سایر منابع:
سایر خبرها
ما به تلویزیون پول نمی دهیم!/نسل سوم پاپ کم سواد نیست
عاشقانه خواندش گاهی اوقات دوست دارد دستی در حوزه اجتماعی و حوزه های مذهبی داشته باشد چون علاقه و اعتقادش است. شما نمی توانید اعتقادات محمد علیزاده را از او بگیرید. یک روز به یکی از دوستان 15 ساله ام گفتم که فلانی از آن روزی که مرا شناختی تا امروزی که مرا روی استیج و کنسرت می بینی، محبت مردم را در خیابان می بینی، فرقی در محمد علیزاده دیده ای؟ من هنوز که هنوز است سوال می کنم. محمد با 10 سال پیش خود
دعای مادر شهید عملیات رمضان در برج صدام! +عکس
مقاومت و بسیج را بر عهده گرفت. من هم برای آموزش های بسیج به پایگاه می رفتم. در یک روز، وقتی در صف آموزش ایستاده بودیم، چند تا از خواهرها خندیدند، علی اکبر اخم هایش را در هم پیچید و پرسید: کی بود خندید؟ همه من را نشان دادند، هوا تاریک بود. علی اکبر خیلی قاطع رو به من کرد و گفت: 10 تا کلاغ پر برو، خواهر بسیجی! من هم گفتم: چشم چاره ای هم جز کلاغ پر رفتن نداشتم. کلاغ پر رفتم و در صف ایستادم. به دوستان و
پناهیان:بهترین جوانان،جوانانی اندکه ازبالانگاه کنند
طرف را ببیند، شاید پسندید و دلش گرفت و دیگر این شرایط و سختگیری هایش را کنار گذاشت! و آن آقا پسر هم می گفت: من می ترسم بروم و به یک دلیلی از آن خانم خوشم بیاید، اما واقعاً آن خانم مصلحت من نباشد معمولاً گرفتاری پدر و مادرها این است که چرا پسرشان یا دخترشان به حرف آنها گوش نمی دهد و خودش یک کسی را می پسندد و دیگر به عقلانیت پدر و مادر هم توجه نمی کند! ولی در این ماجرا، مسأله برعکس بود.
20 درصد مردم کردستان عراق سید هستند
را فریب دهند. این جوانان از طریق فکر وهابی با اسلام آشنا شدند و گرنه پیش از این تبلیغات منفی، مردم کردستان همان گونه که برای زیارت خانه خدا آماده می شدند برای زیارت عتبات مقدس عراق آماده می شدند. هنگامی که ما کودک بودیم دراویش و سادات و دوستداران اهل بیت علیه السلام همه با توجه به امکانات مادی خود به زیارت عتبات مقدس مشرف می شدند، اما در سال های اخیر به خاطر ظلمی که در حق شیعیان روا شده و به خاطر
بابا دست و پا ندارد ؛ 19 عمل جراحی هم افاقه نکرد + تصاویر
/> هیچکس دیگر امیدی نداشت، گفتم خدا خودش داده و حالا می خواهد آنها را پس بگیرد. گفتم فقط من زنده بمانم که بتوانم بالای سر همسر و فرزندانم باشم؛ 19 عمل جراحی انجام دادم و تقریبا یک هفته در آی.سی.یو بودم به طوری که همه فکر می کردند من تمام کرده ام و سه ماه نیز در بیمارستان امام رضا(ع) بستری شدم؛ در تمام این مدت تنها کسی که به من امیدواری می داد بعد از خدا، همسرم بود. خیلی سخت است برای یک زن جوان که پای
ناشناس ماند چون بر نفسش سوار بود
همان زمان تا پایان عمرش در کسوت پاسداری بود. با اینکه دو برادرش زمان جنگ شهید شدند در هشت سال جنگ بدون ادعا و بهره ای کامل حضور داشت. همه اعضای خانواده شان اهل جهاد و شهادت بودند. به رغم مجروحیت شیمیایی اش درصد جانبازی اش خیلی کمتر از جانبازی اش بود. ویژگی های اخلاقی ایشان به هر جایی نمی رفت و سر هر سفره ای نمی نشست. وقتی مراسم و برنامه ای بود می پرسید خرج این هیئت را چه کسی
با آقای نوارکاست ایران آشنا شوید
یک شب در خانه های اعضا می چرخید. اول انقلاب آقای مردانی یک خانه تهیه کرد و جلسه ثابت در منزل ایشان برگزار شد. انجمن ادبی نغمه سرایان مذهبی بود که تا الان هم هست. درباره نخستین شعری که گفته است می پرسم: بچه که بودم برای اهالی محله شعر طنز می گفتم تا بساط خنده آنها را فراهم کنم. اما همان سال ها نوحه هم می خواندم. همان زمانی که می خواستم برای دسته سینه زنی خودمان نوحه می ساختم. آقای نوری
