سایر منابع:
سایر خبرها
این سرباز گمنام را بهتر بشناسیم
خودرو رِنو سبز رنگ خرید.سید می دانست که من از رنگ سبز و خودرو رنو خوشم می آید تا با آن به دانشگاه بروم و غیابش بچه ها را به مهدکودک برسانم. یک روز از سپاه با من تماس گرفتند و خواستند تا با پدرم صحبت کنند. من آن زمان در منزل پدرم به سر می بردم. مشکوک شدم و به طبقه دوم رفتم و پنهانی گوشی را برداشتم. در آنجا متوجه شدم که می گویند: جنازه صبح به تهران می رسد. متوجه شدم که آقاسید به شهادت رسیده
قتل به دلیل رابطه پنهانی با همسر برادر
او به عنوان قیم فرزندانش صحبت کرد و گفت: من می دانم هاشم کسی را ندارد و تنها دارایی اش فقط یک خط موبایل است، پولی که پس انداز داشت را هم برای خانواده اش فرستاده بود که آنها برای خودشان با آن پول خانه خریداری کردند و چون مادر شوهرم هم مریض بود، خرج بیماری او می کردند اما وضعیت ما هم خوب نیست. من هم کسی را ندارم، یک خواهر دارم که سرطان دارد و در بیمارستان بستری است و مادرم هم درگیر اوست. هزینه
پزشکی که طب سنتی را دانشگاهی کرد
مخالف آن ها بود ما در مشهد سعی کردیم بی دقتی نکنیم و نیروهایمان را نگه داشتیم و کلاس اخلاق گذاشته بودیم؛ تا جایی که آقای خامنه ای که آمده بودند مشهد، تعجب کردند و گفتند: شما برای دکترها کلاس اخلاق گذاشتید؟ آن هم صبح ماه رمضان که همه می خوابند؟ استاد های کراواتی هم به کلاس اخلاق می آمدند چون ما شرایط را فراهم می کردیم که اصولی را یاد بگیرند که رژیم شاهی به آنها یاد نداده بود. باعث شدم
ماجرای برخورد شهید لاجوردی با پارتی بازی یک مسؤول
یزدی؛ بدترین کار قوه قضاییه در این سال ها همین مرخصی ها بود. آقای رازینی الکی می گوید، کجا امن و امان است؟. من شب می روم مسجد محل، مردم جمع می شوند و همه معترض هستند که سرقت از خانه ها زیاد شده است. شما را توی بنز ضد گلوله می گذارند و از خط ویژه می آورند و می برند و اصلا خبر ندارید؛ همین طور گزارش می دهند. با این صحبت ها رنگ آقای یزدی عوض شد و نزدیک بود یک دعوای مفصل شود اما تعدادی آنجا
خبر قبولی حسین در دانشگاه تهران پس از شهادتش آمد
/> خیلی برایم سخت بود. نبود زن در خانه خیلی سخت است. همسرم چراغ خانه ام بود و بسیار دلتنگش می شوم. نبودنش برای همه مان سخت بود. حسین به شما کمک هم می کرد؟ آره! حسین از همان بچگی خیلی کمک حالم بود. بچه که بود، نان و سبزی می خرید و در خانه هم کمک می کرد. خانه را تمیز و جارو می کرد. بچه ساکتی بود یا شیطنت می کرد؟ نه، بچه ساده ای بود. شیطنت نمی کرد. از
مصاحبه سعید کنگرانی از فساد در سینما پیش از انقلاب/ از نحوه ورود گوگوش به سینما تا نحوه رابطه اش با شهره ...
