سایر منابع:
سایر خبرها
داستان تنهایی دختر قاتل
مخالف این ازدواج بود؟ پدرم می گفت یکی از بستگان مان را برای تحقیق فرستاده و شنیده پسر مورد علاقه ام مواد مخدر مصرف می کند و دروغگو است. حالا از پسر مورد علاقه ات خبری داری؟ نه، در این شش سال که در کانون اصلاح و تربیت هستم هیچ خبری از او ندارم. در دفتر خاطراتت نوشته بودی پسر موردعلاقه ات از ازدواج با تو منصرف شده، این نشان می دهد پدرت سد راهت نبوده؟
زنان خیالی در فضای نامرئی
مرد جوانی به پلیس فتای استان البرز رفت و گفت: از طریق یک سایت همسریابی با دختری آشنا شدم که از نظر شرایط اخلاقی و زندگی با هم تفاهم داشتیم. پس از مدتی دختر جوان از من خواست اگر می خواهم او را حضوری ببینم 4 میلیون ریال به حسابش واریز کنم. من که به دختر جوان علاقه مند شده بودم این پول را واریز کردم و در تماس تلفنی از او خواستم که به محل قرار بیاید، اما دختر جوان گفت هیچ پولی دریافت نکرده و بعد از
وضعیت گور خواب های قبرستان نصیرآباد؛ یک سال بعد ...
آن جا رفته بودی؟ بله، اما نمی موندم. چرا می ترسیدی؟ نه من از هیچی نمی ترسم، ولی آن جا نخوابیدم. بچه ها می گفتن بیا پایین. من می گفتم شما بیاین بالا. چی شد که کارتن خواب ها می رفتند گور می خوابیدند؟ آنجا امن تر بود، راحت تر می تونستن بکشن. مرجان، سه چهارسالی است که در نصیرآباد کارتن خوابی می کند. بالای 40 سال دارد، می گوید اهل تهران
یک پرونده واقعی؛ یک هشدار فرار از سیاهی
تصادف وحشتناکی را پشت سر گذاشتم، بعد از یک ماه بستری شدن در بیمارستان و سه ماه خوابیدن روی تخت متوجه شدم دیگر آن آدم قدیمی نیستم. پای راستم کوتاه شده بود. لنگ می زدم، به آن شرایط عادت نداشتم. برای همین خیلی عصبانی و بدخلق شده بودم. صبح تا شب داد و بیداد می کردم؛ همین باعث شد شوهرم دست پسر دو ساله ام را بگیرد و برای همیشه ترکم کند. او بزرگ ترین ضربه را به من زد؛ حتی با من درباره تصمیمش
آنها اشتباه می کنند، مردم ما را نشناخته اند/ دشمنان این ملت، روز نهم دی را فراموش کرده اند
به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری میزان به نقل از KHAMENEI.IR ، در تاریخ 14 خرداد 1392 در مراسم بیست و چهارمین سالگرد رحلت امام خمینی (رحمه الله) سخنرانی کردند. مشروح سخنان مقام معظم رهبری در این دیدار به شرح زیر است. بسم الله الرّحمن الرّحیم و الحمدلله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابی القاسم المصطفی محمّد و علی ءاله الأطیبین الأطهرین المنتجبین الهداة المهدیّین المعصومین سیّما بقیّةالله فی الأرضین. خداوند متعال را سپاسگزاریم که ی
پولاد کیمیایی: بازیگر، عروسک خیمه شب بازی نیست
فیلم های فریدون جیرانی یکی از مهم ترین ارکان فیلمنامه است و حرف اول را می زند. شما چطور و از چه زمانی با تغییرات نقش مسعود و حذف سکانس ها مواجه شدید؟ - من با اعتماد به آقای جیرانی وارد این کار شدم، اما در نهایت دیدم از نقشم تنها سه دیالوگ بیشتر باقی نمانده است و با خودم گفتم که اگر اینها را هم نگویند، چیزی عوض نمی شود اما در نهایت سکانسی را گرفتیم که دو برادر در ماشین نشستند و با تلفن
