سایر منابع:
سایر خبرها
اعتراف به جنایت شبانه
نفهمیدم چاقو چطور وارد بدنش شد. فقط می خواستم فرار کنم که دیدم محمدرضا روی زمین افتاد. آن موقع بود که متوجه شدم چه کار کرده ام. خون خودم روی سروصورت و تمامی لباس هایم ریخته بود. به سرعت به خانه رفتم، ماشین پدرم را برداشتم و مجددا به مغازه بازگشتم. جنازه مقتول را در صندلی عقب ماشین گذاشتم و جنازه را به محل دیگری منتقل کردم. ماشین و مغازه را همان شب تمیز کرد و پس از آن به خانه رفتم و خودم را شستم
دنیای گمشده در انزلی / اظهارات عجیب نماینده مردم فومن
انزلی است شهری در 40 کیلومتری رشت مرکز استان که سالیان طولانی است بواسطه امنیت بالایش میزبان میلیون ها مسافر بوده است. اما از 20 مرداد دختر 3/5ساله ای به نام دنیا علمی در انزلی از مقابل در ورودی خانه اش ناپدید شده. وقتی خانواده دنیا ما را به حضور پذیرفتند که بیش از سه هفته از اتفاق گذشته بود. پدر و مادری که جملاتشان با اشک شروع و با آه ختم می شد هنوز نمی دانند عدم حضور دخترشان را فقدان
جنایت پسر 17 ساله در سوپر گوشت
خون شد و من با مقتول درگیر شدم و قصد فرار داشتم اما نمی توانستم. نفهمیدم چطور چاقو را از دستش گرفتم و به سمتش بردم تا فرار کنم. خیلی ترسیده بودم، گیج بودم، متوجه نبودم که دارم چه کار می کنم. چند ضربه چاقو به مقتول زدم، اما نفهمیدم که چاقو چطور وارد بدنش شد. فقط می خواستم فرار کنم که دیدم محمدرضا افتاد روی زمین و در آن موقع بود متوجه شدم که چه کار کرده ام. به سرعت به خانه رفتم و ماشین
فرار مرگبار جوان معتاد از کمپ ترک اعتیاد
نفهمیدم که از کمپ آمدند به آشپزخانه رفتم و چاقو را برداشتم. بعد دیدم که آن مردان به داخل خانه آمدند و فهمیدم که می خواهند مرا ببرند. من فقط می خواستم فرار کنم و برای اینکه جلوتر نیایند با چاقو به آنها زدم. بعد هم فرار کردم. در این 4 روز چه کردی؟ خانه دوستانم بودم اما از فرار کردن خسته شدم. به خاطر همین خودم را معرفی کردم.
قاتل سپهر کوچولو:زودتر اعدامم کنید!
تهیه می کردی؟ از ناصرخسرو می خریدم. از روز قتل پسر بچه بگو؟ چیزی یادم نمی آید. یعنی تو او را نکشتی؟ من او را کشتم اما از لحظه قتل چیزی یادم نیست. چرا پسر بیگناه را کشتی؟ در خانه بودم که صدایی در ذهنم گفت اشکان به خیابان برو،منم با برداشتن چاقو به خیابان رفتم. چهره او شبیه بچگی ام بود. دیگر چیزی یادم نیست. بعد
ترک اعتیاد اجباری جنایت آفرید
وجودم لرزید. وقتی متوجه شدم که آنها می خواهند مرا به زور به کمپ ببرند، تهدیدشان کردم که جلو نیایند. یکی از آنها اما به سمت من نزدیک شد. در آن لحظه تنها می خواستم از خانه فرار کنم. برای همین با چاقو ضربه ای به 2 نفر از آنها زدم و فرار کردم. بعد چه شد؟ بعد از آن وارد آسانسور شدم. یک دفعه دیدم چاقویی خون آلود در دستم است و آن را انداختم و فرار کردم. کجا رفتی؟
راز قتل طلافروش گمشده در سینه مرد آشنا
