سایر منابع:
سایر خبرها
اعتماد یکطرفه روزنامه دولت به شیطان بزرگ/ اصلاح طلبان در انتظار مک دونالد/ هشدار درباره امضای خاص برخی ...
، معاون وزیر سابق صنعت 150 میلیارد دلار به گفته اوباما ** آرمان دعای اینستاگرامی خرازی برای ظریف شنیده شد که صادق خرازی، نماینده سابق ایران در سازمان ملل عکسی از محمدجواد ظریف در صفحه اینستاگرام خود منتشر کرده است. صادق خرازی درباره محمدجواد ظریف نوشته است؛ من شهادت می دهم جواد ظریف هرگز کوچک ترین هوای نفسی ندارد فقط و فقط به رفع موانع کشور می اندیشد
رمضان عملیات تلخی برای عکاسان بود+عکس
،500 متر دیگر خط مقدم عراقی ها است. این رزمنده از بچه های شکارچی تانک بود که جلو می رفتند و حفره کوچکی ایجاد کرده و در آنجا می ماندند تا اگر دشمن پاتک زد، تانک هایشان را بزنند، ولی ما فکر می کردیم که نیروهای عمل کننده 5 کیلومتر جلوتر هستند و نمی دانستیم که کمی جلوتر خط مقدم دشمن است. وقتی متوجه این موضوع شدیم و تا بیاییم دور بزنیم و برگردیم، خمپاره های دشمن ما را نشانه گرفتند و چون سطح منطقه صاف بود، ماشین مثل یک سیبل بود. به هر حال از آنجا هم جان سالم به در بردیم.
زشت ترین گوشی های تاریخ بشر! + عکس
اریکسون هست، کی سامسونگ دستش می گیرد؟! کی فکر می کرد که سیستم عامل جدیدی به نام قندروید ظاهر شده و با شیرین کردن کام سامسونگ او را پادشاه بازار کند؟ آن روز ها سامسونگ فکر می کرد می تواند با قرار دادن چند دکمه در پشت گوشی، انقلابی در دنیای تلفن های هوشمند ایجاد کند، اما این مدل عجیب و خنده دار خیلی زود به زباله دان تاریخ پیوست. یادتان باشد که این مدل در همان سالی عرضه شد که آی فون در کوپرتینو متولد شد
از فتوای ارتداد عرفان کیهانی ودختری که اشک ظریف را در آورد تا راننده ای که فقط پاهایش به جا ماند و روایت ...
/> بدون هیچ واهمه ای در مقابل توپ مستقیم تانک ها داشت خاکریز می زد که بعد از دقایقی گلوله مستقیم تانک، لودر او را نشانه رفت و به لودر اصابت و همزمان ترکشی، لوله هیدرولیک بازوهای لودر را پاره کرد و روغن داغ با حرارت مرگبار روی لودر ریخت . لودر شد یک پارچه آتش . خسرو صبوری هم پشت فرمان لودر؛ تا بچه ها رسیدند خسرو دیگر پشت فرمان نبود. فقط پاهای خسرو بود که روی پدالها قرار داشت. همان پاها را آوردند
رزمنده ها تن به تن با تانک های دشمن جنگیدند
دهقان هم در آنجا توسط آرپی جی به شهادت رسید. وی گفت: بچه ها در آنجا رشادت کرده و عقب نشینی نکردند و از سلاح سنگین دشمن نترسیدند. با دشمن درگیر شدیم و نارنجک ها دست به دست می شد و توانستیم آن خاکریز را بگیریم و عراق را مجبور به عقب نشینی کنیم. تا صبح عملیات ما ادامه داشت بعد از آن یگان های دیگر آمدند و عملیات همچنان ادامه داشت. فرمانده سپاه ناحیه مقاومت شهریار با بیان اینکه ان شاءالله این رشادت ها به نسل های سوم و چهارم انتقال یابد، خاطرنشان کرد: یکی از جلسات مفید برای جوان ها برگزاری یادواره های شهدا است. ...
