سایر منابع:
سایر خبرها
اولین مداحی انگلیسی را روی چهارپایه در منهتن خواندم
سال دارد. آقای دردشتیان حر ف های گفتنی و خاطره های شنیدنی زیادی دارد که یک مصاحبه یک ساعته برایش خیلی کم است. پدرم هم برای مساجد کار می کند متولد سال 1370 در خیابان ایران، یکی از مذهبی ترین محله های تهران است. از همان کودکی بچه مسجدی بوده و به گفته خودش از همان زمان محبوب روحانی محل شان بوده است: پدربزرگ من هم رابطه خوبی با روحانیون داشتند و حتی با تعدادی از آن ها مثل حاج
اینجا رؤیاهای کودکی آجر می شود
گردد. سالهاست این موج می رود و بر می گردد و روبه رو شدن با بعضی چیزها و حتی کلمات این رفت و برگشت را بیشتر می کند. مثلا دیدن دیواری گلی، دیدن گله ای گوسفند، دیدن یک بیل در مزرعه ای و چیزهایی از این دست و حالا کلمه کوره آجر پزی. بین راه چند بسته پفک می گیرم چون می دانم آنجا بچه ها هم هستند و می دانم بچه ها را حتی هدیه ای کوچک هم می تواند خوشحال کند. توقف که می کنم بچه ها دوان دوان خود را
نگاهی گذرا به مکمل های هنری سینمای ایران + تصاویر
زوج های هنری بسیاری همچون علی مصفا و لیلا حاتمی در مقابل دوربین مکمل های خوبی برای هم بوده اند؛ این خوب بودن صرفا به معنای موفقیت از نگاه هنری نخواهد بود بلکه گاها توفیق یک زوج و مکمل هنری منجر به فتح گیشه شده است. به گزارش گروه فضای مجازی "بی باک" به نقل از راه دانا، در دنیای تو ساعت چند است؟ همکاری جدید لیلا حاتمی و علی مصفا، رو در روی هم بعد از کارهای جسته و گریختشان به عنوان زوج در
گفتگویی خواندنی با مداحی که مقیم کانادا می باشد
آمریکا شعبه داشت. انجمن دانشجویی دانشجویان فارسی زبان را دانشجویان انقلابی تشکیل می دهند که هنوز با همان حال و هوای دوران شهید چمران هستند و هنوز بعد این همه سال همدیگر را برادر و خواهر صدا می زنیم و کوچکترها هم بزرگترهایشان را با لفظ خاله و عمو صدا می کنند. این فرهنگ از همان زمان باقی مانده است. خطیب نماز جمعه سنی ها شدم! در عضویت در این انجمن اسلامی هم شیعه ها عضو هستند هم
از رختکن استقلال به من خبر ندادند!/ حضور دایی جذابیت لیگ را بالا می برد/ افشارزاده نباید انقدر ساده ...
جلسه به صورت شفاهی و بیش از 20 جلسه که مکتوب شده بود با مدیرعامل باشگاه برگزار کردم. اینکه نامه رفع مشکلات تیم توسط سرمربی و مدیرعامل روی سایت های خبری قرار می گیرد نشان می دهد در باشگاه کسی هست که محرم نبوده است. من مشکلات تیم را گفتم تا به مسئولان بالاتر از سوی باشگاه اعلام شود که چه مشکلاتی داریم تا بفهمیم بودجه چه زمانی به دست باشگاه می رسد. همین حالا که مقابل شما نشسته ام با باشگاه نفت توافق
پدر شهید: به دلم افتاد که علی شهید شده است
بگویید، خودم می دانم چه شده است. گفتند: ما در تمام راه به این فکر می کردیم که چگونه به شما خبر بدهیم حالا شما به ما تو ذوقی می زنید؟ من روز به روز که می گذرد بیشتر به فرزندانم افتخار می کنم. علی و محمد به من گفته بودند که اگر سنگ قبر ما را عوض کنی با ما طرف هستی؛ خوب ما هم می گفتیم چشم. ویژگی علی و دیگر فرماندهان جنگ این بود که ظرف یک ساعت با هزار نفر آدم آشنا می شدند و فاصله ای
بنیاد در آینه مطبوعات
موحدی- مادر شهیدان سیدکریم و سیدجواد خوش قلب طوسی- تحت عنوان مادر دریاها به چاپ رساندم که در آن ها، شوق مادر از شهادت فرزندانش و تشویق آنان به حضور در جبهه برای همه درس استقامت و فداکاری بود. متن زیر نامه ای است از سوی سرکار خانم زهرا فرخی (از نویسندگان جوان حوزه دفاع مقدس) که بیش از این، از مادر و آن دو فرزندش بسیار خوانده و شنیده است. پیشکش شما با این تعهد که از خوش قلب ها باز هم بگویم و
منصوریان: افشارزاده نباید این قدر ساده باشد که هر حرفی را بزند/می خواهند من را مقابل استقلال بگذارند
صورت شفاهی و بیش از 20 جلسه که مکتوب شده بود با مدیرعامل باشگاه برگزار کردم. اینکه نامه رفع مشکلات تیم توسط سرمربی و مدیرعامل روی سایت های خبری قرار می گیرد نشان می دهد در باشگاه کسی هست که محرم نبوده است. من مشکلات تیم را گفتم تا به مسئولان بالاتر از سوی باشگاه اعلام شود که چه مشکلاتی داریم تا بفهمیم بودجه چه زمانی به دست باشگاه می رسد. همین حالا که مقابل شما نشسته ام با باشگاه نفت توافق مالی
چفیه رهبر انقلاب که کفن یک شهید شد
از در بیرونش می کردی از پنجره می آمد. می گفت: دایی! اگر قبول نکنی و من را بیرون کنی، از پشت بام خودم را به حیاط می اندازم و آنقدر التماس می کنم تا قبول کنی. آنقدر پافشاری کرد تا توانست با دختر دایی ازدواج کند. عاشق خانواده اش بود. اما این باعث نشد تا فعالیت های بسیارش در عرصه توپخانه، مهندسی-رزمی و موشکی را کنار بگذارد. همه چیز در کنار زندگی ادامه داشت. حتی شاید کار جهادی خیلی پررنگ تر از زندگی خانوادگی در زندگی او خودنمایی می کرد آنقدر که در ما ...
