سایر منابع:
سایر خبرها
مدیری که اجبارا به جای کانادا به حج رفت + عکس
فیلم سینمایی از رییس جمهور پاداش نگیرید به کارگردانی کمال تبریزی در سال 1387 ساخته شد اما در سال 1388 بنا به دلایل مختلفی توقیف شد تا اینکه بعد از 8 سال تابستان امسال در سینماهای کشور اکران شد. در این فیلم، بازیگرانی چون آتیلا پسیانی، احمد آقالو، حسن معجونی، بهمن زرین پور، رضا بهبودی و آشا محرابی حضور دارند و داستان درباره یکی از مدیران ارشد دولتی است که به صورت کاملا اتفاقی به سفر حج
لیلی رشیدی: کارگردانی مثل زایمان است!
بودم. به تماشاخانه ایرانشهر هم دو سال پیش، زمانی که متن ترجمه شد برای اجرا مراجعه کردم. به تئاتر شهر هم درخواست دادم که گفتند در آن زمان بازیگران مدنظرم بیکار نبودند. در ایرانشهر ابتدا آقای سرسنگی گفتند سیاست ما این است به هنرمندانی که کار اول شان است اجرا ندهیم، ولی وقتی دیدند با آقای معجونی کار می کنم، گفتند می توانیم دو اجرایی برویم. اگرچه دو اجرای هم زمان سختی های خود را دارد اما گروه آقای معجونی
با امیر کاظمی، بازیگر- ورزشکار حرفه ای!
گفتم بلد نیستم و چه کار کنم و این ها... متن را دادند و رفتم دو دور خواندم و بعد با دو برداشت کار انجام شد. دلیل دو برداشت هم این بود که در برداشت اول صدا قطع بود وگرنه من بدون اشکال انجام دادم. راستش من خیلی خوب بازی کردم اما همه حواسم به این بود که بابت این کار به من پول می دهند یا نه. خب بچه سال بودم و همه حواسم به این بود که از راه سینما بتوانم پولدار شوم. (با خنده) بابت
شیعیان کافرند و من در این مورد تردیدی ندارم
کمربند را به آنها می بستم می گفتند:" کاملا اندازه و خوب است!". یک جوان سوری به نام ابومحسن قاسمی تا دو دقیقه قبل از عملیات همچنان شوخی می کرد و در آخرین لحظه که تنها به سوی نقطه مورد نظر می رفت با لبخند و خوشحالی از ما خداحافظی کرد. یک بار با یک جوان سعودی در خودرو بمب گذاری شده بودم و می خواستم بدون آن که جلب نظر کنم جایم را با او عوض کنم و او پشت فرمان بنشیند. در همین زمان ماشین پنچر شد و هر دو
برای پدر عود ایران که هیچ گاه استادش را ندید
دل مان به همین قدیمی ها و پیشکسوتان خوش است که آن ها هم یکی یکی موسیقی ایران را تنها می گذارند و می روند. منصور نریمان یکی از همان قدیمی ها بود که فقط موسیقی نمی دانست، بلکه درس اخلاق نیز گرفته بود. از آن قدیمی ها که از صحبت هایش سیر نمی شوید. به گزارش ایسنا، منصور نریمان صبح امروز (24 تیرماه) از دنیا رفت تا عود ایرانی برای همیشه تنها بماند و دیگر پدر نداشته باشد. یادگار زنده یاد روح
از انتخابی فرمالیته با ساعی تا مصدومیت ساختگی!