... بله، این خانم هایی که گفتم از طرف اشرف به چند بچه لات جنوب شهر پول می دادند که برای او پسرهای زیبا پیدا کنند و بیاورند. دوره من می خورد به زمانی که اسم طلا بر سر زبان ها بود. من در بعضی از جشنواره ها، کوکتل ها و مهمانی ها این قبیل افراد را می دیدم. یک خانم بسیار زیبایی را که زن یک سبزی فروش بود همین ها آوردند. همان زنی که در پستچی نقش زن آقای نصیریان را بازی می کرد. ژاله سام
دیدگاه جالب اولین دبیرکل حزب الله درباره وحدت مسلمانان
رسند که من گفتم نباید مقاومت را رها کرده و وارد مشکلات داخلی شد. این مسائل همه نتیجه این است که حرف مرا گوش نکردند و الان دارند به این نتیجه می رسند. این را نمی توانید نتیجه مثبتی ببینید برای حل اختلافات؟ من که مشکلی ندارم، روزی که من در حوزهٔ علمیه ام محاصره شدم و ارتش حمله کرد، چه کسی به طرف من تیراندازی کرد؟ خود همین آقایان بودند. عماد یا دیگران. همه شان را می شناسم و نقش
شهرداری خانه 400 میلیونی می دهد تا رضایت بگیرد
فاصله از هم پارک شده اند و سه نفر سر یک نفر ریخته اند و او را کتک می زنند. یک بچه هم مدام فریاد می زد که بابایم را نزنید اما آنها داشتند آن یک نفر را حسابی می زدند. راننده ماشین مزدا هم از دور نگاه می کرد. مردم همه جمع شده بودند. وقتی کمی از هم جدا شدند مقتول تلفنش را از پسرش گرفت تا به جایی زنگ بزند. پشتش به متهمان بود. در این لحظه متهم – با دست قاتل را نشان داد – به سمت ماشینش رفت و
بیوگرافی نفیسه روشن به همراه مجموعه تصاویر
وجود نداشته باشد چطور؟ - اگر هیچ وسیله نقلیه ای نباشد، ترجیح می دهم با اسب مسافرت کنم. شاید این علاقه من به اسب به کودکی ام بازگردد. از همان دوران بچگی، تمام لوازم التحریر مدرسه ام، عکس اسب داشت. از کلاسور بگیرید تا کیف و جامدادی و ... یک اسب سفید شاخدار. دوران کودکی من امکانات زیادی نبود که بچه ها بتوانند سوارکاری یاد بگیرند. تا زمان دانشگاه که یک دوره سوارکاری رفتم اما به خاطر
بیوگرافی النازشاکردوست به همراه مجموعه تصاویر
/> جاذبه شهرت و ثروت خدا را شکر از بچگی زندگی و خانواده خوبی داشتم و هیچ وقت به خاطر ثروت وارد بازیگری نشدم. حتی اولین فیلمی را که برای قراردادش رفتم با ماشینی پای قرارداد رفتم که پدرم برایم خریده بود؛ منظورم این است که هیچ وقت نیاز مالی به این کار نداشتم و پول هرگز دغدغه من نبوده. اگر به خاطر پول وارد کار شده بودم در این یک دهه کارم باید میلیاردها تومان درمی آوردم. فکر می کنم برای خوشبخت
استاندار اصفهان از پیگیری برای دستگیری اسیدپاش و شناسایی 2 مظنون می گوید
فارغ از مسئله آب که یکی از مهم ترین موضوعات دوران مدیریتی وی بر استان اصفهان به شمار می رفت، در حوزه های دیگر استان اقدامات خوبی را به نام خود ثبت کرده که امروز همه درباره تلاش های صورت گرفته در این باره اتفاق نظر دارند. البته انتقادات مختلفی نیز به استاندار اصفهان مطرح می شود که او همواره حاضر است درباره این انتقادات صحبت کند و در واقع زرگرپور، دانستن را حق مردم می داند و به گفته خودش
چرا در اختیار همسرم محافظ و سلاح نگذاشتند؟
ته دلم شاد بود، چون می دانستم هدف ایشان چیست. هر وقت می آمدند، می گفتم و می خندیدم و شاد بودم و حاج آقا می گفتند، همیشه این صدای خنده های تو توی گوشم هست و در زندان به من روحیه می دهد. بچه ها را هم که می خواستن ببرم برای ملاقات،اسم زندان را نمی آوردم و می گفتم، داریم می رویم باغ پدر جان. به آنجا که می رسیدیم،بچه ها سنگ بر می داشتند و به در و دیوار زندان می زدند. می گفتم، چرا اینطور می کنید؟ می
دیگر سوپراستار نمی شوم!