کلاف سر در گم
کنند و با دوری از فکر زیاده خواهی در دو مناقصه دولتی برای ساخت دستگاه ها کنترل مرکزی برنده شوند. باز هم با کمک اولیای خود و دریافت ضمانت نامه های بانکی عقد قرارداد نموده و با به کارگیری تعدادی از همه دوره ای های دانشگاهی خود که بیکار و سرگردان اند شروع بکار نموده و هر دو پیمان را قبل از تاریخ مقرر راه اندازی می کنند. تحویل موقت و قطعی آن انجام می شود ولی دستگاه مربوطه به علت ضعف بنیه مالی بعد از
گفتگوی صریح با سردار باقرزاده درباره آن 175 شهید!
. برگردیم به قبرستان حطّین در کنار العماره. نکته مهم اینجا بود که شهدایی که ما در حطّین پیدا کردیم تجهیزات همراه آن ها بود. که برای ما سؤال بود که چرا تجهیزات از آن ها جدا نشده است؟ ظاهراً این طور برمی آید که این ها مجروح شیمیایی بودند و آلودگی داشته است و دست نزدند و قابل بهره برداری نبوده، حالا این چه جوری شده تا اینجا منتقل شده این از آن سؤالاتی بوده که هنوز در ذهن ما مانده است و
آفتاب یزد، به دیدار جانبازی با چهره ای عجیب رفت /قصه غصه های 26 سال تنهایی دلاور مرد سرزمینم، چه ساده ...
صورتش باعث شده تا هر که او را می بیند هر گمانی جز واقعیت را از ذهنش عبور دهد، عقب ماندگی، جذام، سوختگی و ... . عکس العمل و واکنش ها هم تقریبا یکسان بوده، هر غریبه ای که در کوچه و بازار او را می بیند یا از او روی بر می گرداند یا ناخودآگاه صورتش در هم کشیده می شود. از او فقط عکسی دیده بودیم، نام و نشانی هم نداشتیم، پیگیر شدیم، فهمیدیم 26 سال است که مردی در مشهد مردانه زندگی می کند، بی هیچ هیاهو و سر و صدایی و همسری که او هم مردانه به پای این زندگی ایستاده است. به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)- منطقه خراسان، حاج رجب محمدزاده، یکی از جانبازان 70 درصد کشورمان است که ظاهرا وضعیت جسمی و نوع مجروحیتش او را از یاد خیلی ها برده است. او از سال 64 به عنوان بسیجی چهار مرحله به جبهه اعزام شده و آخرین باری که خاک جبهه تن حاج رجب را لمس کرد، سال 66 و در مکانی به نام ماهوت عراق بود. قرار شد برای دیدن حاج رجب به خانه اش در یکی از مناطق پایین شهر مشهد برویم، درحالیکه تا قبل از رسیدن به خانه او هنوز تردید داشتیم که آیا این شخص همان مردی است که ما به دنبالش بودیم یا نه، وارد خانه که شدیم، مردی به استقبالمان آمد که دیدن صورتش تمام تردید های ما را به یقین تبدیل کرد. وقتی به دنبال نام و نشانی از حاج رجب بودم، می گفتند جانبازی که شما دنبالش هستید یک سوم صورتش را از دست داده، نمی تواند به خوبی حرف بزند، اما همین باعث می شد تا برای دیدنش مشتاق تر شوم، وقتی وارد خانه اش شدم و او را دیدم، تنها سوالی که در ذهنم بی جواب ماند این بود که دو سوم دیگری که می گویند از صورت این مرد باقی مانده، کجاست؟ وارد خانه که شدیم مردی به استقبالمان آمد که تنها پیشانی و ابروهایش کمی طبیعی به نظر می رسید، بینی، دهان، دندان، گونه و یکی از چشمهایش را کاملا از دست داده بود، چشم دیگر او هم به سختی باز می شد و مقدار اندکی بینایی داشت. مقابلش نشستیم، روز جانباز را با اندکی تاخیر به او تبریک گفتیم، حاج رجب هم با زبانی که به سختی با آن سخن می گفت از ما تشکر کرد، دیدن صورتش کمی ما را بهت زده کرده بود و شروع مصاحبه را سخت تر... از او پرسیدم چه شد که صورتتان را از دست دادید، آن لحظه را یادتان هست؟ حاج رجب با صدایی که به سختی و کمی نامفهوم شنیده می شد، لحظه مجروحیت خود را اینگونه برایمان وصف کرد: خیلی کم یادم است، فقط اندازه یک ثانیه، در سنگر داشتم برای کلمن یخ می شکستم و دو نفر از همرزمانم در کنارم بودند، ناگهان خمپاره زده شد و بعد از اینکه احساس کردم خون زیادی از من می رود، بیهوش شدم. طوبی زرندی، همسر حاج رجب به کمکش می آید، همزمان که او برایمان از لحظه مجروح شدنش می گوید، همسرش هم جملات نامفهوم حاج رجب را برایمان بازگو می کند؛ در آن لحظه چهار نفر در سنگر حضور داشتند، یک سرباز رفته بود تا از تانکر آب بیاورد، حاج آقا هم در حال شکستن یخ بوده و بقیه هم خواب بودند که خمپاره جلوی سنگر می خورد. دوست هم سنگرش می گفت یک دفعه دیدم آقا رجب افتاد، تا آمدم از جایم بلند شوم و به او کمک کنم دیدم نمی توانم، یک دست و یک پایم قطع شده بود و دیگر هم سنگری هایش هم شهید شده بودند، آن جانباز نیز چند سال پیش بر اثر جراحاتش شهید شد. خانم حاج رجب که زمان جانباز شدن همسر نانوایش 30 ساله بود و چهار فرزند داشت، می گوید: همسرم همیشه می گفت اگر نماز و روزه واجب است، جبهه رفتن هم حق و واجب است. پرسیدم چگونه خبر مجروحیت حاج آقا را به شما دادند، محمدرضا محمدزاده، فرزند بزرگ حاج رجب که تنها هشت سال پدرش را با صورت عادی اش دیده، می گوید: آن موقع من دوم دبستان بودم، قبل از اینکه خبر جانباز شدن پدر را به ما بدهند، او نامه ای نوشته بود که مرخصی گرفته و به مشهد بر می گردد، ما هنوز از چیزی خبر نداشتیم تا اینکه یکی از هم رزمان پدرم من را در کوچه دید و پرسید پدرت نیامده؟ من جواب دادم نه و او که با خبر از ماجرا بود گفت که انشاء الله خبرش می آید. بعد از آن بود که متوجه شدیم جانباز شده ولی نمی دانستیم از چه ناحیه ای، فکر می کردیم دست یا پایش قطع شده است، اما وقتی وارد بیمارستان فاطمه الزهرا تهران شدیم من و مادرم با صحنه ای مواجه شدیم که برایمان قابل درک نبود. پدرم را فقط از پشت سر توانستم تشخیص دهم، ترکشی که به او خورده بود تمام صورتش را از بین برده بود. از همسر حاج رجب خواستیم تا برایمان روزهای قبل از مجروحیت و لحظه ای که خبر جانباز شدن همسرش را به او می دهند، بازگو کند؛ وقتی با پسر هشت ساله ام و دختر کوچکم که در بغلم بود وارد بیمارستان فاطمه الزهرا شدم، با دیدنش فهمیدم این مجروحیت ساده نیست و اتفاق بزرگی برایش افتاده است. ملحفه سفیدی روی همسرم انداختند تا تمام کند نزدیک تر شدم، صورتش کاملا باندپیچی شده بود، بعد از اینکه باندهای صورتش را برداشتند دیدم فک بالای همسرم از بین رفته، صورتش صاف صاف شده بود و زبان کوچک ته گلویش به راحتی دیده می شد. یک چشمش هم به دلیل افتادگی نابینا شده بود و تنها چشم دیگرش آن هم از فاصله های نزدیک می بیند. بعد از دیدن آن صحنه از حال رفتم و در اتاق دیگری بستری شدم، آن قدر وضعیتش وخیم بوده که در همان ابتدا وقتی متوجه میزان آسیب دیدگی همسرم می شوند، یک ملحفه سفید روی او می کشند، گوشه سالن رهایش می کنند تا تمام کند، ولی گویا یک پزشک جراح خارجی از کنارش رد می شود، وضعیت او را می بیند و می گوید او را مداوا می کنم. فرزند بزرگ حاج رجب یادآور می شود: گویا در همان لحظه ها هم فکر می کردند که حاج آقا شهید شده، چون صدای خرخر مثل قطع شدن سر شنیده می شد، او را به تبریز و شیراز اعزام می کنند، ولی گفته می شود که درمان چنین مصدومی کار آن ها نیست و به تهران می برند. حاج رجب در این مدت 26 بار زیر عمل جراحی قرار گرفته تا به شکل امروز درآمده، هر بار در این عمل ها یک تکه پوست از دست، پا یا سرش جدا می کردند و به صورتش پیوند می زدند، از پوست سرش برایش ریش و سبیل ساختند، ولی استخوان دماغش جوش نخورد، خانواده اش می گویند در چهره ای که شما از حاج رجب می بینید، همه چیز ساخته دست پزشکان است. وضعیت حاج رجب بعد از مجروحتیش باعث شده بود تا زندگی خودش و خانواده اش هم مثل صورتش از حالت عادی و طبیعی خارج شود، بچه هایی که تا مدتی قبل از سر و کول پدر بالا می رفتند حالا با دیدنش جیغ می کشیدند و فرار می کردند . او بعد از هر عمل صورتی جدید پیدا می کرد و همین باعث