؟ بعد از جام جهانی برزیل عسگری کنار رفت و مرتضی کریمی سرمربی شد، یکی از تلخ ترین اتفاقات ورزشی من در زمان او به وجود آمد. درزمان کریمی هم اتفاقات بدی برایم بوجود آمد و همه چی دست به دست هم داد تا از تیم ملی دور شوم. کریمی در برهه ای به من اعلام کرد در اردوی تیم ملی حاضر شوم و کارهای درمانی ام را در اردو پشت سر بگذارم. اما وقتی در محل تمرین حاضر شدم جلوی بیش از 40 تکواندو کار جوان به من
قصه ای تلخ به بلندای زندگی بیماران ام اس + تصاویر
. او می گوید: چند سال پیش دکتر بهم گفته بود که باید فیزیوتراپی انجام بدم اما پشت گوش انداختم و الان هم نگران هستم که دیگه دیر شده باشه. طلوعی، یکی از مددجویان انجمن ام اس با گفتن اینکه کار درمانی و فیزیوتراپی تاثیرات خوبی برای شما دارد سعی می کند آرامش و امید را در دل او زنده کند و همین صحبت سبب شد تا شیرانی بپرسد: تا حالا مفهوم کاردرمانی را نشنیده بودم، کاردرمانی دیگر چیست؟ و
اینجا زندان شیشه ای زنان است
زندان آزاد می شود. تا یک سال روی برگشتن به خانه را نداشته و در پارک ها و گاراژها روزگار می گذرانده است. می گوید: پدرم پاک شده بود، دوستم داشت، ته تغاری خانواده بودم و هنوز جایی در گوشه قلب پدر برایم باقی بود. اگر چه محبت مادرانه ندیدم اما این روزها مدیر کمپ برای من جای خالی یک مادر را پر کرده است. پدرش اکنون 7 سال پاکی دارد و عضو انجمن NA است. داستان جالبی از درس خواندنش تعریف می کند: با
نسل جدید پر رو تر هستند
تا جایی که اعلام شده 6.7 درصد زنان تهرانی روزانه بیش از 20 نخ سیگار می کشند و به نوعی سیگاری قهار محسوب می شوند. آنچه در ادامه می آید مطلبی است از گفت و گویی با زنان و دختران تهرانی که سیگار کشیده یا ترک کرده اند و علت میل به این دود که هر روز بیشتر از روز قبل گویا می شود. به کسی چه ربطی دارد؟ الهام 19 سال، دانشجوی سال اول مهندسی پزشکی است. پک عمیقی به سیگارش می زند و حلقه های
ستاره های شمالی در جنوب درخشیدند
دسته ما، نوبخت که محاسن زیبا و بلندش هرگز از یادم نمی رود. بعد از صحبت های حسن پور، خودم را به ایشان رساندم. با دیدن من گفت: سید حبیب، کی به این گردان آمدی؟ ماجرا را گفتم. از دیدن همدیگر خوشحال بودیم. همان شب اعلام شد فرماندهی تیپ برای سخنرانی به پداگان بیگلو می آید. به مرتضی مالک گفتم: برادر مالک، فرمانده تیپ کیه؟ گفت: مرتضی قربانی. البته زمانی که مرتضی
انچه در مراسم افطار هاشمی رفسنجانی با اصحاب رسانه و هنرمندان گذشت
که من دخالتی نمی کنم صحبتی هم نمی کنم اما به این دلیل که خواست شما بی جواب نماند به مسئله ای اشاره می کنم که جالب است. رفسنجانی ادامه داد: مهدی سه ماه در زندان و انفرادی بود و دو تا بازجوی پرحرارت وزارت اطلاعات از وی بازجویی می کردند نمی دانم چه شد یک روز به رئیس محافظان من زنگ زدند و گفتند مهدی می خواهد پدرش را ببیند بنده گفتم فرزندم را بیاورند تا با وی صحبت کنم فردا دوباره آنها زنگ
شیرمرد دجیل هم آسمانی شد