ذکر خدا قلب را زنده می کند/ ذکر یعنی انرژی گرفتن از خدا
که می خواهی از این فضا خارج شوی، می فهمی که داری از نور بیرون می روی. چون سی روز متراکم در این نور قرار داشتی، حالا که داری از این نور خارج می شوی، آن را حسّ می کنی و متوجه می شوی که در نور قرار داشتی. البته بعضی ها اول ماه رمضان هم متوجه می شوند که دارند وارد یک دالان نور می شوند. و از همان اول ماه رمضان لذت می برند. امام سجاد(ع) در دعای ورود به ماه مبارک رمضان، برای آخر ماه مبارک
حاج منصور:آقای دکتر! به دامن حضرت زهرا (س) برگرد
که بیا و تا دیر نشده بیدار شو و برگرد به دامن حضرت زهرا (س). تا دامن حضرت زهرا (س) و ابی عبدالله (ع) باز است بیا و برگرد. برگرد به سمت حزب الله و مردم. مردم گرانی را می توانند تحمل کنند ولی بازی با اعتقاداتشان را تحمل نمی کنند. * در روز شهادت حضرت زهرا (س) همان سال به او گفتم که این 18 میلیون رأیی که اوردی به حساب 18 ساله پیامبر (ص) بگذار. * تو همینطوری رأی نیاوردی! حزب الله
نماز جمعه تریبون نظام جمهوری اسلامی است
جمعه رفسنجان خاطرنشان کرد: نماز جمعه جنگ را اداره کرده و معنویت فوق العاده ای برای مردم و میعادگاهی برای خواسته های مردم به وجود آورده است و با مدیریت عالی که در کشور است این تشکل خوب و جهت دار در خط مستقیم ولایت و رهبری است. وی به وظیفه مسئولان در اقتصاد مقاومتی اشاره و تأکید کرد: آنها باید زمینه حضور سرمایه گذاری مردم و کارآفرینی در جامعه را به وجود آورند و به گونه ای رغبت در مردم ایجاد
بر هم زدن سخنرانی باب شود سنگ روی سنگ بند نمی شود
گریز از مرکز، ماشین گریخت. ساعت شده بود یک نیمه شب از فرودگاه به سمت داخل شهر حرکت کردیم و آنها نیز از پشت سر ما با چراغ نور بالا می آمدند و ما از داخل آینه ماشین متوجه حضور آنها در پشت سر خود شدیم. راننده ما سرعت بسیار بالایی گرفت و در اتوبان های داخل شهر سرعتش به 150 کیلومتر رسیده بود و از شانس ما شهر را به خوبی می شناخت و به همه خیابان هایش مسلط بود. بعد از چند دقیقه حرکت در اتوبان به یک پل رو گذر
ملت ما در سایه صبر، این قدرت عظیم را پیدا کرده است
هستید، حال اگر لیاقت شهادت داشته باشم به این دلخوش هستم که دو روز به عملیات شما را دیده ام، دلم برای آنهایی می سوزد که ماهاست زن و بچه شان را ندیده اند و می خواهند در عملیات شرکت کنند و معلوم نیست که کدامیک از آنها می توانند دوباره خانواده شان ببینند. آن شب به اسلام آباد رفتیم و او گفت: خانم، امشب، شب خواب نیست. بیایید بنشینید و دعا و قرآن بخوانید و تا صبح نخوابید. گویی شهادت به او الهام شده بود
حمله نظامی به ایران در روز تحلیف/ نقش پدر اصولگرایان کیست؟/ دختری که اشک ظریف را درآورد/نظر آیت الله ...
مربوط به پایمردی مردم و بخشی نیز به تسلیحات موشکی باز می گردد لذا اگر تسیلحات موشکی ما جمع شود و چنین قدرتی نداشته باشیم این دشمن تا دندان مسلح تمام هستی ما را می گیرد و این یک واقعیتی است که عزیزان ما در مجلس باید در مقام بررسی دقیق بررسی کنند. بزرگترین ناکامی دوران ریاست جمهوری آمریکا رئیس جمهوری آمریکا در گفتگوی تلویزیونی با شبکه تلویزیونی بی بی سی انگلیسی از هر دری سخن گفت
پسری با شلوار پاره و دختری با شال چروک!
موضوعی بی تفاوت نگذرید، همان چیزی که برای شما بی ارزش است که این چیز یا یک شخصیت، یا یک موقعیت ویا یک محتواست و می تواند بهترین ایده برای شروع یک فیلمنامه خوب باشد . استاد گفت: بچه ها از صبح که از درخانه بیرون آمدید، هر چیزی که برایتان پیش آمده را تعریف کنید؛ حتی موضاعاتی را که برایتان بی ارزش است. داوطلب اول پسری عینکی بود، از این عینکی ها که عینکشان را فقط برای زیبایی و
نخستین اظهارنظر احمدی نژاد پس از توافق هسته ای/ حمله نظامی به ایران در روز تحلیف/ بازیگر نقش پدری ...