عصر پنجشنبه گذشته مأموران پلیس اسفراین در جریان سرقت از طلافروشی عادل در این شهر قرار گرفتند و راهی آنجا شدند. صاحب طلافروشی مردی میانسال به نام قربان محمد بود که همزمان با سرقت، ناپدید شده بود. خانواده این مرد می گفتند که قربان محمد بعدازظهر که می شد مغازه را تعطیل می کرد و برای استراحت به خانه اش می رفت اما آن روز به خانه نرفته و همین باعث نگرانی خانواده اش شده بود و آنها پس از مراجعه به
درخواست قصاص چشم برای مرد اسیدپاش
وارد کرد. مرد قربانی که چهار ماه در کما بود و ماه ها طول کشید تا از بیمارستان مرخص شود، بعد از بهبودی نسبی شکایت خود را مطرح کرد و گفت: نمی دانم درگیری متهم با من به چه دلیل بود برای تعویض لباسم رفته بودم که رویم اسید پاشید و بعد هم با چاقو ضرباتی به من زد . این در حالی بود که متهم مدعی شد چون همکارش پشت سر او حرف زده اقدام به این اسیدپاشی کرده و قصد قتل او را داشته است. متهم در
فرار مرگبار جوان معتاد از کمپ ترک اعتیاد
آمدم دیدم ماشین پدرم دم در نیست به خاطر همین وارد خانه شدم و رفتم خوابیدم. بیدار که شدم متوجه حضور چند نفر در آسانسور شدم. اول نفهمیدم که از کمپ آمدند به آشپزخانه رفتم و چاقو را برداشتم. بعد دیدم که آن مردان به داخل خانه آمدند و فهمیدم که می خواهند مرا ببرند. من فقط می خواستم فرار کنم و برای اینکه جلوتر نیایند با چاقو به آنها زدم. بعد هم فرار کردم. در این 4 روز چه کردی؟ خانه دوستانم بودم اما از فرار کردن خسته شدم. به خاطر همین خودم را معرفی کردم. 222
نفیسه روشن و نوستالژی های بامزه اش!
دبستان بسیار دوست داشتید پس ظاهرا شاگرد زرنگی بودید و به اصطلاح جزو بچه درس خوان ها بودید... بله دقیقا... خیلی درسخوان بودم. نیمکت چندم می نشستید؟ من به خاطر اینکه همیشه شیطنت کردن را خیلی دوست داشتم برخلاف اینکه می گفتند آخر کلاس مال تنبلهاست من همیشه عاشق این بودم که ته کلاس بنشینم. که شیطنت کنید؟ بله دقیقا... سر کلاس پیش آمده بود چیزی هم بخورید
جزییات دستگیری قاتل پسر بچه 10 ساله + تصاویر
عجیب قاتل سپهر کوچولو در خانه مشغول استراحت بودم که صدایی را شنیدم که می گفت اشکان عجله کن چاقو را از آشپزخانه بردار و به کوچه برو، چاقو را برداشتم و به کوچه رفتم. پسربچه ای را دیدم که او را پیش از این در رویاهایم دیده بودم. او شبیه بچگی های خودم بود. دیگر چیزی نفهمیدم و فقط یادم می آید شب در پارک خوابیدم و بعد مردی در خیابان مرا صدا زد و وقتی برگشتم به دستانم دستبند زد. به گزارش
نهاد کتابخانه ها به سوی رسالت دیرینه خود حرکت می کند
او بوجود نمی آید و خانواده ها آنرا مانع درس خواندن می دانند، با کتاب خواندن و ارزش و اهمیت آن آشنا نمی شود. از طرف دیگر جاذبه های دیگری در جامعه وجود دارد که توجه او را جلب و مانع علاقه به مطالعه می شود. ولی اگر فضای گفتگو، ارتباط با یکدیگر، نظر دادن و آزادی در ابراز عقیده برای او به وجود آید و کشف کند که از طریق مطالعه می تواند خود را مطرح کند، آنرا ترک نخواهد کرد. پس فعالیت های کتابخانه با این
اعتراف قاتل 17 ساله