آخرین وصیت شهید تربیت ولایی فرزندانش بود
. یکی از کبوترها می میرد و دومی پر می کشد و سومی هم می ماند. مادر خواب را این طور تعبیر کرده بود که علی آقا به شهادت می رسد و به من هم گفت که احتمال دارد خواستگارت شهید بشود. همان روزها یکی از اقوام مان فوت کرد و خواب کبوترها را به فوت ایشان تعبیر کردیم. به هرحال ازدواج مان صورت گرفت و چندین سال بعد که همسرم به شهادت رسید، فهمیدم کبوتری که پر کشید علی بوده و آن که مانده است فرزندمان مهدی است که از نظر
هادی در روز تولدش دوباره متولد شد
. اگر بخواهید خصوصیات بارز اخلاقی فرزندتان را بشمرید، این ویژگی ها کدام ها هستند؟ هادی قبل از سن تکلیف نماز می خواند و روز ه اش را می گرفت و بسیار خوش اخلاق بود. همه اقوام و فامیل از اخلاق خوبش تعریف می کردند هر چه می گفت عمل می کرد، پسرم حتی در کارهای منزل به من کمک می کرد. با من درد دل می کرد. آن قدر خونگرم بود که احساس نمی کردم دختر ندارم، یک بار هنگام تحویل سال، کربلا حرم
حنجره ای که لانه سرطان است...
پلان اول: فلج شدن ستون خانه تهمینه بانو مادر این خانه است. او 14ساله بود که لباس سفید عروس را بر تن کرد و مثل همه تازه عروس ها با هزار و یک آرزو و البته با اجازه بزرگ ترها بله را بر زبان جاری ساخت. اینطور که از شواهد پیداست روزگار آنطور که باید به کام این مادر شیرین نبوده است. او می گوید: پدرم با درآمد حلال کارگری 7فرزندش را بزرگ کرد. ما از همان بچگی پرتوقع و دندانگرد بار نیامده بودیم. دنیای آرزوی های کودکی ما قابل مقایسه با آر
امروز جنبش علمی در کشور تبدیل شده به یک جریان؛ این یک جریان تثبیت شده در کشور است
استفاده ی از بقیّه ی اساتیدی که قرار بود سخنرانی کنند محروم ماندیم؛ ولی همان مطالبی که دوستان بیان کردند، بسیار خوب بود؛ بعضی از آنها حتماً پیگیری ما را لازم دارد که من سفارش خواهم کرد و پیگیری خواهم کرد. دو سه نکته را من عرض میکنم. نکته ی اوّل این است که استاد فقط به معنای معلّم نیست، بلکه به معنای مربّی نیز هست؛ این یک راز طبیعیِ مکشوف برای همه است. کسی که ما از او چیزی یاد میگیریم و بابی از دانش
خون پسرم برای حجاب و غیرت به زمین ریخت
دوباره سید جلیل رفت جبهه. یعنی خدا نذر من را یک مرتبه قبول کرد و او سربازی اش را به سلامتی گذراند و برگشت اما دوباره رفت و این بار شهید شد. باز هم خدا را شکر. ببین چه روز و چه شبی برگشته است! پدرش هم در چنین روزهایی فوت کرد. چهار سال قبل در شب نوزدهم ماه رمضان فوت کرد. حالا ببین پسر من چه روز و چه ساعتی به آغوش من برگشته است! من خیلی خدا را شکر می کنم. پسر من، خوب بود و خوب هم رفت. خیلی با غیرت
خلبانی که خبر کودتای نوژه را به امام خامنه ای داد
بخشی از همان مصاحبه رهبر معظم انقلاب را هم نقل نموده است که با هم ادامه ماجرا را از زبان حضرت آیت الله خامنه ای می خوانیم: ماجرای اطلاع من از کودتایی که در پایگاه شهید نوژه قرار بود اتفاق بیفتد، به این شکل بود که شبی حدود اذان صبح، دیدم درب منزل ما را می زنند، بشدت هم می زدند، من از خواب بیدار شدم، رفتم دیدم آقای مقدم است، می گوید که یک ارتشی آمده و می گوید با شما یک کار واجب دارد. گفتم: کجا است
تو را من چشم در راهم...
