سایر منابع:
سایر خبرها
باباشمل در 7 پرده
تا سال ها یکی از معتبرترین سازمان های صنفی ایران بود.در جریان این تظاهرات که مهندسان دور هم جمع می شدند تا نطق کنند و حرف های جدی بزنند عده ای هم بودند که با مسائل به شوخی برخورد می کردند متلک می گفتند و همه را دست می انداختند. این ها همان کسانی بودند که بعدها همراه با گنجه ای هسته مرکزی هیات تحریریه هفته نامه باباشمل را تشکیل دادند. علی بهزادی روزنامه نگار صاحب نام در کتابش با نام شبه
جنایت؛ پاسخ تعرض مرد افغان به زن ایرانی
کنم، شهداد عاشق من است چرا این حرفها را می زنی؟ گفت من به تو ثابت می کنم شوهرت خیانتکار است. بعد هم گفت این بار که شوهرم را با زنی دیگر دید تماس می گیرد. فردای آن روز دوباره به گوشی خودش زنگ زد به من آدرسی داد و گفت شهداد در این آدرس با زنی در خانه تنهاست. بعد از من خواست به آنجا بروم و با چشمان خودم ببینم. وقتی به آن آدرس رفتم متوجه شدم کسی در خانه نیست بالا رفتم که شوهرم را پیدا کنم دیدم سعید و
تلخ ترین لحظات عمر یک مادر+عکس
زیارت بارگاه امام رضا(ع) ترک کردیم. چند روز آنجا بودیم تا این که روز بیست وهفتم مرداد وسایلمان را جمع کردیم تا به اصفهان برگردیم. چمدان ها را در حیاط گذاشتیم، اما نفهمیدیم چطور شد علی به خیابان رفت و ناپدید شد. بچه ها را صدا زدم که ناگهان متوجه شدیم خبری از علی نیست. سراسیمه به خیابان آمدیم و همه جا را گشتیم، اما خبری از پسرم نبود. زمانی که به سمت مسافرخانه بازگشتیم نگهبان آنجا مدعی شد دو زن را
پدر و مادر را به اینجا نبرید!
. همسرم چند سال پیش از دنیا رفت. پیر شده بودم و نمی توانستم خانه و زندگی ام را اداره کنم. دیگر حساب دو دوتا چهارتایم از دستم می رفت. همه مال و اموالم را بخشیدم به بچه هایم که ای کاش نمی کردم وگرنه اینجا نبودم. پسرم گفت می خواهیم برویم زیارت امام رضا(ع) خوشحال بودم. خیلی وقتی می شد نرفته بودم پابوس آقا. ساکم را جمع و جور کردم، دامادهایم هم آمدند. چند ساعتی در راه بودیم خوابم برد، بیدار که
شبی که نیروهای شهید چمران به ما پناه آوردند
حدود 30 نفر جمع شدیم و به گیلانغرب رفتیم. آن موقع 40 سال سن داشتم از همه رزمنده ها سنم بالاتر بود. قبل از انقلاب کارم در تهران میز و مبل سازی بود. خواهرزاده ای داشتم که در امیریه کارگاه میز و مبل سازی داشت حدود 35 نفر بودیم که انجا کار می کردیم. پسرم که شهید شده است هم همراهم به تهران آمده بود. پسرم به مدرسه می رفت و من هم در کارگاه کار می کردم شب هم در همان کارگاه می خوابیدیم. به خاطر
کلاهی گشاد برسر کلاه نمدی ها
مثل خودم پنچر شده، یک خانه هم دارم که سرپناه من و همسرم است.هشت تا بچه هم دارم که هیچ کدام حاضر نشدند شغل پدری خودشان را یاد بگیرند چون نه خریدار دارد و نه درآمد خوب. صدای اذان که در شهر می پیچد برای من مثل زنگ رفتن می ماند، می دانم که وقت نماز دست از کار می کشد، محمدعلی بلندمی شود و از روی کلاه نمدی های بسته بندی شده اش یکی را برمی دارد تا به من هدیه کند.با لحن غمگینی می گوید: یادگاری ببر شاید چندین سال دیگر کلاه نمدی ها هم به قصه ها بپیوندند.
رهبری: در آرزوی بازگشت به ایران هستم
گفت ما در آنتالیا یک ارکستر جوان داریم و می دانم که اگر به آنجا بیایید بسیار راضی خواهید بود، چون ارکستر بسیار مشتاق یادگیری است (درست مانند شرایط کنونی تهران)، من قبول کردم که برای یک یا دو سال بعد به آنتالیا بروم. وقتی برای اولین بار به اینجا آمدم دیدم که چقدر خوب می شود کار کرد. مهم ترین چیز برای رهبر احترام است که واقعا اینجا با هیچ جای دیگری قابل مقایسه نیست. نوازنده ها همه اهل ترکیه هستند و
ریشه ها، ماهیت و ضرورت تبیین روز جمهور
فتنه در سال 78 سر از خاک بیرون زد و در آن سال زمینه های آن برای سال 88 آماده شد. 10 سال برنامه ریزی برای چنین اتفاقی، زمان کمی نیست. بزنگاه در انتخابات 88 مهیای ایجاد فتنه شد و جرقه آن هم بهانه مناظره هایی بود که برای نخستین بار صدا و سیما برگزار کرده بود. در حالی که جمهوری اسلامی ایران گفت وگوهای هسته ای را هم همراه داشت و این گفت وگوها در زمان ریاست جمهوری پیشین مراحل حساس و دشواری را سپری
بنیاد شهید ما را فراموش کرده است!