بود، پرسید: من خیلی متوجه نشدم که بالاخره از نظر شما این توافق خوب است یا بد؟! پست اینستاگرامی وزیر کشور درباره قتل یک پزشک عبدالرضا رحمانی فضلی، وزیر کشور در صفحه اینستاگرام خود، به قتل دکتر اصغر پیرزاده، پزشک سرشناس اردبیلی واکنش نشان داد.عبدالرضا رحمانی فضلی در صفحه اینستاگرام خود درباره حادثه ناگوار به وقوع پیوسته در اردبیل ضمن ایجاد تاثر و تالم دربین هموطنان گفت: بار
احمدی نژاد:مستکبرین به دنبال انتفامجویی از ملت ایران هستند
ما از بهترین ها است. چرا که برای بهترین اقدام یعنی تجدید پیمان و تجلیل از شهیدان و مقام شهادت و ایثار و در یکی از بهترین محل ها و با حضور گروهی از بهترین مردم برگزار می شود. خداوند را از توفیق زیارت چهره های نورانی شما مردم انقلابی، دشمن شکن و میهمان نواز سپاسگزارم. بزرگواران و سروران من سخن از شهید و شهادت ارزنده ترین سخن است چرا که سخن از بالاترین حقیقت در عالم هستی و سخن از عشق
ازدواج با این 8 نوع مرد خطرناک است!
دهد فقط بر سر پول است. حال آنکه در اصل نباید چنین باشد ، خیلی از زن و شوهرها چندان که به پول اهمیت می دهند، هرگز برای تربیت بچه ها ارزش قایل نیستند، البته زن و شوهر به واسطه ی پول مشاجره نمی کنند، بلکه در اکثر اوقات طریقه ی خرج کردن آن است که موجب سر و صدا و نزاع ایشان میگردد. پس زنی که به خوبی مدیریت خانه را انجام میدهد، پول را با حساب و کتاب و مناسب خرج میکند و یک شاهی را هم حرام نمی کند و باز
598 یعنی اینکه جنگ تمام شد
بمانید، عقب نروید... اما انگار وضع بدتر از آن بود که ما فکرش را می کردیم. مردم وقتی دیدند نظامی ها این چنین در حال عقب نشینی هستند، شروع کردند به فرار. مردهای ده، با فریاد و همراه با زن ها و بچه هاشان فرار می کردند. همسایه مان کشور گفت: فرنگیس، فرار کن. این بار بدجوری حمله کرده اند. نظامی ها هم جلودارشان نیستند. لج نکن، برو! گورسفید داشت خالی می شد. صحرای محشر بود انگار. از
جدیدترین مقصد سفرهای استانی احمدی نژاد/کنایه رئیس جمهور به صداوسیما/اسلحه رهبری در نماز عید فطر چه ...
/> نظر سردار نقدی پیرامون مکان پایگاه عملیاتی داعش سردار محمدرضا نقدی رئیس سازمان بسیج مستضعفین در پیامی شهادت فرمانده عملیات سپاه بدر شهید شجاع و خط شکن، سردار ابومنتظر المحمداوی را به فرمانده سپاه بدر و مردم مسلمان عراق تبریک و تسلیت گفت. وی در بخشی از این پیام می نویسد: البته برای کسب موفقیت نهایی باید توصیه جنگی امیرالمؤمنین (ع) را جدی بگیریم که فرمود: اِرْمِ بِبَصَرِکَ اَقْصَی
مشهورترین تاجر ایران چگونه از هیچ به همه چیز رسید؟ + عکس
که مابقی اعضای صورت به چشم نمی آید. ابروهای مشکی و کمانی به همراه خال درشتی که زیر چشم راست دارد، هم شکل ویژه تری به چشمان مرد سفید موی داده است. 81 سال را تمام کرده اما به پیرمردها نمی ماند. همیشه سرحال است و با صلابت راه می رود. با اطرافیانش دائم شوخی می کند. شاید از خوش خندگی زیاد باشد که دو خط خنده عمیق روی صورتش از کنار پره های بینی تا دو گوشه لب، ثابت مانده است. قد و قواره متوسطی
بررسی واکنش مردم به برنامه های احسان علیخانی!!