گفت و گو با فرهاد فخرالدینی ، معمار ارکستر ملی ایران
لامپی بودم. به داخل رادیو نگاه می کردم و می دیدم چند لامپ نیمه روشن آن داخل هستند و هیچ چیز دیگری نیست. با خودم می گفتم این ها آدم های کوچکی هستند که یک باره بیرون می آیند و من یک روز غافلگیرشان خواهم کرد! دنبال شان می گشتم تا ببینم آنهایی که در داخل رادیو آواز می خوانند و ساز می زنند، چه کسانی هستند! چهار، پنج سال بیشتر نداشتم و عقلم نمی رسید که آنها در یک استودیو و جایی دیگر ساز می
نعیمه نظام دوست: از فراموش شدن می ترسم
هر حال باور کنید برای هر کدام از افرادی که چاق هستند و شرایط سختی از این نظر دارند، به معنای واقعی غصه می خورم چون دردشان را می فهمم و درکشان می کنم. جالب است بدانید من از اول چاق نبودم، بلکه یک مرتبه چاق شدم که امیدوارم بتوانم روز به روز وزنم را پایین بیاورم. طی این سال ها کفه غصه هایتان سنگین تر بوده یا شادی هایتان؟ به هر حال زندگی بدون رنج نمی شود و همه این رنج ها هم یک نوع
دختر قهرمان المپیکی، که ترشی می فروشد
پرتاب دیسک نابینایان رکورددار هستم. سال 80 در مسابقات قهرمانی کشور، 6 مقام کسب کردم و قهرمان قهرمانان شدم. در سال 82 مسابقات جهانی در کانادا برگزار می شد ولی مشکل بیماری سارس همه گیر شده بود و با حضور ما موافقت نمی شد. در نهایت تصمیم به اعزام گرفته شد و یکی دو روز مانده به مسابقات، از من گذرنامه خواستند. سریع برای گذرنامه اقدام کردم و موفق شدم به مسابقات اعزام شوم. در این رقابت ها 13 کشور حضور
تاوان تهمت ناروا
گفت صدای گریه بچه ام می آید، من باید بروم و خیلی سریع خانه را ترک کرد. حدود 20 دقیقه ای مهناز در پذیرایی تنها بود و من داخل آشپزخانه داشتم ظرف ها را می شستم. وقتی به اتاق برگشتم دیدم خبری از دستبندم نیست. مهناز آن را برداشته است، البته به غیر از مهناز هم کسی نمی تواند دستبند را بردارد، چون در آن موقع از روز من در خانه تنها بودم. حالا از او شکایت دارم و با دستور قاضی می خواهم او را بازداشت کنید
طیبی: به اندازه زحمت مان برای ما هم ارزش قائل شوند
فوتسال را کاملاً رها کنی و به فوتبال بروی؟ بله یک دوره از فوتسال بدم می آمد و حتی سمتش هم نمی رفتم، اما الآن از تصمیم خوشحالم و خدا را شکر می کنم. -اگر فوتبالیست می شدی و الآن در همین جایگاه حضور داشتی، شاید وضع مالی به مراتب بهتری داشتی. بله، آن موقع پول بود که پارو می کردیم. من را حمید بی غم و حسین شمس به فوتسال آوردند و همه چیزم را مدیون آنها هستم.
نقش شهید بشارت در مجلس خبرگان و شورای اسلامی/ پدرم شهادت را دوست داشت
برگزار می شد شرکت داشتم و او به دوستان خود می گفت من پسر تربیت میکنم نه دختر، او به من خیلی بها می داد. فارس: از دستگیری پدر توسط ساواک بگویید؟ بشارت: همانطور که گفتم بنده در تمامی سخنرانی های پدر شرکت داشتم. یادم می آید در سال 57 عمویم رحمت الله بشارت در راهپیمایی به شهادت رسیدند و پدر هنگام سخنرانی در مراسم ترحیم او توسط ساواک دستگیر شد این موضوع به شدت ما را ناراحت کرده بود که
دختر اهوازی که با لباس مردانه به ورزشگاه اهواز رفته بود: در استادیوم احساس امنیت کردم و منقلب نشدم/ یک ...