شده بود تا خانواده اش نتوانند به راحتی با این وضعیت کنار بیایند، از همسرش که می پرسم چگونه با این وضعیت کنار آمدید، پاسخ می دهد: کارم شده بود گریه و تا دو سال هر شب با بغضی می خوابیدم که رهایم نمی کرد، یک شب که قبل از خواب بسیار گریه کرده بودم خوابی دیدم که بعد از دو سال خداوند صبری به من داد که تا همین حالا ادامه دارد. خواب دیدم در پایین جایی شبیه به جبل النور کوهسنگی ایستاده ام، مقام معظم رهبری در بالای این کوه دستشان را دراز کرده اند و مرا به بالای بلندی آوردند، مادر شهیدی که در کنارمان ایستاده بود را نشان دادند و گفتند مقام شما با مقام این مادر شهید یکی است. همسر این جانباز 70 درصد بیان می کند: هیچ وقت پیش خدا و بنده خدا از این وضعیت گلایه نکردم، ولی فشار این اتفاق آن قدر بود که تا مدت ها صبح ها به یک دکتر مراجعه می کردم و بعد از ظهرها به یک دکتر دیگر، این اتفاق برای من بسیار سنگین تمام شد، گاهی می گفتم کاش رجب قطع نخاع می شد ولی این اتفاق نمی افتاد، بچه ها نیز کوچک بودند، نمی توانستند با شرایط کنار بیایند و با دیدن چهره پدرشان می ترسیدند. فرزند بزرگ حاج رجب هم می گوید: برای یک کودک دبستانی سخت بود که پدرش در این وضعیت باشد ولی شاید معجزه خدا بود، اینکه هیچ حس بدی نداشتم، پدر را خودم حمام می بردم، لباس هایش را تنش می کردم و با همان سن کم، همه جا با او می رفتم. حاج رجبی که نه دهان دارد، نه فکی و نه دندانی، حالا آرزویش شده تا بعد از 26 سال لقمه نانی را در دهانش بگذارد و غذاهای خانگی را بخورد، همسرش می گوید تا یک سال فقط با سرنگ به حاج آقا غذا می دادم. او 27 سال است که فقط مایعات می خورد. در طول تمام این سال ها کسی پیدا نشد که درد دل ما را بفهمد، فقط می گفتند خدا اجرتان دهد، حاج رجب تنها 30 درصد سلامتی داشت که آن هم دو سال گذشته سکته قلبی کرد و مجبور به انجام عمل قلب باز شد، همیشه می گویم خوش بحال شهدا که شهید شدند، رفتند و راحت شدند، شوهر من جلوی چشمانمان روزی چند بار شهید می شود. در این لحظه فرزند بزرگ حاج رجب دو سال گذشته را به یاد آورد که پدرش را به خاطر عمل قلب باز در بیمارستان بستری کرده بودند، او می گوید: سکته ای که پدرم دو سال پیش کرد از سنگینی همین حرف های مردم بود، زمانی که حاج آقا عمل قلب باز در بیمارستان داشتند، در بخش آی سی یو مانیتورهایی برای ملاقات کنندگان جهت آگاهی از وضعیت بیمارشان نصب شده بود. وقتی برای ملاقات پدر به بیمارستان آمدیم، متوجه شدیم که مانیتور اتاق حاج آقا را قطع کرده اند، با پرس وجوهایی که کردم فهمیدم مردم شکایت کرده و از تصویر پدرم ترسیده بودند، به همین دلیل مانیتور اتاقش را قطع کردند، این قدر رفت و آمد کردم تا پس از مدتی تصویر وصل شد ولی از دور پدرم را نشان می دادند. او تصریح می کند: پرستار اتاق پدرم برای دادن قرص هایش با حالتی خاص دم در اتاق می ایستاد، در حالیکه صورتش را به سمت دیگری می برد تا پدر را نبیند، قرص ها را دست من می داد تا به او بدهم، درحالی که این ها وظیفه پرستار است، من به آن پرستار گفتم، پدرم ترس ندارد، او فقط یک جانباز است، همین. ما غرق سوال و جواب و نگاه به صورت نداشته حاج رجب بودیم و او نگران دهان خشک مهمانانش، در طول مصاحبه بارها صحبت های فرزند و همسرش را قطع می کرد و با دستانش به سمت میوه و چای هایی که مقابلمان بود اشاره می کرد، به اصرار حاج رجب گلویی تازه می کردیم و دوباره سوال و جواب هایمان را از سر می گرفتیم. دو سال است که کسی به همسرم سر نزده از خانواده اش پرسیدم در این 26 سال که حاج آقا جانباز و از کار افتاده شده بودند با داشتن 6 فرزند آیا مشکل مالی هم داشتید؟ همسرش پاسخ داد: با همان حقوق ماهانه بنیاد زندگی مان می چرخد، چند سال پیش خانه ای برایمان گرفتند که برای داماد کردن آخرین فرزندم مجبور شدم آن را بفروشم و در حال حاضر هم مستاجریم، یک بار به بنیاد جانبازان زنگ زدم و گفتم برای عروسی یکی از فرزندانم یک میلیون تومان وام می خواهم، آن ها هم پاسخ دادند ما پول نداریم قبض آب و برق اینجا را پرداخت کنیم، چگونه به شما وام بدهیم؟ همسر حاج رجب تاکید می کند: من هیچ انتظاری ندارم که کمک مالی بشود، ولی حداقل اگر خبری از همسرم بگیرند بد نیست، حدود دو سال است که از طرف بنیاد هیچکس به ما سر نزده، دلیلشان هم این است که بنیاد پول آژانس برای سرزدن به جانبازان را ندارد، به نظرم بنیاد بین جانبازی که روی ویلچر می نشیند، با سایر جانبازها تبعیض قائل می شود. حاج رجب 26 سال در آرزوی دیدن مقام معظم رهبری است اگر حاج رجب را از نزدیک می دیدی، کنار آمدن با این جمله که دو سال است کسی به او سر نزده، برایت بسیار سخت می شد، خواستم سوال کنم در طول این 26 سال چه کسانی به دیدن حاج آقا آمدند، آیا ایشان دیداری با مقام معظم رهبری، امام جمعه مشهد یا ... که پسرش با خنده ای حرفم را قطع کرد و گفت: دو سال گذشته قرار بود پدرم در حرم امام رضا دیداری با رهبری داشته باشند، ولی وقتی در صحن حرم مسوولان با چهره پدرم روبه رو شدند طور دیگری برخورد کردند. من نمی توانستم پدرم را با این وضعیت تنها در میان آن جمعیت رها کنم، با او از حرم برگشتم در حالی که آرزوی دیدار با مقام معظم رهبری همچنان بر دلش مانده است. فرزند این جانباز 70 درصدی می گوید: حاج آقا خیلی مظلوم است، بدنبال جایگاه نیست، ولی داشتن یک دیدار با رهبری فکر نمی کنم برای چنین جانبازی خواسته بزرگی باشد. سخن گفتن از 26 سال تنهایی حاج رجب و فرزندانی که یک بیرون شهر رفتن با پدر، بزرگ ترین آرزوی شان شده تمامی نداشت، وقتی یکی از عکس های او در اینترنت و برخی شبکه های اجتماعی منتشر می شود، عده ای نظر می نویسند خدا به این مرد اجر دهد، اما دلیل نمی شود که فرزندانش با سهمیه به دانشگاه بروند. این حرف ها بر دل دختر کوچک حاج رجب که از وقتی به دنیا آمده صورت پدر را به همین شکل دیده، سنگینی می کند، او با بغضی که سعی در فرو بردن آن دارد، می گوید: به پدرم افتخار می کنم، او سایه سر ماست، اما طاقت نگاه ها و حرف های مردم را ندارم. باور کنید حسرت یک پارک رفتن یا زیارت رفتن برای یک کودک آن قدر بزرگ است که با یک سهیمه کنکور نمی توان آن را جبران کرد، من درس خواندم و امسال بدون استفاده از سهمیه به دانشگاه رفتم. دلم می خواست بنشینم کنار حاج رجب تا جواب همه سوالاتم را از دهان نداشته خودش بشنوم، زبان او برای حرف زدن خیلی سخت می چرخید، اما دیگر طاقت نیاوردم، کنارش نشستم، پرسیدم حاج آقا حرم امام رضا که می روی از او چه می خواهی؟ آرزویت چیست؟ دور گوش هایش باندپیچی بود و صدایم را به سختی می شنید، سوالم را بلندتر تکرار کردم و گوش هایم را تیزتر، خودکارم را آماده در دستانم گرفتم تا از آرزوهای حاج رجب کلمه ای را جا نیندازم، دیدم دو دستش را به سوی آسمان دراز کرد و گفت می خواهم خدا از من راضی باشد منتظر بودم تا حرفش را ادامه دهد، اما با دستمالی که در دستش بود گوشه همان چشم کوچکی که در صورتش کمی سالم مانده بود را پاک کرد و دیگر چیزی نگفت. حالا حاج رجب با سیرت است و بی صورت، در میان مردمی راه می رود که همه آن ها بی آن که بدانند این صورت را چه کسی و برای چه چیزی از او گرفته، نگاهشان را از حاج رجب می دزدند، شاید حق دارند، نمی دانند که او صورت داده برای نترسیدن ما، برای آرامشی که هنگام غذا خوردن در یک رستوران به آن نیاز داریم، رستورانی که روزی گذر حاج رجب و فرزندش به آن جا افتاد و صاحبش به خاطر آرامش مشتری هایش او را به آنجا راه نداد. خودش زبانی برای گلایه کردن ندارد، اما دل همسرش سخت