دردناکی شده بودید که الآن هم یادتان باشد؟ در خانه ما تنبیهی که صورت می گرفت، آن قدر شدید نبود که من الآن به یاد داشته باشم ولی مثل هر بچه دیگری من هم حتماً مجازات شده ام و در مدرسه هم به غیر از دو باری که به واسطه تنبیه همگانی من نیز درگیر شدم، دیگر مورد خیلی اختصاصی را به یاد ندارم. چه چیزی برای شما خاطره انگیزه یا در واقع نوستالژی شما چیه؟ نوستالژی یک شی خاص نیست
ماجرای دستخط امام رضا(ع) برای زائر خود
. سؤال کردم: شما کیستی؟. فرمود: من معصومه اخت الرضا هستم. از خواب بیدار شدم و متحیر بودم به کجا بروم. به ذهنم آمد که خدمت سید راضی بغدادی بروم. به بغداد رفتم تا به خانه او رسیدم، در زدم. صدا آمد کیستی؟. گفتم: در را باز کن. همین که سید صدایم را شنید به دخترش گفت: در را باز کن که یک نفر نصرانی است تا مسلمان شود. وقتی بر او وارد شدم گفتم: از کجا دانستید من چنین قصدی دارم؟. فرمود
ناگفته های سردار احمدی مقدم فرمانده سابق نیروی انتظامی
هایی را که برعهده داشتید، توضیح دهید . بسم الله الرحمن الرحیم. یک سال قبل از انقلاب، موقع کشتار مردم قم و تبریز (اواخر سال 56) در مقطع دبیرستان، سال سوم ریاضی و فیزیک مدرسه را رها کردم و به قم رفتم و دوره انقلاب را در قم بودم و برای مناسبت هایی مثل تظاهرات محرم یا تبلیغ به تهران می آمدیم. در کمیته استقبال از حضرت امام، بخشی از ورودیه بهشت زهرا(س) دست بچه های مسجد محل ما و سازماندهی شده بود
نامه منتشر نشده آیت الله کاشانی به مصدق
ترسید به محض اینکه وارد خانه شد گفت: حسن آقا در را ببند و خودش که بیشتر وقت ها جان نداشت چنان در را گرفت و فشار داد که من توانستم چفت در را ببندم. تقریباً ساعت 2:30 بعدازظهر بود که آقای مصدق را نزد آیت الله کاشانی بردم. آقای کاشانی مشغول استراحت بود و من ایشان را بیدار کردم و گفتم: آقای مصدق آمدند. مصدق می خواست دست ایشان را ببوسد که آقای کاشانی نگذاشتند و بعد مجبور شدند سر آقای کاشانی را
صحنه های غیرقابل پیش بینی که در رمضان رقم خورد
که انتخاب می کرد. زمان به سرعت می گذشت. ساعت یک بعد از ظهر بود و وضعیت ما لحظه به لحظه بحرانی تر و دشمن هم به خطوط ما نزدیک تر می شد از زمین و آسمان آتش می بارید. تانک ها و نفربرها در حالی که نیروهای پیاده عراقی را همراهی می کردند. به خط ما نزدیک تر می شدند. هواپیماها و بالگردها مواضع و عقبه دفاعی ما را بمباران می کردند و ما فقط خدا را داشتیم. در این هنگام یکی از بچه ها در
روایت تاریخی دعایی از فراز و نشیب های اطلاعات
طلبه در خدمت مرجعیت و حوزه باشم. طبیعتا برگشتم مجددا دفتر امام(ره) رفتم و آنجا بودم. یک روز حاج احمد آقا به من گفتند که امام(ره) تصمیم گرفتند که شما بروید موسسه اطلاعات و در آنجا سرپرستی را برعهده بگیرید، منتهی ما تصمیم گرفتیم که با حکم آقای بنی صدر شما آن جا بروید. من گفتم من با حکم ایشان نخواهم رفت. من طلبه و تابع مرجعیت هستم و اگر امام (ره) حکم ندهند، نمی روم. ایشان استدلالی کردند و گفتند؛ البته
مسعود بهنود کیست و کدام برنامه انگلیس را در دیدبان اجرا می کند؟ + تصاویر
