سایر خبرها
ترک اعتیاد اجباری جنایت آفرید
پا کنم اما طفره می رفت. او رابطه خوبی با من نداشت. با اینکه تنها پسرش بودم اما همیشه با هم درگیری و دعوا داشتیم تا اینکه چند روز قبل از حادثه بعد از دعوای سختی که با پدرم کردم از خانه بیرون رفتم. چند روزی در خیابان با ماشین پرسه می زدم تا اینکه بی خوابی و خستگی به سراغم آمد. آنجا بود که تصمیم گرفتم به خانه برگردم و استراحت کنم. بعد از اینکه به اتاقم رفتم و خوابیدم یک دفعه سر و صدایی
کرار: سرم را برای مظلومی می دهم
زندگی کردم، در هتل بودم اما چون پول هتل را ندادند بیرونم انداختند، به جایی دیگر رفتم، آنجا نیز عذرم را خواستند، حرف من این بود، ما که می خواهیم به اردو برویم، باشگاه که می خواهد برای من بازیکن اتاق بگیرد، برای خانواده ام نیز اتاق بگیرند، من پیش بازیکنان باشم و زن و بچه ام چند طبقه بالاتر یا پایین تر، این حرف بدی نبود، قبول نکردند، بعد مجبور شدم خانواده ام را به کرج ببرم، صبح آنها را به منزل یکی از
دختری 30 سال گرفتار اعمال پلید پدر شد
سرانجام توانست با بیان شکنجه های خود این پدر بی رحم را متهم و به مجازات اعمال غیر انسانی خود برساند . قربانی گفت: هنگامی که مادرم 18 سال و پدرم 30 سال داشت من به دنیا آمدم وقتی فقط 4 ساله بودم برای گذراندن تعطیلات به مدت 2 هفته با پدر و اقوامش به مزرعه ای در” دون “رفتیم که روزهای شوم زندگی من از انجا آغاز شد و در آنجا مورد اذیت و آزار او قرار گرقتم .من که نمی دانستم که برای من چه اتفاقی
اعترافات تکان دهنده زن تاجیکی فراری از داعش
دبستان درس خواندم و به سختی می توانم بنویسم و بخوانم. پدرم معلول و مادرم خانه دار است. پدر و مادرم توانایی مالی نداشتند که من و دیگر خواهران و برادرانم را به مدرسه بفرستند بطوریکه هیچ کدام از اعضاء خانواده ما حتی دیپلم دبیرستان هم ندارد. چون شوهرم کارگر بود برای کسب درآمد و زندگی بهتر به شهر "کراسنادار" روسیه مهاجرت کردیم. ما یک سال در روسیه زندگی کردیم تا اینکه یک روز تلویزیون جنگجویان داعش را در
جانبازی که رهبرانقلاب مهریه همسرش را داد
با کماندوهای ضد انقلاب درگیر و موفق شدیم چند نفرشان را به اسارت بگیریم. دهانشان را بستیم چون شب بود مجبور شدیم آنان را در طویله ای تا صبح نگه داریم، من هم نگهبان بودم. هوا که روشن شد آنها را به پایگاه مان تحویل دادیم. این اولین خاطره خوش من از حضور در جبهه کردستان بود. چه مدت در کردستان بودید؟ سه ماه کردستان بودم. سال 62 هم مجدداً راهی کردستان شدم. از مهرماه تا اواسط دی ماه
تشرّف به خدمت امام زمان (ع)
بودیم. من به عنوان روحانی کاروان و کسی که سفرهای زیادی به خانة خدا آمده بودم گفتم: این اصغرآقا بود که ما را به اینجا کشانید و گناه بزرگی را انجام داد. اما چاره ای هم نیست، بیاید همگی به امام زمان(ع) متوسّل شویم. اگر آن بزرگوار ما را از این بیابان هلاکت نجات بخشید، زهی سعادت و خوشبختی، اما اگر به فریاد ما نرسد همگی در این بیابان مُرده، طعمة حیوانات خواهیم شد. بیایید قبل از آن که بی حال شده و دست و
عاشقان حسینی سوار بر قالیچه سلیمان
می رسید. توحیدی در مورد نحوه آشنایی اش با کارگاه می گوید: زمانی که شنیدم قرار است این چنین کارگاهی راه اندازی شود خیلی خوشحال شدم و به چند نفر دیگر نیز که می شناختم موضوع را گفتم و همراه آن ها با هم کار را شروع کردیم. از او می پرسم زمانی که قالی می بافتی چه حاجت و نیتی داشتید؟ می گوید: تمام مدتی که پای دار بودم فقط برای شفای مریضان و سلامتی امام زمام عج دعا می کردم.