شکسته، دلگیر است از وقتی که با شوهرش بیرون رفته بود، مادری که فرزندش گریه می کرد آنها را می بیند، انگشت اشاره اش را سمت حاج رجب دراز می کند و می گوید پسرم اگر گریه کنی می گم این آقا تو رو بخوره . برای همسرش سخت است تا به مادر آن کودک بفهماند شوهرش صورتش را فدا کرده تا دیگر هیچ کسی جرات نکند در خاک وطنش به فرزندان این کشور نگاه چپ بیندازد. نمی دانم چگونه، اما آسان نیست جبران زخم زبان ها و نگاه هایی که باعث شده تا آخرین خاطره بیرون رفتن دو نفره این زن و مرد به دو سال قبل باز گردد و آنها دو سال از اینکه نمی توانند با هم به پابوسی امام رضا(ع) بروند حسرت بخورند . همسرش می گوید: طاقت شنیدن حرف های مردم را ندارم، وقتی بیرون می رویم و به حاج رجب توهینی می کنند، نمی توانم ساکت باشم، جوابشان را می دهم و در نهایت دعوایی بلند می شود، حالا ترس از همین دعواها دو سال است ما را خانه نشین کرده است. به حاج رجب می گویم دلت که می گیرد چکار می کنی، در این سال ها خسته نشدی، با همان صدایی که حالا شنیدنش برایمان عادی شده بود، پاسخ داد: خستگی از حد گذشته، در هر حالتی خسته ام، چه وقت هایی که در میان جمعیت و شلوغی هستم، یا وقت هایی که استراحت می کنم، روزی هزار بار عذاب وجدان دارم که چقدر مردم با دیدن من اذیت و ناراحت می شوند. این صورت برای من عادی شده ولی برای مردم نه. حاج رجب نوه هایی هم دارد که بودنشان او را کمی از تنهایی درآورده، در طول مصاحبه شنیدن غصه های پدربزرگ برایشان آسان نبود، دور او می گشتند و هوایش را داشتند، نادیا، نوه بزرگش کلاس پنجم دبستان است، او می گوید: جشن تولدهایمان را اینجا در خانه پدربزرگ می گیریم، عیدها پیش او می مانیم و پدربزرگ به ما عیدی می دهد، دوست داریم با او بیرون برویم اما طاقت حرف های دیگران را نداریم. اما عشق که باشد، خلاصه شدن زندگی برایت در یک چهار دیواری آن قدرها هم تلخ نمی شود، کنار همسرش نشستم، آرام به او گفتم در این 26 سال فکر جدایی به سرتان نزد، خندید و گفت: چند سال پیش همسر یکی از جانبازان که دوست من هم بود، زنگ زد، گفت اگر شوهر من وضعیت حاج رجب را داشت حتما از او جدا می شدم ، بعد از این تماس تلفنی تا چهار سال نتوانستم با این دوستم ارتباط برقرار کنم، حرفش به دلم سنگین آمد و به شدت مرا ناراحت کرد. از حاج خانم می پرسم شما که اکثرا در خانه اید، با آقا رجب دعوایتان هم می شود، صورتش غرق تبسم می شود و می گوید بله، چرا دعوا نکنیم گفتم آخرین بار کی دعوایتان شد، با لبخندی که حال و هوای ما را هم عوض کرد، گفت قبل از آمدن شما ، پرسیدم سر چه چیزی، پاسخ داد: داشتم برای آمدن شما خانه را آماده می کردم که حاج آقا با فلاسک چایی اش آمده بود بالای سرم و اصرار داشت تا همان لحظه برایش چایی درست کنم. *** به صورت نگران حاج رجب نگاه می کنم که گویا این روزها در هیاهو و کش مکش های سیاسی گم شده، او روزگاری برای این نگرانی جانش را کف دستانش گذاشت، بی سر و صدا رفت، بی سر و صدا و بی صورت هم بازگشت تا امروز منافع ملی و صورت نداشته اش در میان دلواپسی های نابه جای عده ای به فراموشی سپرده شود. حاج رجب نقاب نمی زند، برخلاف خیلی از آدم هایی که چهره واقعی شان را پشت شعارها و نگرانی های ساختگی شان پنهان می کنند، او با همین حالش هم از فضای سیاسی کشور بی خبر نیست، از میان برنامه های تلویزیونی فقط اخبار را نگاه می کند و از هیچ راهپیمایی یا انتخاباتی جا نمی ماند . حاج رجب خودش است، بی هیچ نقابی، حتی می توانی لبخند خدا را بر روی لب های نداشته او ببینی، صورت حاج رجب جایی جا مانده که هرگاه خواستی روی ماه خدا را ببینی، می توانی به اینجا بیایی، اینجا می توانی امضا و دست خط خدا را ببینی که بدون هیچ پرده ای بر صورت او به یادگار مانده است. ...