اتفاقیه به نقل از شبنم نوشت: دختر اهوازی که با لباس مردانه به ورزشگاه اهواز رفته بود، نوشت: یک هفته تمرین پسر بودن می کردم. از ظاهرم گرفته تا راه رفتن و حتی حرف زدنم را شبیه پسرها کرده بودم. با زینب چند کلیپ برای تمرین گریم تماشا کرده بودیم. برای همین یک بار دیگر کلاه گیس مردانه گذاشتم و به خیابان رفتم اما متوجه نگاه سنگین مردم می شدم. روز بازی دو مرحله با رنگ مو روی صورتم ریش
شهیدی که دوست داشت گلویش بریده باشد + عکس
طی چهار مرحله با هم فیلم سلفی گرفته بودند. در هر چهار فیلم تاریخ ها را هم گفتند و اعلام کردند هر کس شهید شد باید بست برود پیش امام حسین(ع) بنشیند و جواز شهادت نفر بعدی را هم بگیرد اگر هم این کار را نکند شهید نامردی است. آخر همه این فیلم ها هم بابا می گفت آقا مصطفی (صدرزاده) من که می دانم تو زودتر می روی، پس نامردی نکنی و سفارش کنی. شهید صدرزاده عاشورا شهید شد و بابای من یک سال بعد روز عرفه، یعنی
وصیت شهید مدافع حرم: فرزندان من را ولایتمدار و پیرو رهبری تربیت کنید+ تصاویر
کوتاهی فهمیدم که این مزار همسرم است. وقتی خبر شهادت را به من دادند خیلی بی تابی می کردم اما وقتی به هیات رزمندگان شهرمان رفتیم همه ریختند روی پیکر و گریه می کردند اما من آرام و بی سر و صدا ایستاده بودم و گریه نمی کردم. پیش خودم می گفتم چرا من اینطور شدم. چرا گریه نمی کنم. که یادم آمد این همه آرامش را خود شهید به من داده است. فاطمه زمانی که یک سال از شهادت پدرش گذشته بود خواب زیاد میدید
دیدار جالب خسارت دیدگان مؤسسات اعتباری با رهبر انقلاب
پیرمرد را پای میکروفون برد. پیرمرد کراواتی سرفه ای کرد و گفت: آقای آیت الله! بعضی از مردم به لحن و بیان غیر عادی او لبخند زدند و منتظر حرفهایش شدند که پیرمرد عصایش را جا به جا کرد و ادامه داد: شما جای من بازنشسته، شما شاه این کشور هستید یا نه؟ جمعیت زدند زیر خنده و رهبر انقلاب هم خندیدند و گفتند: من خادم شما هستم و امروز هم میزبان شما. بفرمایید. پیرمرد زد زیر گریه و با صدایی
محسن هاشمی: آیت الله، از خیلی مسائل گذشت تا انقلاب محفوظ بماند
تجربه ای خاص برای ایشان بود. فرزند ارشد آیت الله هاشمی خاطرنشان کرد: مرحوم آیت الله هاشمی به دلیل فعالیت های انقلابی و مبارزاتی در دوران رژیم شاه، مجبور به فرار از دست مأموران رژیم می شدند. البته حتی این ایام نیز هر وقت فرصت می کردند، به ترجمه کتاب و مطالعه مشغول بودند و در نهایت هم خوشبختانه توانستند کنار امام قرار گیرند. او افزود: بعد از مسائل سال 1342 و حادثه 15خرداد آن
استاد پرورش به روایت دختر
زمان امتحاناتم که بیدار می شدم می دیدم یک ساعت پدرم بدون وقفه اشک می ریختند. پدرم در مورد مسائل تربیتی هیچ گونه سخت گیری به ما نداشتند، اخم پدرم برای ما بدترین تنبیه بود، اگر ایشان چب به ما نگاه می کردند من تا دو روز مریض بودم نگاه ایشان برای من کافی بود. حتی با صدای بلند هم با ما حرف نزدند. در مورد تحصیل ما به هم اجباری نداشتند. من دوره کارشناسی به دانشگاه هنر رفتم. پدرم خودشان راه را