گفت و گو با دختر بدلکار ایرانی؛ ماجرای من و جیمز باند
از اولین اعضایش بودم. و ماندگار شدی؟ • بله، سخت هم گرفتند؛ مثلا یک بار قرار بود از همه تست آمادگی بگیرند، از بقیه خواستند 20 حرکت دراز و نشست انجام بدهند اما به من گفتند 50 تا بروم. یک طناب کنفی از سوله آویزان بود، به بقیه گفتند یک بار از طناب بروند و برگردند ولی از من خواستند پنج بار بروم و برگردم. ولی من همه را انجام دادم. اواخر سال 1385 بود که وارد تیم بدل کاری 13 شدم.
بازداشت نویسنده سینما به اتهام آدم ربایی یک کارگردان
نیز با رد ادعای معتاد بودن همسرش گفت: همسرم چند سالی می شود که با رضا دوست است. آنها با هم رفت و آمد کاری دارند. وقتی اوایل مردادماه متوجه ناپدید شدن ناگهانی همسرم شدم با رضا تماس گرفتم و احوالش را جویا شدم. او گفت همسرم پرونده امنیتی دارد و برای حل آن به جای امنی رفته است. من خیلی ترسیدم. از حرف رضا تعجب کرده بودم و مدام با او تماس می گرفتم و می خواستم تا جای مسعود را به من بگوید اما او هر بار
عزاداری مردم بر پیکرآیت الله طالقانی+تصاویر
علما و رجال و مبارزین می رفتم و در گوشه ای می نشستم، به سخنان آنان گوش می دادم و به چهره ها دقیق می شدم. مرحوم پدرم حجت الاسلام حاج سید ابوالحسن طالقانی که دلی پر از ایمان و سری پرشور داشت، در آغاز تحولات، شب و روز در حرکت و تلاش بود تا شاید علما را متحد کند و جلوی سیل بی دینی و استقرار خودسری را بگیرد. در همین اوان به وادی علم و بحث قم که چند سالی بود به سرپرستی مرحوم آیت
2 کودک قربانی قتل جنون آمیز مادر افسرده
جسد پسر نوزاد و خواهرش به پزشکی قانونی و متهم به قتل و شوهرش به پلیس آگاهی منتقل شدند. همسرم قاتل است ابتدا پدر خانواده در اظهاراتش گفت: صبح که خانه را به قصد رفتن به محل کارم ترک کردم، همسرم و بچه ها کنار هم خوابیده بودند. ظهر که به خانه برگشتم کسی در را باز نکرد. در را با کلیدباز کردم و وارد خانه شدم. چند بار همسرم را صدا زدم اما پاسخی نداد. دلهره عجیبی داشتم. به سمت اتاقی که
زمانی که مادر آیت الله مصباح ایشان را حامله بودند، خواب می بینندکه وضع حمل کردند و قرآن متولد شده
پیاده شده، بعضی هم سخنرانی است چند کتاب هست که قلم خودشان است: "خودشناسی برای خودسازی" ، "آموزش فلسفه" و "آموزش عقاید" صابرنیوز: تدریس ایشان در مدرسه علمیه حقانی همراه شهید بهشتی، شهید قدوسی به چه شکلی بوده است؟ جریان تدریس ایشان هم جریان خاصی دارد، در آن زمان مدرسه حقانی قم برنامه درسی متمایزی از برنامه های مرسوم حوزه داشت و این برنامه هم بر این اساس تنظیم شده بود که طلبه ها
جانبازی که رهبرانقلاب مهریه همسرش را داد
کماندوهای ضد انقلاب درگیر و موفق شدیم چند نفرشان را به اسارت بگیریم. دهانشان را بستیم چون شب بود مجبور شدیم آنان را در طویله ای تا صبح نگه داریم، من هم نگهبان بودم. هوا که روشن شد آنها را به پایگاه مان تحویل دادیم. این اولین خاطره خوش من از حضور در جبهه کردستان بود. چه مدت در کردستان بودید؟ سه ماه کردستان بودم. سال 62 هم مجدداً راهی کردستان شدم. از مهرماه تا اواسط دی ماه آنجا