مان. بعد از تولد فرزند اولم به اهواز مهاجرت کردیم. سعیده نوری با همان لهجه شیرین عربی از مرد رزمنده خانه اش اینگونه برایمان می گوید: سید جاسم، مرد میدان مبارزه و نبرد بود. چه زمان انقلاب و چه زمانی که دشمن به قصد تجاوز و تصرف وارد خاک کشورمان شده بود. از همان ابتدا وارد میدان نبرد شد و من می دانستم ازدواج با یک رزمنده چه شرایطی دارد. من خودم را برای اسارت، جانبازی و شهادتش آماده کرده بودم
انتشار فایل صوتی آخرین بگو مگو های قبل از توافق/ 180 درجه اختلاف دو روایت از یک توافق
آثار همان کاغذ پاره ها تلاش کرد. البته گفتمان و قطعنامه این روزها نیز تکرار می شود. آن هم از سوی رئیس کنگره جهانی یهود که پس از توافق وین گفته است: این توافق کاغذ پاره ای بیش نیست "آغاز پایان مرگ بر آمریکا است "، این نظر زیبا کلام درباره روزهای پس از توافق است: سرانجام توافق هسته ای بعد از 12 سال به نتیجه رسید. دولت روحانی که از روز عمل اتمام مذاکرات را در دستور کار خود قرار داده بود
گفته بودم که برایمان تاریخ دربی مهم نیست
همان برنامه کلی که حرف زده بودم، عقب هستیم. همان برنامه ای که 8 هفته نیاز داشتید؟ بله، این برای همه تیم ها لازم است. به دوستان شما نیز گفتم یک تیم به 8 هفته تمرین نیاز دارد تا به آمادگی تقریبی برای مسابقات برسد اما ما از این تعداد هفته عقب هستیم ولی چاره ای نداریم و دنبال بهانه و این مسائل نیز نیستیم. کار خودمان را با جدیت ادامه می دهیم و به خدا توکل کرده ایم. ماجرای
محمدکاظم کاظمی: اتفاقی در حال وقوع است
دانش افغانستان توانستند در ایران مطرح شوند، با فرهنگیان و ادب دوستان ایرانی ارتباط یابند و بر آن ها تأثیر بگذارند. ما از همان سال ها می دیدیم که گروهی از شاعران، نویسندگان، روزنامه نگاران و دیگر هنرمندان ایرانی پدید آمده اند که بر اثر ارتباط و همنشینی با دوستانشان در جامعه مهاجر، دیدگاهی متفاوت نسبت به مهاجران یافته اند. بسیاری رفاقت ها در آن زمان پدید آمد که به مرور زمان مستحکم شد. این
عالمی که تا چهل کیلومتری نجف به استقبال امام آمد
السلام بود، نامش را محمد رضا گذاشت. دوران کودکی و نوجوانی را در طبس گذرانید و مبادی علوم را نزد پدر و سید محمد علی معروف به میرزا جعفر فرا گرفت. در سال 1327ق. به فرمان پدر به مشهد مهاجرت کرد. در آن هنگام، او پانزده بهار را پشت سر نهاده و با شور و شوقی زاید الوصف برای ادامه تحصیل در حوزه علمیه مشهد رحل اقامت افکنده بود. مقدمات و بخشی از مرحله سطح را نزد اساتید معروف حوزه مشهد آموخت؛ ادبیات عرب را نزد
حیای استاد اخلاق حوزه و دیدار خصوصی با امام
پرداخته شد که در ادامه به بخشی از این مطالب می پردازیم: علی پناه فرزند یوسف، در هفتم محرم سال 1340قمری(1301شمسی) در خانواده ای متدین و ساده زیست در یکی از محله های اشتهارد متولد شد. شغل پدرش آرایشگر (سلمانی) و مادرش خانه دار و تبار هر دو از مردمان مؤمن و ساده زیستی بودند که از راه کار و کارگری زندگی خود را اداره می کردند. علی پناه نه ماهه بود که پدر را از دست داد و مادرش
با آقای نوارکاست ایران آشنا شوید
برادرم به عهده من افتاد. وقتی شرایط سنی مساعدی پیدا کردم همراه خانواده دوباره به تهران آمدیم و به عنوان کارگر ساختمان مشغول به کار شدم و تا سال 1352 در کار سیمان کاری و بنایی بودم. خواستم مجالس روضه را به خانه مردم ببرم محمدی درحالی که دربین هزاران نوار کاست مذهبی نشسته است درباره چگونگی انجام این کار می گوید: همیشه برای اینکه نتوانسته بودم بنا به شرایط مختلف، خواسته پدرم را