آبِ ولرمِ زلزله
اگر زلزله دیشب یک پیش لرزه بود و زلزله اصلی پس از آن می آمد هیچ سیستم هشدار دهنده ای نبود که بلافاصله با وقوع پیش لرزه، شما را بیدار یا آگاه کند تا خود را در شرایط ایمن تری قرار دهید؟ گفت ظاهراً که نیست. پیش خودم گفتم چه خوب بود اگر مسئولان سازمان مدیریت بحران کشور با وجود این همه فناوری های نوین ارتباطی و اطلاعاتی، راه حلی برای آگاه سازی عمومی از خطر فوری وقوع زلزله می اندیشیدند. مثلاً اکنون از
مریم حیدرزاده از ممنوع الفعالیتی خود می گوید
توجه کنید که همکاری او با خشایار اعتمادی در آلبوم مثل هیچ کس فروشی میلیونی داشت. یا میلیون ها هواخواهی که با شنیدن اشعار و صدای او در آن آلبوم داشتند عشق را در خاکستری زمان تجربه می کردند. مریم حیدرزاده اما به واسطه شعر نبود که چهره آشنای مردمش شد. او اولین مواجهه اش را با مردم چنین تعریف می کند: سال 74 که جزو المپیاد ادبیات بودم، در برنامه شب های تابستان به واسطه آقای سیدرضا صفدری شرکت
بهترین راه رهایی ترس از زلزله
/> فرمود: بله یا رسول الله. حضرت فرمودند: حال مرگ، حال حمام است. آخرین بدی ها و گناه های وجودت را تمیز می کند. تو را از همه ی سیئات و بدی هایت پاک می کند. تا این جای روایت را در نظر داشته باشید، اتّفاقاً حضرت امام زین العابدین(ع)، نکته ای را بیان می فرمایند که در همین زمینه هست، حضرت می فرمایند: مَا الْمَوْتُ قَالَ لِلْمُؤْمِنِ کَنَزْعِ ثِیَابٍ وَسِخَةٍ قَمِلَةٍ وَ فَکِ
مسیح در بهشت جاسوسان!/ بعثی های ذی نفوذ عراقی برای ترور شخصیت سید می گفتند او عرفاتی است!
برعهده گرفته بود. در دورانی که سیدعیسی 60 روز در اردوگاه رشیدیه بود، همسر آقا سید پیش من آمد. از شرایط به تنگ آمده بود و به عربی به من گفت من شوهرم را از تو می خواهم. من هم مطمئن نبودم که سید زنده از اردوگاه خارج می شود یا نه!؟ وقتی بچه های کوچک سید را در ذهنم متصور می شدم دلم می لرزید و می گفتم که نکند برای سید اتفاقی بیفتد. شبه دولت سیدعیسی طباطبایی هرگاه برای
مدافع حرمی که با دعای همسرش شهید شد
ندیدمش. خبر شهادت را چه کسی به شما داد؟ همسر شهید: هر سه یا چهار روز یک بار در حد 5 دقیقه تماس می گرفت. چون گفته بودند با خودتان گوشی نبرید او هم نبرده بود. به این مسائل خیلی پایبند بود. آخر هر تماس هم می گفت از همه برایم حلالیت بگیر. می گفتم چشم. بار آخر که تماس گرفت صدایش یک جوری بود. گفت من را حلال کردی؟ گفتم چرا این طور صحبت می کنی؟ واقعا می خواهی شهید بشوی؟ می گفت حالا اینجا توپ و
هیأت هایی که به سوریه ختم شد
مردم نیوز : رئوف از قدیمی های فاطمیون بود از هم دوره های ابوحامد و سید حکیم که شروع فاطمیون را کلید زدند. مدتی جانشین تیپ امام رضا(ع) شده بود که بعد از سال ها جهاد در مقابل طالبان افغانستان و تروریست های سوریه به دوستان شهیدش پیوست. هشت سال زندگی مشترک و خاطرات بی نهایت از این روزها به همراه دو نازدانه به نام های زینب هشت ساله و زهرای ده ماهه، این روزها همه چیزهایی است که برای همسر حاج رئوف