دست پنهان بقایی
/> بعضی وقت ها در غذا خوری مجلس خبرگان دور هم جمع می شدیم وبا هم بحث می کردیم یک روز بنی صدر گفت: ولایت فقیه منجر به دیکتاتوری میشودو ما نباید ولایت فقیه را در قانون اساسی بگنجانیم. مردم رئیس جمهور را انتخاب کردند. بنابراین با وجود رئیس جمهور دیگر نیازی به ولایت فقیه نیست. با این اختیاراتی که شما (منظورش من و آیت بودیم) در قانون اساسی به رهبر می دهید فردا اگر من رئیس جمهور بشوم (هنوز بنی صدر رئیس
کاهش قیمت طلا ادامه خواهدداشت
2008 رسید. مارک تو تحلیلگر بازار در این رابطه گفت، روند کاهشی طولانی مدت هنوز پابرجاست و مردم بیشتری در حال فروش هستند. وی افزود، ما شاهد هیچ عامل افزایشی نیستیم. ما شاهد یک بحران سیستماتیک که بتواند مردم به سمت خرید طلا سوق دهد، نیستیم. دراین حال پایگاه خبری بلومبرگ اعلام کرد، بهای طلا در بازار کامکس نیویورک پایین آمد و می رود تا در پایان دهمین روز کاهش قیمت خود در
لطفا اینجا نفس عمیق بکشید
تازه کار رو شروع کرده بودم خیلی ها پشتم حرف می زدن. یه سری ها می گفتن این طرف آنقدر پول داره نمی دونه چکار کنه اما مابین همه این حرف و حدیث ها یه آقایی به اسم اصغرآقا با یه سینی چای سراغم اومد. خسته نباشیدی گفت و سینی چای رو به دستم داد. همون سینی چای حسابی من رو دلگرم کرد و سر ذوق آورد. طوری که هنوز هم این خاطره رو در ذهنم دارم. البته گاهی وقت ها کار به حرف و حدیث ساده هم تمام نمی شود. یک وقت
وصیت نامه شهدای ورزشکاراستان همدان+ تصاویر
اغنایم کند و شعله درونی قلبم را فراموش نماید. بدین جهت تداوم، تکرار زندگی را محدود در ذهن یافتم. ماندن دیگر برایم معنی و مفهومی ندارد، می خواهم در این راه، این جسم وابسته به زندگی دنیوی را فنا کنم تا در دیدار تو ای خدا بشتابم اینک وقت ان رسیده که اجازه دهی. ای خدا، جان را فدای ارزشهای انسانی قربانی کنم تا اسلام پاینده و انسانها آزاد گردند و با خون خویش، داغ ننگین ظلم و جور و فساد را از دامن انسانها
درد دل های یک کنکوری خوشبخت
قورمه سبزی درست می کند ، بعد از مدتها بوی غذا را می فهمم در چند ماه اخیرآنقدر سر سفره ناهار و شام کتاب دستم بوده اصلا نفهمیدم چه می خورم انگار دراین مدت کتابها و جزوه هایم مثل سالاد و ماست جزء سفره بوده اند . آخ که چه حالی می دهد امروز عصر یک سینما بروم ، راستی فیلم روز چیست ؟ دموکراسی تو روز روشن ؟ طلا و مس ؟ دختران ؟ تسویه حساب ؟ نگاه کن در این مدت چقدر از همه چیز عقب مانده ام که حتی نمی
فرزندفروشی وصادرات انسان درمحله ای درساری
پنجره؛ یک سوراخ بزرگ که پرده کثیف بلندی آن را پوشانده، تنها راه نفس سودابه و دو بچه اش است. اتاق، آب و برق و گاز ندارد و بو همه جا را برداشته. بو بیشتر از مدفوع سگی می آید که اسمش را پاپی گذاشته اند و دراز به دراز روبه روی در خوابیده و حال پارس کردن هم ندارد. هنوز از سودابه خبری نیست. آنها کف اتاق یک موکت انداخته اند که رویش شیشه خرده های بازمانده از شیشه مربا که همین چند دقیقه پیش شکوفه آن را به
زمان محاکمه بابک خان رنجانی 11مهرماه!! کاسبان تحریم چه کسانی بودند؟
! تقصیر ما چیه؟ یک دختر 16 ساله که در زیر زمین خانه اش انرژی هسته ای تولید می کرد: الان با این همه انرژی هسته ای تو زیرزمین چیکار کنم من؟ کی پاسخگو است؟ حمیدرضا بقایی: البته به من ربطی نداره ولی اگه یه موقع مشکلی تو انتقال اون صد میلیارد دلار پول بلوکه شده بود کارت من هست، بگین واسه من بفرستن بعد من براتون کارت به کارت می کنم (الکی). محمد علی آبادی: یه کم گرامر
پیرزن مسلمان شده جایی برای زندگی ندارد!