تجویز می کند و نسخه می پیچد (جالب این که تقریبا همه روایت های بهنود از دیدار و مباحثه و حتی محاجه با شخصیت های برجسته، یا شاهدی جز خود او و شخصیت درگذشته ندارند یا در صورت وجود شاهد سوم، او دیگر در قید حیات نیست): صبح جمعه آقای دکتر بهشتی من را دعوت کرد به همراه آقای پورحبیب خبرنگار بازار آیندگان و آقای درخشان که با دکتر بهشتی دوست بود و در جریان هفت تیر کشته شد. من هم رفتم.... من گفتم خب
شهید گمنامی که هویتش را در خواب به دخترش نشان داد+عکس
این شهید گمنام اشک می ریختم چون به دلم برات شده بود که این شهید پدر من است، همه می گفتند خودت را اذیت می کنی. می گفتم بهرحال این شهید هم گمنام است و خانواده ای ندارد من بجای خانواده اش به دیدارش می آیم و در این یک سال با این شهید به اندازه ای خو گرفتم که به این باور رسیدم پدرم است. دختر شهید سید علی اکبر حسینی در حالی که چشمانش پر از اشک است و مدام آنها را با دستانش پاک می کند می گوید
زخم جنگ بر پیکره کوت شیخ
روایت می کند: نیروهای آموزشی یکی از استان ها برای آموزش نیروها به کوت شیخ آمدند، یک روز رفته بودم تا سهمیه مهمات مقر را بگیرم، نزد شهید قاسم داخل زاده برای صدور حواله رفتم، قاسم تا مرا دید، گفت، بیا تا تو را با بچه ها آشنا کنم. گفتم: نه گفت: چرا؟ گفتم: شنیدم، مهاجران جنگ را در آنجا اذیت می کنند و به آن ها فراری می گویند. - این حرف ها را رها کن، آن ها امشب میهمان مقر شما هستند
برگزاری مخفیانه نمازجمعه در اردوگاه عراق
را می خوانید: با پیروزی انقلاب اسلامی در سال 57 معتمدان محل و پیش نماز مسجد حضرت ابوالفضل(ع) در خیابان کارون، من را به عنوان رییس کمیته محله انتخاب کردند. با شکل گیری سپاه عضو آن شدم. نحوه عضوگیری به این صورت بود که کارت هایی را که به صورت فرم بود بین افرادی که در دوران پیش از انقلاب فعالیت های انقلابی و مذهبی داشتند، توزیع می کردند. برای گزینش باید سه مرحله را پشت سر می
ابلاغیه دولت برای لغو تصمیم نمایندگان ویژه احمدی نژاد/واردات بنزین فاقد یورو4 از شمال/ناگفته های ظریف از ...
های فشار آن قدر عصبانی بودند که وقتی در ماشین نشستیم، آنها دور ماشین را گرفته بودند و می خواستند ماشین را بلند کنند. ماشین را تکان می دادند و حالت حمله داشتند. شرایطی بود که بچه های من از ترس زیر صندلی پنهان شده بودند. همه ترسیده بودند. یادم است یک بار که من رفتم، شلوار جین به پا داشتم. عضو مرکزیت کارگزاران درباره سؤال خبرنگار مبنی بر بازدید از مزار ]![ شاه - که پس از توقیف روزنامه زن به
امام خمینی فرمودند: مگر حائری آنجا نیست؟! کتابخانه را هم در اختیار او بگذارید
داشتند و روی نقاط ضعف کسروی بحث می کردند. من جلساتی را که در خانه دایی من تشکیل می شد دیده بودم، در آن جلسات وقت به باطل نمی گذشت، گاهی شوخی هایی می شد؛ ولی معمولا به بحث های مفید می گذشت. امام (ره) با حاج آقا مرتضی و حاج آقا مهدی حائری معاشر دائم بودند. کشف اسرار مطالبی است که حضرت امام(ره) در جلساتی با حضور کسانی چون آقا مرتضی و مهدی حائری بحث و نقادی کرده بودند. محصول آن جلسات این شد