بوی نان پزی ایوانچه خانه مان، جا مانده است. در 16 سالگی بر اثر یک حادثه به درون چاه آب حیاط خانه مان افتادم. دوست ندارم از آن حادثه بگویم، چرا که غصه ها روی دلم آوار می شود. این سقوط هولناک باعث شد دچار عارضه نخاعی شوم و قدرت استفاده از پاهایم را از دست بدهم. در آن زمان برادرم تنها 12 سال داشت، او بعد از من بار همه مسوولیت های زندگی مان را به دوش می کشید. روزها یکی پس از دیگری می رفت و
کنسرت پیت بول در ایران پس از توافق !
حواله می کرد پرسید: آقای روحانی؟ توافق بشه دلار میاد روی 7 تومن دیگه؟ با تعجب پرسیدم: 7 هزار تومن؟ چه خبره مگه؟! گفت: نهههه! 7 تا تک تومنی! گفتم: پدر جان واقعا شما ذهن نوستالوژیکی داری! تحسینت می کنم! ولی اون دلار رو لولو برد! با نگاه غمگینی گفت: دیگه لااقل به 900 تومن قبل از دوران این پاکدستای دکل دوست که می رسه؟ گفتم: پدر جان توافق فقط باعث میشه دلار به 7000 تومن نرسه. و الا حالا حالاها خبری از
همیشه در کارم به اصول اخلاقی پایبند بوده ام
تسری بخشید و همه منتظر بودند ببینند بعد از پایان سریال، چه اتفاقی رخ می دهد و حاصل کار چگونه خواهد بود. ساخت این سریال اثبات کرد که صنعت سریال سازی یک صنعت جدی و مهمی است و باید مورد حمایت جدی قرار بگیرد و سریالهای پر هزینه ای که بعدها ساخته شدند، باید خودشان را مدیون سربداران بدانند. کارنامه کاری شما نشان می دهد که بسیار گزینه کار هستید و هر چند سال یک بار نقشی را برای بازی کردن
چشم ما دنبال مال و محبت دیگران نیست
خاطرات دخترها با پدرشان می پرسم، می گویند، آنقدر کوچک بودند که هیچ از پدر به یاد ندارند. در مدتی که گوهر خانم از خاطرات خود می گوید، آنها به سخنانش با اشتیاق گوش می دهند، انگار که تا کنون این خاطرات را از زبان مادر نشنیده باشند. سکوت گوهر خانم طولانی می شود. می پرسم، شهید خورشیدی چند سال در جبهه بودند و او می گوید: خیلی نشد! محمد رضا در روز هفت فروردین سال 61 برای آموزش به بجنورد رفت و پس
روایت محمد مهدی عبد خدایی از واقعه گوهرشاد
. به محض اینکه آقای سیدیونس اردبیلی دستگیر می شوند آنهایی که در آن جلسه بودند فراری می شوند. از جمله کسانی که فرار می کنند پدر من بوده که به دهات اطراف می رود. چون من متولد سال 1315 هستم به یاد دارم که پدرم تعریف می کرد و می گفت من یک بار در تولد پسر بزرگم به نام محمدتقی در تبریز فراری بودم و در تولد تو هم که واقعه ی مسجد گوهرشاد پیش آمد در دهات مشهد فراری شدم. بعد از حمله به
خون پسرم برای حجاب و غیرت به زمین ریخت
در چنین روزهایی فوت کرد. چهار سال قبل در شب نوزدهم ماه رمضان فوت کرد. حالا ببین پسر من چه روز و چه ساعتی به آغوش من برگشته است! من خیلی خدا را شکر می کنم. پسر من، خوب بود و خوب هم رفت. خیلی با غیرت بود. مثلا دوران شاه که سید جلیل به مدرسه می رفت، روی همه کتابهای درسی شان، عکس شاه بود. سید جلیل همه عکسها را خط خطی می کرد. اصلا نمی ترسید. آن زمان اگر کسی این کار را می کرد او را پوست می