، عذر خواست و حلالیت طلبید. بعد از برنامه، بر سفره افطار باز هم صمیمانه و در کمال ادب از حضور من و دوستانم تشکر کرد. به بچه های باحال ماه عسل که همگی در سن و سال خود احسان علیخانی هستند، به خاطر 2 شب پیاپی برنامه، آن هم با بیشترین تعداد مهمان که کار تصویر و صدا برداران را چند برابر کرده بود، خسته نباشید می گویم و خوشحالم که این برنامه مورد توجه عمیق ایرانیان قرار گرفت و آن 23 نفر حالا
فال روزانه پنجشنبه 1 مرداد 1394
وارش نیوز: فروردین امروز رویاپردازی در مورد مسائل عاطفی ممکن است مانع تمرکز شما روی وظایفی که باید انجام دهید شود. امروز همه انگار لجباز و سردرگم شده اند و شما هم به احتمال زیاد مثل آنها هستید. نمی توانید ذهنتان را روی یک موضوع متمرکز کنید و فکرتان مثل بچه ای بازیگوش آرام و قرار ندارد و از این سو به آن سو می دود. تا نیمه مرداد ماه استعداد و توانایی های شما در در قانع کردن دیگران در اوج خود
مچ گیری از سخنان نادرست صالحی در مجلس
مواد و متریالی که با آن قطعات ماشین ساخته می شوند را در داخل تولید کنیم یعنی هم آلومینیوم خاص و فولاد خاص بکار رفته را هم ما اینجا تولید کردیم و نتیجه آن بومی سازی 95 تا 98 درصدی ماشین نسل اول بود و هیچ نیازی به خارج از کشور نداشت. البته اینکه می گویم 95 تا 98 صرفا فقط یک قطعه کوچک بود که تا آن زمان ما به نتیجه برای تولید آن قطعه رسیده بودیم ولی در پایان مرحله تحقیقاتی بوده و به مرحله صنعتی و خط
گفت وگو با مهتاب کرامتی درباره عصر یخبندان
پلان ها چه چیزهایی را پشت خود داشت و ما چه میزان تلاش کردیم. البته برخی از صحنه ها کوتاه شدند که این اتفاق در همه فیلم ها می افتد و می بینید که در تدوین به نفع فیلم حذف شده است. شاید احساس می کنید که بچه شما را از شما گرفته اند. ولی بابت همان صحنه ای که من در ماشین با آهنگ محسن یگانه می خوانم، شب تا صبح برای فیلم برداری وقت گذاشتیم. باور می کنید اصلا به خاطر ندارم که آن صحنه را چگونه
خبری که پنهان در ساعت 12 منتشر شد
12 شد؛ ناگهان تیرهای سرخ رنگی که به سوی ستاره ها نشانه می رفت، نگاه هایمان را جلب کرد دوستم را بیدار کردم. بلند شو دارند تیراندازی می کنند! چشمان خواب آلود خود را نیمه باز کرد و پرسید: راست می گویی؟ بلند شو، ببین. از جا پرید و کنار پنجره ایستاد گویی از خوابی هزار ساله برخاسته بود سربازان عراقی را می دیدیم که از شدت شادمانی و خوشحالی به این سو و آن سو می دویدند انگار
خاطره ای از شهید محمد باقر فتح الهی
در عمیق ترین بخش دریای عشق افکند و در جمع غواصان اطلاعات عملیات این فرشتگان جبهه به آب بلکه به آتش زد. ماموریت خار العاده که باقر به عهده گرفت عبور از دریای طوفانی اروند با سبکترین تسلیحات انفرادی و بدون هیچ (جا پا) برای در هم شکستن خط مقدم دشمن ها به ساحل اروند رود, بود ماموریتی که شهادت قطعی در متن آن خوابیده بود و پیش از آنکه یک حرکت نظامی باشد یک پرواز عاشقانه بود. باقر در پیشگاه حضرت
خاطره ای از شهید یوسف قربانی
توانست چشمانش را باز کند. دیدگانش پر از خون بود. قطرات اشک امانم را برید. خدایا! بچه ها چقدر غریبانه و دلگیر پرپر می شوند! لحظاتی بعد به آرامی نسیم سحری سر بر بالین شهادت گذاشت و به آرامشی به رنگ سبز و جاودانه فرو رفت. پیشانیش را بوسیدم و وداعش گفتم. او شهید یوسف قربانی از گردان ولیعصر (عج) زنجان لشگر عاشورا بود. 1 دشمن با ایجاد سدهای بزرگ خاکی آب اروند را بوسیله موتور به داخل آن کشیده بود تا از
خاطره ای از شهید احمد علیجانی