ذبح حیا در مقابل آتش هوس/+ 18
نشد، جواب داد: نه، نترسیده بودم. اون زمان از لحاظ روحی اون قدر داغون بودم که دیگه چیزی برام مهم نبود. حتی اولین مشتری اش را هم به خاطر دارد. یک پیرمرد بالای 50 سال. – از اون کار 30 هزار تومن گیرمون اومد. فکر کن، سال 85 بود، 30 هزارتومن واسه ما خیلی پول بود. منوی کافی شاپ را به دستش می دهم. می گوید رژیم است. از رژیمش هم برایم تعریف می کند که پیش دکتر فلانی رفته است
ناشنیده هایی از طلایه دار مقاومت و آزادی
بودیم. پدر را پیش ما آوردند. در آن زمان من حبس ابد گرفته بودم. من و هم پرونده ایم پس از نماز و نهار. در اتاق باز شد و ناگهان دیدم که چند نفر تیمسار و سرهنگ وارد شدند و تعظیم و تکریم کردند، چون می خواستند که از پدر نامه و یادداشت علیه مجاهدین بگیرند که البته ایشان با وجود انتقاداتی که به سازمان داشت، نداد. پدرم از جایش تکان نخورد. نه چیزی گفت و نه بلند شد، فقط به آنها نگاه کرد، آنها شروع کردند که قربان
ماجرای تلخ 5 روز گروگانگیری زهرا بدیهی در بناب +عکس
همسرم تماس گرفتم، او وحشتزده گفت که زهرا را دزدید ه اند. مادر زهرا تنها چند دقیقه بعد از دزدیده شدن دخترش متوجه ماجرا شده بود. او می گوید: آن روز داخل خانه بودم که صدای جیغ بلند دختری را شنیدم. ابتدا تصور کردم که صدای دختربچه همسایه است اما بعد نگران دخترم شدم. می دانستم او در راه خانه است. با راننده سرویسش تماس گرفتم که گفت چند دقیقه قبل زهرا را مقابل خانه پیاده کرده است. وحشتم بیشتر شد و دوان دوان
بخش های خواندنی کتاب دختر شینا
مطمئن شدم که اتفاقی افتاده. هرچه قسمشان دادم و اصرار کردم بگویند چه اتفاقی افتاده، کسی جواب درست و حسابی نداد. همه یک کلام شده بودند: صمد پیغام فرستاده، بیاییم سری به شما بزنیم. مجبور بودم برای مهمان هایم شام بپزم. رفتم توی آشپزخانه. غذا می پختم و اشک می ریختم. بعد از شام جای مهمان ها را انداختم. از دل آشوبه و نگرانی خوابم نمی برد. صبح زود، بعد از نماز، پدر شوهرم آماده رفتن شد
امامزاده تنهایی لیلا کجاست؟ + تصاویر
. محسن عابدینی امامزاده را با لفظ آقاسید خطاب می کند و می گوید: این آقا سید خیلی کارها برای من کرده است و من هم خیلی دوستش دارم. شفای پیرمردی که استخوان پایش خرد شده بود از او درباره کرامات امامزاده می پرسم. می گوید: در زمان گذشته که ایزوگام و قیرگونی به این شکل وجود نداشت مردم برای استحکام سقف خانه هایشان خاک و شن و ماسه را با دستگاهی به نام غلطان روی پشت بام صاف می کردند
از نور بالای روناک یونسی و کار خیر پرستو صالحی تا حضور نیوشا ضیغمی و بهرام رادان در کنسرت