فکر حفظ آبروی کتاب باشیم/ همراه با سید رضا یکرنگیان از خدمت در نیروی دریایی تا راه اندازی انتشارات خجسته
بود و حتی کتاب هایی که در گنجه جا نمی شد، روی زمین چیده شده بود. خانواده ما یک خانواده 7 نفری بود؛ دو برادر و دو خواهر دارم و یادم می آید در سال 1337 که پدرم فوت کرد، همه بچه ها ازدواج کرده بودند و تنها من و برادر کوچکم به همراه مادرم در این خانه زندگی می کردیم. پدر تا آخرین روز حیات خود در بازنشستگی به سر می برد یا باز هم در ارتش فعالیت می کرد؟ پدر من در سال 1331
عکس روز/ روایت تکان دهنده از یک قربانی اسید پاشی
. عمو زاده های دیگر و روستاییان در امتدادی راه باریکی که در میان خانه قرار دارد، جمع شده اند. این همان جایی است که حسینا در آن بزرگ شده است. او به سرخوش و بازیگوش بودن در روستا شناخته می شد. دختری شیطان و بازیگوش بودم. با سایر کودکان دعوا می کردم. مادرم همیشه نگران من بود و به من می گفت که چون دخترم، نباید با سایر بچه ها دعوا کنم. همیشه شکایاتی ازمن در روستا بوده است. به محض رسیدن، مادر
آسوده نخوابید، شهر در امن و امان نیست
یک سال و دو ماه است که سرنوشتش با تخت اتاقش گره خورده. از همان روزی که آن حادثه شوم در پارک ارم برای او و دو دوست دیگرش اتفاق افتاد. جمعه 19 اردیبهشت 93. همان شبی که قرار بود شبی خاطره انگیز برای سه دوست هم دانشگاهی و همراهان شان باشد. همه چیز هم خوب پیش می رفت. ساعت های خوش تفریح و بازی و شادی در لونا پارک ارم. تا اینکه به تصویب جمع قرار شد همگی بازی موش دیوانه را تجربه کنند. کابین هایی که روی
ماه رمضان در سال های پایانی عصر قاجار
بودند که شب های ماه رمضان می آمدند و پشت مسجد سپه سالار بساط اثاثیه خانه و اسباب بازی پهن می کردند. اینها به سال های پیش از 1315 خورشیدی مربوط می شود که در ذهنم مانده است. من در مجالس ختم قرآن شرکت نکرده بودم ولی پدرم در خانه ما را وادار می کرد روزی یک جزء قرآن حتما بخوانیم که تا پایان ماه یک بار همه قرآن را خوانده باشیم. خودش شاید در ماه رمضان، 10بار قرآن را می خواند و تمام می کرد. قرآنی کوچک در جیب
معجزه موسی ...
گفت: پدر و مادرم بیسواد بودند، روزگار کودکی و نوجوانی من در روستایی به نام 'هنگر' از توابع روستاهای سربنان شهرستان زرند در اوج فقر فرهنگی و اقتصادی سپری شد. دوران مدرسه رفتنم درست زمانی آغاز شد که در دهمان زلزله آمده بود و بیشتر افراد آن روستا در این قهر طبیعی جان خود را از دست داده بودند، حالا دیگر تعداد بچه های روستای ما به چند نفر می رسید و قرار نبود در آن روستا مدرسه ای برپا شود.
