سایر منابع:
سایر خبرها
رامهرمزی از نقش کمرنگ ادبیات ایران در جهان و نمایشگاه کتاب فرانکفورت 2014 می گوید
باید ما در مقابلشون سکوت کنیم؟ واقعاً نمی تونم درک کنم. همه ی ناشران و مسئولان به کارهای خودشان مشغول هستند، انگار هیچ کس آنها را نمی بیند و صدایشان را نمی شنود. نیم ساعتی معرکه گیری منافقین طول می کشد و بعد راهشان را می کشند و می روند. حس خفگی دارم تا امروز هیچ وقت اینطور احساس خودم را سرکوب نکرده بودم. مدتی در شوکِ سکوتم هستم. آقای امینیان باز هم صحبت می کند و دلایلی می آورد که
ناگفته های یک مامور اطلاعاتی
بعضی ها هم فاصله گرفتند و به دستور امام منحل شدند و سپاه پاسداران با آن قالب مشخص توسط امام حکم داده شد و موجودیت پیدا کرد. از اواخر بهمن 57 تا اردیبهشت 58 فاصله بسیار کمی است. روزها هم که گرفتار مأموریت ها بودند. مأموریت هایی که تقسیم کار مشخصی نداشت. کمیته انقلاب اسلامی هم از روز 21 بهمن 57 شکل گرفته بود. بعد که مرحوم آیت الله مهدوی کنی از امام حکم گرفتند، کمیته ها نظم یافتند. برخی منحل و
روایت عجیب از برادرکشی/ قاتل: برادرم گفت باید همسرت را ادب کنم
گفتم مگر از روی نعش من عبور کنی که بتوانی چنین کاری را انجام بدهی! این گونه بود که ما با یکدیگر درگیر شدیم در همین حال چاقوی آشپزخانه را برداشتم و به داخل حیاط رفتم که پدرزنم چاقو را از من گرفت. روز بعد به همراه همسرم و برای اعلام شکایت به کلانتری سیدی رفتیم و از آن جا به برادرم زنگ زدم که اگر شکایت کنیم حداقل 2 سال زندانی می شوی در واقع می خواستم این ماجرا را تمام کنم ولی برادرم قبول نمی
لطفا آویزان مردگان نشوید!
می شد، زنگ می زد تا سعید براشون شعر بخونه، من حوصله ام سر رفته بود و اومدم بیرون که قدم بزنم دیدم کوه ریزش کرده و قطار داره به سمت کوه می ره! هرچی فکر کردم راهی به ذهنم نرسید و لباس هام رو در آوردم و در اون سرماه سر چوبدستی زدم و آتش روشن کردم... یادته سعید؟ (دقت داشته باشید که سعید نمی تواند شانه خالی کند) سه- تحریف خاطرات این نوع از خاطره بازی درواقع قرائتی مدرن از یک
فتنه 18 تیر 78 ابعاد ناگفته فراوانی دارد/ سعید حجاریان به من گفت هدف ما شعله ور کردن دامنه اعتراضات است/ ...
دربیاوریم! متوجه منظور آنها نشدم و از کنار این اتفاق گذشتم، چند ساعت بعد که به کوی دانشگاه مراجعت کردم دیدم عده ای از دانشجویان خوب ما تجمع کرده و ناراحت هستند و نسبت به نیروی انتظامی با بدبینی صحبت می کنند. علت را که جویا شدم گفتند چند نفر از دانشجویان شدیدا از طرف نیروهای انتظامی مورد ضرب و شتم قرار گرفته ه موازات این اتفاقاتی که در کوی دانشگاه و خیابان های اطراف رخ می داد، ما شاهد
عذرخواهی مرد شماره یک تنیس دنیا از توپ جمع کن ویمبلدون
به گزارش هدانا، نواک جوکوویچ در جریان پیروزی 3 بر 2 روز گذشته اش (سه شنبه) برابر کوین اندرسون در دور چهارم رقابت های ویمبلدون، بعد از آنکه یک امتیاز حساس را از دست داد، فریاد زد و از قضا در همان موقع توپ جمع کن بازی که یک دختر کم سن و سال بود، نزدیکش آمده بود تا برای او حوله بیاورد. فریاد مرد شماره یک تنیس دنیا دختر توپ جمع کن را ترساند که این موضوع مورد توجه رسانه ها قرار گرفت.
