سایر منابع:
سایر خبرها
هرآنچه مصرع مصرع باشد، شعر نیست
محمد شیخی و امید صباغ نو نیز راجع به فضای شعر صحبت می کنند. میرلوحی: همایش های شعر و روان شناسی ادامه دار خواهد بود وی با اشاره به اینکه مکان این نشست در فرهنگسرای اندیشه خواهد بود، ادامه داد: قرار بر این است که هر ماه یک نشست داشته باشیم و بیشتر علاقمندیم که شاهد حضور تمامی علاقمندان به روان شناسی و شعر در این همایش باشیم. در این همایش ابتدا دکترسیدهادی یگانه سخنرانی کرده و پس
شیرمرد دجیل هم آسمانی شد
داشتم. همیشه برایم قصه می گفت، هدیه می خرید. من هم جشن تولد 9 سالگی ام را در کنار خانه بابا یعنی مزارش گرفتم. خواستم بابا هم در تولد من باشد. بابای من پیش خداست و زنده است. او ما را نگاه می کند. خوشحالم که بابا بعد از سال ها به آرزویش رسید. بابا به مراد دلش رسید. دلم برایش تنگ می شود، ولی مامان اجازه نمی دهد که برایش دلتنگی و گریه کنم. من می دانم که بابای من زنده است و اگر من گریه کنم ناراحت می
حامی: من افسرده نیستم!
ورزشکاری که تیمش دوتا گل خورده و بازنده است مسلما روحیه خوبی برای ادامه بازی ندارد. قصه من هم همین بود. چند تا گل خورده بودم و تقریبا خودم را بازنده می دیدم. از یک طرف به خاطر مشکلات موسیقی آشفته بازار ایران که یک قسمتی مربوط به کسانی بود که نا اهل هستند و وارد موسیقی شده اند و یک قسمت هم زندگی شخصی من و داستان پرونده کلاه برداری که خیلی اذیت شدم. خیلی ها به این باور رسیده بودند که حامی افسرده شده است
دعای مادر شهید عملیات رمضان در برج صدام! +عکس
رمضان بود. لباس حسین را عوض کرده و خودم هم به سفارش شهیدم لباس سفید پوشیدم. مردم سنگ تمام گذاشته بودند. فقط من و خانواده ام داغدار نبودیم. وصیت کرده بود در کنار دوست شهیدش حسین بهرامی دفن شود. مردم روستا ولشکلا هم راهی امامزاده شدند. وصیت کرده بود سر و صورتش را شانه بزنم و با گلاب شست وشو بدهم. علی به قولش عمل کرد، یک روز مانده به عید فطر، شیرینی خرید خانه و شهادتش را به همه مهمان ها داد
حنجره ای که لانه سرطان است...
پلان اول: فلج شدن ستون خانه تهمینه بانو مادر این خانه است. او 14ساله بود که لباس سفید عروس را بر تن کرد و مثل همه تازه عروس ها با هزار و یک آرزو و البته با اجازه بزرگ ترها بله را بر زبان جاری ساخت. اینطور که از شواهد پیداست روزگار آنطور که باید به کام این مادر شیرین نبوده است. او می گوید: پدرم با درآمد حلال کارگری 7فرزندش را بزرگ کرد. ما از همان بچگی پرتوقع و دندانگرد بار نیامده بودیم. دنیای آرزوی های کودکی ما قابل مقایسه با آر
زن سوم
/> "هنوز به فکر او هستی؟ از این حالت مالیخولیایی بیرون بیا و آن زن را بسپر به قصه بعدی. قصه خوبی میشه." به زن سوم نگاه می کنم. می خندد و به ویراستار اشاره می کند که مغزش کار نمی کند. "دارم با تو صحبت می کنم. اصلا می خوای کتاب ویراستاری بشه." "ولی آن زن ..." "من می رم خونه. هر وقت دلت خواست و عشقت اجازه داد کتاب رو بیار بده." فریاد سعید از تلفن همراه به گوشم می رسد دیوونه
خواندنی هایی از بازطراحی واحد اطلاعات سپاه
به گزارش صاحب نیوز – براتی برخلاف دیگر چهره های امنیتی با گشاده رویی پیشنهادها را برای گفت وگو پذیرفت و برای اولین بار بسیاری از ناگفته های دستگاه های امنیتی جمهوری اسلامی در دهه اول انقلاب را بیان کرد. هر چند ناگفته های وی هزاران برابر متن حاضر بود و ان شاء الله روزی فرا رسد که این ناگفته های یار شهید بروجردی بیان [...]