کنند تا جاده اهواز خرمشهر پیشروی کردیم ما خیلی خیلی به جلو رفته بودیم خودمان هم نمی دانستیم که این راه را کی طی کردیم به مدت یک شب در همان خط ماندیم و بعد از یک شب به استراحت رفتیم در شب سوم مورخ61/2/13 باز به طرف خط رفتیم در ساعت 11 شب بود که ما به طرف دشمن حرکت کردیم ساعت 12 همان شب بود که ماخود را کاملا به پشت دشمن رساندیم. بعد به طرف خط اول دشمن حرکت کردیم در مسیر راه به یک کانال گلو لجن
زندگی شیرین جانباز شیمیایی با زنبورهای عسل
. همان جا دچار موج گرفتگی هم شدم. بعد از رفع محاصره من را برای درمان به بیمارستانی در تبریز و سپس به تهران اعزام کردند. همه تصور می کردند که من شهید شده ام. بچه های بسیج محله مان خودشان را برای تشییع جنازه آماده کرده بودند. خانواده مدتی از من بی خبر بودند و همه فکر می کردند که مفقود الاثر شده ام. همه این حوادث 9 روز قبل از عملیات مرصاد اتفاق افتاد و من متأسفانه نتوانستم همراه دوستان و همرزمانم در این
اضافات تشریفیه (2)/ جلوه هایی از یاری پروردگار
می گویند. “والوعد و الوعید بهما حقّ” در زیارت آل یاسین می خوانیم خدایا من شهادت می دهم وعده ها راجع به بهشت و وعیدها راجع به جهنم حق است. خب این هم یکی از اشارات. باز به عنوان زیبایی مثل “رزق الله” می رسیم؛ روزی خدا. ما هرچه داریم و نداریم مال خداست. در اینکه مال خداست شکی نیست. آنچه زور برمی دارد این است که من و تو باور کنیم مال خداست. این مهم است. بله، دست رنج خودم هست و برایش زحمت
پای دردل معاون امور عمرانی استانداری یزد
مکانی دنج و آرام ، با او به گفتگو نشستیم. انگار دل معاون عمرانی خود بیشتر از منتقدان خون بود، آنچنان که قبل از شروع مصاحبه و روشن شدن ضبط ، خود بسیاری از مشکلات موجود در یزد و کشور را بیان و نقد کرد . مشکلاتی و مسائل که زیر سایه بی تفاوتی ها قرار داشت. نارسایی هایی که فکر و ذهن معاون استاندار را احاطه کرده بود. معاون عمرانی از سیاست ، فرهنگ و ارگان های حمایتی که وظیفه اصلی خود را
ستایش نامادری
به نام پروردگار عالم که چوپان من است ستایش نامادری نویسنده:سیروس قزلباش تقدیم به بانو (میم) ستایش برای جشن تولد 7سالگی اش لحظه شماری می کرد مادرستایش پیشنهاد داده بود تا جشن را در ویلای شخصی خودشان در ده بالای یزد برقرارکنند ومقداری وسایل جشن تولد وبادکنک وتزئینات آماده کرده بودند وچون ستایش گیتار زدن را دوست داشت مادر کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود . ستایش دختری باموهای فر وجثه ای کوچک که دماغی گرد وچشمانی درشت داشت و دماغش با صورت گردش تناسب داشت وبشتر شباهت به مادر میداد. پدرستایش یک بازاری سرشناس بود که دارای چند کارگاه تولید ترمه بود که حتی به کشورهای حوزه خلیج فارس صادر میکرد ترمه بافی از چند نسل به او رسیده بود وی علم ترمه بافی را به روز کرده بود ودستگاهای جدید ونقش های کامپیوتری باعث شده بود که نه تنها در یزد بلکه درکشور هم به عنوان یک کارآفرین خوب وتولید کننده عالی شناخته شود. شهرتش اول ترمه باف بود که فامیلی خود را به دانافر تبدیل کرده بود.اقای دانافر مردنسبتا خوبی بود قدی تقریبا بلند با موهای صاف ولاغراندام وکمی سبزه با دماغی کشیده والبته انقدر ابروی پرپشتی داشت که ستایش گاهی به شوخی می گفت: – بابایی می خواهی ابروهاتو ببافم هاها – توکه بلد نیستی بگومامانت بیا ببافه هاهاها – شما پدرودختر چی میگن پشت سرمن. – هیچی بابا دخترت هوس کرده ابروهای بابایی را ببافه – راستی خوب گفت یادت باشه این ابروهای پرپیچ وخمو واسه جشن کوتاه کنی – باشه بابا باشه خانوم جون – البته بابایی یک روز قبل از جشن کوتاه کن چون زود دوباره در میان هاهاها – هاهاهاهاها دخترکم یکی ی دونه بابا ان خانواده خوشبخت بودند اما کسی که از فردای خودش خبر ندارد. آخرهفته بود