متهم: به دختر دیگری علاقه داشتم
کارآگاهان به پسر مورد علاقه مقتول که امیر نام داشت، مظنون شدند و او را بازداشت کردند. امیر در بازجویی ها به قتل اقرار و صحنه جرم را هم بازسازی کرد. نماینده دادستان گفت: متهم بعد از چهار سال با پرداخت 400 میلیون تومان موفق به جلب رضایت اولیای دم شده است بنابراین درخواست می کنم از جنبه عمومی جرم محاکمه شود. امیر وقتی در جایگاه قرار گرفت، اتهام خودش را پذیرفت و در شرح ماجرا گفت: دو سال قبل از حادثه در
زری خوشکام: نمی توانستم از سینما دور باشم
باشم، چنان سرماخوردگی و تب و لرزی گرفتم که کارم به بیمارستان کشید. فیلم برداری دو روز تعطیل شد تا بعد از بهبودی شروع به کار کردیم. آقای یزدانیان یک خط کلی به من داد و شخصیت حوا را کاملا برای من تشریح کرد، من هم تمام سعی ام را کردم تا آنچه می خواهم را به نحو احسن اجرا کنم. گویا خوشبختانه موفق بودم. این موفقیت را از برخورد تماشاگران با خودم احساس کردم. تجربه هم بازی شدن با آقای مصفا در این
مشهورترین زوج ادبی تاریخ ایران و آثار تکرارنشدنی شان
می کنی که خانه بدجوری خالی است. و یاد گفتهٔ آن زن می افتی – دختر خالهٔ مادرم – که نمی دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که : - تو شهر، بچه ها توی خانه های فسقلی نمی توانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته اید... و حیاط به این گندگی چهارصد و بیست متر مربع است. غرب زدگی را جلال در سال 1340 منتشر کرد.در بخشی از کتاب می خوانیم: آدم غرب زده هرهری مذهب است به
شبی با کارتن خواب های بی خواب
ها بود یک وعده غذا را جز از پشت ویترین رستوران ها یا در دست مشتریان این مغازه ها جایی ندیده بودند؛ افرادی که دلشان پر می کشید برای یک وعده غذای گرم و از آن مهم تر یک نگاه پر از مهربانی. قدمی در راه خیر خیابان ها بعد از اذان مغرب خلوت شده و اهالی شهر به خانه هایشان پناه برده اند تا در کنار خانواده شبی را در آرامش سر کنند. اتوبوس بدون هیچ ترافیکی از خیابان های جنوب شهر عبور می
نخستین زنان موتورسوار در ایران
می گویم مامان آرام تر رانندگی کن. کلا پدر و مادرم هر دو این گونه هستند و من و برادرم مدام به آن ها می گوییم آهسته تر برانید. اگر خاطره ای هم دارید، خوشحال می شویم بشنویم. نراقی: یک روز دیروقت بود و من در دانشگاه بودم. زنگ زدم به مادرم و گفتم بیاید دنبال من چون خیلی هوا تاریک است. مادرم گفت ماشین ها را پدر و برادرت برده اند با موتور بیایم؟ فکر کردم شوخی می کند، گفتم بیا
محسن رضایی می گفت قوی تر از متوسلیان نداشتیم
روز رفتم و آرم تاج آن را کندم و از پایه آن جدا کردم. دیدیم چند نفر از مردم آمدند، تشکر کردند و گفتند تا قبل از این که شما بیایید، شبی 10 هزار گلوله این جا شلیک می شد. اما دیشب ما راحت خوابیدیم. روز بعد برادران گردان دو سپاه پادگان ولیعصر(عج) را دیدم که تفنگ بر دوش در چهار راه اصلی کامیاران جاروی سوپوری به دست گرفته بودند و داشتند خیابان ها را جارو می کردند. می توان گفت که این شروع
پیش بینی آیت الله حائری از آینده رهبری
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی قم فردا ، در خردادی که بر ما گذشت، از بیست و ششمین سالروز رهبری خورشید انقلاب عبور کردیم. حق آن بوده و هست که در باب منش علمی و عملی رهبری، بیش از آنچه تاکنون صورت گرفته، پژوهش صورت گیرد، هرچند که امروز آفتاب درایت او، جهانی را در برگرفته و این فروغ به خودی خود، معرف خویشتن است. آنچه پیش رو دارید، گفت وگویی است که با آیت الله سید احمد علم الهدی (امام جمعه محترم مشهد مقدس) در باب خاطرات ایشان از منش فردی و اجتماعی رهبر معظم ان
نخستین زنان موتورسوار در ایران
آن ها می گوییم آهسته تر برانید. اگر خاطره ای هم دارید، خوشحال می شویم بشنویم. نراقی: یک روز دیروقت بود و من در دانشگاه بودم. زنگ زدم به مادرم و گفتم بیاید دنبال من چون خیلی هوا تاریک است. مادرم گفت ماشین ها را پدر و برادرت برده اند با موتور بیایم؟ فکر کردم شوخی می کند، گفتم بیا، باورتان نمی شود یک ساعت که گذشت تماس گرفتم و دیدم گوشی اش در دسترس نیست. با خودم گفتم نکند واقعا
به افطاری پرهام نرفتم چون نمی خواستم اتفاقات مراسم ماجدی تکرار شود | قلعه نویی سرد و بی روح با من دست ...