بنیاد در آینه مطبوعات
گذاشته است می گوید: درست در آخرین لحظه ای که فرصت حضور در نمایشگاه را داشتم، خداوند مادر شهید دفتری را در مقابلم قرار داد و همان عکس هم در نمایشگاه پذیرفته شد. نرگس سرایی دیگر دانشجوی عکاسی نیز می گوید: با توجه به اینکه خودم از خانواده شهدا هستم، سعی کردم احساس دلتنگی را که سال ها در چهره مادر بزرگم می دیدم، منعکس کنم. نمایشگاه مشق خانواده شهید تا 25 تیرماه از ساعت 9 تا 12 و 16 تا 19 در گالری
آقای علیخانی! ماهت عسل نیست این روزها
روانکاوی دارد تا حضور در برنامه ماه عسل و بعد هم اینکه قرار است از این اتفاق به چه نتیجه ای برسیم؟ برخلاف همه ی جنجال ها و توبیخ ها یکی از بهترین انتخاب ها، مهمان های روز دهم ماه عسل بودند. فرصت نابی که به هدر رفت. حضور یک خانم مدل با نام تلطیف شده پُزر ، در کنار دختر جوانی که از پنج سالگی به همراه پدر برای امرار معاش با موتور روی دیواری به نام دیوار مرگ می رانده تا در شهربازی
اوضاع نشر به سختی می گذرد/ انتشار کتاب های کمک درسی را متوقف کنید
از اول با کتاب آشنا شدم. یکرنگیان ضمن اشاره به این موضوع که اسباب بازی من کتاب بود، ادامه داد: اول دبستان که بودم، ضمن اینکه درس های خودم را یاد می گرفتم، پدرم از من می خواست تا گلستان را بخوانم. به کلاس دوم که رسیدم، گلستان خوانی تمام شد و پدرم از من خواست تا پشت کتاب، تاریخی را که در آن کتاب را تمام کرده بودم، بنویسم. وی که از سال 1348 تا 1354 در نیروی دریایی و در کار
فرهنگ چیست؟
خواهم درباره چهار پیشرفت مهم فرهنگ، از دیدگاه خودم، سخن بگویم. در طی صد سال گذشته، در ابتدای سده بیستم اتفاقی چشم گیر برای فرهنگ می افتد. برای اولین بار تبدیل به صنعتی تمام عیار می شود. آنچه توسط آدورنو و دیگران صنعت فرهنگ نامیده شده است تحقق می یابد، به بیان کلی فرهنگ تبدیل به یک تولید محصول می شود. پیشرفت دوم که با پیشرفت اول مرتبط است و آن را بسط می دهد، این است که چند دهه بعد، شاید در
دولت بجای دخالت،زیرساختها را بسازد
عطار و داستان کاوه آهنگر . کپی های بدون تیتراژ این فیلم در دوران انقلاب به دست بچه های حوزه هنری رسیده بود و یکی از دوستان -که بعداً فیلم ساز بزرگی شد- گفته بود که این ها را بچه های ایرانی کمونیست در آلمان ساختند. این حرف وقتی به گوش من رسید، خنده ام گرفته بود که کمونیست ها چه کار دارند با شاهنامه ما (این فیلم بعد از انقلاب دو بار از تلویزیون ایران پخش شد). لذا از زمان قبل از انقلاب تا حضور من در
از سیاست رهایی نداریم
می داد. حالا تقابل میان شهروندی- طردشدگی فراتر از این بحث های تئوریک به نحو انضمامی در یک بحث جامعه شناختی مطرح می شود و مصادیق آن در جامعه ما جست وجو می شود. این موضوع آخرین نشست پژوهشگاه فرهنگ و هنر و ارتباطات در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران با همکاری انجمن علمی دانشجویی انسان شناسی برگزار شد که سارا شریعتی استاد انسان شناسی این دانشگاه به همراه یاسر باقری پژوهشگر حوزه رفاه و
جانبازی که چشم ها و دست هایش را در سردشت جا گذاشت
آن موقع تنها 18 سال داشت به من کمک زیادی می کرد و درواقع خود را وقف من کرده بود. اکنون پس از گذشت 32 سال از جانبازی ام بیش از 70 درصد کارهایم را خودم انجام می دهم اما هرازگاهی مجبور می شوم برای ادامه طول درمانم اقدام کنم و این رنج زیادی را برایم به دنبال دارد. او که اکنون نیمی از شنوایی خود را در جریان موج انفجار مین از دست داده است، از مشکلات شنوایی خود این چنین یاد می کند
باید به فکرِ خود تعهد داشت
چیز دارد عوض می شود. خب این قصه، گل سر سبد همه قصه هاست. قصه دیگری اگر بخواهم انتخاب کنم طبیعی است که بوف کور هدایت را انتخاب می کنم... . از چوبک چطور؟ واضح است. چوبک سه چهار قصه درجه اولِ درجه اول دارد. چوبک تنگسیر ش را برای من نوشت. آن ورسیون اولش را که نوشت، به من فروخت و من می خواستم آن را فیلم بکنم که بعد زدند و خرابش کردند. تقصیر خود من هم بود که خرابش کردند. چون دادمش به امیر
آمریکایی ها اندازه ایران خرج والیبال نمی کنند
تجربیاتش را با ما در میان بگذارد. مهندس ناصر میرفخرایی از پیشکسوتان و مدیران اسبق ورزش کشور که زمینه این نشست را فرآهم نمود، از حال و روز ورزش ایران در مقایسه با سال های قبل سخن گفت. در ادامه این گفتگو را می خوانید: * دریافت هر چهار جایزه معتبر والیبال آمریکا - ایرج احرابی فرد: خوشحالم که در ایران هستم. در یکی دو سال گذشته هم سفری به ایران داشتم. سه سال
درد دل های بیماران مبتلا به EB:ما را زیر چتر بیماران خاص ببرید!
مردم در اجتماع می گوید: از زمانی که خودم را شناختم با زخم های آزاردهنده که روی دست و پاهایم بود، آشنا شدم، زخم هایی که جانم را می سوزاند و سعی داشت مرا از کوچه وهمبازی هایم دور کند. پدر و مادر ازدواج شان فامیلی بود و نمی دانستند که بیماری ام ژنتیکی است البته دکترها هم نمی دانستند. کارمان این شده بود که هر یکی دوماه پیش دکتر پوست برویم، دکتری نبود که مطبش نرفته باشیم. خانواده ام برای بهبودی من همه