرا دست و پایش را بستی؟ راستش قبل از اینکه او از حال برود، دیدم ظاهر مرتبی دارد و پول و موبایل گران قیمتی همراهش است و تصمیم به سرقت آنها گرفتم. او حاضر نشد اموالش را تحویلم بدهد. به من برخورد و برای آنکه مابقی معتادان حساب کار دستشان بیاید، یک
طرح شکایت های جدید علیه 2 مقلد شیطان
به گزارش خبرنگار ما، دو پسر جوان که سوار بر خودروی پراید مشکی با شیشه های دودی دست به اعمال مجرمانه می زدند، بعد از طرح شکایت از سوی دو دختر جوان، روز یک شنبه هفتم تیرماه در جنوب تهران دستگیر شدند. اولین شاکی گفت: شامگاه 6 فروردین از میدان هفت تیر برای رفتن به خانه مان در خیابان نامجو سوار خودروی پراید مشکی شدم که علاوه بر راننده پسر جوانی به عنوان مسافر در صندلی جلو نشسته بود. راننده بعد از طی
جانبازی که با فروش رب به جبهه رفت
و راهی جبهه شدم و حتی آنقدر خانواده ضعیفی داشتم که پول رفتن به جبهه را هم نداشتیم و مادرم رب گوجه فرنگی پخت و با فروش آن پول جبهه رفتن فراهم گردید. وی ادامه داد: مدتی به عنوان بسیجی در جبهه بودم و بعد از آن هم از ارتش وارد جنگ شدم و 3 بار هم مجروح شدم که ترکش ها هنوز هم مرا اذیت می کند اما بنیاد شهید و امور ایثارگران تا سال 88 جانبازی مرا مورد تایید قرار نداد و چون مدارک کافی نداشتم
عجله ای برای تمدید با تراکتور نداشتم/ با پیشنهاد پرسپولیس قصد بازار گرمی نداشتم
دهد یا خیر، گفت: این که سئوال ندارد او بزرگتر است و با سابقه، ضمن این که ملی پوش است. قطعا او کاپیتان تیم است. وی با اشاره به رقابت با حمودی افزود: به هر حال من مشکلی با این موضوع ندارم و هر گاه هم که نیمکت نشین شدم اعتراض نکردم و سعی کردم خودم را ثابت کنم که به ترکیب برگردم. مگر همین تونی در بدو ورود مرا نیمکت نشین نکرد ولی بالاخره خودش به این نتیجه رسید که من می توانم به تیمش کمک کنم
مرگ پسر معتاد در آتش ناپدری
نکرد و گفت فقط برای ترساندن پسر معتاد همسرش که فرزاد نام داشت، آتش سوزی راه انداخته است. متهم گفت: چند سالی می شد همسر اولم را از دست داده بودم که با مادر فرزاد آشنا شدم. او زن آبرودار و بسیار خوبی بود و من هم که تنها بودم. آبروداری برایم مهم بود تصمیم گرفتم با این زن ازدواج کنم. بعد از ازدواج با مریم هیچ مشکلی نداشتم و وضعیت خیلی خوب بود تنها مشکل ما فرزاد بود. اعتیاد فرزاد، مادرش را
حفره های تاریک زندگی زن 35ساله
معتاد کارتن خواب تبدیل شد. او در حالی که مرا نیز به مواد مخدر آلوده کرده بود به مکان نامعلومی رفت که دیگر هیچ گاه از او خبری نیافتم. تنهایی و اعتیاد شدید به شیشه و کراک موجب شد تا به دزدی از مغازه ها روی آورم با آن که چند بار نیز دستگیر شده بودم اما رهایی از چنگال مواد افیونی برایم امکان ناپذیر بود تا این که برای تامین هزینه های سنگین کراک به گدایی کشیده شدم . مصرفم نیز بالاتر می رفت و نمی
از آدم ربایی تا سرقت های خشن در پرونده باند خانوادگی
به گزارش کرج رسا ، اعضای این شبکه بعد از سرقت خودروی یک زن در تهران راهی استان های دیگر شدند و دست به ربودن افراد و زورگیری از آنها می زدند. اوایل خرداد زنی به اداره پلیس رفت تا مأموران را در جریان سرقت ماشینش قرار دهد. وی گفت: سوار خودروی 206خود بودم و وقتی مقابل خانه مان رسیدم از ماشین پیاده شدم تا در پارکینگ را باز کنم. در همان لحظه خودروی مزدا3 که 2سرنشین داشت در نزدیکی ماشینم توقف
کشتن داماد به بهانه ادب کردن آن