دیگر این بار به سرم زد که سر و صورتم پر از خون شد. او گفت: با مقتول درگیر شدم و قصد فرار داشتم اما نمی توانستم؛ نفهمیدم چطور چاقو را از دستش گرفتم و به سمتش بردم تا فرار کنم؛ خیلی ترسیده بودم، گیج بودم، متوجه نبودم که دارم چه کار می کنم؛ چند ضربه چاقو به سمت مقتول پرتاب کردم اما نفهمیدم که چاقو چطور وارد بدنش شد؛ فقط می خواستم فرار کنم که دیدم محمدرضا افتاد روی زمین، در آن موقع بود متوجه
عامل جنایت مستانه به قصاص محکوم شد
استان فرستاده شد. این پسر به همراه همدستانش صبح روز گذشته در دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شد. در این جلسه خانواده اولیای دم درخواست قصاص کردند. سپس متهم اصلی با ابراز پشیمانی به قضات گفت: من مست بودم آن شب را زیاد به یاد ندارم، فقط می دانم که خیلی پشیمانم و تقاضای بخشش دارم. درادامه متهمان دیگر نیز به قضات گفتند: ما تنها قصد میانجیگری داشتیم و در این دعوا هیچ نقشی نداشتیم. در پایان نیز هیات قضایی وارد شور شدند و متهم اصلی را به قصاص و شلاق محکوم کردند. دو متهم دیگر نیز به شلاق محکوم شدند .
نقشه قتل شوهر در لاین کلید خورد
عنوان کرد تا این که بعد از مدتی سکوتش را شکست و اعتراف کرد با همدستی مردی که ساکن مشهد است این جنایت را رقم زده است. زن جوان در اعترافاتش گفت: من با مردی در شبکه اجتماعی لاین آشنا شدم و ارتباطمان روزبه روز بیشتر می شد به طوری که برای دیدن او چند بار به مشهد رفتم. من اوایل به او گفته بودم مجرد هستم و از شوهرم و بچه هایم حرفی نزده بودم. اما زمانی که علاقه بین ما بیشتر شد، تصمیم گرفتم
جدال همیشگی جلال با دوگانگی؛به بهانه ی درگذشت جلال آل احمد
عنوان سنگی بر گوری که در آن از بچه دار نشدن خودش و سیمین شاکی است. این کتاب 12 سال بعد از مرگ جلال و توسط برادرش شمس آل احمد منتشر شد. سیمین دانشور هرگز درباره این کتاب صحبتی نکرد و فقط در مقدمه ای بر کتاب غروب جلال نوشت: پس از چاپ سنگی بر گوری به سراغ نامه های جلال رفتم تا با خواندن آن ها تلخی بی وفایی منعکس در سنگی بر گوری را با شیرینی وفای مندرج در نامه ها جبران کنم. این نویسنده در اوخر
گپ وگفت درمورد همه چیز با کیمیای تکواندوی ایران
و سال هایم تفریح می کردند، من هم می خواستم با خانواده و دوستانم تفریح کنم اما همیشه در اردو بودم. زمانی که خانواده ام به مسافرت می رفتند من باید سر تمرین می رفتم چون سن کمی داشتم. نمی توانستم این فشار را تحمل کنم و با والدینم برای خدافظی از تکواندو صحبت کردم و آنها هم به خاطر خودم با این مسئله کنار آمدند." همیشه مدیون پدر و مادر و مربی ام هستم "برای خودم هم خیلی سخت بود که تکواندو
گفت وگو با عامل قتل وحشیانه پسر 10 ساله تهرانی
...> بیکاری؟ از سال 83، 5 سال در بانک کار می کردم اما بعد بیرون آمدم. اخراجت کردند؟ فکر کنم خودم بیرون آمدم چون آنجا همه قبولم داشتند. رابطه ات با برادر و خواهرانت چگونه است؟ آنها همیشه اذیتم می کردند. اصلاً دیوانگی در خانه ما ژنتیکی است. برادرم هم با وجودی که زن و بچه دارد اما 8-7 سالی است که به خانه نرفته است. با این جنایت وحشیانه ای که کردی مجازات سختی در انتظارت است. دوست دارم اعدام شوم تا از همه چیز خلاصی پیدا کنم. 10 سال است از کرمانشاه به تهران آمده ام و خسته شده ام. ...