کردند به من گفتند خیلی ناراحت پسرت نباش، باید خدا را شکر کنی که هنوز بزرگ نشده و در همین ابتدا وضعیتش مشخص شد. گفتند اگر خوب نشد نباید ناراحت بشوی و گفتند این بچه خیلی بخواهد زنده بماند یک هفته است. فردا صبحش دیدم همه دکترها ریخته اند سرش دارند از حسین خون می گیرند. همانجا حسین را لای پتو پیچیدم و با خودم به خانه آوردم او را نذر باب الحوائج کردم. حسین شفا گرفت و تا 17 سالگی هیچ بیماری او را اذیت نکرد
پای صحبت زنانی که از رابطه زناشویی خود ایدز گرفته اند
عذاب وجدان دارد. می خواهم بچه دار شوم پس از مدتی حال روحی ام بهتر شد و باور کردم که ایدز نیز مانند بیماری های دیگر است. پس از 2 سال بچه دار شدم اما متأسفانه فرزندم در 5 ماهگی به خاطر بیماری ام فوت شد. در آن زمان شنیده بودم که فرزند از طریق سزارین به ایدز مبتلا نمی شود و من نیز می خواستم که طعم مادر بودن را حس کنم اما متاسفانه شانس با من یار نبود و 2 بار سقط جنین داشتم و نتوانستم
خداحافظ بچه ترونی!
پیچید. صدایش پرانرژی و قوی بود. درست مثل همه ترانه هایی که از او شنیده بودم. چند بار برای نهایی کردن قرارمان برای حضور در رادیو هفت با هم حرف زده بودیم. وقتی فهمیده بود اصالتا تهرانی ام و اجدادم در بازار، بزاز بودند، راحت تر و با لحن صمیمانه تری حرف می زد. راننده، پیاده شد و به سمت احمدی آمد. سلام استاد. خم شد و دست او را بوسید. این چه کاریه؟ قربون شما. نکن این کار رو. راننده
آخرین خواسته ای که اجابت نشد!
ببخش انشا الله او و بچه ها هم مرا می بخشند. مسئله ی دیگر این که زمانی که پدرش می خواست برای دیدن ما به اهواز بیاید مادر عیسی یک غاز سر بُرید و داد ایشان برای ما آورد. در طول این مدتی که پدرش منزل ما بود، موفق نشدیم این غاز را درست کنیم چون همان طور که گفتم آقا عیسی اصلاً خانه نبود. چند بار هم خواستم برای پدرش درست کنم که او اجازه نمی داد و می گفت: تا عیسی نیاید، درست نکن. من هم به عیسی
شهیدی که با پیام امام(ره) تصمیم به ازدواج گرفت
و یک قرص کامل به او می دهند. سید محمد پس از مدتی رنگ و رویش عوضش می شود. دکتر را صدا می زنند. دکتر می آید و دوباره قرص هایی برای مداوا می دود. دکتر وقتی به خانه می رود به همسرش می گوید بچه امشب می میرد. مادرش می گوید سیدمحمد آن شب حالش خیلی خراب شد. چند بار تا سرحد مرگ رفت اما دست تقدیر این بود که پسرم زنده بماند و در راه خدا شهید شود. سید محمد تا سال اول راهنمایی در انار رفسنجان ماند
از رابطه پنهانی تا جنایت
هم بدهم؟ من چیزی در زندگی ام ندارم. او مادر دو بچه بود. واقعا انصاف است که حالا پول بدهم؟ اگر داشته باشم می دهم در غیر این صورت خواهش می کنم دولت بپردازد. سپس متهم در جایگاه قرار گرفت. او اتهام را قبول نکرد و گفت: من چادرفروش دوره گرد هستم و از این طریق با مقتول آشنا شدم. او از من خواست برای پنجره های منزلش پرده بدوزم. وقتی برای اندازه گیری وارد خانه اش شدم، مردی را دیدم اما نفهمیدم او شوهرش است
شوق قصه های خاله جایزه
؛ یعنی اینکه دوران درمانش تمام شد و این نوجوان 17ساله که 3 سال و نیم طول درمان داشت بهبود یافت. دیروز دکتر به او گفت که درمانت تمام شده و می توانی با خیال راحت زندگی کنی؛ در واقع سرطان را شکست داده بود. خانواده ام، همراه من هستند 2و فرزند دارم؛ دخترم پیش دانشگاهی و پسرم کلاس هشتم است. بچه ها کاملا با کار داوطلبانه من کنار آمده اند و حتی گاهی خودشان می گویند مامان برو به کارت
چالشی به نام کیفیت
و یک جای دیگر می گوییم این چه وضع کیفیت است و این چه بساطی است که نمی گذارند کالا وارد کنیم. خدا بیامرزد پدر آقای مهندس ترکان را که می گفت 30 سال است در همه حوزه ها پیکان تولید می کنیم و حواس مان نیست. فکر کنم نوبتی هم باشد، نوبت آقای دکتر کاکایی (استاد دانشگاه علم و صنعت) است که در مورد کیفیت خودروهای داخلی نظر بدهند. امیرحسین کاکایی: من انتقاداتی به صنعت خودرو دارم، اما همین ابتدا باید
چهار جوانی که 5 میلیارد تومان سرقت کردند!