مسئولیتی بود و اصلا به من توجه نمی کرد. او هیچ وقت خرج مرا نمی داد و فکر می کرد کلفت آورده است. دریغ از یک بار ابراز احساسات. حتی وقتی به رفتارهایش معترض می شدم من را در گوشه ای از حیاط خانه ساعت ها می بست و بعد با گریه و التماس رهایم می کرد. او مرد بی عاطفه ای بود و از آزار من لذت می برد. دیگر طاقت رفتارهای او را نداشتم و موضوع را به برادرانم گفتم. آنها هم از روی تعصب گفتند علیرضا را ادب
علی از زبان علی (ع)
)... آنان پیوسته بر کیش ابراهیم (علیه السلام) خدا را پرستش کردند. عزت نفس 10- پدرم در عین فقر و ناداری، آقا بود و تا آن روز شنیده نشد که فقیری بدان پایه از آقایی رسیده باشد. 11- در روز واپسین، حقیقت نور و روشنایی پدرم - جز انوار طیبه محمد و آل محمد(علیه السلام)- همه خلایق را تحت الشعاع قرار خواهد داد. 12- نخستین بار که پدرم مرا در حال نماز همراه رسول خدا(صلی
مرگ؛ هدیه مرد عراقی به همسر ایرانی
متهم در جایگاه حاضر شد. او اتهام قتل عمدی همسرش را قبول کرد و گفت: از عراق به ایران آمده بودم تا کار کنم و کمی پول دربیاورم. در ایران با مردی به نام مهرداد آشنا شدم و او مرا با مینا آشنا کرد. عاشق مینا شدم و بعد هم ازدواج کردیم. چندماهی بیشتر از ازدواجمان نگذشته بود که متوجه شدم مینا قبل از من با مهرداد رابطه داشت و آنها سال ها با هم دوست بودند. از این موضوع خیلی ناراحت شدم. می خواستم مینا را طلاق
دوئل نافرجام یک زن با طلاق
همین برایمان مشکل ایجاد می کرد و باعث می شد آنها دائم در زندگی ما سرک بکشند. اما سعی کردیم بتوانیم با کمک هم به زندگی مان سر و سامان بدهیم. رابطه مان با هم خوب شده بود و در دو ماه اول زندگی احساس خوشبختی می کردیم اما یک روز همه چیز تغییر کرد؛ جشن تولد زن برادرم بود. حامد خانه نبود و پدر و مادرم به دنبالم آمدند. من هم آماده شدم و با آنها رفتم اما... حامد روزگارم را سیاه کرد و بعد از برگشتن به خانه
گفتگو با 3 زن قربانی تجاوز
مشغول صحبت کردن با موبایلم بودم، زیاد حواسم به اطراف نبود. می خواستم زودتر به خانه مان برسم به همین خاطر وقتی یک پراید خاکستری رنگ مقابلم توقف کرد مسیرم را گفتم. فکر کردم مسافرکش شخصی است. تمام شیشه های خودرو به غیر از شیشه جلو دودی بود و من پسری را که در کنار راننده نشسته بود ندیدم اما راننده ظاهر آراسته ای داشت. به همین خاطر شک نکردم و سوار شدم.
گفت وگو با ستاره دنیای ژوراسیک درباره همه چیز
این گفت وگو با اینترتینمنت ویکلی در کنار دنیای ژوراسیک از موسیقی و ژانر مورد علاقه اش می گوید. فیلم جدید پارک ژوراسیک در گیشه عالی کار کرد و در عین حال برای برخی بازگشت به دوران کودکی و تماشای فیلم اصلی را تداعی می کند. اولین فیلم برای شما در چه جایگاهی قرار دارد؟ برای من فیلم خیلی مهمی بود. من یکی از طرفداران سری فیلم های اصلی بودم. وقتی 13 ساله بودم برای اولین بار آن را
ناگفته های رضا رویگری 66 ساله و همسرش 25 ساله اش! (+عکس)
. سرگیجه بدی به من دست داد و ناگهان همان جا بیهوش شدم. یک پسر بی معرفت از پسرتان خبر ندارید؟ رضا: چند وقت پیش شب تولد حضرت علی (ع) که مثلا روز پدر بود با یک اس ام اس روز پدر را به من تبریک گفت. تارا: البته بعد از یک سال. قهر هستند؟ رضا: چه بگویم. من که برای پدرم پسر بدی نبودم. تنها کاری که پدرم را اذیت می کرد این بود که می گفت مطرب بار
بازیگر نقش ابن ملجم : برای بازی در نقش قاتل امام علی(ع) از سه شب قبل خواب نداشتم
فیلمبرداری در ماه رمضان بود. در خانه قطام بودم که آقای میرباقری گفت: کریم! می خواهم ضربت خوردن را برای شب نوزدهم بگذارم تا در آن حس قرار بگیری. گفتم: به قرآن اگر در آن شب بتوانم بازی کنم دیوانه می شوم! از سه شب قبل از شروع اولین سکانس ضربت زدن، خواب نداشتم و می ترسیدم اما تمام سعی خودم را کردم که با این نقش، مظلومیت علی(ع) را نشان دهم.