قبل از شروع عملیات منطقه مثل روز روشن شد
مردم نیوز : همزمان با فرارسیدن سالروز برگزاری عملیات کربلای 4 خبرنگار دفاع پرس در یزد، گفت وگویی را با سردار محمد مهدی فرهنگ دوست مسئول سازمان حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس سپاه الغدیر استان یزد و از رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس صورت داده است. در ادامه ماحصل این گفت وگو را می خوانید: قبل از شروع عملیات کربلای 4 نیرو های تیپ الغدیر یزد در کدام منطقه مستقر شدند؟ نیرو های
بی رحمی فوتبال اشکم را درآورد/ هدیه ویژه ای برای هواداران استقلال داریم
جام های جهانی بعدی این افتخار را برای ازبکستان رقم بزنند. * اما در استقلال هم اتفاقات خوبی برایت رخ نداد؟ - بله! پارسال زمستان که به استقلال آمدم اوایل سال 2017 بود که متوجه شدیم پنجره نقل و انقالات بسته است. خیلی دوست داشتم همان زمان به استقلال بپیوندم. با تیموریان (آندو) دوست شده بودم و برنامه های زیادی داشتیم ولی مجبور شدم به اصفهان بروم. در اصفهان هم روزهای خوبی بود ولی
تفسیر آیات190-199 سوره آل عمران
پی یکدیگر آمدن شب و روز برای خردمندان نشانه هایی [قانع کننده] است (190) الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَی جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ همانان که خدا را [در همه احوال] ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد می کنند و در آفرینش آسمانها و زمین می
زیارتنامه حضرت معصومه + صوت
) قبری داریم . گفتم فدای شما گردم. منظور شما قبر فاطمه معصومه (ع) دختر امام هفتم (ع) است؟ فرمودند: بله، کسی که با شناخت حقّ او، وی را زیارت کند بهشت برای اوست . بعد فرمودند: وقتی برای زیارت آمدی در بالای سر و رو به قبله بایست، 34 بار الله اکبر ، 33 بار سبحان الله و 33 بار الحمدالله بگو و سپس بخوان: السَّلامُ عَلَی آدَمَ صِفْوَةِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَی نُوحٍ نَبِیِّ اللَّهِ
اصفهان؛ جز پنج استان با سواد کشور
بود و بخشی از وسایلی که که الان حمل می کرد در دستش روی نیمکت مدرسه. انتهای بازارچه، پسر بچه ایی دیگر که سنش بیشتر از 12 سال می زد روی گاری دستی اش نشسته بود وبرای دوستش دست تکان می داد. به مداد رنگی در دستم خیره شدم و امتداد نگاهم را به سمت پسر بچه ها بردم، به سمتشان رفتم؛ از روی گاری دستی بلند شدند و سلام کردندپس از پاسخ سلام گفتم اینجا چه می کنید الان باید مدرسه باشید. پسرک
پسر فامیلمون کاری با من کرد که ...به مشهد فراری شدم
آرامی را سپری می کردیم. یک روز که 17 ساله شده بودم به دیدن مادرم رفته بودم، محسن پسر برادرشوهرش را دیدم. او به من ابراز علاقه کرد. مادرم هم خوشحال بود . مراسم خواستگاری برگزار شد. نامادری ام می گفت این ازدواج هول هولکی به صلاح تو نیست، ولی من به برادرزاده ناپدری ام بله گفتم و البته عقدمان محضری نشد. بعد از این ماجرا از نامادری ام جدا شدم و بیشتر به خانه مادرم و نامزدم می رفتم. 6 ماه از بدترین