هستی؟ شش سال است ازدواج کرده ام و دختری یک ساله دارم. شغلت چه بود؟ مکانیک بودم اما شش ماهی بود که به دلیل اعتیاد کار نمی کردم. دوسالی بود که شیشه مصرف می کردم. همسرت نمی گفت تو که بی کار هستی چطور درآمد داری؟ همسرم مغازه دارد، او از من پول نمی گرفت. چه کسی سردسته باند بود؟ سردسته نداشتیم، همه با هم بودیم. چطور شد که سرقت را شروع
پدر شهید: ذره ای برای کمال گریه نکردم
الدین شنید که قصد رفتن به جبهه را دارد، مخالفت کرد و به او گفت: تو باید دیپلمت را بگیری و بعد اگر خواستی، برو، دانشگاه هم نرفتی، فدای سرت. کمال الدین در جواب گفت: پدر جان! من این مدرک را سال دیگر هم می توانم بگیرم اما معلوم نیست تا یک سال دیگر جنگ تمام بشود یا نه! تو را به خدا بگذار بروم. از کمال الدین اصرار و از پدرش انکار، چند باری رفت داخل حیاط، چند دقیقه ای ماند و برگشت دوباره پیش پدرش نشست، این
انتظار 35 ساله رضا کیانیان برای یک نقش !
است؟! الان چنین چیزی عجیب نیست، ولی آن زمان بود. جمله طلایی دکتر بهشتی دیدار با دکتر بهشتی در تهران هم ادامه پیدا کرد و کیانیان این بار به پل رومی رفت و دکتر بهشتی را دید: خانه ای مرتب، یخچال خانه اش پر بود، مبل و فرش خوبی داشت، خودش هم همیشه ادکلن زده بود، و...آن زمان این ها مظاهر بوژوازی بود. خیلی برافروخته شدم و به ایشان گفتم آقای دکتر! تو چطور می توانی طرفدار مستضعفان
سناریوی بازی برای یک قتل در زمین فوتبال
وی را از تور دروازه حلق آویز می کنند. وی افزود: به گفته شاهد ماجرا ابتدا همه تصور می کردند آنها با هم شوخی و بازی می کنند. چهار پسربچه در حالی که پسرم کم رمق بوده وی را از زمین بلند کرده و تور دروازه را دو بار دور گردن پسرم می پیچانند و یک گره کور نیز به آن می زنند و بچه را رها می کنند. پسرم دست و پامی زند و آنها می ایستند و به یکباره فرار می کنند و دوباره تصمیم می گیرند برگردند. آنها دور تیر
شهادت در میدان هفت تیر تهران
دیدار پسرمان خواهد رفت. پرواز در آسمان انقلاب سه سال از پیروزی انقلاب گذشته بود، اما درگیری های داخلی و ماجرای بنی صدر باعث متشنج شدن اوضاع و درگیری های خیابانی شده بود. 41 سال قبل به منطقه هفت تیر آمدیم و در این خانه ساکن شدیم. همسرم با ماشین در آژانس کار می کرد و در کنار او و سه پسرم زندگی خوبی داشتیم. هر سال شب کریسمس همسرم درخت کاجی را که خریده بود به حیاط خانه می آورد و
ناگفته ها و رازهای فوتبالی محمد خاکپور
به ایران آمدید تکلیف این باشگاه چه شد؟ روزی که می خواستم بیایم با تمام بازیکنان و خانواده هایشان جلسه ای گذاشتم که تمام بچه ها به خاطر اینکه من می روم ، گریه می کردند. دلیلش این نبود که من به آ نها فوتبال یاد می دادم چون پدر و مادر های این بازیکنان می گفتند بچه های ما از زمانی که با شما کار می کنند در مسائل دیگر زندگی شان هم تغییر ایجاد شده و ما هم دنبال این هستیم. به همین دلایل ماندم و
من می گم : نه! تو بگو: چشم!
آورید و تکرار هم چاشنی اش کنید، پسرم وقت خوابه، وقت خوابه، وقت خوابه، باور کنید که پیروزی از آن شماست تکرار، رمز موفقیت فرزندتان -مامان، هلو می خوام، -نه پسرم امروز سه تا خوردی، بیشتر بخوری دلت درد می گیره، -مامان هلو می خوام، هلو، -عزیزم هلو نه، سیب می خوای؟ -مامان هلو بده ... این گفتگو بین مادران و فرزندان آشناست، فرزند هربار، شده هزار بار، تقاضایش را تکرار کرده ، دقیقا