همیشه رو به خورشیدم
را خواندند و متوجه اشتباهم شدم. خدا را شکر آن روز اتفاقی نیفتاد و کسی هم اعتراضی در این رابطه به من نکرد اما بعد از آن سعی کردم که هرگز چنین اشتباه بزرگی را مرتکب نشوم. برگردیم به سال ها قبل، اینکه چطور شد شما مکبر شدید؛ علاقه خودتان بود یا دست بر قضا این اتفاق برای شما رخ داد؟ قبل از اینکه به مدرسه بروم، با مکبری آشنا شدم. پدرم از همان دوران طفولیت مرا به مسجد می برد. وقتی
عطر بهار نارنج از بابل تا تهران
اطلاعات زیادی هم دارد. مدام توی اینترنت درباره سیاره ها و کهکشان ها اطلاعات جدید پیدا می کند. از پدر خانواده می پرسم سرانجام عشق شما به این رشته چه شد؟ با خنده می گوید اتفاقا سال اولی که کنکور دادم هوا و فضا قبول شدم دانشگاه بوشهر، بعد هم خلبانی نیروی هوایی اما خب، یک نگاه به همسرش می کند و جواب می دهد؛ به عشق دختر خاله قید درس را زدم. گفتم اگر به بوشهر بروم دختر خاله از دستم می رود. غذای
اعمالی که مورد تاکید امام زمان(عج) است
آن جا تنها ماندم . از اسب پیاده شدم و در کنار راه نشستم. خیلی مضطرب بودم؛ چون حدود ششصد تومان برای مخارج سفر همراه داشتم و ممکن بود راهزن یا دزدی پیدا شود و مرا به خاطر آنها از بین ببرد. بعد از تأمل و تفکر، با خود گفتم: تا صبح همین جا می مانم بعد به منزل قبلی برگشته، چند محافظ همراه خود می آورم و به قافله ملحق می شوم . در همان حال ناگاه باغی مقابل خود دیدم و در آن باغ باغبانی
حامی: من افسرده نیستم!
حضور دوباره شما روی سن آماده کنیم؟ بله، اما چون 4 سال است که کنسرت نداشته و پرونده ای برای اجرای زنده در وزارت ارشاد ندارم، فکر می کنم پروسه تشکیل پرونده، صدور مجوز و ثبت گروه زمان بر باشد اما دوستانم از جمله مجید عبدی، یاشار درفشه و میثم دهقان مدیر برنامه ام پیگیر قضیه هستند و در اولین فرصت بعد از پایان ماه رمضان اجرای کنسرت خواهم داشت. جزئیات بیشتر آنرا توضیح می دهید؟
از مناظره با "فرخ نگهدار" تا سخنرانی برای پیرمردها در سیزده سالگی/ماجرای کتک خوردن حاج احمد متوسلیان از ...
شود. تا دراز کشید خوابید و باور کنید سر 2 ساعت بدون زنگ ساعت بلند شد و گفت ادامه بدهیم. برای همه جالب بود که چگونه بعد از این همه فعالیت مدیریت زمان کرده و به صورت خودکار بلند شد. تیم اعزامی ما در کردستان مستقر شده و فعالیت کردند و بعدها در همان جا مسئولیت گرفتند و برخی هم شهید شدند. شوخی شهید پیچک برای پیدا کردن کار خاطره ای هم از شهید پیچک ذکر کنم. ایشان از گروه
دو کلاس سواد برای مترو سواری !
سوار شوند با نهایت طلبکاری می گفتند: بروید کنار! بگذارید ما سوار شویم! . در همان زمان صدای بوق بسته شدن در به گوش رسید و درها داشتند بسته می شدند که دوباره چند نفر بین درها گیر کردند و من هنوز موفق به پیاده شدن نشده بودم. واقعاً دیرم شده بود و عصبانی شده بودم. این دفعه بلافاصله بعد از اینکه در دوباره باز شد، مجبور شدم هر کسی را که جلویم بود و می خواست وارد قطار شود را به کنار هل بدهم و
ماجرای گِرا دادن به توپخانه از زیر پتو!