تالیف 25 کتاب توسط بانوی نخبه نابینای خراسان جنوبی
بیماری من چیزی بدانند و دکتر گفته بود نمی توانم به مدرسه عادی بروم برای همین تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم و تنها تا همان چهارم ابتدایی درس خواندم. دنیا روز به روز برایم کوچکتر می شد و امیدم را بیشتر از دست می دادم و خودم را در اتاقم زندانی کرده بودم و دوست نداشتم از اتاق بیرون بیایم و اگر کسی برای انجام کارهایم قصد کمک به من را داشت بیشتر اعصابم بهم می ریخت و داد و فریاد می زدم. در
خلاصه کتاب طنز خمپاره های فاسد +تصاویر
، پول نداشتم دوچرخه بخرم و حالا که پول خرید دوچرخه را داشتم، پول خرید موتور را نداشتم. شانس است دیگر! وقتی به عنوان رزمنده به جبهه های نبرد رسیدم، دنبال فرصتی بودم که خودم را عنوان پیک فرمانده گردان یا فرمانده لشکر جا بزنم؛ چون پیک های مزبور جملگی موتورسوار بودند. آن هم موتور پرشی مامان قرمز رنگ! اما هرکاری کردم نشد که نشد. تصمیم گرفتم وقتی شهید شدم و وارد بهشت شدم، به جای حوری و خانه
گلایه بازیگر جوان از جفاهای دنیای بازیگری
جایگاهی وبا هر وسیله ای منتقد سینما شود. سین: بهترین و بدترین خاطره کودکی شما؟ جیم: تک تک لحظات کودکی ام بی نهایت بی نظیر و خوب بود که البته خیلی از آن دور شدم. بدترین اتفاق دوران کودکی ام از دست دادن پدربزرگم بود. چون واقعاً دوستش داشتم وقتی من 6،7 ساله بودم درگذشت. این مرگ به دنبال چند سال خانه نشینی و زمین گیر شدن ایشان اتفاق افتاد. من هیچ وقت جلوی دیگران گریه نمی کردم و
حدادی: کامرانی با یک کلمه بسکتبال ایران را زیرسوال بُرد/ سرمربی تیم ملی برایم دلالی نکرد
گاه من عدد 6 را نشان ندادم اما آن روز نشان داد. من هم استقلال را دوست دارم و همیشه پیگیر این تیم بودم اما در یکی دو سال گذشته نتایج خوبی نگرفته است. فارس: به بسکتبال برسیم. امسال به هدفت که قهرمانی در لیگ ایران بود، رسیدی. از مرحله پلی آف به جمع مهرام اضافه شدم. سال گذشته دوست داشتم در کنار صمد نیک خواه و با بازیکنان تماما ایرانی قهرمان شوم اما این اتفاق نیفتاد و بدشانسی
هفتاد منقبت انحصاری برای امیرالمؤمنین علیه السلام از زبان خود حضرت
. از رسول خدا صلّی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: هیچ کس از عرب مگر حرام زادگان و کسی از غیر عرب مگر شقاوتمندان و هیچ یک از زنان مگر زن سلقلقیه(زنی که از پشت حیض می شود) کینه تو را به دل نخواهد گرفت. 45. رسول خدا صلّی الله علیه و آله مرا که به بیماری چشم مبتلا بودم، فراخواند و از آب دهانش بر چشمم مالید و فرمود: خداوند گرمی آن را در سردی اش و سردی آن را در گرمی اش قرار ده، و به خدا سوگند که
راز ثروتمند شدن کارگر ساده روستایی در ماه عسل
. بارها خواستم به شیراز برگردم اما انجام شرط پدر آن دختر مانعم می شد. به خاطر اخلاق خوبم و لهجه شیرین شیرازی از مشتریان انعام می گرفتم و این انعام شامل حال همکارانم نیز می شد، به همین واسطه آنها دست از آزار و اذیت من برداشتند. شهرتی به وسعت کره زمین یک سال گذشت و به شیراز برگشتم. و در کمال ناباوری متوجه شدم آن دختر در همان روز ازدواج کرد. من که به دنبال نمایش هنرم بودم تمام باورم