منزل امروزی) فقط چند خانه تا منزل این روحانی زاهد اهل سیاست فاصله داشت، خانه ای که امروز تبدیل به مدرسه شده شیرین ترین خاطره من از این مرد بزرگ، مربوط میشود به زمانهایی که ایشان از منزلشان بیرون می آمدند و تعدادی از بچه ها دورشان جمع میشدیم و سید دست در جیبش میکرد و اسم یک از ما را میپرسید و به هر کدام ما شکلاتی میداد. گاهی که تعداد بچه ها زیاد میشد، با تقلید از بزرگترها شعار درود بر
عشق یا آدامس نعنا
خنکی به صورتم خورد و دوباره دلم شوهر خواست! با عزمی که نمی دانستم از کجاست، به حیاط رفتم و کنتور آب را از جا کندم و همانجا زنگ زدم آب و فاضلاب. تلفنم را قطع نکرده بودم که پشت در بود و بی مقدمه گفتم: اِوا باز که شمایید! چشم غره ای رفت و زیر لب گفت: تا 2 دقیقه پیش سالم بود که. کنتور آب را انداخت سر جایش و دوباره رفت. هر روز یک گندی به کنتور آب می زدم و می آمد در خانه و انگار فقط یک پیچ سفت می کرد و
جمعه سیاه به روایت تنها ترین عکس ها+تصاویر
. جوان تر از سرگرد بودم. 32 ساله بودم و توانستم فرار کنم. سرگرد به سرباز گفت که بزن! اما سرباز وقت تلف کرد، ایست گفت و یک دقیقه بعد، تیر هوایی زد. من هم فرار کردم. روبه روی میدان ساختمان شهرداری رسیدم، زن ها و بچه ها آنجا اجتماع کرده بودند. من میان آنها مخفی شدم، زن ها گریه می کردند و ناراحت بودند. تیراندازی برطرف شده بود. من نگران رساندن عکس ها به روزنامه بودم. یک تاکسی از خیابان کناری
منت کشی کنیم یا بی محلی؟
با کمال قهر می کرد، کمال می پرسید: قهری؟ و مهین می گفت: بله! کمال دوباره می پرسید: حرف که می زنی؟! و باز همان بله را از همسرش می شنید. از جمله نکات مهمی که در چنین مواقعی باید رعایت شود سلام کردن، خداحافظی کردن، اطلاع دادن به همسر در زمان ترک منزل (برای کار، خرید و...) و اعلام ساعت بازگشت و... اصولی است که برای قاعده سکوت وجود دارد و این سکوت در بسیاری مواقع ضروری است زیرا رابطه خراب نخواهد شد
درس بزرگ برای مربیان وطنی | تیم کی روش ظرف 4 روز عوض شد
درس نگرفته باشد. همین جایگاه را در میان ورزشی نویسان، اردشیرخان لارودی دارد. یک روز اردشیرخان پرسید: کدام تان می توانید تاکتیک را در دو جمله تعریف کنید؟ و وقتی از آن جمع حاضر کسی نتوانست، استاد گفت: ناراحت نباشید! این سؤال را در این 10 سال از تمام مربیان، مدیران، بازیکنان و کارشناسان فوتبال پرسیدم و آنها هم مثل شما نتوانستند! آن روز وقتی به علی آقا جریان تاکتیک را گفتیم، تأیید کرد و
هم نشینی با دایی افتخار است | اگر درگیر تمرین نمایش استاد مهرجویی نبودم، حتماً به دعوت پروین جواب می دادم
دژاوو دیدیم و چقدر هم خوشحال شدیم. حمید خیلی پسر خوبی است. در ضیافت که بودیم خیلی خوب بود اما وقتی رسیدم خانه، حمید کشتی اش را باخت و ناراحت شدم. بازی های علی دایی را دنبال می کردید؟ صددرصد، مگر می شود بازی های تیم ملی را ندید؟ من از بچگی بازی های ملی را دنبال می کردم و هنوز هم این عادت را دارم. همین بازی ایران و هند را هم دیدم. صبح ها هم اگر فرصت داشته باشم، بازی تیم ملی والیبال را
از خود خجالت دارم