/> در مراسم افطاری میرشاد ماجدی اتفاق خاصی افتاده بود که شما ناراحت شدید؟ امیدوارم دوباره سوءتفاهم نشود ولی وقتی دستم را به سوی امیر قلعه نویی دراز کردم خیلی سرد و بی روح با من دست داد. حرف خاصی نزد؟ نه به جان خودم! شنیدم نوشتند قلعه نویی به من گفته برو با همان هایی که کار می کنی سلام و علیک کن و... در حالی که این طور نبود. هیچ حرفی بین من و امیر قلعه نویی رد و بدل نشد اما
روایت آسمان خراش از هکرها و کُری خوانی های علی کریمی
اعتماد کرد. مشروح گفت وگوی خبرگزاری فارس با حامد حدادی را در زیر می خوانید: فارس: از هک شدن اینستاگرامت آغاز کنیم. چه اتفاقی افتاد؟ با خانواده ام به شمال رفته بودم. در خانه نشسته بودم و تلفن همراهم در شارژ بود و کمی استراحت کردم. دیدم که گوشی برادرم زنگ خورد و پشت خط اوشین ساهاکیان بود. به من زنگ زده بود اما جواب نداده بودم به همین دلیل به او زنگ زد. کاملا نگران شده
فیلمبرداری "مرد عراقی" از کشتن زن ایرانی!
درخواست قصاص متهم را مطرح کرده است و خود او نیز با توجه به مدارک به دست آمده و اطمینان از اینکه دامادش دست به قتل زده است، درخواست قصاص دارد. این مرد گفت: دخترم مینا چند بار به ما گفته بود شوهرش با او بدرفتاری می کند و شکاک است به همین خاطر وقتی دامادم گفت مینا از خانه خارج شده و دیگر نیامده است به او مظنون شدیم و بعد از اینکه حمید اعتراف کرد و گفت جسد را کجا رها کرده است، به اتفاق
هنگام تشنج فقط همسرم را به یاد می آورم
بن عقیل رفتم منطقه. در همین عملیات دو باری تشنج کردم و موج انفجار من را گرفت. دو روزی را در کانال افتاده بودم. این بار من را به قائم شهر ساری بردند. دکترها باز هم هر چه تلاش کردند متوجه مشکل اصلی من نشدند. برای همین مرخصم کردند، به لطف خدا شفا گرفتم و بار دیگر برای عملیات والفجر مقدماتی راهی منطقه شدم. چشمتان روز بعد نبیند! عملیات لو رفته بود. ما که در میانه عملیات بودیم
همیشه فکر می کردم مهدی در راه خدا شهید شود/ به آرزویم رسیدم
علیرغم ممانعت من، همیشه پای من را می بوسید. مهدی به من چنان محبتی داشت که انگار به یک بچه یتیم لطف می کند، همیشه نوازشم می کرد و دوستم داشت. شب شهادت مهدی هم خیلی بی قرار بودم. خیلی نگران و مضطرب البته به خودم هم دلداری می دادم. خواب دیدم و صبح که بیدار شدم تماس هایی با منزل گرفته شد که بیشتر من را نگران کرد. سه روز قبل از شهادت خود مهدی از عراق به من زنگ زد و گفت که شما ناراحت من هستید و می خواهید