خوشبختانه مردم بیشتر از مسئولین ما را درک می کنند
نگهدارم و دو تای دیگر گریه می کردند، چون کاری از دستم بر نمی آمد همراه دو تای دیگر گریه می کردم. شاید در طول شبانه روز بیشتر از سه ساعت استراحت نداشتم مجید زینلی در ادامه تصریح کرد: از صبح تا شب سرکار بودم و همسرم باید تنها به این چهار بچه رسیدگی می کرد وقتی شب به خانه برمی گشتم همسرم آنقدر در طول روز خسته می شد که خوابش می برد. بعد از آن برای بچه ها باید تا صبح شیرآماده کرده و به
زنی که با انگیزه خداشناسی وارد عرفان حلقه شد اما به شیطان رسید
شد. * بعد از فوت پدرتان، احوال شما چگونه شد؟ بعد از فوت پدرم چهار سال بود بهم ریختگی من زیاد شده بود و حال روحی من دگرگون بود؛ چهار سال دچار افسردگی شدید شدم؛ هر بار که در ارتباط می نشستم احساس می کردم حالم از دفعه های قبلی بدتر می شود؛ بعضی مواقع در این ارتباطات تکان های شدید شبیه حالا تشنج و صرع به من دست می داد. مستر ها دست و پای من را می گرفتند تا تکانهای من را
آیت الله حائری برای آقا درس اختصاصی می گفتند/پیش بینی آیت الله مرتضی حائری از آینده رهبری
. خاطرم هست 16، 17 سال بیشتر نداشتم و با پدرمان به قم رفتم. سال 38 بود. با اینکه کم سن و سال و به محیط قم نا آشنا هم بودم، گشتم تا آقا را پیدا کنم. به مدرسه حجتیه و حجره شان رفتم و دیدم ایشان برای درس رفته اند. غرض اینکه از همان بچگی به آقا علاقه داشتم. در سال های آغازین دهه 40، ارتباطم با ایشان بیشتر شد. چون گاهی در خدمت ایشان به سفرهای تبلیغی می رفتم. در سال 41 در خدمت ایشان به کاشمر
می گویند لاک جیغ جای ماه عسل را پر کرده!
شدم چون من قبلا این سبک آدم نبودم. امام خمینی را شناختم و اسلام آوردم! خانواده ام مذهبی بودند اما من هیچ چیز را قبول نداشتم. تقریبا لائیک بودم! بعد دیدم اطرافم چقدر از این تغییر و تحولات رخ می دهد. با خودم فکر کردم مستندی ساده باید ساخته شود که همین تحولات را به صورت ساده بیان کند. سه سال به دفتر مدیران می رفتم و می گفتم اگر می خواهید کاری برای حجاب کنید، این بهترین کار است. همه می گفتند خیلی چیپ
تور خداشناسی در بهشت زهرا (س)
او دست آدم ها را می گیرد، آنها را به بهشت زهرا(س) می برد، تا داخل قبر همراهی شان می کند و با آنها در آرامگاه ابدی شان گپ می زند. مستند دوباره زندگی که تا الان چندین مرتبه از شبکه های مختلف تلویزیون پخش شده است و قرار است در ماه مبارک رمضان هم 4قسمت جدید آن از شبکه سوم سیما روی آنتن برود توسط همین جوان ساخته شده است. با علی سجادی درباره چگونگی ساخت این مستند و اتفاقاتی که در حاشیه آن رخ داده است
مشهورترین زوج ادبی تاریخ ایران و آثار تکرارنشدنی شان
این کتاب را 6 سال پس از اصلاحات ارضی چاپ کرد و نخستین اثری بود که به این قضیه پرداخت.در بخشی از کتاب می خوانیم: اکبر به گریه افتاد .و باز من فریاد زدم :-خفه می شوی یا بزنم تو سرت ؟ و آمد م بیرون .و اقعا تحمل این یکی را نداشتم .اما مگر می شد فراموش کنی که با چه کله خری عجیبی سراغ مرگ رفته بود ؟ زانو ها را به بغل گرفته و سر را در چهار گوش وسط بازوها فرو کرده .درست یک بسته بود ، آماده برای صدور.می