بازنشر از 16 شهریور 92/ تاریخ با شش گل هرگز تکرار نخواهد شد
کلانی. اشتباه حجازی. ضربه بهزادی آسوده خیال: 5-0. دقیقه 90: سانتر دیگری از حاج رحیمی پور. چند ضربه بی هدف در محوطه جریمه. سرانجام بهزادی سرطلایی در آستانه 32 سالگی با ضربه پا دروازه حجازی را باز می کند تا سه گله شود و معروف ترین گل هایش را با پا زده باشد. تا جایگاهی بی همتا در تاریخ مسابقات دو رقیب ازلی بیاید. حجازی هم در شکست بزرگ سهیم شده. رشیدی دیگر تنها نیست. بارش کمی سبک تر شده. فقط کمی. شعار
بازگشت خاطرات خون آشام - 4
هیچ طورش نشده بود که. همه سُر و مُر و گنده و عینهو هلو بودند. البته هلوی انجیری له شده. فقط جیگوری من غیبش زده بود که. من مثل خون آشام هایی که خون جلو چشمشان را گرفته باشد، به این طرف و آن طرف می رفتم و صدا می زدم: جیگوری... که... جیگوری... که... جیگوری... که. ولی اگر شما پشت گوشتان را دیدید، اگر خلبان خله و کمک خلبان خل تره پشت گوششان را دیدند، من هم جیگوری را دیدم که. بی اختیار یادم به
دنیای کوچک بندر انزلی به مائده پیوست؟!+جزئیات
کیلومتری رشت مرکز استان که سالیان طولانی است بواسطه امنیت بالایش میزبان میلیون ها مسافر بوده است. اما از 20 مرداد دختر5/3 ساله ای به نام دنیا علمی در انزلی از مقابل در ورودی خانه اش ناپدید شده. وقتی خانواده دنیا ما را به حضور پذیرفتند که بیش از سه هفته از اتفاق گذشته بود. پدر و مادری که جملاتشان با اشک شروع و با آه ختم می شد هنوز نمی دانند عدم حضور دخترشان را فقدان بگذارند یا ناپدید شدن
کرار به لیگ امارات می رود
اخلاق همان فدراسیون وارد می شد، دیدند.او پس از خروج از فدراسیون گفت: آمده بودم از باشگاه استقلال شکایت کنم که چرا حکم کمیته اخلاق را به من ابلاغ نکرده بودند که من دیگر نمی توانم در ایران توپ بزنم و اگر این را می دانستم از ابتدای همین فصل از استقلال می رفتم. او با بیان این مطلب البته باز هم تا حدی استقلال را بر هم ریخت اما کمتر کسی فکر می کرد که او درفکر جدایی از استقلال است و خیلی جدی به این مساله
22سال است در زندانم وامنیت جانی ندارم
استفاده از قدرت تخیل خود تجسم کنید که چگونه من آزادی، استقلال و زندگیم را با قرنطینه کامل از خانواده و دوستان و فرهنگ ایرانی-اسلامی خودم برای 22 سال گذشته، از دست داده ام. همین طور در این مدت مانند یک حیوان، داخل قفس با آزار و اذیت های این شیاطین ضدایرانی به سر برده ام و تمام این ها برای این است که من به مذهب و ملیت خودم افتخار کرده ام و پای بند به این معیارها بودم. همیشه سعی می کنم وظیفه خود را با توجه
پدر و مادر رهبر معظم انقلاب را بهتر بشناسید
منزل پدری من که در آن متولد شده ام، تا چهار پنج سالگی من، یک خانه 60 70 متری در محّله فقیر نشین مشهد بود که فقط یک اتاق داشت و یک زیر زمین تاریک و خفه ای! هنگامی که برای پدرم میهمان می آمد (و معمولاً پدر بنا بر این که روحانی و محل مراجعه مردم بود، میهمان داشت) همه ما باید به زیر زمین می رفتیم تا مهمان برود. بعد عدّه ای که به پدر ارادتی داشتند، زمین کوچکی را کنار این منزل خریده به آن اضافه کردند و
علامه مصباح از کسب اجتهاد در 25 سالگی تا...