درخواست گلوله کردم. سرهنگ محمدی (فرمانده آتشبار توپخانه) پشت خط بود و خودش تطبیق آتش را بر عهده گرفت و مختصات را گفتم. نیت حضرت ابالفضل کردم که آقا یاری کند و از آتشبار تقاضای یک راکت اولیه کردم. یک موشک کاتیوشا شلیک شد. در همان لحظه تانک در حال شلیک بود که موشک کاتیوشا درست به بُرجک تانک اصابت کرد. با مهماتی که تانک داشت انفجار مَهیبی رخ داد. رزمندگان در خط بلند تکبیر گفتند. 40 موشک دیگر
اعدام و شلاق برای عاملان توطئه زنانه
جسد متعلق به مرد گمشده است، مأموران به رفتارهای مرموز همسر وی به نام زهره مشکوک شدند و او را تحت بازجویی قرار دادند. زهره در بازجویی ها به اعتراف هولناکی دست زد و گفت: سال 87 با جواد ازدواج کردم و یک پسر سه ساله دارم. همسرم مردی تندخو و عصبی بود، مرتب مرا به باد کتک می گرفت. بر سر همین موضوع از وی کینه به دل گرفتم. از آنجا که خانه پدرم در اسلامشهر بود، هر از گاهی با پسرم برای دیدن پدر و مادرم به
از خودم راضی هستم/ دوستانم به من می گفتند تو گیر بده، ما دعوا کنیم!
دشتی، کاظم رجبی و... که واقعا در اردوهای طولانی تیم ملی با هم زندگی کردیم، درست است که وقت هایی حوصله دیدن ریخت یک دیگر را نداشتیم اما دوستان خوبی بودند، یک خاطره دیگر هم می گویم: یک شب قبل از پارالمپیک لندن من و علی صادق زاده با هم صحبت می کردیم که دیدیم سیامند آمد، حدود 11:30، 12 شب بود تازه دوش گرفته بودم، آن زمان موهایم بلند بود خیلی پف کرده بود، به علی گفتم که به سیامند بگوید سرم درد می کندو
واکنش هنرمندان به توافق هسته ای/ از محمود دولت آبادی تا تهمینه میلانی
دویدنم ادامه دادم که از پشت سر دیدمش بین هیئت همراه! مثل تو کارتون ها زدم رو ترمز و با یه خط ترمز فرضی بالاخره وایستادم، چرخیدم، خودش بود، با لبخند همیشگی + ابرویی که با تعجب بالا رفته بود! به سرعت به ژست یه باریگر فرهیخته برگشتم و با آرامش گفتم؛ سلام عرض کردم آقای دکتر، واقعا خسته نباشید ... لبخندی زد و گفت: شما هم خسته نباشید ...اشاره زد به سمت ورودی هواپیما و گفت: بفرمایید جناب سرگرد! آقا آنقدر
بنیامین: پامنبری حاج منصورم
آنها شد بنیامین . البته من سعی کردم که از هر گرایشی که بود بهترین هایش را برگزینم. در خانواده ما رگه های مذهبی وجود دارد و در کنارش رگه هایی هست که اصلا مذهبی نیستند؛ البته همین ها هم اصول خاصی در زندگیشان دارند. همه ما یادمان هست که وقتی وارد دبستان می شدیم هر کسی استعداد خاص خود را داشت و در همان زمینه گام برمی داشت. من اهل خواندن قرآن و سرود بودم. باید می رسیدم پشت میکروفن. هر چیز سالمی
ما قصه تعریف می کنیم و با شاد یا غمگین بودن آن کاری نداریم
. برای مثال چند روز پیش نقد خوبی در یکی از خبرگزاری ها خواندم که نویسنده آن ابتدا گفته بود من از بینندگان ماه عسل هستم و در ادامه هم نقدی به برنامه وارد کرده بود. در این سال ها از نقدهای بسیاری که به برنامه می شده، در ادامه کارم استفاده کرده ام. بسیاری از منتقدان سال های قبل حتی اکنون در این برنامه، همراه ما هستند. متاسفانه بسیاری از آدم ها فکر می کنند، آن چه آن ها توقع دارند، حتما باید اتفاق بیفتد