خصوصی این فیلم دعوت کرد . از فیلم خوشم آمده بود و دوست داشتم کارگردان آخرین پرواز را ببینم . بعد از مدتی انتظار دیدم کارگردان جوانی با ریش جلو آمد و سلام کرد . در این زمان بود که برای اولین بار با احمدرضا درویش آشنا شدم و این آشنایی تا امروز برای من پابرجا مانده است . وی ادامه داد : فیلم های درویش برای من دنیایی حرف دارد . همیشه با کیمیا گریه کرده ام و معتقدم که فیلم دوئل بنیان جدیدی در
وقتی مجاهدین خلق آیت الله طالقانی را تهدید به ترور کردند
حضور ایشان در جلسات مجلس خبرگان هم به همین دلیل بود؟ بله. حضور در جلسات مجلس کار سختی بود. در آن سنین با آن وضعیت شما حساب کنید که چه فشاری می آید. آدم های عادی دو شب نمی خوابند اذیت می شوند. یک آدم با آن سن و سال و با آن گذشته رنج و حبس و مشکلات خوب عادی بود که یک نوع اذیت شود و بی خوابی های مستمر به حدی که او گاهی احساس می کرد که اگر خانه خودش نباشد بهتر است. چون خانه که بود بالاخره در می
نگاه طالقانی به احزاب از دیدگاه مذهبی او نشأت می گرفت
که در اوخر آبان ماه 1333 برای دیدار نواب به مسجد هدایت رفته بود چنین می نویسد: 17 اکتبر 1954 که نواب شدیداً تحت تعقیب و مخفی بود و هوای سرد خون را در رگ ها منجمد می کرد، سوار یک اتومبیل کرایه ای شدم و چند لحظه بعد در خیابان استامبول بودم. چنانکه می بایست با آقای س پس از نماز مغرب ملاقات می کردم. فضا آکنده از رعب و وحشت و وضع بسیار متشنج بود. نشانه های ترس در چهره تهرانی هایی که در حال
پایان سناریوی ربودن کارگردان سینما با آشتی
مرد غریبه بر بالین خودم دیدم. آنها مدعی شدند مأمور هستند و به بهانه بازجویی مرا از خانه خارج و سوار یک خودرو کردند. بعد هم مرا تحویل کمپ ترک اعتیادی حوالی کرج دادند. ماجرا را برای مدیر کمپ توضیح دادم و گفتم که معتاد نیستم اما حرف هایم را قبول نکرد. 27 روز در آنجا حبس شدم و در این مدت کارکنان کمپ مرا شکنجه های روحی و جسمی دادند تا اینکه موفق به فرار شدم. طرح شکایت وی ادامه داد: پس
جلال آل قلم: از مدارس دینی نجف و حزب توده تا خسی در میقات (+تصاویر دیده نشده)
نزدیک به پنجاه سال در همین امر نهفته است. به گزارش نواندیش ، جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سید احمد حسینی طالقانی در محله سید نصرالدین از محله های قدیمی شهر تهران به دنیا آمد، او در سال 1302 پس از هفت دختر متولد شد و نهمین فرزند پدر و دومین پسر خانواده بود. پدرش در کسوت روحانیت بود و از این رو جلال دوران کودکی را در محیطی مذهبی گذراند. تمام سعی پدر این بود که از
هدف شبکه های ماهواره ای حیازدایی از زنان و غیرت زدایی از مردان است
خانه ما حکم فرمایی می کند را فشار دهید، پنجره ای باز خواهد شد که شاید برای ساعت ها سرگرم تان کند و گذر زمان را احساس نکنید اما باعث می شود بسیاری از اعتقادات دینی، مذهبی و حرمت هایی که در زندگی برایتان حائز اهمیت است را از دست بدهید. حالا انتخاب با شما است. پایان پیام/