آنها وسایل جشن تولد را در صندوق عقب ماشین شاسی بلند وسفیدخود جا دادند وبه همراه همسایه خود تصمیم گرفتند به ویلا بروند همسایه آنها اصالتا اهل شهرستان بافق بودکه سالیان سال به یزد مهاجرت کرده بودند دختر بزرگ همسایه سمیه نام داشت وهنوز ازدواج نکرده بود اما خواهرهای دیگرش ازدواج کرده وخانواده تشکیل داده بودند . قرار بود صبح زود ستایش وپدر ومادرش زودتربروند وهمسایه انها چند ساعت بعد حرکت کنند وبه ویلا بروند تا در چیدمان جشن تولد ستایش به انها کمک کنند. صبح اقای دانافر باهمسروستایش حرکت کردند وشهرستان تفت را پشت سر گذاشتند ودرحال بالا رفتن ازگردنه ده بالا بودند.ستایش عقب نشسته بود وکمربند را بسته بود پدر هم ازترس جریمه کمربندرا بسته بود اما مادر ستایش که زنی گوشت الود وچاق بود بابستن کمربند احساس خفگی میکرد بنابرین عادت نداشت کمربند را ببند. انها درحال رفتن به سمت ده بالا بودند باد نسبتا سردی در حال وزیدن بود پاییز نزدیک بود اخرهفته همیشه جاده تفت بخصوص ده بالا شلوغ واتومبیل های زیادی به ان سو در حرکت هستند وبه ندرت اتومبیلی از ده بالا می اید پلیس راهنماورانندگی هم قبل ازصبحگاه تا ساعت 9 صبح در جاده مستقر نمی شود جاده باریک وهر خودرویی سعی می کند از دیگری گوی سبقت را برهاند وپدر ستایش هم مرتب سبقت بیجا میگرفت وخوشحال می شد که با هر گاز دادنش ده ها ماشین را جا میگزارد مجری رادیو یزدگرچه لعن جدی به خود نمیگرفت اما گاهی رانندگان را به صبوری واحتیاط دعوت میکرد. اقای دانا فرباز درحال سبقت بود که کامیون خاورنارنجی رنگی که شاید متعلق به 40 سال پیش بوداز سمت ده بالا دود کنان باسرعت به سوی اتومبیل هایی که روبرویش بودند می تازاند.صدای اهنگ قدیمی راننده خاور را تا ده اتومبیل میشنید راننده درحالی که زیرشلورراهرایی برپا وزیرپوش رکابی برتن داشت یک پا روی گاز وپای دیگر جمع شده روی صندلی ودستها را در فرمان براق وبزرگ فروبرده بود وبا بازوهایش فرمان را مهار می کردهمانطور میگازاند وبالا خره بی احتیاطی وغرور راننده کامیون که دوست نداشت کسی در لاین او حرکت کند قرعه بدشانسی را برای خانواده ستایش ورق زد.در حرکتی ثانیه ای در حالی که پدر ستایش باز درحال سبقت بود وفکرمیکرد یک ماشین دیگر را هم می تواند رد کندهدف خاور تندروشد صدای برخورد دواتومبیل خرد شدن شیشه ها جاری شدن خون فریاد وجیغ وبا حسین ویا ابوالفضل در جاده میپیچید وچون کلید اربگ اتومبیل اقای دانافر در حال آف بود اربگ ها هم عمل نکرده بودندوکمربند خانم دانافرهم که بسته نبود جان ان زن مهربان گرفته شد هنوز صدای ترانه دلخراش خاور که معلوم نبود چی میخواند درحالی که اب از جلوبندیش می ریخت وبخار بالا گرفته بود در حال پخش بودوراننده خاور هم براثر دیررسیدن آمبولانس ووقانونهای دست وپاگیر که تا ساعتی طول کشید همسفر مادر ستایش شد... ستایش شوکه شد واز ترس بیهوش شده بود وپدرش حتی حس بازکردن کمربند را نداشت . بیمارستان ،سردخانه ؛بازداشت اقای دانافر،ازهمه بدتر مشکلات روحی روانی ستایش را رها میکنیم وبه یک سال بعد میرویم تا خواننده هم مثل من زیاد غم ها را مرور نکند... یکسال بعد ستایش با وجود عمه ها وفامیل وبخصوص سمیه دختر همسایه قبول کرده بود مادرش فرشته شده وبه اسمان رفته .سمیه خود را به انها خیلی نزدیک کرده بود ستایش را به پارک وسینما وبازارمیبرد وعمه ستایش هم به خانه انها امده بود واز ستایش نگهداری میکرد پدر ستایش افسرده شده بود ساعت ها در اتاق به عکس زن مرحومش خیره می شد خواهر ش تا می توانست با کمک سمیه همسایه انها از ستایش وپدرش مراقبت میکردند .