از سرماج تا تبریز و تحقق رویای پزشکی
تا این بار روزنامه دیگری بگیرم به کنار آبشوران که رسیدم چند جوانی روزنامه اطلاعات در دستشان بود به سراغشان رفتم و از آنها خواستم تا روزنامه را به من بدهند تا نگاهی به اسامی آن بیندازم و به آنها گفتم که اسم من در روزنامه ای که دارم نیست اما مطمئنم در روزنامه آنها اسم من وجود دارد! کلی مسخره ام کردند و گفتند که دیوانه شدم و همین باعث شد که کار بالا بگیرد و دعوایمان شود، مردی که نزدیکی های
توزیع نارنجک صلواتی
چیدن سیم های خاردار دیواری بود که آن یکی از عراقی ها آمد و آنها با یکدیگر روبرو شدند. اما چون او بچه خرمشهر و چهره اش شبیه عراقی ها بود. سرباز دشمن او را نگاه کرد و رفت. ما بهت زده و حیرت زده شده بودیم اما خدا را شکر اتفاقی نیفتاد. پس از اینکه خط شکسته شد و موج دوم عملیات آغاز شد سردار حاج خادم حسینی فرمانده مان رمز عملیات را گفت و موج های بعدی عملیات انجام شد. نیم ساعت بعد 15 گردان با
رزمنده ای که مشهورترین شهادت را رقم زد +تصاویر
1365، لحظاتی پس از شهادت وی در کربلای شلمچه در جنوب کانال پرورش ماهی گرفته شده است که به حق از جمله تاثیرگذارترین عکس های شهدای دفاع مقدس است. احسان رجبی عکاس این صحنه کم نظیر، در این باره می گوید: بچه ها خیلی روحیه شون کسل بود؛ آتیش شدید دشمن هم مزید علت خستگی بچه ها شده بود. یه دفعه صدای شادی بچه ها بلند شد. برگشتم، دیدم پوراحمد و امیر و چند نفر دیگه اومدن خط برا سرکشی. بچه ها انقدر به
روایت 33 سال زندگی عاشقانه و مجاهدانه از ازدواجی که قلب امام را شاد کرد
از همان ابتدا به پرداخت خمس و زکات، فعالیت در مجلس، پایگاه بسیج و ... مقید بودند. من بعد از 30 سال متوجه شدم پدر پدربزرگ من نیز روحانی بوده است و این یعنی از همان ابتدا تربیت مذهبی در خانواده ما جاری بود. ما 9 بچه بودیم. ده ماه در طالقان برق نداشت اما با همه این شرایط مادرم قبل از غروب آفتاب همه ما را به کنار رودخانه می برد تا با هم وضو بگیریم. ما به عشق پدر و مادرمان تشویق می شدیم با آنها نماز
به هم رسیدن در میانسی در بوته نقد قرار می گیرد
: آخرین سالی بود که دبیر کرانی در مدرسه آبادی مان بود. من کلاس پنجم بودم. ماه رمضان بود. او معلم کلاس ششم بود. اولین رمضانی بود که روزه گرفته بودم. زنگ ریاضی بود. معلم به من گفت: برو دفتر گچ بیار. از کلاس رفتم بیرون. توی راهرو، بوی دود سیگار می آمد. جلوتر که رفتم دیدم دبیر کرانی دم در سالن، روی پله ها، رو به حیاط ایستاده است. در دستش سیگار بود و خط نازک آن زبانه میکشید و بالا میرفت. با خودم
به مناسبت زادروز ابوعلی سینا ،پزشک و شاعر ایرانی (عکس)
آن را بخرم من آن را خریدم، اغراض مابعدالطبیعه نوشته ابو نصر فارابی، هنگامی که به در خانه رسیدم بی درنگ به خواندن آن پرداختم و به حقیقت مابعدالطبیعه که همه آن را از بر داشتم پی بردم و دشواری های آن بر من آسان گشت. از توفیق بزرگی که نصیبم شده بود بسیار شادمان شدم. فردای آن روز برای سپاس خداوند که در حل این مشکل مرا یاری فرمود. صدقه فراوان به درماندگان دادم. در این موقع سال 387 بود و تازه 17 سالگی