عجیبی با خانواده دارند و هیچوقت بچه ها را حتی بین کارهای شخصی و علمیشان رد نمی کردند. شاید برای شما جالب باشد بگویم که من هیچوقت یادم نمیاد در مکان خاصی جدا از همه مشغول کارهای شخصیشان شده باشند حتی مطالعاتشان را هم در کنار بقیه اعضای خانواده انجام می دهند و همین الان هم میز کار و مطالعه ایشان در قسمت حال خانه یعنی جایی ست که هر کس وارد می شود با ایشان مواجه می شود و ایشان حتی اگر در حال مطالعه باشند
جلال چهره ای بی نقاب بود
جریان مبارزاتی در آن دوره چه بود و به شما که به کار مبارزاتی علاقه مند بودید، چه راهنمایی هایی می کرد؟ تشخیصم این بود که مرحوم جلال، راهی را دنبال می کرد که آگاهی دادن به جامعه بود. این زیباترین وجه تلاش وتکاپوی دائمی او بود و هنوز هم پس از سال ها، این بعد در تفکر او بارز است و خود را نشان می دهد. قرن بیستم و اتم گذشت و الان داریم در قرن دانش و آگاهی زندگی می کنیم. ابزار آگاهی هم که نسبت
شهیدی که کاپشنش را به سیگارفروش هدیه کرد!
به گزارش شهدای ایران ، مسئولان دانشگاه علمی کاربردی بهزیستی ایلام با حضور در منزل شهید حمید زرگوشی به مقام شامخ مادر این بزرگوار ادای احترام کردند و از خداوند صبر عظیم برای این خانواده مسئلت کردند. مجید زرگوشی، برادر شهید حمید زرگوشی بیان داشت: یکی از دوستان و هم رزمان حمید می گفت به کامیاران اعزام شده بودیم، آذر سال 64 به طرز باور نکردنی سرد بود، استخوان ها تاب تحمل سرما را نداشتند و
بیمارم، معتادم، یادم نمی آید
؟ نه. از آن روز بگو. چرا این کودک را به قتل رساندی؟ من مریض هستم و چون مریضم برادرانم مرا اذیت می کنند البته آنها زیاد نمی آیند و به ما سر نمی زنند. من هیچ چیزی یادم نمی آید. فقط یادم است که در پارک خوابیده بودم. تو سر یک کودک بی گناه را جلوی در خانه شان بریدی، چرا این کار را کردی؟ بچه را که دیدم یاد بچگی خودم افتادم چون خیلی شبیه بچگی خودم بود
23 سال تلاش و تحصیل با پا های مصنوعی 20 کیلویی
تا بتواند روحیه خود را بازسازی کند و بالاخره تصمیم می گیرد حقیقت را پذیرفته و زندگی اش را با ادامه تحصیل پربارتر کند. تصمیم برای ادامه تحصیل یک طرف قضیه است و تحمل سختی های این مسیر با دو پای قطع از بالای زانو طرف دیگر قضیه. چطور از پس این کار برمی آیند؟ قطعاً اتخاذ چنین تصمیمی به این راحتی ها هم نبود. آن وقت ها خانواده ما هنوز در بجنورد زندگی می کردند و وقتی پدر می خواهد
شهرام شکوهی: خیلی مورد علاقهٔ صداوسیما نیستم
ندارند. گویی هنوز هم موسیقی در ابهام حرام و حلال است. با این موجود راهی جز پذیرش تاثیرگذاری موسیقی وجود ندارند. از سوی دیگر باید به این نکته هم توجه کنیم که حضور چشم گیر مردم در مراسم تشییع جنازه مرتضی پاشایی در واقع حضور در مراسم یک خواننده جوان است که تنها 1 سال وقت برای معرفی خودش و هنرش به مردم داشت. بنابراین به عنوان مثال اتفاقی که در مورد مرتضی افتاد یک پدیده اجتماعی