خانه اقای دانا فر دریکی از جاهای خوب صفائیه بود . سمیه خود را در دل ستایش جا کرده بود وعمه ستایش هم مناسب میدید که برادش با سمیه ازدواج کند پدر ستایش میلی به ازدواج دوباره نداشت اما صحبت های دوست وفامیل وخواهروبرادر واشتیاق ستایش،بالاخره پذیرفت. وازدواج ارام وبی سروصدایی انجام شد ورسما سمیه همسر اقای دانافر شد ... چند روز گذشت که پدر ستایش در خواب کابوس میدید درخواب سمیه را میدید که با چشمان خونی باچاقو ستایش رادنبال میکند وقتی از خواب میپرید زود به اتاق دخترش میرفت دختر را که سالم میدید اهسته کنار تختش مینشست و انگشت هایش را در موهای خودش فرو میبرد واهسته اشک میریخت زنش هم وقتی قصد همدردی داشت اورا دور میکرد امازن چیزی در اب میریخت وبه پدر ستایش میداد خیلی در کارش وارد بود معلوم نبود چه دارویی به اومیدهد که تا صبح اورا خواب میکند .گاهی هم ستایش نیمه شب بیدار میشد ونامادری را میدید که به حیاط خانه میرود ووقتی برمیگردد چشمانش سرخ است... درهرتقدیربا وجود خوابهای وحشتناک که پدرمیدید بیشترموقع که سرکاربود به بهانه مختلف سراغ ستایش را میگرفت گاهی که بیرون میرفتند انها را تعقیب میکرد وبیشتروقتها ازخواهرش میخواست انجا بیاید اما خواهرش که عمه ستایش باشد به پدرستایش میگفت چون تصادف ومرگ همسر وفوت راننده کامیون برایش سخت بوده باعث کابوس وتوهم می شود ومیگفت که فشارروحی روانی باعث خواب بد دیدن ومشکوک شدن است ... به هرحال سال مادر تمام شده بود وستایش به نامادری عادت کرده بود .جشن تولد ستایش همان روزها بود اما به دلیل سال مادر ومراسم دیگرتولد اورا کمی عقب انداختند یک هفته نشده بود که ناگهان ستایش براثردل درد شدید راهی بیمارستان شد وبستری گردید ستایش را به اتاق عمل بردند تا دکتر معالج ستایش که یکی از نزدیکان انها بود اورا عمل کند .نامادری فرصت رامناسب دید با اتومبیل مشکی رنگ هاچ بک درحالی که عینک دودی زده بود وارد حیاط بیمارستان شد قبل از پیاده شدن در ایینه ماشین نگاهی به خودش انداخت تصمیم عجببی گرفته بود باید کار ستایش را تمام میکرد اهسته از ماشین خارج شد از دری که پرستاران ودکتران وارد میشوند وارد بیمارستان شد خیلی زود به اتاق دکتری رفت روپوش پزشکی برتن کرد دستکشی پوشید تا اثری ازخون روی دستش نماند ماسکی بر صورت زد به طوری که اصلا معلوم نبود او همان نامادری است کمی استرس داشت اما درنگ نکرد وقتی متوجه شد ستایش بیهوش است کنارتختش رفت استرس عجیبی داشت پیشانیش عرق کرده بود بوی اتر والکل ومواد ضد عفونی مرتب به مشامش می رسید صدای بوق بوق دستگاه پزشکی به گوشش می رسید نفس عمیقی کشید چاقویی برداشت واصالت بافقی بودنش را نشان داد باچاقو شکم دخترک بی مادر را پاره کرد دستکش هایش به خون اغشته شد روده دختر را بیرون کشید وتکه کرد وسوی انداخت نفس درسینه حبس شده بود چهره همسرش را پشت پنجره حس می کرد گاهی به چهره دخترک نگاه میکرد اما وقتی کارش تمام شد سراسیمه از اتاق بیرون رفت دراتاق کناری دستکش را درسطل زباله انداخت روپوش را اویزان کرد سراسیمه انجا را ترک کرد وبا ماشینش به بیابان رفت کنار بیابان ایستاد بیرون امد داشت گریه میکرد ازته دل فریاد می زد وعقده های دلش را خالی میکرد گاهی چهره مادرستایش را میان ابرهای سپید حس میکرد که به اولبخند میزند معلوم نبود چرا اینقدر اسم پروردگارعالم را می اورد معلوم نبود چه چیز ازخدای مهربانش می خواهد معلوم نبود چرا چهره مادر ستایش را با خنده حس میکرد ... از سوی دیگر تیم پزشکی بیمارستان که متوجه وضعیت بیمارشده بودند اقدام لازم را بعد از ان کار انجام دادند تکنسین بیهوشی با دستگاه کار میکرد پرستاران خون شکم را پاک کردند وکارهای لازم انجام شد وشکم دختر بخیه زده شد وتیم هرکاری ازدستشان برمی امد انجام دادند وستایش با مراقبت های ویژه بهبود یافت .