سوزانده شدن پیکر فرمانده سپاه سردشت توسط ضدانقلابیون/ همیشه می گفت: "من خدمتگزارم"
تشنه خونش بودند سال 59 زمانی که دموکرات ها و حزب کومله در کردستان آشوب به پا کرده بودند به کردستان رفت و به تبلیغ و تدریس قرآن پرداخت. یک بار که به دیدن ما آمده بود به من گفت: مادرجان، اگر اجازه بدهی قصد دارم که خواهرم را نیز با خود ببرم در آنجا احتیاج زیادی به کمک او داریم . گفتم: تو صاحب اختیاری همه مایی، هر کاری که بکنی ما با جان و دل قبول داریم. در همین موقع برادر کوچک تر
انتصاب در شیراز اعتراض در بهارستان/ دولت مسیر گرانی را باز کرد
واکنش به انتشار اخبار این خوشبینی ها مرتب آن را تکذیب می کنند. خبرنگارهای خارجی می گویند برای اولین بار است که در وین همه از پایان صحبت می کنند. پایان نزدیک به 5/2 سال مذاکرات ادامه دار که با نامه اوباما به رهبر معظم انقلاب و بعد ها با واسطه گری کشور عمان آغاز شد و سرانجام با دهها دور مذاکرات دو طرف به اینجا رسیده است. جان کری و محمد جواد ظریف طی دو هفته گذشته نزدیک به 50 بار با یکدیگر دیدار کرده
قدیس دیگر درون دروازه رئال نمی ایستد
دوشنبه 22 تیر 1394 0 ایکر اما دست پر این خانه را ترک می کند. او در حالی به پورتو می رود که در رئال به همه افتخاراتی که یک بازیکن می تواند در دوران حرفه ای خود کسب کند، رسیده. او در طول 25 سال حضورش در باشگاه، 16 فصل را در تیم اصلی رئال سپری کرده و 725 بار برایش به زمین رفته در این مدت 750 گل هم خورده، یعنی 03/1 گل در هر بازی. 3 قهرمانی در لیگ قهرمانان اروپا (2000-1999، 2002-2001 و 2014
کودکانه هایی آمیخته به حلاوت آیات نور/ حنانه؛ دختری از بهشت + فیلم
رابطه با اساتیدش می پرسیم در ابتدا از پدر و مادر خود یاد می کند و سپس اسامی دیگر اساتید خود را ذکر می کند؛ آقایان سبزعلی، بحرالعلوم، طوسی، پورزرگری، قصری زاده، ابوالقاسمی، خدام حسنی، اخوان، موسوی بلده، امیری و حاجیان از جمله اساتید بنده بوده اند که از همه این بزرگواران تشکر می کنم. حنانه در رابطه با روش حفظش می گوید: من در خانه قرآن را حفظ می کردم، با پدرم کار می کردم و مرور و تثبیت
از سیاست رهایی نداریم
این روزها از میدان جامعه شناسی ایرانی صداهای امیدوار کننده ای به گوش می رسد. از همان فردای انتخابات 92 وقتی که جامعه شناسان به طور جدی به تحلیل جامعه شناختی رفتار انتخاباتی مردم پرداختند و تا همین امروز که نسبت به رویدادهایی مثل مرگ موسیقیدان جوان واکنش نشان داده اند، به نظر می رسد بحث های ایشان از مباحث انتزاعی مربوط به فلسفه علوم اجتماعی یا نقدهای گاه و بیگاه سیاسی فراتر رفته و امر اجتماعی را
کشف حجاب به روایت مادربزرگ ها
از سر زنان بر می داشتند پدر بنده خیلی متعصب بود و شغلش فروشنده عمده فروشی مواد غذایی بود. پدرم قید زندگی را زد و همراه خانواده به کربلا رفت. بعد از مدتی به دلیل بیماری به ایران برگشتیم. حدود 4 سال کربلا بودیم. بخاطر بی حجابی قید زندگی و مغازه را زد و همه بچه های خود را به کربلا برد. مادرم نیز در کربلا به رحمت خدا رفت. (فارس) - مامورهای امنیه ابتدا زن های خانه کدخدا را مجبور می کردند که