نیازمند کمک کنم؛ خداوند یک نفر را از این طریق بر سر راه من قرار داد. شماره تلفن و آدرس محل سکونتش را گرفتم و به او گفتم چند وقت یک بار برای کمک به او تماس می گیرم و پیشش می روم. وسایل خانه اش به اندازه یک میلیون تومان هم نبود خانم مجتهدزاده که دیگر تصمیم گرفته بود به این خانم کمک کند با او تماس می گیرد تا کمی موادغذایی برایش بفرستد: بعد از مدتی با او تماس گرفتم تا برایش کمی گوشت و
دفاع از حرم بانو زینب(س) از حسابهای این دنیایی فراتر است
باشید و به حرف مامان گوش بدهید تا من برگردم، اگر هم نیامدم، راه مرا ادامه دهید. به فاطمه می گویم، حالا اگر دوست داری توحرف بزن. او باز هم آه بلندی می کشد و این بار حاج آقای بختی نمی تواند بغضش را نشکند و آرام گریه می کند. فاطمه می گوید: بابام وقتی می رفت گفت، دوباره همدیگر را می بینیم ... فاطمه بریده بریده سخن می گوید: پدرم گفت، بابا! حجابتان را همیشه حفظ کنید. نمازتان
تازه ترین مزه های فناوری!
محصولات و خدماتی که هرکدام قرار است به راحت تر زندگی کردن انسان کمک کنند. در این جا با پنج محصول تازه از دستاوردهای فناوری های نوین آشنا می شویم. مراقبت از صورت حساب هیچ کس دوست ندارد صبح، پشت در خانه یک صورت حساب پرو پیمان به خاطر مصرف انرژی پیدا کند! اما خیلی وقت ها این اتفاق ها می افتد. شاید به خاطر مصرف زیاد یا شاید هم خرابی دستگاه های گرمایشی یا خنک کننده
مدافعان حرم کیستند و چه در سر دارند؟
به گزارش شیعه نیوز ، دستی زیر سر دارد و لبخند گرمی روی لب. هر از گاه نیم نگاهی به تکاپوی اطرافیان می اندازد و زیر لب زمزمه می کند: السلام علیک یا اباعبدلله حمزه زلزلی تنها چند دقیقه با شهادت و آرامش ابدی فاصله دارد و حالا آنچه در قالب ویدوئی کوتاه از او به یادگار مانده خلاصه ترین ترجمان از حس و حال عاشقانی است که ملیتی فراتر از مرزهای جغرافیایی برای خود برگزیده و دوشادوش هم
آروزیم فاصله ازجماعت موسیقی است
سیاسی شده بودند و حالا از همای و خوانندگان مستعد دیگر ترس داشتند. ترس از تنگ شدن جا یا حسادت یا هرچیز دیگری که بود باعث شد تا همای حتی پس از بازگشت به ایران و اجرای قطعه "شهدای گمنام" بازهم کنسرتش لغو شود و باز تکرار همان اتفاق ها...حالا اما گویا مشکلات حل شده است و همای می خواهد در یک فضای متفاوت و موسیقی ایرانی عرضه کند. گفتگوی او بیشتر از این مقداری است که می خوانید. در این مجال صلاح نبود تا همه
طنز/ واکنش احمدی نژاد، ظریف، احسان علیخانی، جناب خان، امیر تتلو و...40ثانیه قبل از زلزله!
لنگوییج!" زلزله را آنالیز و توهین هایش به دولت روحانی را رسانه ای کند! جهانگیری: در 40 ثانیه باقی مانده حداقل 40 تا از پرونده های دولت قبل را رو می کند! هاشمی رفسنجانی: 40 تا خاطره تعریف می کند! شریعتمداری: تیتر کیهان فردا صبح را انتخاب می کند: "بعد از توافق باز هم زلزله آمد؛ تو خالی شدن وعده های 1+ 5 در چند ثانیه!" رییس ستاد هدفمندی یارانه ها: این قدر نذاشتین
تاجیکستاندا هرنه بولدوخ، ائله دوخ یا هرنه باشاریردوخ، ائله دوخ/شرط توفیق ایران، بهره مندی از همه پتانسیل ...
دوران شوروی مانده است، از تقویم میلادی استفاده می کنند ، ژانویه را آغاز سال نو میلادی می دانند اما نوروز را نه تنها بعنوان جشن آغاز سال نو بلکه نمادی از فرهنگ ریشه دار خودشان باشکوهتر از ما جشن می گیرند، حتی در شهرهای بزرگ مثل دوشنبه و خجند باستانی نوروزگاه ساخته اند، در زمان شوروی هم به انحاء مختلف سعی در برپایی آئینهای نوروزی با همه مقدمات آن داشته اند، از سویی مبانی اعتقادی خود را حفظ کرده اند
ما دقیقا چند نفر را کشتیم؟
گذاشته است. او خیلی برای این ماموریت زحمت کشید. فکر کنم وقتی بمب را در ژاپن بیندازیم و نصف راه را هم برگشته باشیم، دیگر خیالمان راحت می شود؛ یا بهتر بگویم، وقتی برسیم خانه، خیال همه راحت می شود. ساعت 4:15 بامداد انولا گای حدود نیم ساعت در میان ابرها پرواز کرد و درنهایت سپیده دم مشاهده شد. برای اینکه عملیات در آن ارتفاع موفقیت آمیز انجام شود، آن ها باید صبر می کردند تا آسمان صاف تر شود