نامادری وقتی فهمید خطر رفع شده دیوانه وار خنده میکرد مثل ادم های روانی رقص وشادی عجیبی میکرد وخود را به بیمارستان رساند ستایش هنوز بیهوش بود اما دیگر خطری تهدیدش نمی کرد ... چند روز بعد ستایش را به خانه اوردند عمه وبچه های عمه تا چند روز کنار ستایش بودند تا اینکه ستایش کاملا خوب شد ونامادری تصمیم گرفت با اینکه یک ماه از تولدش گذشته جشن مفصلی برایش بگیرد نامادری به پدر ستایش میگفت با جشن تولد روح مادرش شاد می شود بنابراین با کمک اقوام وسایلی تهیه وچون ستایش به گیتار علاقه داشت وکلاس گیتار میرفت نامادری هم مثل مادرستایش کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود... جشن تولد در ویلای شخصی در ده بالا گرفته شد زیرا مادر ستایش خیلی انجا را دوست داشت . نامادری لباس زیبایی مثل پرنسس ها با کلایی مخروطی گرفته بود که ستایش خیلی در ان برازنده شده بود .مهمان زیادی حتی فامیل های نامادری هم از بافق برای تولد ستایش امده بودند. هشت تا شمع روی کیک گیتار را ستایش چند بارفوت کرد تا خاموش شدند این بار همه تولدت مبارک را خواندند نامادری گل های زرد فصلی را در گلدانی قرار داده بود که درعکس بسیار زیبا معلوم می شدند . هدیه ها یکی پس از دیگری باز میشد وستایش با هرهدیه لبخندی میزد بعد ازاینکه اخرین هدیه بازشد ستایش وپدر کمی درگوشی صحبت کردند وبعد ستایش جلو امد وبه نامادری گفت : – مادریک هدیه میخوام بهت بدم – عزیزم الان موقع گرفتن هدیه است نه دادن. – این فرق میکنه ی نامه هم نوشتم اگر بد خط نوشتم ببخشید – عزیزم دخترگلم مگه نمیدونی من هم خطم بده. همه خنده ای کردند وستایش پاکت را به نامادری داد وازش خواست بازش کند نامادری نگاهی به پدرستایش انداخت که با سرعلامت دادیعنی بخوان وچشمکی هم زد که ابروی شلوغش پایین بالا شدن .نامادری که ناخن بلندی داشت ولاک زرد خوش رنگی هم روی ناخن هایش برق میزد پاکت را باز کرد وگردنبندی زیبا از طلا در پاکت بود گردنبتد را در دست گرفت وشروع به خواندن نامه کرد بعد خواندن اشک سردی رد سپیدی که از ارایش صورتش تشکیل شده بود برگونه ها افتاد ارایش چشم با اشکها پاک شد نامه را کنارگذاشت دست را دراز کرد سوی ستایش واوهم خود را به بغل نامادری انداخت . مهمانان واقوام کنجکاوشدند وازپدر ستایش خواستند اگر اشکال نداره متن نامه ستایش را بخواند پدرهم جلورفت درحالی که با یک دست شانه همسرش را ماساژ میداد شروع به خواندن با صدای بلندکرد. به نام خدا مامان عزیزم .فرشته خوبم توجای خالی مادرم را که در اسمان فرشته شده را پرکردی این گردنبند مادرم است که باید به گردن تو اویزان شود راستشو بخواهی اول ازت خوشم نمی امد اما وقتی منوبا خودت همه جا میبردی وقتی در درس کمکم میکردی وقتی به مدرسه میبردیم وتا تعطیل میشدم تو حاضربودی موهاموهرروزصبح به ارامی مادرم شانه میکردی ومیبافتی .وقتی شب تو اتاقم می امدی فکرمیکردی خوابم وبوسم میکردی وهرموقع شب حیاط میرفتی ازپنجره نگاه میکردم که دستاتو بالا میگرفتی ودعا میکردی واشک می ریختی ...جای مامانمو پرکردی وازهمه مهمتر تو با مهارتی که داشتی اپاندیس مرا عمل کردی وروده عفونی مرا بریدی ومرا نجات دادی .تا ابد ازت ممنونم. توقابل ستایش هستی توهم بهترین مامان هم بهترین دکتر دنیایی .مامان دکتر.مامان خوبم... وقتی نامه تمام شد احساس مهمانان جریحه دارشد واشک ریختند .نامادری بهتربگویم خانم دکتر که چشم هایش ازاشک قرمز شده بود ستایش را به اغوش گرفت وپدرستایش هم هردو را بغل کرد واول بزرگترها بعد بچه ها شروع به دست زدن کردند .قاب عکس مادر اصلی ستایش درحال لبخند رضایت کننده روی دیوار بود . پایان ...